تبليغاتX
لحظه

نشسته بودیم دور خاله‌ام. من و آن یکی دخترش که هم‌سال هم بودیم و یک بچه‌ی دیگر که یادم‌ش نیست. دخترخاله‌هه داشت به مادرش اصرار می‌کرد برویم خانه‌ی فلانی‌ها. این فلانی‌ها فامیل کمی دورترمان بودند، چهار تا بچه‌ داشتند، یک پسر و سه تا دختر که جز یکی بقیه از ما بزرگتر بودند کمی، اما جوری هم‌دل بودیم که کسی حواسش به سن و سال نبود.

به‌شان که فکر می‌کنم، یاد شب‌هایی می‌افتم که کنار هم توی بالکن می‌خوابیدیم و سعی می‌کردیم ستاره‌ها را از سوراخ‌های ریز پشه‌بند ببینیم. شب‌های خنده‌های خفه شده توی بالش‌، روزهای بازی‌های من درآوردی، روپولی و قایم‌باشک و پرواز و تجارت، ادای تبلیغ‌های تلویزیون را درآوردن و صداها را با ضبط‌صوت کهنه‌مان ضبط کردن، لی‌لی بازی کردن‌های ابدی، آن روزی که در قفل شده‌ بود و همه توی اتاق من گیر افتادیم، عروسی دخترخاله بزرگه که مسابقه گذاشته بودیم کی بیش‌تر نُقل جمع می‌کند از زیر دست و پا، یا آن وقتی که همه با هم رفتیم فومن و از بس زیاد بودیم، ما بچه‌ها رفتیم پشت وانت نشستیم و تمام راه، خواندیم و خندیدیم و ماشین‌های دیگر را دست انداختیم.

بعدش دور شدیم از هم، قهر و آشتی‌های موسمی خانواده‌ها و این که ما تهران بودیم و آن‌ها شمال، به کنار، دیگر داشتیم بزرگ می‌شدیم، با همه‌ی دست و پاگیری‌های مزخرفش. و بزرگ شدن، یعنی که خواهر کوچیکه یک وقتی برایت تعریف کند که یک روز که برادرش خیلی غمگین بوده و رفته بوده توی بالکن، آن چهار تا شعری را که تو یک وقتی، سرِ نمی‌دانی چی برایش روی کاغذی نوشته بودی، هی می‌خوانده. یعنی دیگر محبت‌های پسره یک رنگی از تردید و گناه بگیرند برایت، نه از این‌که دوست داشتن بد است، نه، از این‌که تو او را آن جوری دوست نداری و نباید بگذاری او به خیال خوش ناممکنی آزار ببیند.

پسره هیچ‌وقت به‌ت چیزی نمی‌گوید، تو هم نمی‌گویی، مادر و پدر و برادرت که خبر دارند هم چیزی نمی‌گویند، اما همه‌تان می‌دانید. و مثل همیشه که مصلحت برتر از گوهر آمده پدید، همه‌تان سکوت را انتخاب می‌کنید، به اضافه‌ی دوری.

اما دیدارها، به اجبارِ ختم‌ها و عروسی‌ها و سالگردها، چند سالی یک‌بار تازه می‌شود. و هر بار دیدن، بار همه‌ی آن نگفتن‌ها و خود را به راه دیگر زدن‌ها را با خود دارد. گیرم که خانواده‌ها دیگر چشم دیدن هم را نداشته باشند، گیرم که پسره نامزد کرده باشد، گیرم که تو قدر یک عالم دنیا دور شده باشی از آن فضا، از آن ماجراها.

...

می‌دانستم که توی خانواده‌شان اختلاف بدی افتاده و همه‌شان بدجوری افتاده‌اند به جان هم. اما هر از گاهی که خاله و مامان چیزی از حال و روزشان تعریف می‌کردند، من حرف را زود برمی‌گرداندم. فکر می‌کردم که آن آدم‌ها که من می‌شناسم، سرآخر آرام می‌شوند و باز هم را آغوش می‌گیرند. تا این دفعه که مامان از شمال آمده بود و می‌گفت توی مراسم عروسی پسره چه افتضاحی بار آمده که مردم آن شهر کوچک همه می‌دانند.

خب، دلم گرفته بود، از این‌که آن آدم‌های با محبتی که منِ هیچ‌جا نرو، تنهایی می‌رفتم خانه‌شان و سر سفره‌شان می‌نشستم و "آلِش‌پلو" می‌خوردم، که می‌بردندم حیاط پشتی و خیارها و کدوها و گل‌های قد کشیده‌شان را به‌م معرفی می‌کردند، که اطمینانِ دوست داشته شدن را پیش آن‌ها بود که یاد گرفتم، حالا شده‌اند این.

دلم گرفته بود که مامان از مصائب‌شان می‌گفت و می‌خندید. انگار طعم انتقام اختلاف‌ها‌شان را روزگار این‌جوری به‌ش چشانده.

دلم گرفته بود که نمی‌توانستم بگویم دلم از این‌ها چه‌قدر گرفته.

...

اصلا همین دخترخاله‌ت، ببین چه ساکت نشسته، این همه اصرار بیخود هم نمی‌کنه.

دخترخاله‌هه دلخور به مادرش نگاه می‌کند، و به من ِ الگوی دختر خوب، که جواب مزخرفی داده‌ام به سوال "دلت می‌خواد امشب بریم اونجا؟"

معلوم است که دلم خیلی می‌خواهد، خیلی بیشتر از دختر خاله‌ام، با آن‌ها یگانه‌تر هستم اصلا، که هوس او برای رفتن آنجا با شیطنت و بدجنسی هم آغشته است گاهی، اما من یکپارچه دوست‌داشتن و تحسین‌ام، و با این همه جواب بی‌طرف و به دردنخوری می‌دهم. یک چیزی در این حدود که اگه شما و مامان بخواین برین، منم میام و این چیزها. لبخند خاله‌هه را دیده‌ام، می‌دانم اصلا همان شب برنامه دارند که بروند آن‌جا و دارد سربه‌سر دخترش می‌گذارد، می‌دانم که بهتر است نگویم، بهتر است باز هم بچه خوبه باشم، که خاله برگردد به دخترش بگوید از این یاد بگیر.

...

من آن سکوت را یادم مانده، آن نگفتن را که دوست دارم بروم پیش آن‌ها.

مثل نگفتن به مامان که دلم می‌گیرد از این خنده‌‌ی پنهانی که به احوال آن طفلکی‌ها می‌کند.

مثل نگفتن آن پسر، مثل خود را به ندانستن زدن من، مثل هر بار که هم را می‌بینیم سلام و علیک‌های بی‌رمق و نگاه‌های گریزان.

مثل این همه سال رعایت‌هایی که کرده‌ام برای نمی‌دانم چه مصلحت‌هایی.

و هی که یادم می‌افتد آدم تا وقتی بچه است، بی‌پروا می‌گوید چه می‌خواهد، و برای من برعکس بوده جریان انگار، که توی این سال‌ها که خواسته‌ام "خودم" باشم، این همه عذاب کشیدم برای گفتن، خواستن و باز هستند وقت‌های بسیاری که دهانم را می‌بندم، که راضی‌ام، حرفی ندارم...

 

+  سه شنبه 1388/07/28 4:42 PM    | 

گاهی سخت‌ترین کار دنیا می‌دونی چیه؟

این که نشسته باشی تو صندلی جلوی تاکسی، مسافرا همگی آقایون محترمی باشن، راننده آقای جوون خوش‌تیپی باشه در حال موسیقی اصیل گوش کردن، ماشین با سرعت خدا تو مسیر شمال به جنوب چمران باشه با اون پل‌های هوایی روی‌هم روی‌هم و اون برج دوقلوها و برج میلاد زشت و سبزی باغ‌های کنار بزرگراه، و یکی تو گوش آدم هی بگه فلااااییینگ، فلااااییینگ، با اون دیوانه‌واری لعنتی آخرهای آهنگ، و تو دستت رو صاف نگیری از پنجره بیرون، کف دست به پایین و انگشت‌ها کشیده، با کمی شیب به چپ، که یعنی مثلا اوج گرفتن، مثلا پرواز.

 

+  دوشنبه 1388/07/27 10:59 AM    | 

تهران روزهای تعطیل، برای من تهران آدم‌های مسافرت نرفته و توی ترافیک چالوس و فیروزکوه و قزوین-رشت نمانده‌ست.

و خب، یک جور بی‌دلیلی عزیز است برایم، شبیه عزیز بودن آدم‌هایی که فیات آبی‌تیره تمیزی دارند هنوز و تن به این ماشین مونتاژی‌های جدید نداده‌اند.*

آدم‌های خانه‌های کوچک حیاط‌دار، یا آپارتمان‌های آجری خیابان‌های مرکزی شهر. خانه‌های کتابخانه‌دار، با دیوارها و میزهای کوچک پر از عکس بچه‌های حالا بزرگ شده‌ی دور از وطن، جوان‌های حالا پیر شده‌ و آرام گرفته.

آدم‌های یخچال‌هایی که سایدبای‌ساید نیستند، تلویزیون‌هایی که ال‌سی‌دی‌ نیستند.

آدم‌هایی که تا ابد می‌توانی روی میزهای کوچک، توی کمدها و کشوها، روی دیوارهای خانه‌شان، توی نگاه‌شان، نشانه پیدا کنی، از داستان‌های ساده‌ای که ناگفته و ناشنیده به جا مانده‌اند.

 

 

* در مواردی پژوی نخودی و پاسات سبز کم‌رنگ هم دیده شده. و البته پراید، که نشانه‌ی این است که ماشین قبلی از یک جایی به بعد دیگر طاقت نیاورده و به دنیای باقی شتافته.

 

+  جمعه 1388/07/24 6:48 AM    | 

شهامت رها کردن به وقت رها کردن، و ماندن و ادامه دادن به وقت تاب آوردن.

نیروی شناختنِ این وقت درست، تشخیص میان ترس از ماندن و جنگیدن، و تن باز زدن از بی‌فایده‌ به در و دیوار بال کوبیدن. اصلا، فهمیدن معنای این "فایده"، "نتیجه"، "هدف"، و شجاعت پذیرفتن این‌که زندگی‌ات قرار است فایده‌محور باشد یا از نوع "آب کم جو، تشنگی آور به دست".

و رها کردن، رفتن، و همیشه این تردید لعنتی را همراه خود داشتن، که شاید باید می‌ماندم، شاید ترسیدم از "افتاد مشکل‌ها".

یا ماندن، با باری سنگین و گریزان اما همیشه ماندنی، همیشه حاضر، که اگر می‌رفتم؟ اگر از رها کردن، رها شدن، تنها ماندن نمی‌ترسیدم؟

 

+  یکشنبه 1388/07/19 11:47 AM    | 

همین جوری که می‌خواند خوب است، با همین صداهای مزاحم اطراف، صدای حرف زدن آن چند زن، و صدای دست‌ها و سوت‌ها و جیغ‌ها که ذوق‌زده‌اند و مهم نیست برای‌شان که تا آخر آهنگ باید صبر کرد.

همین‌جوری که می‌خواند خوب است و همین کلمات ساده که وزن‌شان یک جاهایی درست درنمی‌آید، همین که می‌گوید "همین حالا، که تب کردم" و می‌شود فهمید که این "حالا" یعنی چه، یعنی چه‌قدر، چه‌قدر "حالا"ی آدم کم است، کوتاه است، چه‌قدر اصلا همه چیز یک جور خری بی‌انصافی‌ست.

...

ببین، این‌جوری‌ست که من این روزها هی جمعه می‌شوم، به ساعت عصر و سرخوشی، به ساعتی که نگاش نکردم از بس که سرم گرم و دلم خوش بود، و هی دوشنبه می‌شوم، به ساعت ماندن میان یک میدان غریبه و آدم‌های رنگ‌رنگی و شاد، به ساعتی که از بس نمی‌دانستم حالا چه باید بکنم، کجا باید بروم، نگاش نکردم که بدانم چند است، نفهمیدم یعنی، که کدام ساعت بود آن ساعت ِ آن‌شکلی ماندن‌ام، جا ماندن‌ام، ساعت تمام شدن "حالا".

این‌جوری‌ست که انگار هی تب می‌کنم، هی گر می‌گیرم، و هی خنک می‌شوم، آرام می‌گیرم و باز، از سر.  

...

اجازه بده که با کلمات بازی کنم: گاهی آدم "الف" کم می‌آورد.

از الف قامت دوست، که نیست، یا الف قامت خود آدم که گاهی، دیگر نمی‌تواند راست بماند، دیگر تحمل ندارد.

آدم گاهی الف کم می‌آورد، از "تاب"، تا "تب".

 

+  جمعه 1388/07/17 10:29 PM    | 

اگر از من بپرسی که از تمام گفت‌وگوها و سکانس‌های دل‌نشین "پیش از طلوع" کجا را بیشتر دوست دارم، برایت می‌گویم که صحنه‌های آخر فیلم را، که در سکوت، تک به تک همان جاهایی را تماشا می‌کنیم که جس و سلین در آن یک شبانه‌روز جادویی با هم از آن‌ها گذشتند.

و آن نیمکت توی آن کوچه‌ی تنگ را که شب پیش، گرمای تن عاشق و مردد و باز سرخوش آن‌ها را با خود داشت و حالا توی صبحی سرد، با آن باد بی‌پیر که با یک بطری خالی بازی می‌کرد، آن‌جور تنها بود.

بیچاره اتاق‌ها، صندلی‌ها و تخت‌ها، پنجره‌ها، چارچوب‌ها و راه‌روها، دستگیره‌های در، سنگفرش‌ها و درخت‌ها، چه دل تنگی دارند. چه طفلکی‌اند، از این همه حضور که ازشان می‌گذرد، و نقش این همه یاد، که در خاطرشان می‌ماند.

...

و چه خوشبخت بودند جس و سلین، که یکی نماند تا دیگری برود، تا خود به چشم خویشتن، ببینند که جان‌شان می‌رود.

که با هم، از هم رفتند.

...

بلدی که "دوباره، همان خیابان‌ها" یعنی چه؟ آن هم برای کسی که سال‌هاست حتی دل نداشته برود دیدن خانه‌ی قبلی، که هر بار که به ناچار از آن محله گذشته، سرش را گرم یک کوچه و خیابان دیگر کرده، و افسار نگاه گریزان را گرفته که نرود آن‌جا که نباید؟

می‌دانی آدم چه‌طور بلد می‌شود در خداحافظ‌های ساده‌ی "به امید دیدار"دار روزانه‌، هر بار، آن وداع آخر را تکرار کند توی دلش؟ توی آن دستی که تا لحظه‌ی آخر بالا می‌ماند، گردنی که کشیده می‌شود به سویی، نگاهی که تا جایی که می‌تواند خیره می‌ماند به راه؟

بلدی این تردید همیشگی را که شاید زود دستش را آورده باشد پایین، شاید زود نگاه برگرفته باشد، شاید "او" شانه‌هایش را دیده که برگشته، شاید اول "او"، تنها مانده؟

 

 

 

 

* از آن جور آدم‌هام که طاقت ندارم آن کسی باشم که اول "رفته". حالا این نشانه‌ی خود را یا دیگری را بیشتر دوست داشتن است، نمی‌دانم.

اصلا کی می‌داند وقتی دیگری را دوست داریم، او را دوست داریم، یا خودمان را در کنار او؟ هان؟

 

+  سه شنبه 1388/07/14 4:13 PM    | 

خواستم برایت بگویم که شاکی نباشی از خودت، که بیش‌تر تو حرف زدی و من گوش دادم. که چند بار مجبور شدی بگویی، خب، حالا تو یه چیزی بگو ببینم. و بعد از من بشنوی چی بگم؟

نخواستم برایت بگویم که با تو که هستم نیازی به حرف زدن نیست و سکوت‌ یعنی فلان و بهمان. نخواستم برایت بگویم که من بیش‌تر وقت‌ها این شکلی‌ام یا بگویم گوش دادن را بیش‌تر دوست دارم، یا خوش دارم از تو بشنوم بیشتر.

برای دوستی‌مان این جور کلمات مکررند دیگر، نه؟

خواستم برایت بگویم که کلمات از جنس اضطراب‌اند. یادم می‌آید وقت‌های زیادی را که تا از کلمه رها شدم، تا گفتم، تا نوشتم، آرام شدم. یک وقتی را یادم می‌آید اصلا، که ایستاده بودم زیر دوش و اشک‌ها داغ‌تر از آب داغِ داغ بودند، بعدش کلمه‌ها ‌آمدند و من جمله‌ها را بی زحمت و بی‌تراش ردیف ‌کردم. یادم می‌آید که بعدش، بی که چیزی نوشته باشم، فقط با طرحی از نوشته‌هه توی ذهن، آرام شده بودم. تو بگو چیزی شبیه زایمان. حالا این‌که حد و اندازه‌ام چی هست و بچه‌ام چه شکلی از آب درآمد، بماند.*

خواستم برایت بگویم آدم تا مضطرب نباشد، از دیدن، دانستن، از نیاز برای این‌که برای کسی بگوید، احتیاجی به کلمه ندارد.

خواستم برایت بگویم این نبود، این نیست که آرام باشم، که نیازی نباشد به کلمات، نه... پس می‌زدم کلمه‌ها را. دور بودند، سخت بودند، شمایل اضطراب بودند خودشان اصلا.

این می‌شد که همان وقت‌ها که خیره می‌شدم به جایی یک لحظه، بعد نمی‌دانم، لابد چشم‌ها تابی از نگرانی برمی‌داشت، یا گوشه‌لب‌ها به لبخند کمرنگی کشیده می‌شد، تو هی غافلگیرم می‌کردی که به چی داری فکر می‌کنی همین الان، بگو، بگو! همان وقت‌ها بود که من کلمه‌ها را پس می‌زدم، توان جنگیدن نداشتم برای گفتن، حتی به بهای آن آسودگی پس از گفتن، پس از رها شدن.

مثل بچه‌ای که از ترس پزشک، بیماری را تاب می‌آورد، با همه‌ی تب‌ها و دردهایش.

و دیدی، شنیدی که هر بار که به گفتن می‌رسیدم، چه بلایی سرم می‌آمد، نه؟ یادت می‌آید دست‌ها و موها و لباس‌ها را که نمناک می‌شدند از اشک؟

خواستم برایت بگویم، که این روزها این شکلی‌ام، که کلمات روی سطح‌اند، امن و آرام، و در اعماق چه خبرهاست؟ بی‌خیالش...

خواستم برایت بگویم که یک شبی‌، بچه‌جان‌مان آمد بغلم، از خواب بیدار شده بود، بهت‌زده‌ی رویا بود هنوز، توی ماشین بودیم، من بی که تکیه کنم به صندلی، بغلش کرده بودم. گفتم به‌ش که سرتو بذار رو شونه‌م، مثل وقت‌هایی که این را به‌ش می‌گویم و او سرش را می‌گذارد روی شانه‌ام و یکی از آهنگ‌هایی را که دوست دارد از گوشی موبایل گوش می‌کنیم با هم و بعدش من خوشبخت‌ترین عالم دنیا هستم.

اما سرش را نگذاشت، همان جور، صورت کوچکش کنار صورتم بود، جوری که فکر می‌کردم شاید الیاف مقنعه خراش بدهد پوستش را، اما ترسیدم که تکانش بدهم.

با هم محو چراغ‌ها و سردر مغازه‌ها بودیم توی تاریکی شب، و من یک آهنگی را که یادم نیست براش زمزمه کردم.

خواستم برایت بگویم که کاش همان چند لحظه‌ی قبل از رسیدن را، آن بی‌نیازی هر دومان را، آن جوری که او آرام بود و خودش را سپرده بود به من، یادم بماند برای همیشه. خواستم برایت بگویم سخت‌ترین کار دنیا بود چند دقیقه بعدش، سپردن بچه‌جان به مادرش، و تن را کشیدن تا در، تا کلید انداختن و به تنهایی خانه‌ وارد شدن.

خواستم برایت بگویم این ‌را اما یادم آمد که توی همان حرف زدن آخری‌مان، من گیج خواب و درد در گلو و خسته از چهارده پانزده ساعت کار ناخوشایند، مضطرب از این‌که تو باید و باید خبر شوی از این تجربه که این همه دوستش داشتم، تند تند برایت همه‌اش را تعریف کرده‌ام.

  

* حاصل آن اشک‌ها همان نوشته بود که از هم‌داستانی گفته بود.

 

** میرزا گفته بود به گمانم که خوب است آدم بگوید یک نوشته را در چه حالی نوشته. من؟ دارم یک تکه از آهنگ کارتون "دختری به نام نل" را گوش می‌کنم و دومین چای لیموی آقای آبدارچی را می‌خورم، که به اصرار برایم آورده٬ که قاتل سرماخوردگی‌یه٬ براتون خوبه.

 

+  یکشنبه 1388/07/12 3:59 PM    | 

حس‌ها شبیه موج‌اند.

باز می‌گردند، حتی وقتی خیال می‌کنی دریا دیگر آرام گرفته.

بعد، می‌دانی عجیب بودن‌اش، خود این بازگشتن‌هه نیست که، بهانه‌اش، شیوه‌اش هست که هر بار باور خودت و حس‌هایت را برایت سخت می‌کند.

مثل همین که، آخرین باری که این‌جا این همه غریب بود برایم، این همه دور و الکن بود "لحظه"، همان موقع بود که آن‌قدر خالی بودم، آن‌قدر بی‌"چاره" بودم، آن‌قدر فروریخته و مچاله بودم، که مرگ می‌خواستم فقط.

اما این‌بار، سرشارم این همه، آن‌قدر که روزها لازم است برای آرام گرفتن دریا، برای دوباره مزه‌مزه کردن همه‌چیز، و باز، این‌جور غریبم این‌جا، این‌جور مرگ می‌خواهم فقط.

...

آدم هی به خودش می‌گوید این هم می‌گذرد، نه این که برود، نه، می‌ماند، کهنه و ناسور و ماندنی، ولی آسان می‌شود.

اما خب٬ آدمیزاده‌ است دیگر، خسته می‌شود از این احتمالِ از دست دادن، از این از دست دادن، که سایه انداخته روی همه‌ی داشته‌‌هایش، روی حتی احتمالِ داشتن‌هایش.

 

 

* دوشنبه، بیست‌وهشتم سپتامبر دوهزار و نه.

 

+  سه شنبه 1388/07/07 1:44 AM    | 

ببین، این از آن بلند بلند فکر کردن‌هاست. حرف تازه‌ای هم نیست که به گمانم وقتی فروغ از خودش و از همه‌ی آدم‌های عالم دنیا پرسید کدام قله، کدام اوج، حرف آخر را زد. و بعضی آدم‌ها چه ظلمی می‌کنند به تاریخ بشریت، با این حرف‌های آخر، بس که آدم غصه‌اش می‌گیرد از این کلمه‌هاش که هر چه بدوند، باز به آن حرف آخر نمی‌رسند.

اما خب، قصه، قصه‌ی همان کلماتی‌ست که آدم باید از دست‌شان خلاص شود، حالا شاید یک روزی باز به این اهلیت و بی‌نیازی رسیدم که مثل بچگی‌ها که سرم را می‌کردم توی گل‌خانه‌ی کوچک مامان که صدا توش می‌پیچید، و بلند بلند آواز می‌خواندم و حرف می‌زدم، گل‌خانه‌ای، قله‌ی کوهی، جایی پیدا کنم جز این جا.

...

می‌توانی آدمِ دوست داشتن‌های شورانگیز باشی، و حواست هم باشد که این جور دوست داشتن‌ها بند ِلحظه‌اند. یعنی اصلا، خوب که فکرش را بکنی از اول قرارت با زندگی این نبوده که در بلند مدت زندگی کنی. قرار بوده لحظه بهانه‌ات باشد، نه که در ازل نشسته باشی با کائنات سنگ‌ها را وا کنده باشی که ببین کائنات جان، تا ابد قرارمان این جور، آن جور؛ نه، همه چیز یک جور شاید ناجوری، هماهنگ با هم اتفاق افتاده، خودت هم با این "همه چیز" همراهی کرده‌ای. این است که وقتی می‌گویم قرار، تو فکر کن که دارم از پذیرفتن حرف می‌زنم. از جنگنجویی که نقشه‌ی استراتژیک کهنه‌اش را با سنگ روی زمین ثابت نگه داشته که باد نبردش، و دائم دارد موقعیت جبهه‌ی خودی و دشمن‌اش را می‌سنجد. بعد از هزار بار شکست، حالا دیگر حواسش به مهماتش هست. یک جایی تصمیم می‌گیرد که بزند به خط دشمن، یک جایی عقب‌نشینی می‌کند، یک جایی کنار تپه‌ای کز می‌کند و زخم‌ها را وارسی می‌کند، یک وقتی هم چند روزی بی‌هوش می‌افتد توی گودالی، شانس بیاورد نیروی کمکی پیداش کند، یا خودش عمرش به دنیا باشد و بعد از چند روز به هوش بیاید.

حالا، مگر نمی‌شود جنگجو خسته شود از جنگ؟ نمی‌شود که مثلا یکی از این شب‌ها که سرش را گذاشته روی کوله‌اش، توی ذهن‌اش وجب بگیرد سرزمین‌هایی را که فتح کرده، سرزمین‌هایی را که از دست داده، و بعد ببیند که نقشه‌ی فتوحاتش، صندوق غنائم‌ش، بدجوری خالی‌ست؟

نمی‌شود که جنگجو از خودش بپرسد پس این صلح، صلح که می‌گویند کجاست؟

بعدش کوله‌هه همچین یک‌کمی نمناک شود؟

نمی‌شود که از کنار شهر آبادی بگذرد و مردم را خوش و بی‌خبر ببیند و دلش این خوشی و این بی‌خبری را بخواهد؟ گیرم این سرزمین مردم است که در این بی‌خبری دارد از دست می‌رود، اما نمی‌شود مگر یک جنگجو بگوید به جهنم؟

...

نمی‌خواهم از این لحظات یک جنگجو بگویم. از "وهم سبز"ش، فروغ خیلی قشنگ‌تر و بهتر، گفته.

...

دلم می‌خواست این را بگویم، که آدم، پناه می‌جوید گاهی نه جنگ، و این انصاف نیست که تنها پناهگاه ممکن، سنگر دشمن اگر نباشد، دست کم جایی‌ست که باید غنائم زیادی از دست بدهی تا بشود چند لحظه آرام بگیری.

جایی که باید آزادگی‌ات را بدهی، تا بشود که با خیال راحت تکیه بدهی به کیسه‌های پر از شن.

کم‌کم هم لابد به خاطر حسن رفتارت منتقل شوی پشت جبهه و بعدش هم شهر و بی‌خبری و خوش‌خبری.

انصاف نیست که گاهی تنها متحدت هم فراموشت می‌کند. پشت مرز می‌ایستد و تو باید یک عالمه از مواضع غیرخودی را تک و تنها زیر خمپاره و موشک تردید و تنهایی رد کنی تا برسی به‌ش.

اگر که برسی به‌ش، اگر که مرزبان‌ها بپذیرندت.

...

می‌خواستم این را بگویم هم که یک وقتی تعداد این "انصاف نیست"های آدم زیاد می‌شود. آدم یادش می‌رود انگار که قرارش به لحظه بوده نه تمام طول زندگی‌ش. به این که باید تاب بیاورد، که بضاعتش، و بضاعت آنچه به‌ش داده‌اند و آن‌چه خودش به چنگ آورده همین بوده، بیشتر می‌خواهد؟ سخت‌تر بجنگد.

یادش می‌رود این حرف آقای سعدی را که "آن را که خبر شد، خبرش باز نیامد". قصه‌ی آن پروانه‌ها که می‌خواستند برسند به شمع یادت هست؟ قصه‌ی همان یکی که توانست برسد، و خبرش باز نیامد؟

آدم یادش می‌رود همه‌ی این کلمات گنگ، همه‌ی این داد و بیداد‌ها و اشک و آه‌ها، برای همین است که خبری نشده هنوز. که اگر شده بود، دیگر به آیین درویشی، گفت‌وگویی نبود.

آدم می‌بیند که طلبکار دنیاست، و می‌داند که از دست شده‌های آدم‌های عاشق از این خیلی خیلی بیشتر بوده و باز هیچ‌وقت طلبکار نبوده‌اند.

آدم می‌بیند که خواسته اهل دوست داشتن‌های شورانگیز باشد و باز چرتکه برداشته، وجب گرفته، دلگیر شده، منتظر بوده.

می‌بیند که به لحظه راضی نشده، بیشتر خواسته.

آدم از خودش خجالت می‌کشد بعدش.

...

چه خنده‌دار شد سیر این نوشته‌هه، می‌خواستم این‌جا شکایت کنم یک کم. می‌خواستم بگویم چرا این همه سخت می‌گیرد جهان لعنتی بر مردمان سخت‌کوش، بعد دیدم که دارم خودم را خجالت‌زده می‌کنم از این بی‌صبری، از این بی‌تابی.

...

اصلا می‌شود یک دلیل ساده پیدا کنی براش، می‌شود ادای این آدم‌های منطقی و موفق لج‌درآر را دربیاوری: زندگی آدمیزاده اصلا هم چیز غریبی نیست. یک دوره‌هایی دارد، کودکی و نوجوانی و جوانی و میانه‌سالی و پیری. نوجوان که هستی رویازده‌ای، جوان که هستی، دربه‌در شوریدگی.

می‌توانی فکر کنی که دارم از جوانی گذر می‌کنم، با رویاهایی که نشد توی جوانی داشته باشم‌شان، و با یک شوریدگی پر و بال شکسته‌ی روی دوش.

که دارم دست و پا می‌زنم که نیفتم در این میانه‌سالی محتوم. که این وجب گرفتن‌ها و چرتکه انداختن‌ها، این پناه جستن‌ها و این خستگی‌ها که نزدیک می‌شوند به هم، نشانه‌های زودرس میانه‌سالی‌اند، نشانه‌های عشقی که دیگر در عقل می‌جوری‌ش، در امنیت و نه در پریشانی.

آن‌وقت همین طور که تو سرگرم این تحلیل‌های صاف و درستت هستی، من هم همین گوشه‌ها خیال می‌کنم که همه‌ی این‌ها که گفتم، شُکری‌ست با شکایت.

که دلتنگ امنیت می‌شوم باز هم و باز هم و باز هم، اما طاقت می‌آورم، تن نمی‌دهم، تن نمی‌دهم، تن نمی‌دهم.

 

 

* این، هدیه‌ی پاییز.

+  چهارشنبه 1388/07/01 2:51 PM    |