
شیطانکوه سر جایش بود. لاهیجان هم. شلوغتر از آن بهار بارانی پنج شش سال پیش بود، بیشتر کشف شدهبود، و تعجبی نداشت که مثل هرجایی که پای موجود دوپای ایرانی به آن رسیده، کثیف شده باشد. اما هنوز _ میشود گفت _ دوستاش داشتم.
با بوتههای انبوه چایاش عکس گرفتیم، و کابینهای نوی تلهکابینش را با کابینهای زهوار دررفته و کدر توچال مقایسه کردیم و نچ نچ كرديم.
برگشتنا، توی نمیدانم کدام خیابانش که درختهای بلندی شبیه ولیعصر تهران دارد، چند متری(!) پیاده راه رفتم و زیر بازی یک درمیان آفتاب و سایه برای اولین بار دلم خواست در شهری جز تهران زندگی میکردم؛ چند وقتی، میان مردم تازهای با لهجهی شمالی آشنا و نگاههای حرصدرآر و نفسهای آغشته به سیر.
گاهی بدجوری هوسش میزند به سرم، که رها شوم از چنبرهای که اسمش را گذاشتهام ناگزیری زندگی.
گرچه پشتبندش بلافاصله گلام نازنین وجودم میفرماید که: من میدونم تو هر جا بری همین ... ای!
* عكس، مربوط به جاده قزوين رشت است، نرسيده به رشت، جايي به اسم جمشيدآباد.
این يكي هم بام سبز لاهيجان است و این يكي، دشتهاي كوهين، كه خيلي دوستش دارم.