من را زود به زودتر از این، از دوست داشتنات، بودنات خبر کن.
دیگر شعلهام کمرمق است، زود، زیاد میمیرد.
یک «برای» میگذارم پشت اسمم، میگذارمش وسط دو تا گیومه، توی جعبهی بگرد و پیدا کن موتور جستجو.
چند تا لینک اول، نشان به نشان معنای کاربردی این روزهای اسمم، میرسد به جشن تولد و دههی فجر و دکوراسیون داخلی، و البته که شانس میآورم و این بار به "لولهی سبز مطمئن" نمیرسد.
لینکهای بعدی وبلاگ یکی از این مامانهای محترم است که قند عسلاش هم نام من درآمده، یکی دو تا وبلاگ همنام دیگر که متعلق به انسانهایی نرمال و آیندهدارند، و سر آخر «به آذین» عزیز.
...
یک «برای» میگذارم پشت اسمم، بیگیومه، بیسختگیری، میگذارمش توی جعبهی بگرد و پیدا کن ذهنم، در گذشتن همهی این روزها که گذشت.
موتور جستجوی ذهن مهربانتر از گوگل است، میگردد و یک عالمه «برای» پیدا میکند برایم، «برای»ِ معنیدار، لبخند آور.
از هدیههای کوچک و بزرگ، از کلمهها و نامهها و موسیقیها، از همهی فشار انگشتها روی دکمههای کیبورد، روی خودکار و کاغذ، برای نوشتن نام من، از همهی آننگاههای شتابزده و نگران توی ویترین مغازهها، برای پیدا کردن چیزی که من دوستش داشته باشم، از همهی آن لحظههای عزیزی که دیگری برای من صرف کرده، از همهی برای من ها.
...
خوب نیست آدم این همه فراموشکار باشد، این همه نازک، این همه بیجان، شبیه یک نهال ترد که با باد خم میشود هی، و همهش ترس داشته باشد از شکستن، و همهش دنبال دیواری باشد، تکهچوبی، دستگیر و تکیهگاهی.
خوب نیست آدم هی دنبال «برای» باشد، دنبال «بهانه»، برای معنا جستن، ماوا جستن، برای به یاد آوردن که تنهایی هست اما او در تجربهاش تنها نیست، که تنها نیست.
خوب است آدم فکر بزرگ شدن باشد، فکر اینکه تنهاش، شاخههایش جان بگیرند، سرپا بایستد، تکیهگاه باشد خودش، نگاهش به آسمان باشد، به ابر و باران، و نترسد این همه از باد.
...
اما من توی همین جستجوی آخر، یک تکه کاشی پیدا کردم، قد کف دست، که هنوز بوی نای دوشنبهی بارانخوردهی خیابان منوچهری را با خودش دارد، وقتی خیسِ خیس از باران نامرد (بعله، هی به خنده فحشاش میدادم که حالا وقت این شکلی باریدن بود؟) از جلوی یک خنزرپنزری متروک رد میشدم. همان وقت افتاد پیش پایم، تکهای از سردر خرد شدهی مغازههه، مال آن وقتها که خانهها و مغازهها کاشی داشتند، نه شماره و پلاک.
کاشیهه الان توی اتاق من است، با تَرَکهای راستکی، نشانهی یک عالمه سال که از آن بالا آدمها را دیده، نشانهی دستهای که خلقاش کرده، نگاههایی که بهش افتاده... فکریام میکند که همان دوشنبه که آقای حافظفروش برایم روز خوبی آرزو کرد، و توی تکه کاغذ فال خواندم که بهار توبهشکن میرسد، چه چاره کنم، همان دوشنبه که دنبال «برای» و «بهانه» بودم، باید پیداش میکردم.
فکریام که آدم هر چه خودش را بزند به آن راه، باز به «برای»هایش، به «بهانه»هایش زندهست.
فکریام که سرو کوهی هر چه هم تنومند، باز میتواند اسیر بند دام نیلوفر باشد، و نیلوفرهه در فاصلهی دو بهار، در پاییزهای تلخ و زمستانهای سخت، یادی از سرو کوهی بینوا بیاورد در ذهناش یا نه، او که از یادش نمیکاهد، چشم در راهش میماند.
اول مرد را دیدم که یک جور نگرانی خم شده بود و به ویترین مغازه نگاه میکرد، بعد ویترین را نگاه کردم که یک کاغذ چسبانده بودند روش، عکس و مشخصات مردی که گم شده بود.
مثل همیشهی این وقتها، تندی رد شدم، نه عکس را درست نگاه کردم، نه شماره برداشتم، نه چیز دیگری.
شکی نبود برایم، که من آن نیستم که قرار است آقاهه را ببینم و خانوادهای را از نگرانی برهانم.
چند قدم که دور شدم شانههایم لرزید: به وضوح دیدم که بیایمان شده ام، به جستوجو، به یافتن، رسیدن، رها شدن، رهانیدن.

لابد چارهاش این است که برای تو نامه بنویسم.
نامه، همیشه چاره نیست، گاهی خودش درد است و اشتباه، شاهدش هم، همهی آن نامههای رفته و نباید، و نامههای نرفته و باید. یا نمیدانم... شاید هم همان نباید.
هر چه هست میدانم که اینجا دغدغهی نوشتن ندارم دیگر، یا اگر هنوز دغدغهای هست، این روزها بیجان است.
این روزها که خستگی هست، و ریشههای کوچکی که چنگ میزنی بهشان و یکییکی درمیآیند از خاک، و تو که هی دستت خالیتر میشود، زخمیتر، و پرتگاهت نزدیکتر، عمیقتر.
...
اینجا دارد میشود همان خانهای که بود، احوالاتنامهی یکی که اینجا میتوانست آرام بگیرد کمی، لحظهای. گرچه که یک عالمه چشم ِ نباید از پشت دیوارها نگاهش میکنند، دلسوز و نگران لابد. گرچه بارها کلمهها تا نوک انگشتهاش رسیدهاند، اما محتسب سخت نگاهش کرده و همهی گفتنیها و ناگفتنیهاش رفتهاند به باد. گرچه دارد زیاد میشود وقتهایی که کلمههایش را جای دیگری پیدا میکند، با نام دیگری، و خب، اعتراف میکند از دیدن کلمههایش که هر کدام مهر او را به گردن دارند، مهر لحظهای، خندهای، شبگریهای، و دیگری که آنجور راحت و بیرحم نام خودش را به امضایشان نوشته، غصهاش میگیرد گاهی، گیرم که آخرش شانه بالا میاندازد که چه فرق میکند، چاهار تا آدم دیگر، جای دیگر، آن کلمهها را بخوانند، اصلا تو بنویسی یا ننویسی، آنیکی رونویسی کند یا نکند، هیچ آسمانی به هیچ زمینی نمیرسد.
...
امروز که آخرهای ساعت کار، دلم خواست سرم را بگذارم روی میز، و چند دقیقه آرام بگیرم قبل از کمی درسهای نخوانده را خواندن، همینجوری گشتم میان آهنگها و یکهو چشمم افتاد به «آوار» فرهاد که قبل از عید گذاشته بودم کنار برای سلکشنهای سفر، و یادم رفته بود.
چشمها را بستم، آقای فرهاد توی گوشم خواند «تو هم با ما نبودی»، و من برای چهارصد و پنجاه و هشت هزارمین بار یقین کردم که اگر مجبورم کنند از همهی خواندههای این آقا یکی را انتخاب کنم، همین کلمههای آقای قنبری را برمیدارم برای خودم، همین شکایت آرام و مظلوم، همین مرثیهی ناباور یکی که امید بسته و نومید شده -و تو چه خوب میدانی که باز هم امید میبندد-، همین ارکستر کوچک و کامل و موقر، همین ملودیِ بعد از این همه سال، نو، همین اوج لعنتی موسیقی، وقتی میشنوی «تو هم مومن نبودی»، همین شاید تلخترین خطاب عاشقانه، «ای آوار، ای سیل مصیبتبار».
...
صدای تلفنام درمیآید، مریم برایم نوشته «حکایت بارانی بیامان است، اینگونه که من دوستت میدارم.»
میروم کنار پنجره، باران، بیامان میبارد. مثل همهی این چند روز که ابر این همه سخاوتمند بود با همهی شتابزدهگیش.
دستم میرود که پنجره را باز کند، اما برمیگردم، به جاش می روم سراغ «نتهایی برای بلبل چوبی» و فکر میکنم از همهی شاعران این روزها، عاشقانههای آقای شمس لنگرودی یک چیز دیگرند انگار، با آن بوی جنگل و دریا و آتش، با آن مه سبکی که لابهلای کلمات این آقا هست و آخ هوایی میکند آدم را، آخ هوایی می کند...
«... شوریدهوار و پریشان باریدن
بر خزهها و خیزابها
به بیراهه و راهها تاختن.
بیتاب، بیقرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سرنهادن
و تو را به یاد آوردن
چون خونی در دل
که همواره فراموش میشود.
حکایت بارانی بیقرار است
اینگونه که من دوستت میدارم.»
...
حواست هست؟ گفتم صدای تلفنام درآمد و این یعنی سر آخر تلفنِ تازه دار شدهام، تلفنی که صدا دارد، هنوز هیچجاش خط و خراش و زخم ندارد، و هنوز هیچ خاطره ندارد.
این را هم بگویم برایت که داشتم دفتر تلفناش را سر و سامان میدادم و اسمهایی بودند که خطشان زدم، از دوستهای چند وقتهی کلاسها و کارها، از فک و فامیل دور، و آنیکی عزیز که همین پارسال رفت و پشت حوصلهی نورها دراز کشید.
خواستم برایت بگویم که هر چه برای حدف نام آنها که بودند تردید نداشتم، برای نام آن عزیز که نبود، دستم روی دکمهی دیلیت ماند که ماند.
...
این چندروزه، تا آقاهای رنگکار بروند و من بروم باز توی اتاق خودم، و بتوانم باز دیوانهگی، باز خندهی بلند و اشک آرام، باز یک آهنگ، هزار بار پشت سر هم؛ توی یک اتاق دیگر با شش هفت تا خانم همکار دیگر بودم.
و این بودنهه یعنی گاهی با آنها خنده و چرت و پرت، یعنی گاهی آهنگ توی گوشها بلند و از حرفها و خندهها فقط زمزمه شنیدن، یعنی هیپهاپ و پاپ داخلی و خارجی و محسن از نوع یگانه گرفته تا نامجو، یعنی یکهو صدای شیدا شدم ناظری را شنیدن و دنبال صدا رفتن و رسیدن به یکی که یوتیوب تماشا میکند، یعنی محو ایستادن، دستها روی صورت، یعنی نفسهای عمیق، یعنی بعدش باز تنهایی تماشا کردن و جلوی اشکها را گرفتن.
یعنی تماشای خانمها موقع رفتن، آنها که کیفشان بیقید روی دوش و خداحافظ، آنها که یک عالمه جلوی آینه و بعدش تغییر چهره و رنگگرفتن عارض، برای دیدار یار.
یعنی شنیدن تلفنهای بحث و جدل، گلهها و تردیدها و نازکردنها و دل بریدنها، یعنی به یاد آوردن که اهه، آدمها این همه بلند و یله و رها و بیقید هم میتوانند حرف بزنند، بخندند.
میتوانند این همه دانههای دلشان پیدا باشد برای هم و باز، درست در بدیهیترین وقت به گمان تو برای روراست بودن، این همه پنهان شوند از هم.
...
میدانی، اگر فکر نوشتن بودم، درز میگرفتم این نوشته را که دارد این همه هرز میرود و درازتر میشود و کسی نمیخواندش.
کسی نخواند، نخواند. تو میخوانیش، نه؟
...
بغلم کرد یکهو و دستهام مردد ماندند توی هوا. که بگذارمشان روی شانههایش، پشتاش یا نه.
و این تردید لعنتی، برای درآغوش گرفتن عزیزترینام، اندازهی همان چند لحظه به دیوار روبهرو خیره ماندن و دستها را آرام فرود آوردن، و سر آخر نقش بازی کردن، خلاصهی همهی آنچه بود که بر من رفت، که بر من میرود.
...
من خیال میکنم که دوست داشتن چیزی که دیگری نوشته، نقش زده، خلق کرده؛ یعنی خود را در آینهاش دیدن.
آدمها به چیزی میگویند خوب، که غافلگیرشان کند، نه با چیزی که نمیدانند، که با آنچیزی که میدانستند، اما یادشان نمانده، یا یادشان مانده و راه گفتنش را پیدا نکردهاند.
این است که هر اثری که مردم بیشتری دوستش دارند، یعنی روی اگر نه عمیقترین، دستکم عمومیترین دردهای آدمها انگشت گذاشتهست.
که ناگفتنیترینهای آدمها، گاهی میتواند پیشپاافتادهترین دردها باشد.
حالا اینها را همه گفتم، که بگویم بهت، چه خوشی دردناک خوبی دارد وقتی نوشتهام رنگ اندوه دارد و به چشم تو نمیآید.
چه خیالام راحت میشود روزهایی که نوشتههای سرخوش را دوستتر داری، که چشمات من را نمیگیرد، که توی دلت میگویی این "باز" اینجوری نوشت که... و نمیخوانیام.
...
نمیخوانیام؟
...
همین الانها، صدای چرخ روی آسفالت خیس آمد و صدای بلند پخش ماشین که «بارون از ابرا سبکتر میپره.»
یکی همراه هقهق آقای فروغی و کشش الف «از» و «ابرا» و سنگینی کاف «سبک»اش، پنجرههای ماشین را کشیده پایین، با رفیقاش، یارش، یا بییار و باز با یارش، دارد باران نوردی میکند توی این کوچههای نیمهشب.
*رد عکس را هم بخواهی بگیری، اینجاست.
چه مرز ظریفیست بین آنجا که باید جملهای را که او میگوید ادامه بدهی، یعنی که یادم هست، خواندن، شنیدن، دیدن با هممان را، که هستم، و تمام تاریخ بودنمان را به دوش میکشم هنوز، و آنجا که نباید بگویی تا او بگوید، که یعنی نامکرر است گفتن تو، یعنی که من یادم نیست، یا هست و باز دوست دارم شنیدن تو را، یعنی که میدانم به گفتن مشتاقی تو، بگو، برایم بگو، به شنیدنات محتاجم.
یکجایی راه ما جدا میشود، نه اینکه نباشم برایت یا برایم نباشی، نه... فقط گاهی جاده اندازهی قدمهای یک نفر بیشتر نیست.
گاهی تو شب تنهاییهایت را، روزهای سخت و زمخت و شلوغات را، ساعتهای خالی و ساکت و بیعبورت را میگذرانی، گاهی کوچهی دلشکستنات را تا خانه پیاده میروی، و شانههای من کنار شانههای تو نیست.
میدانم، میدانم...
اما یادت بماند، اگر راههای این زمین، فرصتی که همیشه از ما دریغ میشود و هر چه میجنگیم، باز هم گاهیهای بسیاری برایمان میسازد که جانمان در تجربهی تلخیهایش تنهاست، نگذارند که کنار تو باشم، پشت سرت هستم، نگران قدمهایت.
اگر رد گم نکنی، پا جای ردپایت میگذارم و میرسم به تو، به آنجا که تو هستی.
فقط من را که این همه شتاب میکنم و باز این همه دیر میرسم، ببخش.

دوست جانِ قدیمی زیبا، دیروز پاکت کوچکت را از روی پلهها برداشتم، بازش کردم، و دستخطت از یک عالمه سال پیش آمد نشست توی دلم باز، دوباره آشنا شد.
بعد، لابد عجیب نیست که همان دیروز، که لباس پلوخوری به تن داشتم میرفتم مهمانی، این تصویر زیبا و دست خط تو را توی کیفم داشتم و بعد از مدتها از همانجا رد شدم که انگار هزار سال قبل با هم آنجا بودیم.
آن موسسه دیگر آنجا نبود، آن حیاط و نیمکتهای چوبی و ریسههای انگور و شیر آبخوری که تو میتوانستی مدتها توی صفاش بایستی و "تانکر"ت را پر کنی، دیگر مال ما نبود، ایستگاه اتوبوس آن شکلی نبود دیگر، تو با آن آبشار طلایی بلند و نافرمانات که همیشه از زیر مقنعه بیرون میزد و ما با نوک بافتهاش بازی میکردیم نبودی، مرضیهی عزیز و پریسای عاشق و آزاده و آناهیتا هم نبودند.
دوست جان، فکر کردم که خیابانها و خانهها و مدرسهها و ایستگاههای اتوبوس، شکل عوض میکنند، اما میمانند و ما نمیمانیم. زیاد نگذشته از آن روزها، کمتر از ده سال، اما ما نماندیم، حتی آنقدر که برگردیم و خیابانها را با هم دوره کنیم.
نمیدانم که این رسم دنیاست یا سرزمین ما، فقط خیال میکنم سرزمینهای دیگر شاید با آدمهایشان مهربانترند، آن هم آدمهایی که در ایستگاه قطاری در دامنههای آلپ، دوست کوچک یازدهسالگیشان را توی تصویر کوچک و زیبایی به یاد میآورند، مدتها پیغام و پسغام میفرستند که دوست کمحواسشان کدپستیاش را بالاخره بفرستد، بعد درست توی یک عصر درخشان اولین ماه بهار، همان روزی که دوستشان از اتفاق قرار است از خیابانهای آن سالها گذر کند، لبخند به لبش میآورند.
ممنونم، خیلی زیاد، بهترین خالهی دنیا، دوست جان من.
کوچههای قبل از ظهر، کوچههای آفتابگرفتهی قبل از ظهر، کوچههای زیادی سبز فروردین، کوچههای اقاقی بنفش و نسترن سرخ و زرد، کوچههای زنهای میانسالِ کتانی سفید و لباس راحتی، زنهای تنهای کیسهی خرید، کوچههای کلاغها و گربههای آرام و بیترس، کوچههای بوی پیاز داغ.
ترکیب وحشتناکیاند این کوچهها برای من، از ماندنی که میتواند وسوسه برانگیزد، از خانهای ته یک بنبست که یک جور قشنگ و خوبی نامش "تیهو"ست، و دلی که میتواند لای همنشینی آجرها و شاخههای تازهی پیچ امینالدوله گم شود، چشمی که از هر تصویر ساده میتواند قاب تازه بسازد و ساعتها به تماشایش بنشیند، از گلدانهای رنگبهرنگ هرهی پنجرهها، از خلوتی که آدمهایش رفتهاند اما میدانی شبهنگام بازمیگردند، از آن آرامش پذیرفته و البته از ملال، از ملال، ملال...
کاری دیگری که ازش برنمی آمد، به هوای یک دو کلمه حرف، به هوای خندهی خجالتزدهی خردسال و باز آن همه شکستهشان، چیزکی ازشان میخرید، اسمشان را میپرسید، ابروهاش را یک کم میکشید بالا، ناباور و به شوق آمده نگاهشان میکرد و بهشان میگفت چه اسم قشنگی.
میدانی خوبی این ترانه چی هست اصلا؟
موسیقی نرم و دلنشیناش نیست، صدای تازه و شوخ و لحن شمرده و پاکیزهی خوانندهاش نیست، این ویژگی کمیاب متن ترانه هم نیست که جملات بلند و سادهاند و هیچ بندی، جز همان یک جملهی موعود، هیچ تکرار نمیشود.
همهی خوبیش (چه کم میآورد گاهی این "خوب"، حالا هر چه تعداد "واو"ها را اضافه کنی هم) این است که اتفاق اصلی بیرون از ترانه میافتد.
گوشات که کلیشه بسته باشد، خیال میکنی بالاخره یکجایی باید بشنوی که "اما از آن روز که آمدی..." و بعدش شرح همهی آن قصههای عاشقانه، دردهای اشتیاق؛ اما هیچوقت نمیشنوی.
فقط توی راهرویی از کلمات ساده و روزانه، روزنامه و قطار صبح و ساعت خروج و رادیو و غذای چینی و سریال تلویزیون و ساعت خواب، میان آن زندهگی مرتب و آرام و عاقل و بیترس، بیاندوه، هی میروی و میآیی، میروی و میآیی، تا سر آخر یک در میبینی، یک راه خروج، کوچک، تنگ، هزار هزار بار گفته شده و باز نامکرر، باز نامکرر: The Day before you came.
بعد از آن؟ از آن روز که او آمد؟
دیگر خیالات، خودت باید از آن در، از آن رسیدن، آن باز آمدن، گذشتن، ترس و اندوه و باز هم رهایی، بگذری.
«در لحظهی حقیقت، دختر نازکاندام کولیام را میبینم که اسمش را هرگز ندانستم. داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا میکنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهرهی مرا به خود گرفته است. دختر کولی از زمین قاصدکی برایم میفرستد و من نگاه میکنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر میرود، و حالا دیگر تقریبا دستم بهش میرسد، دست دراز میکنم و قاصدک را میگیرم و میبینم با خط بچهگانه اسمش را بر آن نوشته است. ایلونکا. اسمش ایلونکا بود.»
تنهایی پرهیاهو
بهومیل هرابال
ترجمهی پرویز دوایی
نشر کتاب روشن
* بعضی کتابها میتوانند آدم را بمیرانند.
** و این...
بعضی چیزها باید مطلق باشند تا معنی بدهند.
مثل رفتن.
این است لابد که آنکه خدانگهدار میگوید، بازمیگردد یک وقتی.
این است که همهی ترسناکی مرگ از فرصتی است که برای خدانگهدار نمیماند، از حتی یک ذره امید برای بازگشتن، که نیست. از آخرین بارهایی که تا فاجعه اتفاق نیفتد، نمیدانی آخرین بارند.
این است که وقتی نشستهای بین آدمها و فکر میکنی به رفتن، و بعد آدمها را بیبودنات تصور میکنی، داری به رفتن فکر نمیکنی، که آنکه میرود دیگر به پشت سرش نگاه نمیکند.
این است که وقتی تنات دارد میان دوستانت میخندد، اما خودت کنار نزدیکترین پنجرهی ممکن ایستادهای و هی به نمیدانم کجا نگاه میکنی، به رفتن فکر نمیکنی.
نمیدانم، شاید به نماندن، جایی دیگر بودن، تقاص اینجا بودن را از اینجا بودن، پس گرفتن...
...
بعضی چیزها باید مطلق باشند لابد، تا اتفاق بیفتند.
* این موسیقی حال الان من است.
از پیمان یزدانیان، از آلبوم «ابرها»، اسمش هم هست، «یک شب».

بوی یک عطر غریبه میدهم. دوستش دارم و ندارم. آقای عطرفروشی غنچه فرمودند که گردن را بگیرم بالا و پیسپیس و روز خوش و حالا یک بوی غریبه میدهم.
...
پردهها را زدهام کنار، از بعدازظهری روبهرویم یک آسمان بزرگ ابریست، با چنارها و سروهای بلند طوفانزده، که هی من را یاد آن شعر کتاب فارسی دبستان میاندازند، قصهی آن دو تا درختی که یکیشان به دیگری کمک نمیکند وقت طوفان و فردایش میآیند درخت بدجنس را میبُرندش و میرود پی کارش.
حالا هم که این باد خر هی تندتر میشود و طفلک کلاغها زورشان نمیرسد بهش و یک جور خندهداری بال میکشند توی آسمان.
...
خیره بودم به پنجرههه که عین دریچهی زندان بود توی دیوار کهنهی پر از ترک و لک و پیس، که خانومه افتاد.
منتظر مامان بودم که رفته بود بخش تزریقات. فکری این که خیابان وصال شکل خودِ خود بهار بود صبحی که داشتیم میرفتیم توی درمانگاه. یاد این افتاده بودم که چه آن گالری نقاشی اول خیابان را دوست دارم، و آن مغازهی کوچک دکوراسیون داخلی، با آن ویترین کوچک و آجری و آراماش. که حتی سازمان انتقال خوناش هم خوب است، خیابان ایتالیا و آن سینما قیام درب و داغان چند چهارراه پایینتر هم. یادم هست حتی که یک کوچهای با اسم خودم همانورها بود، اگر که باشد هنوز.
بعد فکر کردم اینها همه بودند و باز رنگ خیابان، فقط رنگ این درمانگاه لعنتی بود، رنگ اضطراب راهروهای خاکستریاش، رنگ صبحهای زود، دکترهای بیحوصله و آسانسور خراب.
دیدم که بعد از هزار سال آمدهام اینجا، اما باز اضطراب لعنتیش هست، گیرم که شمعدانی لپگلی گذاشته باشند لب هرهی پنجرههاش، گیرم که آفتاب و نسترن زرد و اقاقی بنفش و بقیهی بهاریجات مربوطه از این ور و آن ور خیابان دست تکان داده باشند.
حالا تو فکر کن که آدم توی این جور فکرهای صد تا یک غاز باشد، بعد خانم مسن کنار دستش سرش گیج برود وقت بلند شدن، بیفتد روی صندلی، رویش برگردد طرف آدم، با آن چشمهای دردمند نگاه آدم کند و تا دکتر و پرستارها بلندش کنند و ببرندش، جز چند کلمهی نامفهوم و دستی که برای نمیدانم چه به طرف شانههای زن دراز میشود، و هرگز بهشان نمیرسد، هیچ کاری از آدم برنیاید.
...
آقای دفتر اول مثنوی، آقای نینامهی محشر میگوید که آتش است این بانگ نای و نیست باد٬ و اضافه میکند که هر که این آتش ندارد نیست باد. میگوید بند بگسل، باش آزاد ای پسر، که چون نباشد عشق را پروای او، او چو مرغی ماند بی پر، وای او.
که من چگونه هوش دارم پیش و پس، چون نباشد نور یارم، پیش و پس؟ که در غم ما روزها بیگاه شد، روزها با سوزها همراه شد...
...
از همان بعدازظهری، پردههه را که عین پردهی سینما زدم کنار، خواستم بنویسم. بعد هی گفتم خسته نشدی از این کلمههای مکرر٬ روزهای مکرر؟ هی گفتم، هی گفتم... و شورانگیز هی بود، هی بود، هی بود... تا آخرش غروب شد، پنجرههای تاریک یکی یکی روشن شدند، شب شد، پردهها را انداختم، باد بیانصاف تندتر شد هی، تا بالاخره آقای مثنوی گفت که روزها گر رفت، گو رو باک نیست، تو بمان، ای که چون تو پاک نیست.
* عکس از اینجاست.
من باید بنویسم یک عالمه، در وصف سلکشن موسیقی ساختن برای سفر، برای جاده، برای ماشین.
باید بنویسم که آدم گاهی برای عزیزی سلکشن میسازد، گاهی برای یک آقای غولتشن همکار که تا میفهمد کار تو به موسیقی "زلف گره زده"، سفارش موسیقی لایت میکند و تو تا آخر وقت آن روز عین چی میگردی توی آرشیو خودت و آرشیو اتاقت که آقاهه بیموسیقی نماند، که یک وقتی عزیزی از همهی موسیقیهایی که تو فرستادی برایش، با کیفیت و بیکیفیت، خودش سلکشن میسازد و اسم تو را هم میگذارد روش...
اما فقط دلم میخواهد از آن وقت انتخاب آهنگها بگویم، که به همسفرها فکر میکنی اول، و این که توی هر سلکشن، کدام آهنگ را کی دوست دارد. و بعدش که توی راه، میرسید به آهنگی و به کنار دستیات میگویی، هی، اینو دوست داری! یا هی، این مال توئه ها... و بعد هم معلوم نباشد که او خوشتر است یا تو که خوشیاش را دیدهای.
دلم میخواهد از وقتی بگویم که یک موسیقی خاطرهی جاده را به خود میگیرد. میشود شکل یک دشت، شکل یک رود، شکل نور اریب یک بعدازظهر آرام و خلوت جادهی فیروزکوه، شکل خود خود دریا، وقتی از پشت دیوارهای بدریخت برای اولین بار میبینیش، شکل همان روستاهای دور میان دشتهای کوهین، شکل تکدرختهاش، شکل آن باد وحشی دشتهای کرمانشاه، شکل گردنهی حیران، با آن جنگلهای انبوه دست نایافتنی، با آن معنای مهگرفتهی "مرز"، با آن نام محشرش.
دلم میخواهد از وقتی بگویم که توی خیابانی، پشت میزت نشستهای، سرت گرم کار دیگریست، جای دیگری سیر میکنی، بعد یک دفعه آهنگه، با خاطرهای سنگین از کوهی، دشتی، دریایی، از جایی میرسد، پخش ماشین، لینک یک وبلاگ، رادیو اصلا، و بعدش برای یک لحظه تو توی جادهای، سفر آمده نشسته در تو، و از تو بازنمیگردد که نمیگردد.
مثنوی گذاشتهام کنار دستم، و نخواندههای دیگر را هم جلوی چشم، که آدم باشم و بخوانم. راستش این است که چشمم از خودم آب نمیخورد دیگر، اما امیدهه هنوز هست.
پیمانی، عهدی، خواستنای، چیزی باید باشد، که نیست، یا هست و بسیار دور است.
...
اتاق را که بعد از این نبودن دو سه روزه قدر یک ماه خاک گرفته، کمی قابل تحمل میکنم، دوباره نخواندهها و ندیدهها را ردیف میکنم دورم، مینشینم به فهرست کردن کارهایی که باید توی این یک هفته مانده به جایی برسانمشان –که یک جور مزخرف و بدی میدانم که نمیرسانم- و یادم میرود به آن دشتهایی چه فراخ و کوههایی چه بلند که سهشنبهای دیدم، به درختها که سبز نشده بودند هنوز، با سرشاخههای سرخ، به سارها، لانهها، شبیه گره، توی تار و پود شاخهها، به باد، یک عالمه باد، آنقدر که علفزارها را پریشان میکرد و تارهای کوتاه موها را مثل شلاق میکوبید روی پیشانی، آنقدر که وقتی میایستادی، چند قدم عقب هلات میداد، به دامنههای الوند، برفگرفته و بلند، آن قلهی تنها که بالا سرش ابر خوشطرحی داشت، آن دو تا کوه که مهگرفته بودند با آن یال عمود و عجیبشان، آن شهر آرام که پهن شده بود روی گسترهی زمین، و هر چی جاده را جلوتر میرفتی، بیشتر میدیدیش، که برج نداشت و خانههاش هی شاخ و شانه نمیکشیدند برای هم...
و فکر میکنم به آن چند لحظه میان اتاق خودمان و اتاق همسفرها، توی هتل، به آن پیشانی را به درگاهی تکیه دادن، چشمها را بستن، بازگشتن آن همهها که پسشان میزدم و میزنم و میزنم، و به آن در که باز شد، به آن باز لبخند زدن.
فکر میکنم به این که دارم یاد میگیرم خودم نباشم. دارم یاد میگیرم راستگو نباشم.
میشمرم که تعداد وقتهایی که خودم میشوم، بیافسار، کم و کمتر میشود.
از این، خوشحالم؟ بیحسام، آرامم...
اون وقتا که خیلی جوون بودم، دلم میخواست تولدم دوشنبه باشه.
به این دلیل ساده که تازه فرهاد رو کشف کرده بودم، و دلم میخواست روز تولدم بتونم تو یکی از اون دفترچههای یادداشت فسقلی که همه جا همراهم بود، نسخهی ماقبل تاریخ اینجا لابد، بنویسم که دفتر کهنهی یادداشتهای من، گفت دوشنبه روز میلاد منه، اما شعر تو میگه که چشم من، تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه...
حالا میبینم که هفتههام هیشوخت خاکستری نبودن، با اینکه خیلی، خیلی از روزای عمرم تو نخ ابر بودم، شاید، شاید که بارون بزنه.