باران عزیز بالاخره بهدرکنندگان سیزدهمین روز را فرستاد خانه، وگرنه نمیدانم کی دست از سر پارک کنار خانهمان برمیداشتند. حالا مانده صدای دور چرخ ماشینها روی خیابانهای خیس. و حمید حامی که میخواند: کو همقبیله، لیلای من کو!
...
تمام روزهای تعطیل را با ترس از این لحظات میگذارنی و بالاخره، لحظات ناگزیر میرسند.
همیشه قرار است سال نو را جور دیگری شروع کنی، همیشه سال نو برای تو به معنای حقیقی یعنی تولد، و همیشه کلی فکر و ایده داری.
اما همیشه، سیزده روزت را نمیدانی چه جوری میگذرانی و در پایان سیزدهمین روز، شبیه بچگیها که تکالیف مزخرف عید مانده بود (همان ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه)، باز هم مجلهها و کتابها و فیلمها ماندهاند. کارهای عقب مانده هم، همچنان عقب مانده.
یکهو پرت میشوی در روزمرگی روز چهاردهم.
...
سال نو از فردا آغاز میشود، نه از اول فروردین.
اول فروردین همه لاف نو شدن میزنند. بوی نویی لباسها و پاکی خانهها، گولمان میزند که نو شدهایم.
مردش یا زنش هستید، از فردا نو باشید!
...
همهی اینها، یعنی غر. یعنی که وااای! فردا کی حال داره بره سر کار... یعنی که من از آغاز روزمرگی، بدجوری میترسم.