از بابا میپرسم شما صدای وز وز نمیشنوین؟
میگوید نه.
مامان بعد از اعلام این که او هم نمیشنود، اعلام میکند که این گوشیهای پیشترها موبایل و حالاها امپیفور رسما در حال کر کردن من هستند و بسه دیگه بچه، یه کم به چشم و گوشات رحم کن- اینجا کمی هم کامپیوتر را هم مورد ملاطفت قرار میدهد- و الان جوونی، پس فردا...
بعد من هی گوش چپم را میگیرم، گوش راست را میگیرم، کف دست را روی هر دو تا فشار میدهم و وز وزهه قطع نمیشود. به خودم فحش میدهم که چه معنی دارد که این همه زپرتی شدهام، اه.
...
گاهی فکر میکنم خیابانها را قبل از این چند سال چه جوری بیموسیقی تحمل میکردم؟ بعد باورت میشود که هیچ یادم نمیآید؟ هیچ ها، هیچ.
...
ماشین نشستن بیموسیقی هم غیر قابل تصور شده برایم. اصلا مگر میشود آدم چشماش بیفتد به این همه درخت و ماشین و آدم و ساختمان و تیر برق و زندگی که از کنار آدم میگذرند و موسیقی نباشد؟ حرفها میزنی ها.
...
نشسته بودم صندلی جلو، بعد آهنگه از اینها بود که زیادی فراز و فرود داشت. یک جای خیلی فرازی، آقای راننده یکهو برگشت طرف من، حالا من که نگاهش نمیکردم که، اما حرکت آقاهه که چند بار دیگر به شکل ریتمیک و هماهنگی با آهنگم تکرار شد، آنقدر محسوس بود که من با چشم سوم کنار گوش چپم میدیدمش.
بعد حالا خندهام گرفته، اما نمیتوانم صدایش را کم کنم هم. نتیجه اینکه به طرز نامحسوسی شانه بالا میاندازم و دل میدهم به فراز و فرود موسیقیام.
...
اگر از آنها نباشی که تا احساس کنی موسیقیات زیادی توجه جلب کرده، کماش میکنی، از آنها که صدای زنگ تلفنات یادت رفته از بس که ساکت بوده طفلک، از آنها که از بس در مجاورت سلیقههای متفاوت از خودت بودهای یاد گرفتهای دوستداشتنیهایت را زیاد شریک نشوی با دیگران، یا کسی را آزار ندهی با شنیدن چیزی که نمیپسندد، از آنها که گاهی دلت برای چند ساعت تنهایی مطلق زیر یک سقف تنگ میشود فقط چون دوست داری هیچ چیز نباشد جز موسیقی تازهای که پیدا کردهای، هیچ چیز نباشد جز همهی دنیا که با ریتم موسیقی تازه نفس میکشد... خب، خوش به حال بیقیدی و رهاییات از این بند پس، گرچه به اندازهی من خوشبخت نیستی.
...
موسیقی باید صداش بلند باشد اصلا، وقتی هم که یواش است، باید رویت بشود که بروی از آقای کافهچی بپرسی –یا یک دوست فداکار داشته باشی که این جور وقتها جور تو را بکشد- که این آهنگه که یواش دارد پخش میشود اسمش چی هست، بعد بروی پیداش کنی، بریزی تو امپیفورات و بلند بلند گوش کنی بهش.
...
کامپیوتر را خاموش میکنم و میبینم که هنوز وز وز هست، همان طور که دستم میرود طرف پریز، مثلا دارم کمکم راضی میشوم که از این به بعد ولوم را باید بیاورم پایین یک کم، که تا اتاق تاریک میشود دیگر صدای وز وز نمیآید.
اهه! دوباره چراغ را روشن میکنم، نه، روشن نمیشود.
وز وزهه صدای رشتهی تنگستن* در حال جلز و ولز لامپ اتاق بود پس.
تمامیت، زیبایی مطلق، فریادهای محشر آهنگهای من دیگر در خطر نیست.
لبخند میآید.
* به گمانم همهی این پست را نوشتم که از "تنگستن" استفاده کنم فقط. لاکردار مثل تهمتن میماند اسمش و تازه این همه ظریف و خوشگل هم هست.
من آخر یک روز، انتقام میستانم از این کوههای تهران، از این ابرهای خنک و کبود نشسته روی قلهشان، از این دامنههای برفناکشان، از این بلندی، پاکی، از این دوری و نزدیکی توامان، که وقتی خیابان ولیعصر و شریعتی را بالا میروی، انگار میتوانی دست دراز کنی و ابرها را لمس کنی و وقتی به تجریش میرسی، تازه میفهمی که ای وای، چه دورند هنوز.
من آخر انتقام میگیرم یک روز، از این مقصدهای همیشه دیگر ِلازم و معقول و ناخوشایند، از این کوهها، از همهی آن چیزهای بیانصاف که تو را سرشار از خواستن میکنند، بعد رها میکنندت با همهی نتوانستنها و نشدنهایت، از همهی آن چیزها که در فاصلهی بعیدی از تو هستند و تو خیال میکنی نیستند.
از همهی آن چیزها که نیستند.
بخند، خودم هم وقتی ابرها کنار میروند گاهی، از کوچکی این چیزها که به گریهام میاندازند خندهام میگیرد. شبیه همین این بار، که گفتی "میام دنبالت"، که بعدش نفهمیدم چه شد، که آن ابرهای گریانِ همهعالم شب و روز، از کجا آمدند.
به جاش این همه وقتها که ابرها هستند، فکر میکنم که عجب حس امنیتی دارد همین دو کلمه، عجب امید رسیدنای میدهد به یک بیراه، راه گمکرده.
به آنکه ماندن نمیتواند و تاب رفتن ندارد، که کلمهها، سادهترینها هم این جور به گریهاش میاندازند.
تو بخند.
دو سه شب اول، از روی عادت دست میبری پشت گردنت که جمعشون کنی از روی بالش، اما انگشتات تو هوا چنگ میزنن.
حتی تا چند روز، هر وقت که بیهوا چشمت به آینه میافته -سلام اون خانوم سادهی روستایی شعر نیما- جا میخوری و میخوای با این غریبههه چاق سلامتی هم بکنی که یادت میافته اهه، خودتی که.
حالا درست، که شستن و خشک کردنشون شده سه سوت، درست که دیگه با دل خجسته میشه تکیه داد به صندلی ماشین و غم گیره و کش سر نخورد، درست که بعد از بیست٬ سی سال، این که خودت رو یه جور دیگه ببینی خودش خوبه، اما تحمل دیدن سایهی کلهی مبارک به شکل پخ، این که دیگه شال و روسری و حتی مقنعه همون یه گیرههه رو ندارن که بهش گیر کنن و هی تپ تپ نیفتن، تحمل همهی اون وقتایی که دلت تنگ میشه، برای خود اون شکلیت، خود ِ خودت، تحمل همهی اون وقتایی که فکر میکنی اوووئه، تا اینا بلند شن، تا امیدهه دوباره پابگیره... سخته، خیلی هم سخته.

هی دارم به عکس نگاه میکنم، یادم میآید که همان وقتی که دیدمش، نمیفهمیدم چه دارد اما میدانستم آنقدر خوب هست که نباید با بیکلمهگی خرابش کنم.
فکر میکردم که لابد از سفر مینویسم یک وقتی، و نه از آرزوی سفر، و این عکس را هم میچسبانم تنگش.
حالا؟ حالا آرزوی سفر بیشتر از آنکه خواستنی باشد، ترسناک است.
قصه، قصهی کسی است که از رویایش، رازش، میترسد.
قصهی کسی که به این راه باریک، به این به قول عکاسش راه ِ نور نگاه میکند و هر چه فکر میکند، میبیند دیگر این شهر را نمیخواهد، با همهی دوستداشتنیهایش.
قصهی آدم بیکلمهای که به همهی جادههای جهان، یک جور دلبستگی غریب و پنهان دارد.
ویلون و آکاردئون نبود که یک جور خواهش نه چندان دلچسب دارند توی صداشان، دایره و تنبک پیرمردهای روستایی دم عید نبود که آدم را شرمنده میکنند تا حد مرگ، که لابد توی کاشانهی خودشان کیا و بیایی دارند و اینجا توی خیابانهای تهران، چه بیقدر و ارزش میشود آن رقصیدنهای شرمگین و ناشیانه و نواختن و اسکناس کهنه گرفتن. نی نبود که هرچه هم بد بنوازندش، آن حزن غریباش گلوی آدم را میگیرد.
دوتار بود، با همان هر بار زخمهای که فرود میآید و انگار که یک راست به قلب آدم چنگ میزند.
دویدم دم پنجره، بلند گفتم چه خوووب میزنه!
آمپلیفایر گذاشته بود روی شانهاش، اما مگر علیزاده و کلهر میکروفن جلوی تار و کمانچهشان نمیگذارند؟
میخواند بیا بریم دشت... که دویدم مانتو و روسری برداشتم. گفتم میروم بهش پول بدهم. مامان اولش شاکی بود که سرد است و تا چهار طبقه بروی پایین دیگر رفته، اما بعدش از توی بالکن صداش کرد که نرود.
توی تاریکی درست ندیدم، اما خانه پُرش بیست و یکی دوساله بود، لابد اهل خراسان.
نفسزنان گفتم چه خوب میزنید! خندید، تشکر کرد.
خواستم بگویم تشکر لازم نیست، بدهکارت بودم به خاطر آن زخمهها که انگار تار دل من را لرزاندند، برای آن شور قدیمی، شبیه وقت اولین باران یا اولین برف، یا پیدا کردن پس از سالهای یک موسیقی، برای آن همهی چهل و چند پله را پرواز کردن، برای همان لبخند خودت.
خواستم بگویم هنوز هم بدهکارت هستم.
نگفتم.
برگشتنی از پلهها صدایش دورتر میشد که میخواند چشم آهو به چشم یار میماند، بله.
به تو دسترسی ندارم.
گریزی نیست برایم از آن وقتهای کوتاه که نگاهت یکدفعه میرود به ناکجا. از آن سکوتهای بعد از شنیدن یک جمله، یک حرف، به اندازهای که بتوانی که صدایت در گلو نشکند، بتوانی که در پاسخاش خودت نباشی.
از آن وقتها که بعد از خنده و شوخی و حرفهای بیربط و با ربط و خداحافظی، همین که دست تکان میدهی و در را میبندی، خطوط چهرهات برمیگردند، لبخندت میگریزد، چشمهات دیگر نمیخندند. و من نمیدانم، خبر ندارم.
از آن وقتها که در را باز میکنم، و چند لحظه گذشته از فرو دادن بغضات، از سری که یکباره آوردی بالا، از لبخندی که باز کشیدی روی چهرهات. و من نمیدانم، خبر ندارم.
از آن وقتها که حواسم میرود به انگشتهات که مثلا بیقید، انگار دست بکشند روی چشمهای خستهات، آن یک قطره اشک نافرمان را از نگاهم میدزدند. و من باید انگار کنم که نمیدانم، خبر ندارم.
من با تو دیدار میکنم فقط. در دیدارها من به تمامی نیستم، تو به تمامی نیستی.
و نمیدانم در فاصلهی این دیدارها، این بدرودها، بر تو، بر ما چه میگذرد.
روزهایی بود که من هی حواسم به زمان بود، آخرِ برنامههای خبری، وقتی میشد یکی از آهنگهای آرام و محبوب کودکیام را چند لحظهای در پسزمینه گوش کنم تا مجری اتوکشیدهی مضحک، تقویم روز و اوقات شرعی را به سمع و نظرمان برساند، از اینکه بیست و پنجم امروز قرار بود بشود بیست و ششم فردا، یک جور عجیبی آرام میشدم.
یا موس کامپیوترم را هی سر میدادم گوشهی راست و پایین نمایشگر، چند ثانیه نگهش میداشتم، حساب و کتاب میکردم که مثلا چندم دسامبر میشود چندم آذر، چندم ژانویه میشود چندم دی، آن روزها چندم بودند، این روزها چندماند؟
یا بهتر از آن، از آدمها میپرسیدم امروز اوله؟ و از این که میگفتند نه... دومه، از این که حسابکتابم یک روز عقب بود، لبخند میزدم.
مثل وقتهایی که توی جیب لباس زمستانیهات، یا کیفی که بعد از مدتها از ته کمدت برداشتیش، پول پیدا کنی.
روزهایی بود که میشمردم چند روز گذشته، و منتظر بودم فراموشی، همان که آدمها اشتباهی بهش میگویند تسکین، هی نزدیکتر بیاید، پررنگتر شود.
...
فکر میکنم من که فرقی با چند ماه پیش نکردم، همانام با همهی نتوانستنها و نشدنها، همانام، با همان حس مزخرف محبوس بودن، نفستنگی، پس حالا چه مرگم است؟
...
من فرقی با سال و ماه پیش نکردهام، فقط آن روزها، روزهای مانده را میشمردم، این روزها، روزهای رفته را.
روزهای مانده تا اتفاقی که نیفتاد.
روزهای رفته از اتفاقی که نباید میافتاد.
پ.ن: بله، بله، بله...
گاهی مینشینم به شخم زدن اینجا، مرداد هشتاد و هفت، اسفند هشتاد و پنج، مهر هشتاد و شش...
نوشتهها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنتها.
مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گلهای پرپر، سینیهای حلوا و خرما، شمعهای نیمسوخته.
نوشتهها، بیوفایند. به تو که میخوانیشان نمیگویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمیگویند که فلان نوشته که ده جا لینک خورده و یک عالمه کامنت گرفته، حاصل کدام شبگریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمیگویند نوشتههای بیرمق، نوشتههای قدر نادیده، تکافتاده، متروک، از کدام لحظههای شوق آفرینش آمدهاند، لحظههایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.
نمیگویند فاصلهی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقتهایی که آنقدر همهمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمیشنوی، یا از آن وقتهای نفسگیر که سترون میشوی، بیزایش، بیکلمه، بیاثر. یا اصلا رفتهای سفر، دلات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.
نوشتهها بیوفایند، پردهای آهنی که کنار نمیرود، سنگی خوشنقش و نگار، که به تو نمیگوید آنکه آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده، و چهقدر از اندوه و لبخند دنیا سهم بردهست.
...
دارم فکر میکنم که سهم ام از خیلی از آدمهای دوستداشتنیام، شده نوشته.
دارم فکر میکنم که چه دست سخاوتمندترین نوشتهها هم از تو، دانستن تو خالیست.
پنجره پشت سرم است. هی طاقت نمیآورم و برمیگردم که برف را تماشا کنم و حالا که آرام شده، غصهام میگیرد.
حالا انگار نه انگار که چند دقیقه پیش زدم بیرون از شرکت به هوای شکلات، به هوای برف. انگار نه انگار که هی برف رفت توی چشمم، موهام سپید شد، روی شیشهی ماشینها از آن نقشها که دوست دارم کشیدم، و وقتی برگشتم آقای آبدارچی برایم چایی ریخته بود.
یادم افتاد که همهش فکر میکردم اگر برف سهشنبه آمد، من حتما مینویسم اینجا که "بر سهشنبه برف میبارد". مینویسم که "من دست تکان میدهم، نقش تو را پاک میکنم..." از بس که خوب و خلاصه و محشراند این کلمهها و یادم افتاد که اولین برف امسال سهشنبه آمد، و دیروز هم که سهشنبه بود کمی بارید و من فقط یادم بود که به چند نفر اساماس بفرستم که برف و جواب بخوانم که "اینجا نمیاد" یا "کو؟ کجاست؟".
بعد، دیدم این روزها عجب خلاصه میشوم.
توی تک و توک اساماسهای وقت باران و برف، وقت ابرهای غروب، وقت ماه بزرگ و شیریرنگ، و به اخبار هواشناسی دوستانم تبدیل شدن.
توی لحظهی از کلاس بیرون زدن، و آن، هر بار هجوم یکباره و ترسناک خیابان توی صورتم، و نگاه خر که نمیدانم منتظر چیست.
توی سر زدن به کتابفروشی سر راه، برای هدیهی دنداندار شدنِ واو، کاغذ کادوی رنگیرنگی خریدن، جلوی قفسهی کتاب شعرها، که نمیدانم چرا همیشه پایینترین قفسهست، خم شدن، تقریبا چپکی شدن، دنبال عنوان تازه گشتن و بالاخره یکی را برداشتن، شرط بستن که پسر پرروهه سر حرف را باز میکند باز؟ و شرط را بردن و لبخند زدن از هر بار دست به سر کردن.
توی کیف تازهای که خریدم و عکس پروانه دارد روش - و خب، لابد وقت خریدنش بیشتر از دور دیده بودمش تا نزدیک و خیال میکردم که پروانهها این همه گنده نیستند!- و هر بار منتظر متلکی شبیه آن یکی که گفت چرا کیف مهدکودک انداختی ماندن، یا نه، وقت سبقت گرفتن از آدمها، قیافهشان را تصور کردن: پروانهها را میبینند اصلا؟ قیافهشان میشود شبیه "هی چه پروانههایی!" یا " هاها، دخترهی خرس گنده"؟
توی تمام کوچه که چه خوب است که مثل تپه میماند و این همه کند میکند قدمها را، این همه فرصت میدهد که روزت را و خودت را دوره کنی، راه رفتن، و پیکرها را که در نور مخالف ماشینها اول لاغرند و مثل قطرههای آب هی با هم یکی میشوند و هی جدا میشوند، دیدن، توی منتظر نزدیکهای خانه شدن با آن فقط چند لحظه که کوچه مال من میشود، آرام، بیعبور، با سایهی درختها روی آسفالت روشن و خیس، و این امکان کمیاب خلخلانه که برگردی، پشت سرت را نگاه کنی، دستها را باز کنی و کلمههای توی ذهنت را بلندتر بگویی... توی کلید انداختن توی در، چشم چرخاندن که گربههه توی راهرو هست یا نه، بهش سلام کردن.
دیدم که باز دارم لحظههایم را پیدا میکنم، گرچه یک پرده رنگ تیره نشسته روی همهشان، گرچه "برف پاککنی، دیوانهوار، به این سو و آن سوی جدار گلو میکوبد"، گرچه "در گلویم بر نام تو برف میبارد".
* موسیقی این کنار:
اصلش(+) و آن قسمتی که اینجا میشنوید(+).
کار این آقاههست که برای این فیلم ساخته، از معدود فیلمهایی که آخرش آدم بین لبخند و گریه مردد میماند.
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
خیلی شده که کسی سرچ کند "صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم" و برسد به مهر ماه هشتاد و پنجِ اینجا. اول ِ اول اینجا.
دلم خواست برای یابنده که این دفعه اینها را این یکی جا، در بهمن هشتاد و هفت، پیدا میکند بگویم که قصهی اویی که آن موقع مست این کلمات بود و نوشتشان، چهقدر فرق دارد با قصهی من که اینها را دوباره اینجا مینویسم.
دلم خواست برایش بگویم که شاید او هم صد نامه بفرستد و صد راه نشان بدهد، و گم شود، مثل من، در روزها و ماهها و سالهایی که "جان"اش از غریبستان نیامد که نیامد. که یا راهها را ندانست، یا نامهها را نخواند.
دلم خواست برایش بگویم که اگر گم نشد، اگر دلِ جاناش٬ جهاناش٬ با این کلمات ویرانکننده آقای مولوی، لرزید و آمد، اگر پریشانیاش پایانی داشت، بیاید اینجا برایم بنویسد که چه کرده که پیدا شده، که گم نشده در روزها و ساعتها و لحظهها و نامههای نانوشته و راههای نارفته.
به یابنده مژدگانی ناچیزی هم تعلق میگیرد لابد.

گیاه وحشی کوهم
در انتظار بهار
مرا نوازش و گرمی به گریه میآرد
مرا به گریه میار.
ژاله اصفهانی
*حالا درست که دیشب جوونه دیدم رو درختها و فکر کردم که ای بابا، باهار اومد که، اما این هواهه خوبه، این نور آسمون، این غروبا که سرخی و زردی آسمون و خاکستری و آبی ابرها هست، این کوها که تا دامنهها سپید شدن و اون مه بالای بالاشون که آدم رو هوایی میکنه باز که دل بکنه از همهی همه چی، این صبحهای ابری تاریک، خووبه...
**عکس از اینجاست.
اولها خیال میکردم بستگی به حال و روزم دارد. مثلا اگر خوب باشم، از آن خوبها که بیکه بخواهم پاها ریتم برمیدارند وقت راهرفتن، یا آدمها و ماشینها و همهی داستانهاشان برایم دلنشین میشوند، اینها را هم لابد هر مزخرفی باشند، باز دوستشان دارم. یا اگر از آن وقتها باشد که از بس توی کلهام صداست، حرفهای نگفته یا نباید گفته، جوری که حواسم نیست چهقدر راه آمدهام، و چهقدر باز هیچ نرفتهام، آنها را هم دوست ندارم هیچ.
بعد فکر کردم شاید به سلیقه و هوش طراحش -اگر طراحی باشد اصلا- ربط دارد، به رنگها و فونت، یا تازهگی و کهنهگی. اینکه براق و خوشرنگ و هوشمند باشند، یا کهنه و خاطرهانگیز و به خاطر همین کهنهگی و خاطرهانگیزی، قشنگ.
اما حالا میدانم که وقت و بیوقت و زشت و زیبا ندارد، همهی تابلوهای مغازهها و فروشگاهها، نقاشیهای دیواری، بیلبوردها و تبلیغها، یک جور عجیبی غمگینام میکنند.
میرداماد، تابلوهای بزرگ و طرحهای مینیمال، رنگهای سنگین و فونتهای لاتین، اسمهای بزرگ و مشهور، نورپردازیهای بهجا؛ لالهزار، تابلوهای ریز ریز، در همرفته، فونتهای حالا دیگر بیرنگ، "و پسران"ها و "با مسوولیت محدود"ها؛ تابلوی مطبها، اسمها و تخصصها، نمره تلفنهای شش رقمی، تابلوهای شهرستانهای کوچک، رستورانهای بین راه که دیگر هیچ.
نقاشیهای دیواری، آن یکی توی فاطمی و یکی هم توی ونک، که مثلا قرار است آدم را از این پیادهروی چرکگرفته و سنگفرشهای یکیدرمیان وصل کنند به راهی که میرسد به دشت، و چه بیانصافاند با این خیال آب روشن، و فقط خیال آب روشن به تشنهگان نشان دادن؛ اینها که نمیدانم کدام هنرمند شاهکاری کشیده روی در و دیوار نزدیک خانهمان، که مثلا دریاست با ماهیهای بدشکل و بدرنگ؛ لیلی و مجنونها و خسرو و شیرینهای باحجاب و رنگ و رورفتهی پلهکانهای ولیعصر، نزدیک ونک، نقاشی مادر غمگین میدان مادر، آن "مرغ باغ ملکوتم" حالا دیگر بی بال و دم و اشکم میدان ولیعصر...
میدانی، اگر بگذریم از شعاریها و سفارشیها و بازاریها و باری به هر جهتها، در بهترین و مهربان و خوشفکرترینهای این تابلوها و طرحها هم یک جور ناتمامی هست، یک جور نرسیدن، نتوانستن. مثل اثری که یکی از هزار حرف ناگفتهی آفرینندهاش را هم نگفته.
انگار تا خلق شدهاند گرد زمان نشسته رویشان. وقتی نگاهشان میکنی، میتوانی رد آرزوی خامی را بگیری که به دنیا آمدنش اندازهی خلق اثر هم طول نکشیده.
برای من تماشا کردنشان از جنس حسرت است، نه مثل آن وقتی که تابلوی نقاش بزرگی را ببینی و اثر قلممو یا سیاهی انگشتش تو را ببرد به چند صد سال پیش، وصلات کند به همان لحظهی خلق، نه... اینجا وصل اتفاق نمیافتد، یک جور افتادهگی، دورافتادهگی هست، از آن چیزی که کسی، کسانی آرزو کردهاند برای این شهر که هر روز دارد نامهربانتر میشود، و نشده، هیچوقت نشده.
بعد یادم آمد که از همهی اینها، آن دست خط قشنگی را که روی دیواری دیدم، یا نقاشی بچههای مهدکودک روی دیوار سیمانی بزرگ کوچهمان، چهقدر واقعی بودند و چهقدر آرام میکردند دل آدم را.
خب، خیال بافتن که مالیات برنمیدارد، توی ذهنم شهری را دیدم که جابهجا روی دیوارهایش نقاشی و شعر و گرافیتیست، بیربط و باربط، بدون پلیسی که بخواهد چیزی را سانسور کند، "پاک" کند، غیر واقعی کند.
فکر کردم آدم بداند مثلا فلانجای شهرش، تکهای از دیوار مال اوست، بسته به بضاعتش، میتواند هر چند وقت یکبار طرحی بزند، چیزی بنویسد. روز کسی را بسازد یا دانسته و ندانسته مسیر روزانهی کسی، شاید هم همهی مسیر زندگیاش را عوض کند.
چیزی شبیه آن تختهسیاه کتابفروشی چشمه، چیزی شبیه همین وبلاگها، بزرگتر، موثرتر، بامعناتر.
* آملی و آن آقای نویسنده یادت هست؟
یادم رفته بود که فقط وقت اندوه نیست که بغض میآید و اشک.
یادم رفته بود که چیزهایی هست، نه از جنس افتخار، یا امید، یا حتی شادی، که اشک میآورند به چشمات.
از آن نمیدانمهای بسیار، از آن زیباییهای بیحرف، بیتوضیح.
شبیه لحظهی بستن کتاب "مرشد و مارگریتا"، یا "فرنی و زویی"، یا "بینوایان"، که نمیدانستم چی دلم را لرزانده، نمیدانستم چه بلایی سرم آمده.
شبیه آن لحظههای کوتاهی که موسیقی سراغ ژولی "آبی" میآمد و میخکوب میشد.
شبیه آنجا که ایستوود "پلهای مدیسون کانتی"، آنجور امیدوار و نومید، زیر باران منتظر بود و منتظر بود و منتظر بود.
شبیه ناگهان شنیدن به قدر چند لحظهی صدای تنها و محزون ویلونسل، میان یک ارکستر پر و پیمان، و بارها و بارها همهی آن هفت دقیقه آهنگ را برای فقط آن چند لحظه گوش کردن.
شبیه شنیدن "شیدا شدم" شهرام ناظری، وقتی آنجور لعنتی و دیوانهوار میخواند با او بُدم، بی او شدم...
...
اهل توی چشم آدمها نگاه کردن نیستم. نمیدانم از چیست، شرم یا ترس از آشکار شدن آنچه پنهان است، یا -آنجور که فحش میخورم معمولا- بیاعتنایی و ترسویی و حواسپرتی.
مدتی هست البته که تمرین میکنم آدم باشم، اما نگاه خر همچنان گریزان است، و من هی افسار نگاهم را میگیرم و از سفره و بشقاب و انگشتها و در و دیوار، دوباره و چند باره میرسانمش به چشمهای بیصبر مخاطب.
...
اینجا قبلا هم از چشمها و نگاهش نوشته بودم، میدانم. و چه باک اصلا، که همهش از آن نگاه عزیزش بنویسم اینجا، چه باک، چه باک.
امروز، وقتی بیحوصلگی کرد، آوردمش اینجا، توی اتاق، نشستیم با هم روبهروی همین صفحه و برایش همان آهنگ فرانسویهه را گذاشتم که دوستجان فرستاده، که آرام است و دختربچهای میخواندش. برخلاف همیشه که حوصلهی نشستن ندارد، آرام شد، با انگشتهای کوچکش چند لحظه باز وظیفهی همیشگیش، کشف جهان را از سر گرفت و بعد جادوی موسیقی بود یا خستهگی، بیحرکت و آرام نشست، سرش را گرفت بالا، و نگاهم کرد طولانی، بیوقفه.
...
گفتم هی، این، از جنس آدمهای آن بیرون، یا حتی توی همین خانه نیست که تاب نگاهش را نداشته باشی.
گفتم با همین چشمهاش، خود ِخودِ تو را میبیند، و چه خوب که یادش نمیماند.
پرسیدم که این همه زیبایی را کجا دیدهای پیش از این؟ کجا این همه نزدیک، و نه دست دومِ کتاب و فیلم و موسیقی، داشتهایش؟
گفتم طاقت بیار تا خودش نگاهش را برگرداند، تا خودش نگاه تو را نخواهد.
نشد.
باز نتوانستم.
پیشانیاش را که بوسیدم، نگاهش را ازم برگرداند، و چند لحظه بعد توی دستهام خوابش برد.
یادم افتاد، یادم افتاد که فقط وقت اندوه نیست که بغض میآید و اشک.
ایستاده بودم پای گاز، چشمم به قابلمههه بود که غذا سر نرود.
فکر کردم که اوضاع کارم چند وقت است بهتر شده، که اتفاقهای کوچک خوب در راهند انگار، فکر کردم که آرامترم، که چه خوب بود اصلا که الان کنار دریا بودم با دوستانم، کنار آن یک عالمه راز ِتوی آن حجم تیرهی کفآلود که در تاریکی شب میغرد، و در چشمهای ما هم، رازهایی که میدانی از آنجا که هستند پیشتر نمیآیند؛ و همهی آن حال خوش و دانستنها و ندانستنها... که دیدم ای وای، چه خالی بزرگی بود آنوقت هم، از از دست شدهها و رفتهها و نماندهها، و چه خالی بزرگی هست هنوز.
تق و توق قابلمههه که درآمد، فکر کردم، چند بار در زندگی هر آدمی اتفاق میافتد که وقتی به بدیهیترین و سادهترین، و بیشتر وقتها ناخواستنیترین کار ممکن مشغول است، چند لحظه دست از کار بکشد و خیره شود به کوچکترین و بیاهمیتترین چیز ممکن، تناش بماند، خودش برود با رویایش، یا با آنچیزی که یک وقتی نامش رویا بوده.
چند بار میشود که آدم مچ خودش را بگیرد، سرش را تکان بدهد، حواسش را دوباره بدهد به همان کار ساده و بدیهی، و سعی کند که یادش برود، که یادش افتاده بوده بیرویا، بیآرزو، آن جا چه میکند.

چند وقتی هست که کلمهها غافلگیرم میکنند، میانهی فکرها و حرفها و داستانها و شعرها و ترانهها، دستم را میگیرند و چند دقیقهای من را کنار خودشان مینشانند. و میبینم بعدش که برای هر حرف، هر کلمه، چه داستانها میشود ساخت، یا نه... چه داستانهای دستنخوردهای دارند کلمهها، نه از آنها که فلان کلمه اصلاش این بوده، بعد شده این، بعد شده آن.
از آن داستانها که کلمهها توی سینهشان، در انحنای عین و شین و قافشان قایم کردهاند و تو تا ندانی قصه را، هیچ حرمت کلمه را نمیدانی.
و لابد آنها که نوشتن بلدند، و نوشتنشان خنکای مرهمیست بر شعلهی زخمی، قصهی کلمهها را حوصله کردهاند و شنیدهاند.
شعلهی زخمی... حواسم میرود به «خ» در زخم. خشن است یک جورهایی. گرچه در «خیال»، در «خنکا»، هیچ هم خشن نیست. و آدم نمیداند این معنای خیال و خنکاست که این همه لطیف و نازک و خوشآهنگشان میکند، یا جا و ترکیب خ و باقی حرفهاست که لطیف است این جور مثل حریر.
حریر... «ح» دارد، خ، بینقطه.
«ح» آدم را میبرد به «جراحت»، به «مجروح»، و به اینکه اندوه این کلمهها، چه اندوه آرام و بیسروصداییست. چه فرق دارد با اندوه «زخم».
«جراحت»، بازگشته از جنگ است. در همهی حرفها و صداهاش، تمنا دارد، تمنای مرهم، پرستاری، آرامش، مراقبت دیدن، و نه عاشق شدن و باز همهی آن دردها و خونریزیهاش، که شیرینی و امنیت معشوق بودن.
زخم اما هنوز سر پاست. مغرور است، درد میکشد اما حرفی نمیزند، گلایهای نمیکند، اما آن را که زخم زده دشمن میگیرد، نمیبخشد.
«مجروح» دیگر دشمن نیست، دیگر حوصلهای، توانی برای دشمن داشتن ندارد، دوست میگیرد حتی آن را که سبب جراحت بوده.
تمنا میکند، نه از سر پستی، که پستیای هم اگر باشد، از افتادن است، از بیهوشیست.
وقتی دیگر به تمامی نیستی، تا مغرور باشی، تا کمک نخواهی.
روی مرزی، خط رفتن و ماندن، بودن و نبودن. و وای اگر کسی نباشد که بیاوردت این طرف خط.
...
فکر میکنم به همین نقطههه، که بالای خ نشسته. که بر آدم چه باید برود، که نقطهی «خ»اش بیفتد. که «زخم»ش بشود «جراحت».
که چه کسی باید باشد با آدم، که بشود نقاب چهرهات، نقطهی «خ»ات را برداری، خودت باشی.
*عکس از اینجاست.
نشستهام توی تاکسی، چسبیده به پنجره، مثل خیلی از لحظههای این زندگیام، مثل خیلی از لحظهها که اینجا ردپایشان مانده، گیر افتاده میان ماشینها، گوشم به موسیقیست. بعد از چندین روز بالاخره توانستهام باز موسیقیهای خودم را گوش کنم، بیاینکه دردم بیاید زیاد. آقای کناری کمکم توی صندلی فرو میرود و سرش را تکیه میدهد به صندلی پشتی. سرد است هوا، و بخاری ماشین دارد انگشتها را گرم میکند. با این که جا هست، یک جور سیخ و ناراحتی نشستهام، نمیدانم چرا. دستها روی هم، انگشتر فیروزههه توی تاریکی خوشرنگ است.
یکهو، نمیدانم از کجا لبخند میآید. پنهان، کوتاه، قدر یک آه، اما از آن ِخودم.
نه لبخند سلام و احوالپرسی، نه لبخند و بلند خندیدن جلوی دیگران، که یعنی حالم خوب است، نه لبخند هدیهها و کلمههای محشر دوستانم، و نه لبخند فرندز بینیهای درمانی.
لبخند ِ خودم، کمرنگ و بیجان، شبیه بچهای که عکس محبوبش را گرفتهاند ازش و چند پاره کردهاند.
شبیه همان بچه که ساعتها و ساعتها اشک ریخته و دماغش را بالا کشیده و تکهها را کنار هم چیده، و تازه، تازهی تازه، تصویر مشخصی از عکسش پیدا کرده.
گیرم که دیگر همان ِ همان عکس خودش نیست، گیرم که بعضی تکههاش نیست.