تبليغاتX
لحظه

می‌گویم، بیا یادمان برود که دلکش کجا و چه طور در وطن خودش غریب رفت، وقتی دوزاری‌ها ترانه‌هایش را بازسازی و بدسازی کردند و اسمی هم ازش نباید می‌آمد، بیا یادمان برود ویگن آخرها گرفتار چه دلِی‌دلی‌های غمگین و مبتذلی بود، وقتی می‌خواند به خدا هیچ کجا تهرون نمی‌شه و «چ»ِ هیچ ، بدجوری بیرون می‌زد از کلمات حسرت‌بارش.

بیا، بیا چشم‌هایت را ببند، دستم را بگیر و خیال کن توی سالنی نشسته‌ایم و دست هم را می‌فشاریم و گردن می‌کشیم که دلکش و ویگن میانسال را روی سن کوتاه، با آن نورپردازی‌های خام و بی‌خود (ما هیچ وقت نورپردازی صحنه بلد نمی‌شویم خب) ببینیم، وقتی که می‌خوانند کی آآآآآیی به برم، ای شمع سحرم...

بیا خیال کنیم صدای آن دست‌هایی که آن همه محکم و کیفور به هم کوبیده می‌شوند آخر همین اجرایی که ضبط شده، دو جفت‌اش مال من و توست...

 

 

* این فیلم را به عقب برگردان (+) 

+  پنجشنبه 1388/05/29 10:37 PM    | 

خواب‌ها گاهی آدم را شرمنده می‌کنند، شبیه وقتی که هی پس بزنی غذایی را که به‌ت تعارف می‌کنند، اما برق چشم‌هایت و نگاه آرزومندت حجم خالی معده‌ات را لو بدهد. یا بدتر، دور و برت که خلوت شد، یواشکی لقمه‌ای برداری و یکی مچ‌ات را بگیرد.

برایت نگفتم، یک وقتی خواب دیدم که عاشق یک نفر هستم. در بیداری عاشق‌اش نبودم. یعنی رابطه‌مان کاری بود، در حد سالی یک دو بار که کارمان به هم گیر می‌کرد و تلفنی و چند کلمه حرف و شوخی و متلکی.

بعدش هم روال معمول‌مان این بود که کار هم را راه نمی‌انداختیم، به این شکل که بخش حواس‌پرتی و تنبلی را او به عهده می‌گرفت و بخش فراموش کردن و به من چه را من.

حالا این‌ها را ول کن، بگذار از خوابم برایت بگویم.

توی خواب ما شبیه عاشقان تین‌ایجری بودیم، عاشقان فیلم‌فارسی‌های دم انقلاب. از این‌ها که بازو اندر بازو توی کوچه‌ و خیابان، بلند بلند می‌خندند و هی همه چیز به نظرشان یک جور مسخره‌ای خوب است و به هیچ جای‌شان نیست اگر در و همسایه و بقال و قصاب چپ‌چپ نگاه‌شان می‌کنند.

می‌دانم خیلی اهل دیدن این‌ها نبودی، اما ارجاع‌ات می‌دهم به فرزان دلجو و داریوش اقبالی و بوی گندم و علف‌های هرز و فریاد زیر آب، همراه با آیلین ویگن و فرزانه تاییدی و امثالهم، با موسیقی متن ترانه‌های دهه‌ی پنجاه، ترانه‌های جادویی دهه‌ی پنجاه: ضیافت‌های عاشق را، خوشا بخشش، خوشا ایثار، خوشا پیدا شدن در عشق، برای گم شدن در یار...

بی‌انصاف خواب‌هه خیلی هم واقعی بود. یادم هست که هی توی خواب شک می‌کردم که پدرجان من، اصولا همچین امکانی وجود ندارد که همه چیز این شکلی خوب و جفت و جور باشد ها، اما لعنتی تا بیدار نشدم نگذاشت ملتفت شوم که خواب بوده.

حالا بیدار شده‌ام، شما من را تصور کن که از طرفی دمغ‌ام که باز گول خواب و خیال را خورده‌ام، و از طرفی حس همان آدم گرسنه را دارم که آبروداری‌اش جواب نداده و سر بزنگاه در حال لقمه‌گیری یواشکی، رویت شده.

بعد تازه هی نشسته‌ام خودم را روان‌کاوی کرده‌ام، بد و خوب کرده‌ام، دنبال نشانه‌ها گشته‌ام، تا بالاخره تک و توک کلیدها و قفل‌ها چفت هم شده‌اند: آهان... فلان جمله‌ای که گفته آن دفعه، فلان روز که ای همچین خوش‌تیپ شده بود، فلان نوشته‌اش که یک جور حسرت‌باری خوب بود، این که در موضع ضعف نبود و از آن‌ها بود که می‌دانی رابطه‌هایش چالش دارد و برای آدم‌‌هاش نمی‌افتد، و البته همان شیطنت و قدرت‌نمایی لغزان و گریزان آدم برای تصاحب قلمروهایی که می‌دانی اهل‌ش نیستی، و لعنتی هر چه فرار می‌کنی ازش، باز هم گاهی دامن حرکات و لبخند‌ها و کلمه‌هایت را می‌گیرد.

انصاف داشته باشم؟ داشته باشم لطفا... روزگار خوش و خرمی هم نبود. تازه خرده‌ریزه‌هام را از دور و بر جمع کرده‌بودم و چسبانده بودم به هم، تازه سر پا ایستاده بودم. مثل مجروحی که چشم‌هایش دودو می‌زند تا دل ببندد به یکی میان پرستارها که کمتر بداخلاق است و کمی خوشگل و خوش‌بوست و دستش روی پیشانی مجروح‌اش کمی بیشتر مکث می‌کند. چنگ زده‌بودم به نشانه‌هایی که توی بیداری می‌دانستم برای عاشقیت، برای آن تمامیت خواهی بی‌رحم عاشقی، برای کوری و کری، برای توی خیابان راه رفتن و به همه‌ی کلیات مهم جهان دهن‌کجی خوش‌دلانه کردن، کافی نیستند.

آدم توی بیداری به رهایی و خوش‌دلی خواب نیست که، این شد که افسارم را کشیدم. خودش هم کمک کرد البته، روزگار هم کارمان را ساخت و بعد از آن اصلا کارمان به هم گره نخورد.

نشانه‌ها باز به کمک‌ام آمدند، چندین بار شد که نوشته‌هایش، موضع‌گیری‌هایش، لحن و کلمه‌هایش، رفتارش را دوست نداشته باشم. و کار گاهی از دوست نداشتن هم گذشت و به گذشتن از قانون‌های نانوشته و خط‌های قرمز شخصی و توضیح‌ناپذیرم ‌رسید.

خلاصه که مصیبت خنده‌داری شده بود، این‌که توی خواب عاشق کسی شده بودم و توی بیداری خودم را مجبور کرده‌بودم ازش دل بکنم.   

این را برایت تعریف نکردم هیچ وقت، چون اتفاق سختی بود. از این چیزها که زن‌ها بلدند خودشان به شکل صلح‌آمیزی حل‌اش کنند، اما می‌دانند اگر رسانه‌ای‌ش کنند، اگر به لب بیاورندش، حالا بیا و درستش کن.

حالا این‌ها را برای چی نوشتم؟ نوشتم چون ازش گذشته‌ام. همین اواخر دوباره گذر کارمان با آن یک نفر به هم افتاد و من دیدم از همه‌ی آن حس، یک لبخند مانده، شبیه خاطره‌ی غذای ناشناخته‌ای که توی یک کافه‌ی یک بار رفته‌ای خورده باشی و دیگر گذرت به آن‌جا نیفتاده باشد و هوس‌اش را هم نکرده باشی.

نوشتم چون آدم وقتی می‌تواند بنویسد که رها شده باشد از چیزی، یا بخواهد رها شود. و من از آن خواب آن وقت‌ها رها شده‌ام و آخرین خرده‌ریزه‌هایش را هم همین‌جا مقابل تو تکاندم از دامن‌ام.

نوشتم چون همین چند شب پیش خواب تو را دیدم. آن هم درست این شب‌ها که خواب‌ها یا نیستند یا بد و ناخوش‌اند.

نوشتم چون حالا دیگر حواس‌ام هست که خواب‌ها از کجای عمیق روح آدم می‌آیند، که چه تمناهای صادقانه‌ای هست توی هر لحظه‌شان، اگر حواس آدم باشد.

خواب آغوش تو را دیدم، میان یک عالمه آدم غریبه، از آن آغوش‌ها که نمی‌دانم توی کدام فیلم‌ها باید دنبالش گشت. شاید، زندگی پنهان کلمات، که دختره گفت که اگر با من باشی، می‌ترسم یک روز بلند شوی از خواب و ببینی خانه را آب برداشته، از بس که من گریه کرده‌ام، از بس که گریه می‌کنم. می‌ترسم غرق شوی در گریه‌های من... و بعدش که مرد گفت نگران نباش، من شنا یاد می‌گیرم، آغوش‌شان شکل این بود که دختره دیگر این همه از اندازه‌ی اندوه خودش نمی‌ترسد، از این همه‌ی بی در و پیکری دنیا، دیگر نمی‌ترسد، این همه از خودش و از آن که دوستش دارد نمی‌گریزد.

این همه آرام می‌گیرد.

 

+  چهارشنبه 1388/05/28 4:30 PM    | 

من از این جور آدم‌هام که بندیِ معجزه‌ام.

هنوز دستم نیامده که هرچند روز یک بار، باید یک معجزه‌ای اتفاق بیفتد که بتوانم سوخت لازم، جانِ تازه‌ی لازم را به دست بیاورم برای ادامه، برای ماندن یا تاب آوردن یا هر کلمه‌ای شبیه به همین که بتوانی جایش بگذاری. ساده‌اش این است که نسخه‌ام را نمی‌دانم هنوز.

نمی‌دانم هم که چند روز از معجزه‌ی قبلی، چند هزار کیلومتر از پمپ سوخت‌گیری قبلی گذشته.

فقط یادم به آن شب پاییز می‌افتد که نزدیک ونک، مرد راننده پشت چراغ جردن فلوت می‌زد، و یا آن نمی‌دانم چند روز قبل از 22خرداد که دوستی ازم پرسید داستان راننده و فلوت‌اش واقعی بود؟ که گفتم اوهوم... معجزه‌ام واقعی بود و درست چند دقیقه بعدش، یک سنجاقک بزرگ و قشنگ و سبزآبی دیدیم، که روی سنگ‌فرش خیابان، با بال‌های باز افتاده بود و مرده بود.

 

 

 

*نقاشی از اینجاست.

** خضری مگر گذشته ازین راه..

 

+  شنبه 1388/05/24 4:52 PM    | 

چه عجیب‌ایم ما.

زخم می‌خوریم، از آدم‌های کار و معاشرت‌های ناچار، از آدم‌های باید، از آدم‌های عزیز ِ نمی‌شود ازشان بُرید.

بعد فرار می‌کنیم. می‌خزیم توی غار، به لیسیدن زخم‌ها.  

عجیب بودنش کجاست؟ این که نشانی غار ما را همه‌ی آدم‌های کار و معاشرت، آدم‌های باید، آدم‌های عزیزِ نمی‌شود ازشان برید، دارند؛ به همان دلیل ساده که نمی‌شود ازشان برید.

اما آن‌ها که بایدی نیستند، یا اگر بایدی در داشتن‌شان داریم، یک‌سر از دوست داشتن است، از هوایی که اگر نباشند، نیست؛ نشانی از غار ما، خبری از حال ما ندارند.

از بس که نزدیک آن‌ها نقش بازی کردن را از یاد می‌بریم و می‌ترسیم از نشان دادن خود زخم‌خورده و رمیده‌مان. از بس که به آن‌ها می‌توانیم بگوییم نه و خیال‌مان راحت است که می‌فهمند و به دل نمی‌گیرند.

این می‌شود که از هر مرهمی و تسکینی، دوری می‌کنیم و هی خودمان را می‌گذاریم دم تیغ، از بس که "مجبور"یم.

...

حالا، اگر آدم زخم بردارد از آن‌که اگر نباشد هوایی برای نفس کشیدن هم نیست، نمی‌دانم حکم‌اش چیست.

آدم باید سر به بیابان بگذارد، شاید.

 

 

*این نوشته بیش از همه با توجه به مشاهدات بالینی نگارنده در مواقع بحرانی٬ درباره‌ی خودش نوشته شده و هیچ ارزش دیگری، من‌جمله عبرت گرفتن در حملات بعدی بحران، ندارد.

 

+  چهارشنبه 1388/05/21 3:35 PM    | 

روزگار یک وقتی این شکلی می‌شود که هوس می‌کنی حال همه را بپرسی، همه‌ی همه را، هر کس که ممکن است در چندین روز آینده یادش به تو بیفتد، که بخواهد خبری از تو بگیرد، یا کارش گیر تو باشد، و بعد با چند تا جواب سرسری از روی وظیفه، یک دو خطی، تک و توک جواب‌های بلندتر، پرحوصله‌تر، و چندتایی بیشترک جواب‌های نرسیده، و با خیال تخت از این‌که می‌توانی گم شوی به دل خوش، بروی گم شوی.

اما روزگار انگار همیشه این شکلی‌ست که تو با جواب‌های گرفته و نگرفته‌ات، و آن هوس سمج و لعنتی رفتن، رفتن، همیشه رفتن، می‌مانی همین‌جا که هستی.

می‌مانی.

 

 

* دلم جاده‌های طولانی٬ دلم مردمان ناهم‌زبان و غریبه می‌خواهد.

  دلم سکوت می‌خواهد، که از نبودن آدم‌هات باشد، نه از بودن و سکوت کردن، تماشا کردن.  

 

+  سه شنبه 1388/05/20 3:40 PM    | 

امیرآباد، طرف‌های نُه شب. دستم، کیف و یک کیسه، توش عروسکی برای واو و یک تابلوی کوچک، برای خودم، قد کف دست، با طرح گرم و تنهای یک شاخه شقایق، به یاد روزگار.  

راننده پیر است، کم‌مو، دائم غر می‌زند. از پول خرد نداشتن من، از رانندگی ماشین جلویی، از تاریکی خیابان که نمی‌گذارد خوب توی جیب‌ها و داشبورد و سوراخ‌سنبه‌های بی‌نهایت ماشین را دنبال پول خرد بجورد.

دو تا خانم کنار دستی من پیاده شده‌اند، و هر دو بار، من که کنار در نشسته‌ام، کیف و کیسه‌هه را چنگ زده‌ام و حواسم بوده که گوشی‌ها از گوشم درنیایند و پیاده شده‌ام تا آن‌ها، یکی‌شان هیچی نگوید و یکی دیگر زیر لب بگوید ببخشید و پیاده شوند و گم شوند توی تاریکی کوچه‌های کردستان و امیرآباد.

صندلی جلو  یک خانم دیگر نشسته.

...

پیاده که می‌شوم از ماشین، نگاهم می‌افتد به زن صندلی جلویی. آخر خط است، اما پیاده نمی‌شود. نگاهش به بیرون، به زمین، یا جایی که همه‌ی آدم‌های دل‌گرفته و بی حوصله، با اصرار به‌ش چشم می‌دوزند، تا جایی را نبینند، تا دیگری را نبینند.

از راننده می‌پرسم تا انتهای خیابون هم می‌رید؟ یک جور قاطع و بی‌رحمی می‌گوید نخیر.

پیاده می‌شوم و زن، هم سن و سال مرد، که تمام راه غرهای مرد را به جای او من شنیده‌ام، کمی تکیه داده به در، نگاهش یک جور عجیبی، وارسته و بی‌حواس، به بیرون است.

...

راننده می‌پرسد پول خورد نداشتین؟ می‌گویم نه، شرمنده٬ و تکیه می‌دهم به صندلی. حالم خوب است، از آن خوب‌ها که داری از دیدار دوستی برمی‌گردی، که تابستان است، اما خنکی شب هست که می‌پیچد توی تن، از آن خوب‌ها که توی کیسه‌ی توی دستت، هم هدیه داری برای یکی که دوستش داری و هم چیزی که دل خودت را گرم می‌کند. از آن خوب‌ها که توی گوش‌ات یکی کمانچه می‌زند، و تو مثل وقت‌های گوش دادن پیانو، گوش دادن ویولن‌سل، گوش دادن تار، فکر می‌کنی از این قشنگ‌تر هم صدایی هست؟

و می‌دانی که هست.

...

از جلوی کوی تا سر امیرآباد، یا نه، یک کم بالاتر، چراغ‌ها پیاده‌رو را روشن کرده‌اند.

چشمم می‌افتد به یکی که دارد زیر نور یک‌درمیان چراغ‌ها و چنارها، تند، خیلی تند می‌دود. برای یک لحظه می‌ترسم از ترکیب دویدن و کوی و شب، اما دویدن‌ش اضطراب ندارد، یا منِ دل‌بسته‌ی دویدن، دلم می‌خواهد این جور خیال کنم.

سرش را داده عقب، شانه‌ها کمی بالا کشیده‌اند، دائم در سایه گم می‌شود و در نور پیدا می‌شود.

از ما جلوتر است، دلم می‌خواهد نرسیم به‌ش، دلم می‌خواهد همین جور سرخوش بدود با ما، جلوتر از ما یا همگام با ما، که پاهاش تندتر باشند از این لاستیک‌های سابیده‌ی پیکان عهد بوق.

می‌رسیم به هم، دونده‌ی من قدر چند قدم تاب می‌آورد فقط و ما و لاستیک‌ها و پول خردها و غرولندها، از او می‌گذریم.

کمانچه‌ی توی گوش من آرام می‌گیرد.

- شما تا انتهای خیابون هم می‌رین؟

- نخیر.

 

+  یکشنبه 1388/05/18 3:44 PM    | 

یک تکه از آسمان را خوب حفظ کردیم

که وقتی تو نبودی

بتوانیم از حفظ بخوانیم.

این برای آن روزها کافی بود.

 

 

 

 

* حفظ کردن تکه‌های آسمان، برای تاب آوردن، در روزگار عسرت، روزگار حصار و دیوار، روزگار حسرت.

 

** شعر از احمدرضا احمدی‌ست و عکس از اینجاست.

 

+  شنبه 1388/05/17 4:21 PM    | 

توی این فایل ورد که نمی‌دانم چرا اسم‌ش را گذاشته‌ام z، که چرک‌نویس لحظه‌ست، تعداد جمله‌های نیمه‌کاره، نوشته‌های به دو خط رسیده و رها شده، لحظه‌هایی که اسم رمز مقدس "که چی" بر لب آمده و بعدش بوووم، همه چیز رفته توی هوا، دارد زیاد می‌شود هی.

...

یک وقتی، که دوشنبه روزی بود و سر ظهر یا شاید هم بعدازظهری، کف دستم نوشتم " روی سطح‌ام"، که یادم نرود و خانه که رسیدم بنشینم مفصل بنویسم که این روی سطح بودن یعنی چه.

آن موقع ننوشتم. نشد که بنویسم. نفهمیدم آن موقع اما حالا می‌توانم بفهمم که چرا نشد. آدم وقتی روی سطح باشد، نمی‌تواند بنویسد. از در و دیوار می‌تواند بنویسد ها، اما آن طور که باید، نمی‌تواند دریچه‌ی اتاقک اعتراف را بزند کنار، از پشت آن پرده‌ی چوبی مشبک توی چشم‌های مهربان و پرت و بی‌حوصله‌ای زل بزند و شرمگین اعتراف کند که روی سطح است.

که انگار فاصله‌اش با همه‌ی همه‌ی آن چه که بر او می‌رود، قدر یک دیوار شیشه‌ای است. انگار که نشسته باشد توی حبابی، و ببیند و بشنود اما لمسی در کار نباشد.

...

حذف و فرار، بهترین راه‌حل‌های عالم دنیا هستند این روزها.

مشق‌ات را ننوشتی؟ نرو کلاس.

قول‌ات را عمل نکردی؟ نرو سر قرار.

می‌ترسی تنهایی بروی میان دود و آتش و شعار؟ نمی‌توانی هم خانه بمانی؟ از خانه بزن بیرون، توی خیابان‌های اطراف بی‌هدف، یا با هدف‌های مصلحتی وقت بسوزان تا روز سر بیاید.

...

گفتی روز خوبی بوده برایت، که سرت گرم کار بوده و چند ساعت شده که فراموش کنی.

همین، همین که کم شده توی این همه روز که بتوانم فراموش کنم.

که به طرز احمقانه‌ای، واکنش‌ام در برابر همه‌ی چیزهایی که می‌توانند فراموشی هدیه کنند، حذف است و فرار.

خسته کرده ام خودم را.  

...

یادتان می‌آید من را اصلا؟ از ابر و باد و مه و خورشید نوشتن‌ام را یادتان هست؟

من که یادم نیست.

آن‌قدر یادم نیست که یکشنبه‌ای، در فاصله‌ی ولنجک و اوین، با آن بازی آفتاب و سایه‌اش، توی تاکسی که کنارم کسی نبود، که ماشین خوشبو بود، که باد بود و شال رنگی رنگی‌هه و چشم‌هام که هی از باد، یا خستگی هم می‌آمدند و هر بار که باز می‌کردم‌شان، توی آینه‌ی ماشین، به من نگاه می‌کردند و غریب بودند، غریب بودند... دیدم که نمی‌توانم بنویسم از این لحظه‌ام.

دیدم که چیزی گم شده، یک چیزی که می‌توانستم به کمک‌اش، هنوز چنین لحظه‌ای را دوست داشته باشم و بتوانم سر دل خوش بنویسم ازش.

...

قصه می‌دانی چیست؟

قصه‌‌ی یکی که مانده توی زندان، و شرط بیرون آمدن‌اش، شرط بیخود و سخت و بی‌انصافی است. شرط بیخود و سخت و بی‌انصافی که تا بیرون نیاید نمی‌تواند عمل کند به‌ش.

و همه چیز شبیه دایره است توی دنیاش. شکل تسلسل، شکل تکرار.

...

این جا یک چاشنی هست، بالای بمبی که روش نوشته "که‌ چی". دستم را گذاشتم روش، و لابد اگر فشار می‌دادم، بوووم و بعدش این خطوط رها شده که با چسب نمی‌دانم چی چسبیده‌اند به هم، توی همان z می‌ماندند.  

...

نمی‌دانم که از کجاست. هست. زیاد و سمج و لعنتی هم هست.

این بغض لعنتی.

این بغض لعنتی.

 

+  چهارشنبه 1388/05/14 3:1 AM    | 

خسته از مرثیه، از پیچیده‌گویی‌های سبک هندی، خسته از حبسیات و زندان‌سروده‌ها و حتی، عاشقانه‌های سبک عراقی، آقای حافظ و آقای سعدی.

دلم سبک خراسانی، دلم حماسه می‌خواهد...

...

نمانیم کین بوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند

نخوانند بر ما کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

...

ز بهر بر و بوم و فرزند خویش

زن و کودک و خرد و پیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم

از آن به که ایران به دشمن دهیم...

 

 

+  یکشنبه 1388/05/11 12:2 PM    | 

این آهنگه یه روز تعطیلی، سر ظهری، وقتی داشتن صِدام می‌کردن که بیا ناهار، دستم رو گرفت، نشوندم رو صندلی، یاد یه چیزایی‌م انداخت که الان یادم‌شون نیست، و حتی وقتی داشتم هوار می‌زدم که الان میام، به نم چشم و لوس‌بازی‌های مشابه هم رسیدیم با هم.

آخرش هم مجبورم کرد که دستم رو به زور از دستش بکشم بیرون، برم سر میز غذا،  و باعث شد یه کم بیش‌تر طول بکشه که بتونم لبخند گشاد بزنم و چرت و پرت بگم و فرزند "اوکی" ای باشم.

خلاصه که آهنگه این جور آهنگی‌یه.

 

 

مشخصات نامبرده:

لالایی مانترا

به آهنگسازی آزیتا حمیدی و تنظیم گروه بازاری

از آلبوم ابرها

 

+  جمعه 1388/05/09 7:48 PM    | 

پیش‌ترها، خیلی از عکس‌ها را می‌دیدم، عکس‌های فرنگستان خارج، تصویر آدم‌های ساده‌ای که هم را در آغوش می‌گیرند تنگ و به دوربین زل می‌زنند، آدم‌های کار معمولی و درس معمولی و خنده و گریه ی معمولی، آدم‌های عشق معمولی، فراق معمولی، تولد و مرگ معمولی؛ آدم‌های لباس‌های رنگی‌رنگی و شنبه یکشنبه‌ای، آدم‌های موهای سپرده به باد، آدم‌های ماشین‌های لکنته‌ی بی‌سقف، آدم‌های میزها و سفره‌های ساده و شلوغ، آدم‌های جاده‌های طولانی و کوله‌های سبک، آدم‌های دوچرخه، آدم‌های ساحل، آدم‌های جنگل، آدم‌های ایستگاه اتوبوس و مترو... و اسم عکس‌ها را می‌گذاشتم "شاید، یک روزی...". 

حالا، همین عکس‌ها را می‌بینم، و عکس آدم‌های ساده‌ی دیگری را هم، که زل زده‌اند به دوربین و یک جور بی‌خبر و محجوبی لبخند زده‌اند، آدم‌هایی که گم‌شده‌اند این روزها، تن‌شان، جان‌شان زخم خورده، آدم‌هایی که نیستند و رفتن‌شان یک جور سختی درد دارد و نبودن‌شان آسان نمی‌شود که نمی‌شود... و اسم همه‌شان را می‌گذارم "این انصاف نیست".

...

خطی هست روی زمین، من مطمئن‌ام. یک طرفش سرزمین مردمان ساده‌‌ای است که رو به دوربین لبخند می‌زنند و بیرون قاب هم زنده‌اند، با یک زندگی معمولیِ معمولی، یک طرف دیگرش، جایی‌ست که آدم‌هایش فقط توی عکس‌ها خندیده‌اند، اما بیرون قاب مرده‌اند.

یک طرف این خط آدم‌ها در روزهای خوبی زندگی می‌کنند، حتی اگر خودشان ندانند، یک طرف دیگر، آدم‌ها  آن روز خوب را انتظار می‌کشند، حتی روزی که دیگر نباشند.

این طرف، آدم‌ها دل نمی‌دهند به زندگی، از بس که منتظر روز دیگری هستند، و سرمایه‌شان فقط امید است برای روز بهتر، جوری که گاهی همه‌ی همه‌ی روزها و شب‌هاشان را با امید، به باد می‌دهند.  

...

خطی هست روی زمین، من توی عکس‌ها می‌بینم‌ش، و هی با خودم می‌گویم "این انصاف نیست"، این انصاف نیست...

 

 

 

*عکس از اینجاست.

 

+  سه شنبه 1388/05/06 8:25 PM    | 

یکی از وقت‌های بی‌شماری که آدمیزاده بهانه‌ی تازه‌ای پیدا می‌کند که از خودش بدش بیاید، وقتی‌ست که عکس‌العمل شتاب‌زده‌ای از طرف مقابل‌ش می‌بیند، با ته‌رنگی از نگرانی و ترس.

یک مثلا بگویم*؟ مثلا ساده‌اش این‌که یکی موقع بیرون رفتن از اتاق، در را با وسواسی بیش از حد معمول، آرام ببندد.

یا برعکس، یکی بخواهد وارد اتاق آدم بشود، در بزند. یا در نزند و بعد که بی‌هوا آمد تو، تندی بگوید ببخشید و در را بکشد طرف خودش و چند تا ضربه‌ی بی‌خودی بزند به‌ش که مثلا تق‌تق.

حالا اگر بدانی این آدم، یکی بوده که چند بار در را محکم بسته و تو واکنش بدی نشان دادی به این کار، یا چند بار، به هوای ما با هم این چیزا رو نداریم، بی‌هوا آمده توی اتاق و تو به رخ‌ش کشیدی که فلانی، درِ بسته یعنی لطفا در بزنید، معنای آن آرام بستن وسواسی در، و آن تق‌تقی که می‌خورد به در قبل از این که طرف بیاید تو را می‌فهمی.

بدی‌ش کجاست؟ این‌جاست که می‌دانی فلانی این کاره نیست، یعنی پیش از این‌ها در را آرام بستن، در زدن، و اصلا رعایتِ این وسواس‌های تو مساله‌اش نبوده، که واکنش خشمگین یا در بهترین حالت کنایه‌آمیز تو وادار به این رعایت‌ش کرده.

بدی‌ش آن ترسی‌ست که در رفتار فلانی می‌بینی، نه که از تو بترسد ها، نه، خیلی وقت‌ها فقط دل‌ش نمی‌خواهد تو را غمگین کند یا بدتر، نمی‌خواهد آن که تو را غمگین می‌کند او باشد.

بدی‌ش این است که می‌دانی در شرایط غیرجنگی، مثلا وقتی تو خانه نیستی، فلانی باز هم در را محکم می‌بندد.

خب، در چنین حالتی‌ست که آدمیزاده از خودش بدش می‌آید، از تحمل نداشته‌اش که فلانی‌ها را "مجبور" به کاری می‌کند، از این که بلد نبوده بدون این‌که کسی را برماند، بترساند، دستپاچه کند، یادش بدهد که حد و مرزهایش، وسواس‌هایش کجاست.

بعد آدمیزاده می‌ترسد از خودش، از زندگی‌اش، از این‌که رفتار آدم‌ها، دوست داشتن‌شان را با همین نابلدی، تبدیل کند به رعایت، از این که هی تبصره و قانون اضافه کند به نوع زندگی‌ش، به رضایت و لبخندش، که دوست داشته شدن‌ش را هی سخت‌تر کند برای آدم‌هایش.

 

 

* "سیب‌خنده" یک آیتم کارشناسی داشت که آقای کارشناس سیبیلو درباره‌ی چیزی توضیحی می‌داد، بعد آقای مجری سبیلو‌تر به آقای کارشناس می‌گفت که حالا یک مثلا هم بگویید، بعد آقای کارشناس می‌گفت "مثلا" و بعد بر بر به آقای مجری و بینندگان محترم نگاه می‌کرد.

** به گمانم اگر همین موسیقی فیلم کوتاهی برای عشق را من ساخته بودم، با خیال راحت می‌توانستم بمیرم.

 

+  یکشنبه 1388/05/04 3:1 PM    | 

تصویر دو:

 

مانده‌ایم توی ترافیک. خیابان باریک و شیب‌دار است.

مردی روی جدول وسط خیابان راه می‌رود. سی‌و چند ساله، شاید هم کمتر. کنار پیکان قرمز رنگی کمی می‌ایستد. انگار که نمی‌دانم سر ِ چی با راننده یکی به دو می‌کند.

چند لحظه بیشتر طول نمی‌کشد که راننده پیاده می‌شود. بسیار جوان است و لباس‌ها و مدل موهاش جنوب شهری‌ست.

بی‌مقدمه٬ محکم می‌خواباند توی گوش مرد.

مرد چیزی نمی‌گوید و قبل از این‌که مردم جمع شوند و پسرک را بچپانند توی ماشین و روانه‌اش کنند، می‌رود آن طرف خیابان، می‌ایستد و با یک بهت عجیبی به پسر نگاه می‌کند.

تمام مدت من دست گذاشته‌ام روی دهانم و با چشم‌های گشاد به روبه‌رو نگاه می‌کنم.

چند دقیقه‌ی مانده تا رسیدن به مقصدمان، هر دو گیج‌ایم.

انگار دستی محکم خورده باشد توی صورت‌مان.

 

+  شنبه 1388/05/03 9:34 AM    | 

تصویر یک:

 

مرد پشت فرمان، زن صندلی جلو، هر دو میان‌سال، لباس مهمانی به تن، با ته مانده‌ای از اخم و چین‌های گوشه‌ی بینی، به روبه‌رو نگاه می‌کنند.

بچه‌‌هه روی صندلی عقب، چسبیده به در، نگاهش سَرخورده و بی‌حس، به قدر چند ثانیه که ماشین از کنارت بگذرد، به نگاهت گره می‌خورد.

 

+  جمعه 1388/05/02 1:50 PM    |