شاید بیرحمی این تصویر بود که باعث شد بعد از دیدن مرد و زن پیر و آن سه پسر عقبمانده که لنگان لنگان و کند، میان ماشینها و آدمها راه میگرفتند، میان شلوغی ماشینها و آدمهایی که به هم مهلت نمیدادند، بیاختیار دست روی پیشانیام بگذارم. شاید هم سوالی که همان موقع راست آمد توی ذهنم اینقدر آزارنده بود، نه تصویر.
فکرش را بکن... به هر دلیل ژنتیکی مزخرفی، بچهی اولت عقبمانده به دنیا بیاید. به امید بچهی سالم، بعدی را به دنیا بیاوری و باز هم به امید بچهی سالم، بعدی...
نمیدانی، علمش را نداری، پزشکی، بهیاری هم در آن دهکورهای که روزت را شب میکنی نیست که بگوید به تو و همسرت ( که اگر آگاه بودید اصلا با هم ازدواج نمیکردید) که تا ابد هم بچه بسازید ، یک در هزار شاید سالم باشد.
یا گفته، اما آنچه از کودکی آموختهاید، دلبستن به معجزه بوده، نه اعتماد به بدیهیات علمی، چون خدا خودش بزرگه!
امید دارید، تو و همسرت، به هزار و یک نذر و نیاز و امام و امامزاده متوسل میشوید، که بچهی بعدی سالم باشد.
و نیست.
هر بار ضربه سهمگینتر. و ناامیدی وحشتناک واپسین.
پس او بزرگ نبوده چرا؟ قرار است چیزی را به من و تو ثابت کند؟ به چه قیمتی؟ قیمت فهمیدن چهقدر باید باشد تا بفهمیم؟
این همه بیرحمی برای چیست؟
...
شاید بیتابیام برای این بود که ترسیدم نباشد، آنکه فکر میکردم هست.
ترسیدم از این علت و معلول سرد و خشک و خشن. بیمهر، بیمعجزه.
ترسیدم از امیدی که هر بار ناامید شده. دلیلش را نفهمیدم. دلیل پیکر خسته و له شدهی آن مرد و زن را.
ترسیدم از نفهمیدن. پیدا نکردن حضور آن که گمان میکردم، گمان میکنم، حضورش بالاتر و برتر از همهی زشتیهاست.
ترسیدم از اینکه نگاهم او را نیابد.
...
و وقتی پیدایش نکنی، برای تحمل آن بار سنگین- تازه تنها برای توی تماشاگر- چقدر تنها میمانی.
* شاید هم ذهن شکاک این روزهایم همهی این تصاویر را ساخته. شاید آن سه تا برادر نبودند اصلا... چه میدانم.
** اینجا فضای بدی پیدا کرده. قرار بود "لحظه" باشد. هم خوب و هم بد. متاسفم که شما را شریک لحظههای بدم میکنم.