بغداد، جئتك كالسفينة متعباً، اخفي جراحاتي وراء ثيابي..
بغداد ِالمدفعی را گوش میکنم. هواییام میکند، دلم را مچاله میکند. برای میم مینویسم که آدم سرآخر، باید دستکم آنقدر خوشبخت باشد که به جایی، شهری، خانهای، بتواند که بازگردد، هر چقدر هم خسـته باشد، زخمها پنهان زیر پیرهن، هر چه هم که شکسـته باشد.
آدم باید بتواند توی خواب و بیداری، دائم، جایی را صدا کند، راه بجوید، تا آنجا سر بگذارد.
سر بگذارد.