تبليغاتX
لحظه

یخ کرده بودند دست‌ها، مثل همیشه‌ی پاییز و زمستان، مثل همیشه‌ی اضطراب.

اما این بار لازم نشد که بخاری و شوفاژی پیدا کنم، یا بگیرم‌شان جلوی دهان و ها کنم، یا بگذارم‌شان روی گردن‌، یا بین بازوها و تنم، یا این‌که هی من بیایم کنار شانه‌ی راستش، هی او بیاید کنار شانه‌ی راستم تا دست‌ها را یکی یکی گرم کند.

گرفت‌شان توی دست‌هاش، کف‌شان را نوبت به نوبت بوسید، بعدش، دست‌هام بی‌بهانه گرم شدند.

 

 

*عکس از اینجاست.

+  سه شنبه 1388/06/31 5:57 PM    | 

نمی‌دانم برای یک بچه باری از این سنگین‌تر هم هست که بخواهد دنیای دو تا آدم بزرگ را به هم پیوند بزند یا نه.

فیلم‌ها و قصه‌های زیادی یادم می‌آید که توش بچه‌ها به شکل معجزه‌آسا و البته لوسی، دست پدر و مادر از هم بریده را توی دست هم می‌گذارند یا کاری می‌کنند تا پدر عصا قورت داده یا مادر از دنیا بریده‌شان عاشق فرد مورد نظر آن‌ها شود.

به گمانم اگر یکی حوصله کند و ته و توی زندگی خالق همچین داستان‌هایی را دربیاورد، راحت بفهمد که این فانتزی‌ها از کجا سردرآورده‌اند.

بس که راه‌حل‌ها و گاهی حقه‌ها و ننه من غریبم بازی‌های کوچک این بچه‌ها به هیچ جا نمی‌رسد هیچ وقت، بس‌که دنیای آدم‌بزرگ‌ها بدقلق است و جز یک لبخند تلخِ تو نمی‌فهمی چیزی برای بچه‌ها ندارد.

بس که این نتوانستن‌ با بچه‌هه می‌ماند، شکل یک بار گناه، گناه نتوانستن، گناه بند دست و پای دیگری، ثمره‌ی یک اتفاق، وظیفه، راه‌حل، یا نه، اصلا دست بالایش را بگیریم، نشانه‌ای از یک عاشقیت از دست شده، بودن. 

بس که سنگین است این یوغ لعنتی، و هر چه بچه‌هه بزرگ‌تر می‌شود، با همه‌ی تلاش مضحک و دردباری که برای فراموش کردن‌اش، به هیچ جا نگرفتن، یا حتی به کار زخمی، اثری، نوشته‌ای زدن‌اش می‌کند، با او، روی شانه‌اش، قلب‌اش، نفس‌اش، همان‌قدر آزارنده و زخم‌زننده، می‌ماند که می‌ماند.  

 

 

 

* و چه بلوغ زودرس و بی‌رحمانه‌ای دارند این بچه‌ها، زیر پوسته‌ی خانواده‌ی خوشبخت و موفق، چه زود یاد می‌گیرند که هیچ‌کس "خوب" یا "بد" نیست، که همه حق دارند، که قضاوتی در کار نیست.

چه تنها هستند، وقتی خورد و خوارک و مدرسه و لباس‌ و مهمانی و تفریح‌شان به جاست، و دل‌شان هیچ وقت سر جایش نیست.

چه تنها هستند، وقتی به لطف نقش بازی‌کردن بی‌نقص والدین گرامی جلوی غریبه‌ها، هیچ کس، هیچ وقت از رنج فرزند دلبندشان خبردار نمی‌شود.  

 

+  دوشنبه 1388/06/30 1:2 AM    | 

موجودات بی‌آزاری هستند، یعنی دست کم بیشتر تلاش‌شان در زندگانی صرف همین می‌شود که آزاری نرسانند. آزاری اگر هست، زیر سر آن بندهای محبت و عادت و خودخواهی‌ست شاید، که دیگران به دست و پای آن‌ها می‌پسندند و خودشان نه. حیوان بی‌آزار و زخمی دربند را دیدی که چه چنگی می‌اندازد برای رهایی؟ یک چیزی شبیه همان.

اصرای ندارند به داشتن، به نگه داشتن چیزی، یا کسی که دیگر نمی‌خواهد از آن‌ها، با آن‌ها باشد، شاید از طبع بلند یا استغنا، گرچه بیش‌تر وقت‌ها تعبیر می‌شود به بی‌دست و پایی، بی‌توجهی، یا خود را از دیگران برتر دیدن.

دیدی این آدم‌هایی را که اگر حس کنند که دیگری از آن‌ها مشتاق‌تر است به داشتن چیزی، چه راحت می‌بخشند؟ یا این‌ها که توی صف، خیلی درگیر نمی‌کنند خودشان را با کسی که زرنگی کرده و جای‌شان را گرفته و شاید فقط سری تکان بدهند به چپ و راست و لبخند؟ یا این آدم‌ها که امکان ندارد خودشان را بیندازند میان جمعیت و با چنگ و دندان و آرنج برسند به مطلوب، و فرقی نمی‌کند که این مطلوب ضریح حرم معصوم باشد یا آخرین سایز 38 شلوار جین بنتون در حراج پاییزه؟ یا این‌ها که از کنجکاوی بمیرند هم، سوالی نمی‌پرسند اگر حس کنند پرسیدن‌شان دیگری را آزار می‌دهد؟

من اسم‌شان را گذاشته‌ام درگذشتگان. و خیال می‌کنم این جور آدم‌ها چنگال‌های تیزی ندارند برای نگه داشتن خودشان در این جهان. یعنی، یک جور آرامی رهگذرند، مثل آب روان، و مثل همین آب، لابد خودشان نمی‌دانند که حضور آرام و شفاف و درگذارشان، چه زندگی‌ها می‌تواند ببخشد به آن‌ها که دوست‌شان دارند.

نمی‌دانند؟ حتما، حتما... وگرنه این همه رنج نمی‌کشیدند از بودن، این همه در انتظار رفتن زودهنگام نبودند، این همه شب‌ها بالش‌شان خیس نمی‌شد.

کاش این آدم‌ها بلد بودند این ادبِ بودن‌شان را کنار بگذارند گاهی، کاش می‌شد به‌شان فهماند که دل دیگران را نشکستن، با دست‌ها، جمعیت را نشکافتن و به پیش نرفتن، وقتی خوب است که دیگران حواس‌شان به ترک‌های ناسور دل‌شان باشد یک کم، وقتی که جمعیت راه نفس کشیدن را تنگ نکرده باشد این همه.

کاش این آدم‌ها یک روزی می‌توانستند انتخاب کنند، میان همیشه به فکر دیگری بودن و خود را از یاد بردن، و گاهی نگرانی برای دیگری را کنار زدن، و به یاد آوردن آن همه خوبی‌ها که می توانست اضافه شود به حافظه‌ی این زمین، از چیزهایی که بلدند یاد بگیرند و یاد بدهند، وقتی که یک‌کمی آن خود حقیقی‌شان هستند.

نمی‌شود، سرشان نمی‌شود این حرف‌ها، همین است که خدا به خیر بگذراند روزی را این جور آدم‌ها مجبور می‌شوند به اصرار برای داشتن چیزی، روزی را که مجبور می‌شوند چنگ و دندان نشان بدهند به کائنات، از بس که بعدش تصویر خودشان را توی آینه دوست ندارند، از بس که تحقیر مچاله‌شان کرده.

و خدا نرساند روزی را، که این جور آدم‌ها، نمی‌دانم از کدام جای لعنتی، به دل‌شان می‌افتد که قرار است زیاد بمانند این جا، قرار نیست زود بروند، قرار نیست رودشان زود برسد به دریا.

 

* ببخشید اگر آمدید و نبودم و نگران شدید.

+  یکشنبه 1388/06/29 11:25 AM    | 

از وقتی ولی‌عصر رو بستن، مسیر همیشگی صبح‌ها شلوغ شده. با بابا گفتیم امروز از مسیر قبلی‌یه بریم. فکر کردم خوبه، درختم رو هم می‌بینم بعد از مدت‌ها. اما نمی‌دونم به فکر چی بودم یا با بابا حرف چی می‌زدیم که یهو دیدم رد شدیم از کنار درخت و ندیدم‌ش اصلن. یعنی دقیقن یادمه که اون لحظه‌ی گذشتن نگاهم الکی‌پلکی به یه خانومه بود اما خودم جای دیگه‌ای بودم. کافی بود یه کم سرم رو بیارم بالا، نارون جان قد ساختمون دو سه طبقه‌ی آجری پشت سرشه آخه بچه‌م، دیدن‌ش سخت که نیست.

بعدش هم خنده‌م گرفته بود از خودم، هم ترسیده بودم.

آدم می‌ترسه خب از این جور اشتباه‌هاش، از خیره شدن‌ها و سرگرم‌ شدن‌های الکی به بی‌ربط‌ها و اصل کاری‌های به اون بزرگی و خوش قد و بالایی رو ندیدن.

چه می‌دونم. آدمیزاده‌س، دلش به همین چیزا خوشه.

...

مامانِ واو داشته به‌ش غذا می‌داده، با تیکه‌های کوچیک خیار. سرتق خانم تیکه‌ها رو خودش باید می‌ذاشته دهنش. یه تیکه از دستش می‌افته، خم می‌شه دنبالش بگرده: هیار، هیار، هیـــار جون! (بلد نیستم بنویسم جیم رو چه جوری می‌گه، همین قدر بدونید که روش مکث تامل برانگیزی می‌کنه).

واو یه سال و دو ماهش نشده.

خب، تیکه‌های خیار و درخت نارون، اندازه‌ی دغدغه‌هامون متفاوته فقط، گرچه تو این هم متفاوتیم که اون بی‌خجالت دنبال‌شون می‌گرده و می‌تونه صداشون کنه هنوز.

...

این آهنگه یه روز صبح من رو از خواب بیدار کرد.

آلبوم‌ش از وقتی دوست جان هدیه داده‌تش، بیشتر وقتا تو ضبطه. واسه وقتایی که کامپیوتر خاموشه، و موسیقی نمی‌شه که نباشه. از این جهت که پیانو و ویلونسل‌ داره، و خلوته، و خوبه، و اسم‌ش هم "رود"ه که مث باد و درخت و پرنده و ابر و بچه و دریا و برگ، از اون چیزاس که اگه نبود، زندگی لابد دیگه زندگی نبود.

اون روز صبح هم، وسط هفته بود و کاری نبود، از این تعطیلی‌های سرخود. از ساعت نمی‌دونم کی قرار گذاشته بودم با خودم که بیدار شم، و هر ده دقیقه که ساعت زنگ می‌زد، بلند می‌شدم، خاموش می‌کردم‌ش اما تنظیم ده دقیقه زنگ زدن‌ رو به هم نمی‌زدم که "باید بیدار شم". یکی دو ساعتی به همین روش ده دقیقه‌ ده دقیقه‌ای گذشت، با رویاهایی که سبک بودن و به یاد نمی‌موندن.

بعد یهو نمی‌دونم چی شد، برق رفت و اومد، یا دست باد بود، یا اعصاب خدا از دست رفته بود از این خودآزاری من، که ضبط خودش روشن شد و این آهنگه، آهنگ اول آلبوم، شروع کرد به خوندن.

انگار که صدای خودِ خودِ رود.

شکل لبخند بود آهنگه، شکل عزیزی که بیاد لب تخت آدم بشینه و آدمو دست بندازه که پاشو دیگه دیوونه، خودتو مسخره کردی؟

...

اول شهریور هشتاد و هشت، ساعت حدودا شش، در محدوده‌ی پل پارک‌وی و خیابان سرگیجه‌گرفته‌ی ولی‌عصر، یک عدد پاییز توسط دوربین‌های مرکز کنترل ترافیک مشاهده شد.

وجود تعدادی ابر سنگین و مقادیری آسمون گرومبه و کمی بوی نم خاک هم همین الان از همکاران‌مان در مراکز دیگر گزارش شده.

مراتب دقیق‌تر متعاقبا اعلام خواهد شد.

 

*عکس از اینجاست.

+  یکشنبه 1388/06/01 10:1 PM    |