موسیقی هی به آخر میرسد و هی دوباره، آغاز میشود. و در این فاصله، چند ثانیهای سکوت هست. و در فاصله چند متریام، آن زن پیر خمیده هست، با روسری بزرگ و قدیمیاش، ساک دستی بزرگش، قدمهای کوتاهش.
دوست ندارم این سکوت را.
دوباره میخواند: درویش دلریشت منم... و من با صدا اوج میگیرم. و پیرزنه دیگر نیست. و اندوه آهستهاش نیست، و ملال کوچهی طولانی نیست.
هیچی، دیگر نیست.
* نقطه چند تایی موسیقی تلفیقی معرفی کرده. و من این روزها با این یکی زندگی میکنم. ذکر میگویم انگار.