تبليغاتX
لحظه

یاد می‌گیری که هر زن سالمند خمیده‌ای، عزیز و جان نیست. می‌شود از او که گذر کردی، صدای خش‌دارش را بشنوی که به مرد پیر همراهش یک جور زشت و نامهربانانه‌ای می‌توپد که فلان چیز را یادش نرود.

یاد می‌گیری که همه‌ی جفت‌هایی که دست در پهلوی هم راه می‌روند و خطاب‌ها‌شان این همه لطیف و  عاشقانه‌ست، عاشق نیستند. می‌شود بعدها بدانی، یا باد، بی که بخواهی برایت خبر بیاورد که یکی مدت‌هاست دل‌اش با دیگری‌ست و خطاب‌های عاشقانه‌ی آن یکی، همه از همان سیلی‌ها‌ست که گونه‌ها را سرخ و خوشرنگ، اما سوزناک می‌کند.

یاد می‌گیری همه‌ی دخترهای رنگ‌پریده‌ی مقنعه ‌به سر و کوله‌پشتی به دوش، که بی‌وقت ظهر خیابان‌ها را آرام راه می‌روند، روبه‌روی ویترین رستوران‌ها و کافه‌ها دست‌دست می‌کنند که بروند تو یا نه و آخر هم نمی‌روند، که قیافه‌ی مغازه‌دارها را نگاه می‌کنند و یکی را مهربان پیدا نمی‌کنند که سقف بالای سرش چند لحظه‌ای پناهی و گرمایی باشد، همه‌ی آن‌ها که آن‌قدر راه می‌روند که روی اولین نیمکت اولین پارک می‌افتند، و یک جور بی‌قید و تلخی چیزی می‌خورند که نمیرند و به روبه‌رو خیره می‌شوند و هر مرد مزخرف رهگذری می‌تواند لیچار بارشان کند... یاد می‌گیری این دخترها غریب نیستند حتما، فراری نیستند، دانشجو نیستند، خوابگاهی نیستند، آن‌جور که همیشه نگاه‌شان می‌کردی، و می‌گذاشتی توی طبقه‌های دل‌گیر و خاک‌گرفته‌ی ذهنت.

یاد می‌گیری که اگر نگاهت نگاه باشد، می‌شود رد اشک را که ساعت‌ها و روزها راه گرفته روی صورت‌شان، ببینی.

رد ناگزیری را، رد این همه خانه‌ها که خانه‌شان هست و نیست.

...

تهران، من و آذر هشتاد و هفت‌اش را به یاد می‌سپارد. اگر نه، انصاف بده، من هم چاره‌ای داشته باشم از آذر هشتاد و هفت تهران، که نقش شده روی لوح دل و جانم.

از همه‌ی آن برگ‌ریزها و باران‌ها که از من نبودند، از آن همه آدم که آدمِ من نبودند، از آن همه صدا که صدای جان من نبود، از آن همه دل‌گرمی که دلم را گرم نمی‌کرد.

از آن همه خیابان و کوچه‌ای که دردم می‌آورند دیگر، از بس که یادم می‌آورند تلخی و سرگشته‌گی را.

از بس که نگاهم رمیده‌تر شد، از بس که آدم‌ها بیشتر ازم پرسیدند چرا وقت حرف‌زدن، نگاه‌مان نمی‌کنی، از بس که دنیا می‌توانست و می‌تواند آخر شود و من باکی‌م نبود و نیست.

...

می‌دانی، فکر کردم که می‌شد همه چیز را شبیه یک کمدی محشر برگزار کنیم. از همان کمدی‌های فیلم‌ها، زیرزمین و لونا پاپا و زندگی زیباست... کمدی فاجعه، و نه حتی تلخ.

فکر کردم که استعداد می‌خواهد لابد، دنیا را خنده‌خنده راه بردن، بی‌شرف بودن و باز مث بچه‌ها بی‌گناه ماندن، وقتی گیر می‌افتی دنبال احمقانه‌ترین راه‌ فرارها بودن، دروغ‌های کم‌خطر گفتن، سیاست بافتن، یک‌جور نترس و خل‌خلانه‌‌ای به سلامت گذشتن از همه‌ی خطرها، یا نه حتی، نگذشتن، به دام افتادن، مردن.

من به جاش یاد گرفته‌ام که همه چیز را تراژدی ببینم، با اهمیت، اشک‌انگیز.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله‌خر و لجباز. هنوز همه‌ی آن‌جاها که بقیه با خنده و شوخی و دروغ‌های کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می‌گذرانند، من یک جور احمقانه‌ای سرم را بالا می‌گیرم و همه‌ی راست ِداستانم را می‌گذارم کف دست طرف.

من نه که جدی‌های دنیا را شوخی بگیرم، پیش‌کش، یکی باید بیاید برایم بگوید که هی یارو، شوخی است این، جدی‌ش نگیر.

...

این‌جا، درست همین‌جا یک قصه تمام می‌شود. قصه‌ی یکی که دلش خواست خوب باشد، بد نکند به کسی. دلش تازه خواسته بود که به آدم‌ها نه که یاد بدهد، که دست کم شریک‌شان کند در تماشای لحظه‌هایش. هه! خیال می‌کرد می‌شود، هی پر لباسش را کشید، که نگیرد به لبه‌ی تیزی، آلوده‌ی دل‌شکستنی، گناهکار غصه‌ای، دردی نشود. خیال می‌کرد بلد است قصه‌هابش، غصه‌هایش را نگه دارد توی دلش، توی نگاهش.

نشد. نتوانست. نتوانست حتی لحظه‌اش را هم به غصه آغشته نکند، چه برسد به نزدیک‌ترین‌هایش.

بال‌هاش افتاد، افتاد به قفس، به زندان.

خیلی، خیلی گشت دنبال آن لحظه‌ای که اشتباه کرده بود، خیلی صبر کرد، شاید به جبران همه‌ی آن لحظه‌هایی که خواسته بود و دویده بود و اشک ریخته بود و زنده شده بود و مرده بود که معجزه‌ی کسی باشد؛ معجزه‌ای بیاید. نشد. نیامد.

...

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی

کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق

چو شبنمی‌ست که بر موج می‌زند رقمی

نمی‌کنم گله‌ای، لیک ابر رحمت دوست

به کشتزار جگر تشنه‌گان، نداد نمی

...

شاید هم قصه‌ای نبود اصلن. فقط ذهن رویاساز من، دلِ چموش من بود، که بلد نبود دو دو تا چهارتا کند، نشانه‌ها را ببیند، فقط به بال‌هایش، به قدرت رویایش، اعتماد نکند. دلِ سرکش من بود که خیال کرد قصه‌ای هست.

خب... ساده بود، خوش‌خیال بود. بچه بود.

...

تازه‌گی قصه‌ای خواندم، جراح پروانه‌ها. قصه‌ی بچه‌ای که راهی جادویی پیدا می‌کند، برای زنده کردن‌ پروانه‌هایی که خشک‌شان کرده‌اند و چسبانده‌اند به دیوار. یک شب یواشکی به موزه‌ای می‌رود که هزاران پروانه را به دیوار کوبیده‌اند. یکی‌یکی سوزن را از بدن‌شان بیرون می‌کشد، نرم و آرام می‌گذاردشان توی کوله‌ی بزرگی و با خودش به خانه می‌برد.

ساعت‌ها و ساعت‌ها زخم‌شان را مرهم می‌گذارد و به‌شان می‌دمد تا زنده شوند.

زنده می‌شوند.

...

می‌دانی، لحظه برای من، وبلاگ نبود که، همان بود که این کنار نوشته‌م، بهانه‌ای برای دوست گرفتن زندگی. با من راه آمد، از همان مهر ماه دو سال پیش، تو بگو هزار سال پیش، کنار من، کسی که با بیم و امید، روی یال صخره‌ای، آرام راه می‌رود.

بود با من، وقتی که پاها را تند کردم، وقتی که دویدم، و وقتی که نپریده، افتادم.

افتادم حالا، بال‌ها ریز ریز شده‌اند و توی این تاریکی، دست ساییدن و پیدا کردن و باز به هم چسباندن‌شان، اگر بشود، لابد باز هزار سال زمان می‌برد. نمی‌دانم.

نمی‌دانم، شاید همان‌جا توی تاریکی‌های دره، بمانم، هر روز، با آرزوی بلند شدن و راهی پیدا کردن و دوباره پریدن. و آخر هم مردن.

شاید زندانی سرکشی باشم٬ مثل اندی ِ رهایی از شاوشنک، نقبی بزنم از دیوارها و خودم را از شن و خاک و سنگ و گند و کثافت، بکشانم زیر باران، برسم به دریا و آفتاب.

شاید هم بمانم توی همان زندان، به در و دیوارش خو بگیرم، و ادعا کنم که های، این سلول زیباترین جای دنیاست.

...

تو اگر گاهی آمدی این‌جا، و شد که لحظه برایت حس خوبی داشته‌ باشد، شد که لحظه یادت بیاورد که رویا هست هنوز، اهل هر کدام هستی، دعا یا آرزو، نمی‌دانم، یادم کن گاهی.

شاید که یک روز، وقتی دست‌ها را توی جیب‌ها فشار داده‌ام و خیابان‌ها را راه می‌روم و راه می‌روم و راه می‌روم، جوانه‌ی بال‌ها را دوباره حس کنم روی شانه‌هایم.

شاید هم جراح پروانه‌هایی باشد، که بیاید، سوزن را آرام بکشد از تنم بیرون، زخمم را مرهم بگذارد، بدمد بر من، و من باز بپرم.

 

 

 

* هه... عکس هم که، از اینجاست.

 

 

+  چهارشنبه 1387/09/20 9:0 PM   

سابقه‌ی این لوس‌بازی‌های رفتن و آمدن‌ام خراب است، می‌دانم.

اما بگذاریدش به حساب از همان احترام‌ها که آقای الدفشن به خوانندگانش می‌گذارد، که بگویم که "نمی‌نویسم اینجا". و نمی‌دانم باید اول این جمله‌ی آخر "دیگر" بگذارم، یا آخرش "تا مدتی".

هر چه هست نمی‌خواهم کسی منتظر باشد.

انتظار را برای هیچ کس دوست ندارم هیچ.

ممنونم.

 

+  جمعه 1387/09/15 6:7 PM   

وقتی تو نیستی، نه هست‌های ما، چونان‌که بایدند، نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم، و حرف آخرم را، با بغض می‌خورم.

عمری‌ست، لبخندهای لاغر خود را، در دل ذخیره می‌کنم: باشد برای روز مبادا!

اما، در صفحه‌های تقویم، روزی به نام روز مبادا نیست، آن روز هر چه باشد، روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا، روزی درست مثل همین روزهای ماست...

...

وقتی تو نیستی، نه هست‌های ما چونان‌که بایدند، نه بایدها...

هر روز بی‌تو، روز مباداست.

 

 

 

 

* همین‌جوری، چون دلم تنگِ این شعر قیصر امین‌پور بود.

**و تنگ ِ این موسیقی‌هه٬ که از آن‌هاست که بلد است طاقت آدم را تاق کند.

*** عکس از اینجاست.

 

+  سه شنبه 1387/09/12 1:30 AM    | 

دارم شش و بش می‌کنم که بروم یا نروم کلاس امروز. دارم خودم را گول می‌زنم که امروز بیشتر گرامر درس می‌دهد، که خسته‌ام زیاد، که اصلن به خاطر مشق‌های ننوشته نیست، که همین الان نیم ساعت وقت دارم بنویسم، که به جاش از این‌جا بروم تجریش و بعد تا پارک‌وی پیاده، که دیدار با پاییز دیگر میسر نمی‌شود، حالا هر چه این مسیر می‌تواند فکر و خیال زنده کند و خل‌تر‌م کند، به جهنم، که اصلا آدم گاهی باید بگوید به جهنم یا هر معادل باادبانه و بی‌ادبانه‌ی دیگری، که سختم است تنها کلاس رفتن، با آن راه طولانی، و آن تنها زدن از کلاس بیرون، که تنهایی چه می‌تواند کوچک شود، مشتی نمونه‌ی خروار.

یاد دیروز افتادم که دلخور بودم از بارانی که آمده بود و من خبر نشده بودم ازش.

دلخور بودم از برگ‌ها که این همه ریخته بودند و همه‌ی رفتگرهای دنیا که انگار جمع شده‌بودند همین آخرین نشانه‌های پاییز را بریزند توی کیسه‌های بزرگ‌شان و با خودشان ببرند. که همین دو روز پیش آرزو کرده بودم همه‌شان بروند مرخصی پیش زن و بچه‌شان و بی‌خیال این ستاره‌باران کف خیابان‌ها بشوند، اما انگار نه انگار.

دلخور بودم که نگاه کردم به درخت‌ها و خیلی‌هاشان دیگر زمستانی شده‌بودند.

شبیه بچه‌ای که می‌فهمد دوستانش، درست وقتی او مجبور بوده بماند توی خانه و جریمه بنویسد، همه با هم رفته‌اند سینمایی، جایی.

...

یاد پنج‌شنبه صبح هم افتادم با آفتاب خوبش و پاییز ِخزانش. (این "پاییز خزوونه " را یک آذین محشری که همزاد من است توی یکی از شعرخوانی‌هایش گفته. این آذین خانم با بیست‌ودو سال فاصله، درست همان روزی به دنیا آمده که من، و من که این را با افتخار برای هر کی دستم می‌آید تعریف می‌کنم، این جمله‌ی همزاد جانم را این‌جوری برای‌تان معنی می‌کنم که پاییز، برگ‌ریز و هزاررنگ شده، رفته پی کارش.) و کاسه‌های سفال لاجوردی گل‌فروشی میدان ونک و صندلی حصیری‌های آن دو تا مغازه‌ی باغ و پاندورا، و من که برای اولین بار هوس خانه‌ی خودم را کردم. بعد دیدم چه‌قدر دور از دست‌رس شده این، با این زمینی که این همه گسترده است و این پاهایی که هنوز جوانند برای رفتن و قلبی که هنوز می‌تواند شجاع‌تر از این باشد، گیرم که شجاعت‌ش را دل‌سنگی معنا کنند.

...

و باز هم یاد دیروز، که داشت غروب می‌شد باز و آسمان رنگ غریبی داشت و ساختمان‌ها و برج‌ها و دکل‌ها و درخت‌ها، همه سیاه بودند با آن نور سرخ غروب. که من ِ توی ماشین بابا نشسته، باز یاد آن صحنه‌ی لعنتی دنده عقب رفتن مینای کنعان افتادم و آن بغضی که آمد توی چشم‌هاش و صداش در نیامد و فکر کردم چند تا آدم شبیه مینا یکی را می‌خواهند مثل همین مانی آقای حقیقی، که بتواند به‌شان بگوید بچه‌جان، می‌فهمم‌ات، برو، و حرفش برای‌شان حجت باشد.

...

هوم... بس است دیگر، گول خوردم، نمی‌روم کلاس.

 

+  یکشنبه 1387/09/10 4:55 PM    | 

تو فکر کن همان قصه‌ی دکمه و کت، من می‌گویم همان قصه‌ی شیفته‌گی و دیوانه‌گی.

اصلا خوب است که تو کت را به خاطر دکمه‌اش بخری. خوب است که یک دکمه را بگیری دستت، و دربه‌در دنبال پارچه‌ای، کتی برایش باشی.

و این که اول کت را بدوزی و بعد بگردی دنبال دکمه‌ی مناسب، خب، بعله، معقول و منطقی‌ست. اما فقط معقول و منطقی‌ست، و می‌دانی که من خیلی جاها عقل و منطق سرم نمی‌شود.

...

همه‌ی زندگی‌ات را بسازی، یا به خیال خودت بسازی، و بعد بگردی دنبال "تو"ات،"تو"ی مناسب زندگی‌ات. پیداش می‌کنی حتما، دست‌کم این‌جور که من از این زندگی دیده‌ام که بدجوری به کام مردم عقل و منطق است.

اما دلت با دکمه‌ات نیست. یعنی، خیلی باید شانس آورده باشی که دکمه‌ی "مناسب"‌ات،"تو"ی معقول و منطقی‌ت، همانی باشد که دلت هم خواسته.

حالا می‌توانی بگویی که ای بابا، همه‌ش با هم باید خوب باشد، کت و پارچه و آستر و دکمه. دکمه‌ی خالی چه می‌ارزد؟ اصلا از کجا معلوم که دکمه‌ی دل‌خواهت را پیدا کنی؟ از کجا معلوم دکمه‌ی دل‌خواهت بدقلقی نکند، زود نشکند، مناسب کت‌ات باشد؟

...

من که از آن‌ آدم‌هایم که اول دکمه را باید پیدا کنم و بعد کتم را بدوزم، من که "تو"ام باید دنیایم را بسازد و نه دنیا و بایدها و نبایدهای احمقانه‌اش، "تو"ام را، من که دلم می‌خواهد با وجود همه‌ی ترس‌ها و دست‌دست‌ کردن‌هایم، همه‌ی ساخته‌ها و نساخته‌هام را بریزم به هم، تا دکمه‌ی کتم همانی باشد که دل‌ام می‌گوید نه پارچه‌ی پیزوری که چار سال دیگر نخ‌نما می‌شود، من فقط یک نمی‌دانم بزرگ دارم، در جواب همه‌ی این علامت‌های سوالِ تو.

یک نمی‌دانم که در دلش می‌دانم ِ ظریف و کوچکی دارد، با همه‌ی آن احتمال ترسناک و بزرگ نداشتن و از دست دادن، احتمال این که نه دکمه‌ام را داشته‌باشم نه کتم را.

و تا قیاس نکنی و ندانی که تدبیر عقل در ره عشق، شبیه شبنمی‌ست که بر موج  رقم می‌زند، نمی‌فهمی.

 

+  شنبه 1387/09/09 2:0 AM    | 

فرصت به همین کوتاهی‌ست. اندازه‌ای که ببینم چراغ تو سبز است، و منِ همیشه چراغ خاموش، ندانم که سلام کنم، یا بگذارم همین سکوت بماند، که سکوت تلخ شاید باشد اما شکستن‌اش گاهی نه که تلخ، بدجوری تهی و بی‌معناست.

و همین کلمات را دوره کرده و نکرده، ببینم که دیگر نیستی، دیگر چراغ تو سبز نیست.

فرصت، به همین کوتاهی‌ست.

 

+  جمعه 1387/09/08 0:58 AM    | 

موبایل‌هه صندوق پستی شده باز. نمی‌فهمم کسی اس‌ام‌اس فرستاده یا زنگ زده مگر این‌که درش را باز کنم و دست بچرخانم توی صندوقم، شاید پیغام و پسغامی پیدا کردم. و لابد این هم از قوانین مورفی‌ست که هر وقت یک ساعتیک‌بار در صندوق را باز می‌کنم خالی‌ست و هر وقت به امان خدا رهاش می‌کنم شصتاد تا پیغام و تلفن لازم و ضروری و رودروایسی‌دار دارم.

و خب، چرا نمی‌خرم یکی دیگر؟ نمی دانم... داستان‌ها دارم با این گوشی ِ همیشه بی‌صدا که یکی دو تای دیگرش را باید یک‌وقتی بنویسم این‌جا لابد. و اصولا هم از آن آدم‌های بیکارم که دوست دارند با چیزها و اتفاقات برای خودشان قصه بسازند و تاویل و تعبیر کنند که هان... این یعنی این.

این است که لابد گوشی ِ این شکلی ِ من هم یعنی یک چیزی که هر وقت خودم فهمیدم، برای شما هم تعریفش می‌کنم.

...

نشسته‌ام توی تاکسی و خانم کناری دارد با تلفن حرف می‌زند. قیافه‌اش را که نمی‌بینم، اما ناخن‌هایش را نگاه می‌کنم و بین آن لحن و آن کلمه‌ها و آن شکل ناخن‌ها و لاک روی‌شان ارتباط غریب و تجربه‌ شده‌ای پیدا می‌کنم. با خودم می‌گویم احمق جان آدم‌ها خمیر کیک نیستند که تو هی برای‌شان قالب می‌سازی که! و جواب می‌دهم که احمق جان... ذهن من است که انگار دارد قالب می‌گیرد، با همه‌ی این در و آن‌در زدن‌هایش که نه که متفاوت باشد، که دست کم فقط خودش باشد و باز، قضاوت‌های یکسان و ترسناک بدجوری سراغش آمده‌اند.

و عجب مزه‌ی شیرین و بی‌انصافی دارند این قضاوت‌ها و حکم‌دادن‌ها، که چه لذتی دارد وقتی به خیال خودت آن ناخن‌ها را به صدا و قیافه و شکل زندگی و هزار چیز دیگر آن آدم ربط می‌دهی و یک در هزار اجازه نمی‌دهی به ذهن هی ساده تر شده‌ات، که یک قصه‌ی تازه بسازد برای آن زن و ناخن‌هاش. برای خودش.

...

یک وقتی این‌جا نوشتم که "زیاد می‌نویسم اینجا، هر روز..." و می‌دیدم که کلمه‌ها آمده‌اند و حالا باید بنویسم که کم می‌نویسم دیگر، هر چند روز، شاید...

و می‌بینم که کلمه‌ها رفته‌اند.

 

+  چهارشنبه 1387/09/06 2:9 AM    | 

تجریش بوی برگ خیس‌خورده می‌داد، و هنوز نور بود، از غروب رفته و شب ِ در راه.

ایستاده بودم منتظر ماشین. خیلی وقت بود که منتظر بودم و سرما داشت می‌آمد که کم‌کم جا کند توی دست‌ها، توی دلم. خوبی‌ش فقط سالار عقیلی بود که یه جور خیلی خوبی، مثل معلمی که هزار بار توی گوش شاگرد نااهلی بخواند، می‌خواند: هر ذره اگر خوش است، اگر محزون است، سرگشته‌ی خورشید خوش بی‌چون است...

...

فکر کردم که گاهی خستگی تن لازم است تا تو خستگی جان را باور کنی.

گاهی باید راه‌ها بسته باشند، تا رفتن را، خیال رفتن را دست کم، رها کنی.

گاهی، تو که بلد نیستی پرچم دستت بگیری که خسته‌ای، یا نه، بلد نیستی که پرچم بودن‌ات، توانستن‌ات را نیمه‌افراشته کنی، و به آدم‌هایت بگویی که هی، من نیستم، من نمی‌توانم این روزها؛ باید مثل پرچم‌دار تیرخورده، از اسب بیفتی.

باید که بیمار شوی.

و حیف که چه‌قدر تن دیر می‌شنود صدای جان را، یا شاید می‌شنود و ماییم که کف‌دست‌ها را روی‌ گوش‌ها فشار می‌دهیم و هی می‌دویم، هی می‌دویم...

...

فکر کردم که بسیار بدهکارم به این دنیا، به اندازه‌ی تمام دیر جنبیدن‌ها و نتوانستن‌ها و نخواستن‌هایم؛ اما نداشتن‌هایم را، نبودن‌هایم را، ماندن‌هایم را طلب دارم ازش.

فکر کردم که آدم‌های رفته و کبوترهای پریده‌ام را، تو را، یک هجرت ناگریز و ناگزیر را، این همه غربت، و نه آرام‌گرفتن را، ازش طلبکارم.

 

 

 

* عکس بالا را خیلی، خیلی دوست دارم. آن باد و آن شهر آرام و آن گنبد فیروزه‌ای.

شاید هم که نقاشی‌ست، چه‌می‌دانم.

مگر شهری مانده که گنبد فیروزه‌ای و سفال‌هایی این همه سرخ داشته باشد، و زنی بتواند این‌قدر آرام، زلف٬ دل٬ به باد بدهد؟

 

+  شنبه 1387/09/02 4:0 PM    |