به گمانم از آن روزی شروع شد که رفتم خانهی یکی از بچههای دانشگاه، یک سال بود تقریبا که ازدواج کرده بود و من فراری از این جور دید و بازدیدها هی امروز و فردا میکردم برای سر زدن بهش.
رفتم و کلی متلک دوستانه خوردم و دو تا دیگر از بچهها را هم آنجا دیدم. یکی دیگرشان هم ازدواج کرده بود و دوتاشان هم فوق همان رشتهی منفور من را خوانده بودند و برای دکترا هم خیز برداشته بودند که نشده بود هنوز.
از من پرسیدند تو چه میکنی، که گفتم کجاها بودم توی این چهار سال و الان کجایم و کلا کار بدی نمیکنم و اینها.
بعد یکیشان گفت آخی، تو بالاخره رفتی سراغ همون چیزا که دوس داشتی؟
درست همان موقع بود که انگار برگشتم عقب و خودم را دیدم که هی دارم فرار میکنم، توی همهی این چهار، پنج سال، از هر چه دوست نداشتنیست، از هر چه ربطی به من ندارد و باز مثل جلبک سمج و لزج کف رودخانه چسبیده به پایم و بیانصاف هی پایین میکشدم.
...
یک تصویری توی ذهنم هست، از یک بعدازظهر یا شاید هم عصر تابستانی. شش سال پیش به گمانم. آخرین صفحات گتسبی بزرگ را خوانده بودم و بسته بودمش شاید، و موسیقی ِ «فیلم کوتاهی دربارهی عشق» هم بود، باز هم شاید. هر چه هست این تصویر رنگ این دو تا را دارد.
یادم مانده که مامان و بابا رفته بودند پارک همین نزدیکی قدم بزنند و به من هم گفته بودند و نرفته بودم، بسکه موجود پارکگریزی هستم کلا، بسکه از این قدم زدن از سر ناچاری، در محیطی از خوشبختیهای بدمینتونی و بستنی و گاز پیکنیکی بدم میآید.
مانده بودم توی خانه، گتسبی بزرگ، با اندوه بزرگ و ناکامی بزرگترش بود، آن موسیقی لعنتی هم بود، یک عالمه "نمیدانم" داشتم حمل میکردم توی قلب صاحابمرده و هیچ کس، به طور مطلق هیچ کس نبود برای این که همین جوری الکی بتوانم، یا بخواهم زنگ بزنم بهش، همینجوری الکی شال و کلاه کنم برای دیدنش، و همین جوری الکی چاهار تا حرف صدمنیک غاز بزنیم و جانمان سبک شود کمی.
قبل از آن روز و بعد از آن، بارها شد که از این "هیچکس نبود"ها پیش بیاید، اما من وحشت ِ تهیِ آن عصر تابستان را یادم نمیرود هیچ وقت.
...
دو حالت دارد، یا پدر و مادر شما از کودکی قهرمان شما هستند، یا نیستند.
اگر قهرمان شما نباشند، باز دو حالت دارد، یا دوستشان ندارید، یا دارید.
اگر قهرمان شما هستند، خوشا به حال شما.
اگر نیستند و دوستشان ندارید، باز هم یک جورهایی رستهاید از خطر، گرچه دردهایی هست با شما و میماند با شما که ناگفتنش از گفتن، به.
اما اگر قهرمان شما نیستند و دوستشان دارید، اگر دنیایتان قدر تمام مصلحتها و عرف و قانونها، قدر تمام دلسوزیها و آرزوهای ناکامماندهشان جداست، اگر دلِِ دل شکستن ندارید و باز دائم در کار دل شکستن از هماید، بیایید اندازهی چند دقیقه، شاید هم قدر یک عمر، دست بگذاریم روی شانهی هم، و لبخند تلخی بزنیم از سر همراهی، همداستانی.
...
همداستانی را بلدی؟ فرق میکند با دوستی، یا همدلی، یا همراهی.
خوب است آدم همداستان داشته باشد. حالا این همداستان میتواند به آدم فحش هم بدهد، آنچنان آستینی هم بالا نزند برای کمک کردن به آدم (دست بالا بگیر چاهار انگشت بالای مچ)، اما همین که هست، یعنی که با زخمها و دردهای کمتر، با به در و دیوار خوردنهای کمتری، "خودم" بودن آدم میسر میشود.
شبیه آن وقتهای بچگی که اگر میزدی گلدان میشکستی، وحشت برت نمیداشت، میدانستی برادرت هم دیروز زده بشقاب شکسته، و تو تنها موجود شکنندهی عالم دنیا نیستی.
اگر همداستان نداشته باشی، رو میآوری به زندگی زیرزمینی.
این زندگی زیرزمینی که میگویم، خیال نکن که یعنی زندگی مخفیانه، نه، زندگی زیرزمینی یعنی نگذاری صدای "خود"ت از یک حدی بالاتر بیاید.
یعنی در بسیار جاهایی از زندگانیات، لبخند بزنی و بگذری، چون با آدمهات زبان و ادبیات مشترک نداری، که حرف زدن و خواستن یعنی درگیری و جنگ، و چه اهلش باشی چه نه، میدانی که یک جاهایی صلح و آرامش از حقیقت بهتر است.
زندگی زیرزمینی، یعنی گاهی یادت برود که قرار بوده چه جوری زندگی کنی، یعنی دائم مجبور باشی به یاد خودت بیاوری، که چه شکلی هستی، چه شکلی میخواهی باشی.
انگار که آینه نداشته باشی و هی دنبال خودت بگردی توی آینهی خانهی دیگران، شیشهی ماشینها و ویترین مغازهها.
و هیچ وقت خدا هم تصویرت بیغش نباشد، خود خودت نباشد.
که همیشهی خدا مجبور باشی پیرایهها، اضافهها را بزنی کنار توی ذهنت؛ و خودت را تصور کنی.
که خسته شوی از این تصور کردن. خسته شوی از این در ذهن، در خیال زندگی کردن.
و آدمها را ببینی که بعضیشان چه خوب بلدند مهار کردن این خود زیرزمینیشان را. عاشق میشوند؟ خب ازدواج میکنند، و افتخار میکنند که اگر جامعه فلان جور نبود ما ازدواج نمیکردیم که، چون خواستیم با هم باشیم، ازدواج کردیم.
پول درمیآورند و پول درمیآورند و بیخیال آرمانها و آرزوهاشان میشوند؟ مجبورند، مجبورند هی خط قرمزهاشان را رد کنند، تا بتوانند در دایرهی به گمان آنها تنگ شده و من میگویم کمرنگ شدهی زندگی حقیقیشان، زنده بمانند.
همان قصهی مزخرف گشنگی و عاشقی.
...
بعضیها اسمش را میگذارند رندی.
خب، من به رندی احترام میگذارم، به ذکاوت نوع بشر برای به سلامت گذشتن از کنار توفان، برای تغییر کاربری نامطلوب به مطلوب، برای وقتشناسی در راست و دروغ گفتن، در عاشقیت و فارغدلی، در خنده و گریه حتی.
اما بلدش نیستم. هر کاری میکنم، در نظرم یک جور توهین مستتر با خودش دارد که دارد.
گرچه این زندگی زیرزمینی هم بد پوستی میکند از آدم.
...
« آخی، تو بالاخره رفتی سراغ همون چیزا که دوس داشتی؟»
بالاخرهای وجود نداشت. "چیزایی که دوست داشتم" هم. چیزی اگر بود٬ یک حرکت طولانی بود، و چیزهای بی شماری که دوست نداشتم و ازشان فرار کردم هی.
آقای اکتاویو پاز گفته به گمانم که آدم نصفهی دوم عمرش را به برداشتن سنگهایی میگذراند که در نیمهی اول زندگیاش، خودش جلوی تنها روزنهی نور گذاشته.
من راستش نمیدانم آن دستی که سنگها را گذاشت، دست من بود یا دیگری، شاید هم چندین دست در امر شریف سنگاندازی و سنگگذاری با هم مشارکت سازنده داشتند.
هر چه هست، من به پشت سرم نگاه کردم، و روزهایی را دیدم که یک عالمه آرزوی ناپخته، خوشرنگ، شبیه سنگ زیر آب داشتند با خودشان، از آن جور آرزوها که یکی که کاربلد است باید دست کند از توی آب بیاوردشان بیرون، رنگشان که رنگ خودشان شد، به آدم بگوید ببین، این این است، این اینجوریست، حالا نزدیکترین و کمخطرترین راه را انتخاب کن.
دیدم که همچین کسی نبود.
دیدم که همداستانی نداشتم، یا اگر داشتم از دست دادمش*، دیدم که هرگز قهرمانی نداشتم، که محصور بودم بین آدمهایی که در بهترین حالت شبیه آدمهای آن روز مهمانی بودند، یک دنیا، یک عالمِ دنیا سوا از من.
دیدم که از همان وقتی که توانستم شروع کردم به فرار، برای یافتن جاهایی که مردمش شبیه من باشند.
دیدم که چهقدر زمین خوردم، چهقدر اشتباه رفتم، یا یک راه را که خیلیها دست توی دست قهرمانشان، هزار سال قبل، خوش و خندان و بستنی لیسزنان رفته بودند، من تنهایی، ترسخورده و دست به دیوار رفتم و بعدش چهقدر به خودم و ترسهام خندیدم.
فکر کردم که، آدم گاهی باید برگردد به عقب، نگاهی به خود طفلکیاش بیندازد و حتی به قیمت شنیدن حرفهای مکرر و هزارباره، یاد خودش بیاورد که از کجا آمده و آمدنش بهر چه بوده اصلا.
یاد خودش بیاورد که لعنتی جان، یک عالمه راه مانده، یک عالمه زخم برای برداشتن و اشک برای ریختن، که کمی خنده و نفس راحت هم تنگش گذاشتهاند لابد.
یاد خودش بیاورد که تک تک روزها چه گذشتهاند برایش، که هیچ چیز برایش آسان نبوده هیچوقت.
حالا، اگر از خودش پرسید چرا پس بعضیها هم قهرمان دارند، هم همداستان، هم بیکه نیمی از رنج تو را ببرند، گنجی هزار برابر تو دارند توی دستهاشان، توی دلشان... اومم... باید بگوید چی کار داری تو بچه، سرت توی کار خودت باشد، وقت تنگ است.
* مثل جک، دوست بزرگتر ویل، شخصیت اصلی کتاب کوههای سفید که وقتی روی سرش کلاهک گذاشتند، شد شبیه بقیه، شد آدم بزرگ و ویل را تنها گذاشت.
** برای من که این روزها طویلخوانیام نمیآید، این همه طولانی نوشتن خجالت دارد. اما بگذاریدش به حساب یک نامهی دلجویانهی اسکاتلندی به خودم، و به هر کسی که دنبال یک همداستان میگردد.
مرهم، درمان، مفاهیم کهنای هستند.
وقتی این روزها طبیبان فقط مُسکن تجویز میکنند و باز، تسکینای نیست.

از خیلی روز پیش، داشتم فکر میکردم به این که شب تولد تو، بیایم اینجا چیزی بنویسم. مثل شبی که آمدی توی این دنیا و من آمدم اینجا، از انگشتها و چشمهایت نوشتم. از این که گوشهی دلم هستی.
که یک وقتی فکر میکردم بیست و پنج سالگی باید بهترین سال عمر آدم باشد، اما از بهترین، برای من فقط تولد تو را داشت و باقیش، سختترین بود، تلخترین هم.
گفتم برایت اعتراف میکنم که یک سال پیش میترسیدم که دوستم نداشته باشی، که یک کوچولو حتی برای من نباشی. حتی این پیشداوری ترسناک را هم کرده بودم که از همان اول، بگذارم به حساب اینکه از من خوشت نمیآید، حوصلهات با من سر میرود.
گفتم بهت بگویم که چهقدر همه چیز خلاف این شد. که چه من و شما دوستان خوبی شدیم. که من هی یواشکی ذوق میکردم که توی جمع خیلی از آدمها، شما میآمدی توی بغل من فقط، که خیلی شد که فقط میان دستهای من خوابت ببرد، که موسیقیهای من را دوست داشتی آن همه، که دستهای کوچولویت را درازی میکردی طرفم، حلقه میکردیشان دور گردنم و بعد من پادشاه جهان بودم.
خواستم بهت بگویم که چهقدر از تو ممنونم، که چهقدر پز تو را دادم به همه، حوصلهی آنهایی را که حوصلهی بچه ندارند سر بردم از گفتن از نگاهت -که بلد است آدم را بمیراند-، تعریف کردن کارهای تازهای که یاد گرفتهای، نشان دادن عکسهات...
که چهقدر ممنونم از تو، برای همهی وقتهایی که هیچ نای خنده نبود و تو خنده میآوردی برایم، برایمان، که آخرین نقطهی وصل من شدی به آدمهایی که دوستشان دارم اما بدجوری ازشان بریده بودم.
برای اینکه زندهای، و جهان را پیدا میکنی نرم نرمک، و این که حالا که اینها را برایت مینویسم، دارم تصنیفی گوش میکنم که آقای خوانندهاش میخواند "از خون جوانان وطن لاله دمیده"، و انگار که روی دلم کسی خنج میکشد، و دیشب که برای آمدنت جشن کوچکی گرفتیم، دلمان خون بود از آنچه که بر سرمان آوردهاند، که این همه دلم قرارِ فردا را ندارد، که میترسم، یک لحظه امیدوارم و یک لحظهی دیگر اشکم از نومیدی... در این جستوجوی پیوستهی تو هیچ اثری ندارد.
حالا اینجا برایت مینویسم، و نمیدانم روزگار تو کی به خواندن این کلمهها میرسد، که اصلا میمانند این کلمهها یا نه، که تو خواندنشان را دوست خواهی داشت یا نه.
و نمیدانم چه آرزویی بکنم برایت جان ِ من، که اگر برآورده شود روزی، تلافی این رحمت و بخشایشی را که تو برایم بودهای، بکند.
فقط دلم میخواهد، که تا همیشه، هیچ اتفاق ناگواری، هیچ تندباد حوادثی، تو را جاکن نکند از زمین سفتی که رویش ایستادی. که استوار هم که نه، مثل همین روزهایت، لرزان اما هوشیار، راه خودت را بروی.
که دستهات، نگاهت، مثل همین روزها، در کار کشف جهان باشد، که مثل همین حالا که توی چشم آدمها، حتی غریبهها نگاه میکنی و راستی و مهرت همه را گرفتار میکند، نترسی از نگاه کردن توی چشمهای کسی، نترسی از دوست گرفتن، دوست داشتن.
...
وقتی آمدی، گفتم که کاش از من جز آهنگ نامت، هیچ چیز نداشته باشی. که دلم میخواهد عاشق و شجاع و زیبا و قوی باشی.
و گفتم که ای وای از این همه آرزو.
ای وای، از این همه آرزو.

همه جا میتوانم پیداش کنم.
وقتی میگویی یه لحظه گوشی و من صدایت را میشنوم که با دیگرانی حرف میزنی که به تو نزدیکترند تا من، در فاصلهای که هیچ سیمی و هیچ بیسیمی برای رساندن صداتان لازم نیست، وقتی چند بار علامت سوال میفرستم و buzz نمیفرستم که دل آدم را هری میریزاند، انگار شانههای یکی را که توی جمع، رفته توی خلوت خودش، محکم، مزاحم٬ بیرحم، تکان بدهی.
وقتی میان جمع من و تو، خیره شدهای به نامعلوم و هی صدایت میکنم، هی دست تکان میدهم جلوی چشمهات، و نمیبینیام.
وقتی چند روزی پیدات نمیشود، وقتی جواب تلفن نمیدهی، جواب نامه را هم، و میدانم قرار دیدار طلبیدن هم حماقت است، نافهمیست.
وقتی نگرانی را باید بگذارم پشت رعایت، پشت فهمیدن، و سخت است این، سخت است.
...
میدانی*، فکر کردم که همه جا، همهی همه جا میشود پیداش کنم، این "وقفه" را، که اولها خیال میکردم فقط محصول فاصله است و حالا دیگر چنین خیالی نمیکنم.
فقط، اینکه این وقفهها خبر از فاصله بدهند، فاصلهای که پهناورتر، بعیدتر، بیانصافتر از گمان توست، خب، لعنتی، این هم خیـــلی سخت است.
* با نوشته اگر بیرحم باشی، باید آن "میدانی" را برداری. حشو است، اضافی است.
اما بیرحم نیستم من، گیرم که به خاطرش، به دلایل کامل نبودن نوشته یکی اضافه شود، شبیه همهی امتیازهایی که به خاطر بیرحم نبودن باید از دست بدهد آدم.
"میدانی"، یعنی که اینها خطاب به توست، برای توست. این انسانیترش میکند، و برای من، و کسی چه میداند، شاید برای تو هم ماندگارترش.
** عکس از اینجاست.
"به گمانم تا حدی کنجکاوی تا بدانی چه کسی هستم، اما یکی از آنهاییام که نام ثابتی ندارند. نامم به تو بستگی دارد. فقط هر جور به ذهنت میرسد صدایم کن.
هر وقت دربارهی چیزی که مدتها پیش اتفاق افتاده فکر میکنی: کسی از تو سوالی میپرسد و تو جوابش را نمیدانی.
این نام من است.
شاید باران خیلی شدیدی میبارید.
این نام من است.
یا این که کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی. بعد او بهت گفت که اشتباه انجامش دادی- «برای این اشتباه متاسفم»- و مجبور میشوی کار دیگری بکنی.
این نام من است.
شاید بازیای بوده که وقتی بچه بودی میکردی یا وقتی پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بودی، همین طوری چیزی به فکرت رسید.
این نام من است.
یا در جایی که راه میرفتی، چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گل بود.
این نام من است.
شاید به یک رودخانه خیره شدی. در کنارت کسی بود که دوستت داشت. چیزی نمانده بود که لمست کند. میتوانستی حسش کنی قبل از آنکه واقع شود. بعد واقع شد.
این نام من است.
یا شنیدی که کسی از فاصلهای دور فریاد میزند. صدایش تقریبا یک بازتاب بود.
این نام من است.
شاید در بستر دراز کشیده بودی، تقریبا در دالان خواب بودی و به چیزی خندیدی، با خودت جوکی گفتی، بهترین راه پایان بخشیدن به روز.
این نام من است.
یا داشتی چیز خوبی میخوردی و در یک لحظه فراموش کردی چه میخوردهای، اما هنوز میخوردیش و میدانستی خوب بود.
این نام من است.
شاید حول و حوش نیمه شب بود و آتش مثل یک زنگ در درون اجاق به صدا درآمد.
این نام من است..."
در قند هندوانه
ریچارد براتیگان
ترجمهی مهدی نوید
نشر چشمه
یک جایی در فیلم Savior، که من خیلی دوست دارمش، مرد، نوزادی را به آغوش کشیده و از شکاف کلبه زل زده به بیرون، جایی که مادر بچه و یک عالمه آدم بیگناه دیگر را چند تا شبهنظامی صرب، یا نمیدانم کروات یا شاید هم مسلمان -یادم نیست و چه فرق میکند؟- میکشند.
بچه گریه میکند و سردستهی قاتلها میشنود، میآید به طرف کلبه، مرد محکم دهان بچه را میگیرد که صداش درنیاید، و نمیدانم از کجا گربهای از کلبه بیرون میپرد و قاتل به خیال اینکه صدا از گربه بوده، رها میکند و میرود.
شبهنظامیها میروند و مرد دستش را از روی دهان بچه برمیدارد. و وحشتزده میبیند که بچه کبود شده، نفس نمیکشد.
چهقدر میگذرد تا تلاشهای دستپاچه و نومیدانهی مرد نتیجه بدهد، تا نفس بچه برگردد؟ نمیدانم، چند دقیقه، شاید هم چند هزار سال.
...
مدتهاست که مرد قاتل ایستاده در آستانهی در، مدتهاست که جلوی دهان بچه، دهان رویایم، امیدم، خودم را گرفتهام، که حالا وقت گریهاش، خواستنش، فغانش نیست.
میترسم که قاتل نرود، یا در بهترین حالت، دیر برود، میترسم که بچه نفس کم بیاورد، که دیگر برنگردد.
* این بخشی از موسیقی همین فیلم است.
یک وقتی، دوباره این خیابانها میشوند خیابانهای خودمان.
باید که حرف آخری بود، یا چیزی به اسم آخر، به اسم پایان، به نام حجتی که تمام شود، امیدی که به ثمر بنشیند، یا برود پی کارش اصلا، نه که دائم از سر امید نسیمکی بوزد، و به رهش، در همهی خلوت همهی این بیابانها، صحراها، هیچ نارونی نباشد.
میخواهم بگویم که آدم کم میآورد یک وقتی، یا چه میدانم بسیار وقتهایی، یک وقتی که خبرهای بد هی پشت هم، هی پشت هم، یک وقتی که آدمهاش رفتهاند به محاق، محاق زندان سکندر یا زندان خودساز و دوستساز و یار دلنواز ساز، چه تفاوت میکند، یک وقتی که دستش به هیچ جا بند نیست و از کلمهی آینده حالش به هم میخورد هم، از بس که حوالهاش دادهاند به نامعلوم، به شایدهای بسیار، یک وقتی که خورشید توی آسمان غبار گرفتهی شهرش بدجوری سربیست، یک وقتی که دارد توی خیابان راه میرود و به آدمها نگاه میکند و تکرار میکند با خودش که دوستشان داری، دوستشان داری، همانهایند که کنار هم آن همه راه رفتید در سکوت... یک وقتی که راهش را کج میکند تا چشم توی چشم آن خانم پیر نشود که توی کوچهشان دائم از مردم کمک میخواهد، از بس که نمیداند، نمیتواند بین نیاز و بیرحمیشان، بین بیچارهگی و پدرسوختهگیشان، بین امیدشان به تو و شبیه به تو، و آن خندهای که به سادهگیت میکنند شاید، خط بکشد، و میبیند که ای وای، باز آدم نیست که، باز بیزار است که، باز دوست ندارد که...
میخواهم بگویم که آدم خسته میشود به قول یک آقای شاعری، و دلش میخواهد اعلام کند که خستهست از سیب، که از درخت جهان میافتد، از ماه که عاشق میکند، از راه، که به مردمان بسیار میرسد.
و استدعا میکند از حضار محترم، که صحرا را برایش بیاورند اگر زحمتی نیست، با صندلی دیرسال پدرش.
که کافیست، میهمانی این دنیا کافیست.
تاریک روشنای دم غروب، با صدای یکریز و پیوستهی پرندهها.
چند روزی هست که دمدمهای صبح صدای یک پرنده میآید. صدایش تازه است، یعنی من تا به حال نشنیده بودمش.
این که میگویم دمدمهای صبح، نه از دیدن سپیده است، نه اذان، نه ساعت و نه نشانهی دیگری. نشانهام صدای همین پرنده است.
مثل دیشب، که توی خواب و بیداری، دیدم با یکی که یادمش نمانده، توی خیابان میدویم. با ترس و اضطراب و باز هم کمی امید.
دیدم مرد میانهسال و نحیفی را گرفتهاند چند نفر، با فاصلهی چند انگشت از زمین بلندش کردهاند و به زور میبرند. دیدم که یکیشان چنگ انداخته بود توی موهای مرد، و از من کاری برنمیآمد جز این که توی دلم، یا شاید که بلند بلند بگویم ای وای، ای وای...
از خواب پریدم. قلبم تند میزد، آرام نمیگرفت.
همان موقع بود که صدای پرندههه آمد. تنها و رسا میخواند.
فهمیدم که دارد صبح میشود، بی که چشمم بیفتد به ساعت، بی که سپیده را ببینم از پشت پردهها، بی که صدای اذانی بیاید.
آرام گرفتم.
آرام گرفتم.
چقـــــدر باید حواست باشد که مشق نانوشتهی کسی نشوی، معیار ادب داشتن، مهربان یا انسان بودن، نامهی جواب نداده یا وجدان بیدارش.
چقدر باید چشم و گوشت خوب باز باشد و بدانی که کی باید بروی، نباشی، و کی باشی، سکوت کنی و باشی.
و چه روزگار سختی باید باشد روزگاری که ببینی با همهی همهی حواسجمعیهایت، باز عزیزترینی مشق نانوشتهی تو شده، باز تو نامهی بیپاسخ، نامهی ستاره خوردهی عزیزی شدهای.

اشتیاق یک کلمهی خوب است.
همهی همخانوادههایش، تمام مشتقها و مرکبهایش خوبند. شوق، مشتاق، اشتیاق... بلدند خون را به رخسار آدم بازگردانند، بلدند روی چشمها پردهای از اشک بنشانند، بلدند پاهای خسته را پرشتاب کنند، بلدند تن بیمار را جان ببخشند.
شوق، مشتاق، اشتیاق... برای هر کدام اگر شاعر بودم شعر میگفتم. برای هر کدام اگر نوشتن بلد بودم یک عالم کلمه مینوشتم.
حالا فقط بلدم بنویسم که دلم برای اشتیاق، و برای همهی خانوادهی سرسنگین و کمپیداش بدجوری تنگ است.
*عکس از اینجاست.
بعضی شغلها هستند، مثل رفتگری، آبدارچیای، و کمی هم گارسونی، از آن نوع گارسونهای زورکی که آدم قشنگ حس میکند نگاه خسته و بیزارشان را، که بسیار هم لازمند، اما دردناکند خیلی.
یعنی که من سختم است آقای آبدارچی همسن پدرم باشد و این همه احترام زیادی بهم بگذارد و هر چه من اصرار کنم که نه، باز میز اتاقم را تمیز کند و برایم چایی بیاورد و بعد هم که مثل امروز بشنوم اخراجش کردهاند یک جور تازهای غصه بخورم که ای بابا، طفلک بیکار شد توی این اوضاع بلبشو*.
یعنی که من سختم است ساعت سهی نصفهشب صدای جاروی آقای رفتگر پیر کوچهمان بیاید.
جوان هم که باشند یک جور دیگری سخت است لعنتی.
*بلبشو اساسا واژهی مضحکیست.
شبیه فرماندهای که جنگ را بیرون دیوارهای قلعه به دشمن باخته، آن هم نه از سر ضعف، که سربازانش شجاع بودهاند و وفادار، که دچار نامردمی دشمن شده، از پشت خنجر خوردن و قواعد بازی را بر هم زدن و به هیچ چیز و هیچ چیز باور نداشتن، و حالا که خسته و زخمی و اندوهگین بازگشته، میبیند این طرف دیوارها، زخمهای مردمش، دردناکتر و ناسورتر، هنوز سرجایشان باقیست.
او دیگر آن فرماندهی جوان و پرامیدی نیست که لشکر را بیرون از دروازهها میبُرد، مردمش هم دیگر تاب و طاقت و امیدواری پیش از جنگ را ندارند.
میتوانم برایت بمیرم.
سختتر حتی، میتوانم برایت، به هوایت٬ زنده بمانم.
نمیدانم از کی، حتی نمیدانم تا کی، اما روزها و شبهایی میرسند که دائم باید حواست باشد، مخاطب خشم تو آن رانندهی تاکسی که تحلیل صد تا یک غاز میکند، مغازهداری که از "شلوغبازی"ها و کسب و کار کساد شدهاش مینالد، همکارت که غر میزند از کلاس زبان رفتن افتاده، آن یکی که دلخور است تآتری را که دعوت بوده نتوانسته برود و به دل خوش تماشا کند، جوانک روستایی که ذوق سپر و کلاهخودش را دارد و توی خیابان جولان میدهد، آبدارچی شرکت که از افزایش حقوقش ذوق میکند و دنیا را آب ببرد عین خیالش نیست، یا حتی مادرت که یک بند دم گوشات میخواند که فایدهای ندارد، همیشه همینجوری بوده... نیستند.
زمان سخت و امیدوارم نه چندان درازی میرسد که باید دشمن را بشناسی، مرزهای نفرت و خشمات را هم، فراموش نکنی چه شد، چرا شد، و حواسات باشد به خودت، که اندوه و دلزدگی بیهویتات نکند، که انسان بمانی، که انسان بمانی، که انسان بمانی.
چه بیانصاف بودهایم ما، در خواندن و دیدن و شنیدن آن همهها که شنیدیم و دیدیم و خواندیم.
و نفهمیدیم.
...
قاصدک اخوان را یک وقتی از بر بودم، زمستان را هم. و وقتی معلم ادبیاتِ همیشه پرت، با آن لحن یکنواخت میخواند که اخوان زمستان را پس از کودتای بیستوهشتم مرداد سال 32 سرود، وقتی جو خفقان و اختناق حاکم بود و نویسندگان و شاعران و روشنفکران سر در گریبان افسردگی فرو برده بودند... من بیحوصله، زمزمه میکردم که چرا کوتاهش نمیکند، که اخوان را بلدیم، بیست و هشتم مرداد را بلدیم، افسردگی را بلدیم، خفقان را بلدیم.
بلد نبودیم.
...
حالا، این روزها و شبها که بین این همه خبرهای بد و ترسآور، دنبال روزنه میگردم، که هنوز منتظرم، و خستهام از این انتظار، خستهام از این هنوز، خیال میکنم لبهی پرتگاهی هستیم، و کسی روبهروی پیشانیمان سلاحی گرفته، و به رویمان لبخند زشتی میزند. و لابد گناه همهی این فیلمها و قصههاست که خوشباورم کردهاند، که منتظرم صدای تیز شلیک تیری از دور، از جانب کسی که به یاریمان آمده، بیاید، که زانوهای آنکه به ما نشانه رفته، بلرزد، که از لحظه استفاده کنیم و اسلحهاش را از چنگش دربیاوریم، که قلبمان از این تپش تند و پراضطراب رها شود کمی.
حالا، این روزها و شبهاست که من تازه میفهمم قاصدک هان چه خبر آوردی یعنی چه، گرد بام و بر من بیثمر میگردی یعنی چه، دست بردار از این در وطن خویش غریب، ابرهای عالم شب و روز، در دلم میگریند یعنی چه.
میفهمم وقتی اخوان شانه بالا میاندازد که انتظار خبری نیست مرا، اما آخر طاقت نمیآورد و صداش میکند که قاصدک! هان، ولی… آخر… ای وای، راستی آیا جایی خبری هست هنوز، یعنی چه.
...
می بینی جمعه، این عصر جمعه چهجور کش آمده روی همهی روزها؟
میبینی که همهی روزهامان جمعهاند؟