لابد قیافهام شبیه سنگ صبوری، به من بگویید چه کنمای، بر سر دوراهیای، چیزی بود، چه میدانم!
از وقتی بلد شدیم خیال کنیم بزرگترین غصههای دنیا مال ماست و آی و آخ، من چه بیچاره و طفلکی هستم، گوش دخترهای دور و بر میشدم.
و چه شرح اندوهباری از عاشقیها و فارغیها و دوستیها و دربهدریهای خانوادگی، و چه منبری که من میرفتم.
بعد، نه فقط حالا، همان موقع هم، هی تعجب میکردم که ای بابا، منِ این همه نابلد، من ِ این همه تجربه نکرده و خلوت، من این همه سوا از دنیای آنها... بعد هم میرسیدم به همان نتیجهی ناخوشایند ِ یکی را ساده گیر آوردهاند لابد که بلد است گوش بدهد و گاهی یواشکی موقعیت را برای خودش شبیهسازی کند و از خودش راهکار درکند.
و این تعجبهه فقط از خودم نبود، از تماشای آنها بیشتر دهانم باز میماند. از این همه شتابزدهگی که در دل بستن و دل برداشتن داشتند، از این که همین دیروز بیخ گوش من قرار بود خودشان را از زندگی ساقط کنند و فردا نیششان تا بناگوش باز بود که فلانی وقتی از کوچهمان رد میشد انگشتش را کرد توی دماغش و این یعنی گلویش پیش من گیر کرده و آخ جان و اینها.
نه که خودم همیشه سوار یک تابع سرکش سینوسی کوسینوسی نبوده باشم، نه که صبح خوب باشم و شب بد نباشم و برعکس، اما از همان موقع آدم نبودم و خیال میکردم همه چیز خیلی عمقدارتر از اینهاست. فکر میکردم عاشقی قرار است ازلی و ابدی باشد. که وقتی امروز از کسی به حد مرگ بدت میآید، فردا با یک لبخندش خر نمیشوی. خیال میکردم کلمهها معنا دارند و به زبان آوردنشان، بار سنگین مسوولیت و صداقت را میگذارد روی دوش آدم. آنقدر جدی میگرفتم قصههاشان را که بعد از گذشتن خرشان از پل، بدجوری خیال میکردم گوشهایم دراز شدهاند.
هنوز هم، میبینم و میخوانم، قصهی عاشقیتها و تنهاییها و شرح دلبریها و دلبردگیها را و هنوز هم تعجب میکنم از این همه سخاوتی که در به کار بردن مفاهیم و به نمایش گذاشتن حسها دارند. از این که چه راحت مینویسند دوستت دارم، میگویند عاشقت هستم، تنها هستم.
و این چه سخت است برای من، سخت که نه... چه عزیز و زمانگیر و نه الکیپلکی ست که بنویسم فلانی، دوستت دارم، دلم تنگِ توست، تنهای تو هستم.
که همین از تنهایی نوشتن، عجب کار شاقیست برای من، عجب خودِ خود کلمهاش میتواند بزرگ و اندوهبار و شاعرانه و ناشناخته باشد اصلا، و چه میشود دمدستی و زشت و حوصلهسربرش کرد به راحتی.*
که دیگر چه دیر باور میکنم، یا چه دیر آنچه دیدهام و شنیدهام و خواندهام را با خطکش خودم اندازه میگیرم، اندازهی خودم برایش حس میگذارم، غصه میخورم، شاد میشوم. که چه کمیاب و ناباند آن گفتنها و نوشتنها که تا ته جان را شخم بزنند و بیقرارت کنند.
که دیگر چه "هه"ی تلخ ناگزیری نشسته پشت هر عاشقانه، هر شرح فراق.
* و چه هی عقب میاندازم نوشتن از تنهایی را، از آن موج سهمگین و سمج که گاهی تا چشمها بالا میآید و همه چیز را تار میکند، از آن لحظههایی که خیال میکنی ابدیت یعنی همین.
خب، فکر میکنم به بیا تا برایت بگویم ِسهراب، به تنهایی صد سالهی مردم ماکوندو، و مطمئن میشوم که نوشتن از تنهایی را باید خیلی عقب بیندازم، شاید اندازهی همهی همهی عمرم.
خیال میکردم میشود چمدان بزرگی از کلمه داشت، کشیدش به دوش و راههای بسیار زمین را رفت و برای همهی آنها که نیازمند کلمهاند، کاری کرد.
خیال میکردم، کلمهها آنقدر به تنهایی بزرگ و جاندارند، که من میتوانم سر فرو کنم توی چمدانم، دستها و چشمها شتابزده به هم بریزند و جستجو کنند و برای آن دوستم که گفته امشبش نمیداند چرا این همه صبح ندارد، کلمهای از جنس تسلا پیدا کنم، بعد لبخندی بزنم از سر ِ«های... بالاخره پیدا شد»، از آن لبخندهای مهربان و آسوده و مضحک خنزرپنزرفروشهای شلختهی داستانها، و کلمهام را مثل یک دستمال خنک و نمدار، بگذارم روی التهاب دلش.
و نمیدانستم، میرسند روزهایی که کلمه زیبا میشود، خوشآهنگ، اما گنگ، اما لال. که کلمهها را میتوانی دستهدسته، شبیه گلهای پرپر، بریزی پای آنکه کلمه میخواهد، و دلتنگیاش را درمانی نباشی. میتوانی تنهایی و اندوه کسی را ببینی، میتوانی بیقرار، تماشا کنی کم آوردنها و نداشتنها و بریدنهای دوستت را، میتوانی هر بار که از آن پل لعنتی میگذری، علی کوچک را ببینی که آن همه غربتزده و مات، روی کفپوش سرد نشسته و نفس مسیحاییِ حافظ را دویست تومان به عابران میفروشد، میتوانی درد و ناباوری از دست دادن را توی نگاه کسی طاقت نیاوری، و یک عالم کلمه داشته باشی و باز هیچ نداشته باشی.
نمیدانستم، وقتی آنکه باید نمیآید، آنکه باید، نمیگوید، تو هر چه زمزمه کنی کلمههایت را، هر چه فریاد بزنیشان، سکوت نمیشکند. که تو اگر دستت را آرام بگذاری روی صورت علی، و بگردی همهی همهی چمدانت را، باز هم کلمات مهرآمیزت، میشوند مبتذل، میشوند سبک.
نمیدانستم، که همهی زبانهای دنیا را، جادوی همهی کلمههای دنیا را هم بدانم، نمیتوانم آنی باشم که به جای همهی نیامدهها میآید، به جای همهی رفتهها میماند، به جای همهی نگفتهها میگوید.
نمیدانستم، که گاهی باید کنار ایستاد و تماشا کرد. گاهی باید از اول آن پل لعنتی، نگاه را راست به روبهرو دوخت، و فقط دعا دعا کرد که علی کوچک، آنجا، در امتداد نگاهت نباشد. باید رفت به مجلس سوگواری کسی و به جای هر کلمه و هر تسلایی، فقط یک جور عجیب و احمقانهای زار زد. باید فقط گوش داد، و آرام دستی گذاشت روی دست آنکه دلتنگی دیوانهاش کرده، پروانهی بی شمعاش...
اما سختم است هنوز. بلدش نشدهام. هنوز هم گاهی زیرچشمی به کلمههایم نگاه میکنم، دست میکشم رویشان، لحظهای شوق، خیال پلنگ دلم را خام میکند باز، به سوی ماه میپرم و کلمهها را میگیرم روبهروی چشمهایی اندوه زده، و باز درد گنگی و باز ماهی که ورای دست رسیدن است٬ و من که پریدهام و پنجهای که با اندوه٬ به خالی کشیدهام.

خداحافظیها قطعی نیستند. دستکم برای من، نباید باشند.
شاید چند لحظه بعد از گفتن خداحافظ، برگردی و صدایم کنی. شاید نرفته باشم و منتظر باشم برگردی. شاید برگردی و نباشم، شاید بمانم و برنگردی...
* گوش میکنم به این لعنتی و فقط میتوانم بگویم٬ لعنتی.
** عکس از اینجاست.

دیشب، دمدمهای صبح یعنی، بوی چوب سوخته میآمد.
...
توی این شهر بزرگ، به تعداد انگشتهای دستم جایی نمیشناسم که بتوانم بروم آرام و بیخجالت از آدمها، تنها یا با دوستی بنشینم و...
...
فکر میکنم که یکی باید این سینما پارادیزوهای نسل بیچیز ما را هم بنویسد. داستان خاطرههای کمعمق سوختهمان را.
...
درد داشت این. خیلی.
بعضی وقتها فکر میکنم که چه خوب بود اگر به جای این موجودی که هستم، فقط یک میلباکسصاحاب بودم. با همان شکل سنتی نامه، با حاشیههای آبی، و یک پرانتز هیجانانگیز که با هر نامهای که میرسد، یک عدد به عدد پرانتزم اضافه شود.
یک میلباکسصاحاب که برای هر پاسخی که باید به دیگران بدهد، برای هر کلامی که باید آغاز کند، برای هر جداسری که باید انتخاب کند یا نکند، ساعتها فرصت دارد.
یک صاحب میلباکس وقتی بدخلق است، میتواند برود یک لیوان آب خنک بخورد، یک نفس عمیق بکشد، پنجره را باز کند و کوچه را دید بزند، بعد بیاید به نامهی وارده جواب پس بدهد. مجبور نیست همانجا که نشسته، چشم در چشم مخاطب عزیزتر از جانش بیندازد و نیندازد، دچار بیصبری مزخرف نوع بشر باشد و در بهترین حالت انگار که شربت بکمپلکس خورده، کج و مج سکوت کند.
یک میلباکسصاحاب، وقتی دوستش، تلخ و زخمخورده منتظر یک کلمهی دلگرمکنندهست، گوشی تلفن به دست، لال نمیشود. همیشه کلمه، یک جایی توی دست و بالاش، و نه حتما ترجمان حال و روزش، هست. میتواند آنجوری که دلش میخواهد کلمهها را بچیند، دوستش را آرام کند. میتواند تلخی نکند، تمنای فهمیدن و آغوش را با جواب نامربوط، با یک سکوت مزخرف، با دلشکستگی تاق نزند.
یک میلباکسصاحاب، درست وقتی حوصلهی معاشرت کردن و آدمیت کردن و لبخند زدن ندارد، مجبور نیست در گردهماییهای قومی قبیلهای خودی نشان دهد، چون یک میلباکسصاحاب اصلا قبیلهای ندارد.
ظرفیت یک میلباکسصاحاب، خیلی بیشتر از هفت، هشت هزار مگابایتیست که سیستم رایگاناش بهش میدهد. خیلی، خیلی کم پیش میآید که میلباکسصاحاب با عصبانیت نامهای بفرستد، یا جواب نامه ناخوشایندی را به ناخوشایندی بدهد. آن بارها که همچین میشود هم یک میلباکسصاحاب فهیم باید بداند که نه از او ، که حتی از نوع بشر با آن تواناییهای عجیبغریبش هم کاری ساخته نیست، کلمهها زیادی وحشی بودهاند و مهارناپذیر.
اما خب، نمیشود. یعنی یک جوری نمیشود که من باید رسما این خیال خوشایندم را پس بگیرم. چون همه آدمهای یک میلباکسصاحاب، گاهی عزیزترینشان، و البته بچهها، میلباکس ندارند.
تازه، یک میلباکسصاحاب نگاه و لمس و لبخند و عطر و صدا را ندارد، جاده و باد را، باران را ندارد.
دستها را، دستها را هم ندارد.
*میشود به این تخفیف بدهی که یک کوچولو، یک وقتهایی، فقط یک میلباکسصاحاب باشم؟
۲۲دقیقه گذشته از ساعتی که میشه کارت زد و زد بیرون از این اتاق. خستهام اما و فکر خیابونها، پاهامو سستتر میکنه. و ایمان میآرم باز به بال، که چه خوبه برای رفتن، برای رسیدن. چشمهامو میبندم. با خودم میگم، ببین بلدی یه لحظهی خوب پیدا کنی او ته مههای ذهنت؟ بعد فکر میکنم که باید یاد بگیرم مث سهراب، خودم بگم به خودم که هنوز نان گندم خوب است و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند...
لحظه خوبه میاد: نشستم تو ماشین، منتظر که بابا بره چیزی بخره. حالم خوش نیست، هیچ، هیچ، و دارم مثل اسب سعی میکنم پیش بابا آدم بمونم و نشون ندم. یه بچهای با مامانش از جلوی ماشین رد میشه. نگام میره طرفش، با این خیال که این یکی هم در جواب لبخند، در بهترین حالت فقط نگاه میکنه. اما تا نگاش میکنم، میبینم اونم چشمش به من بوده. بعد به قدر چند ثانیه، قشنگترین لبخند عالم دنیا رو میزنه بهم و میره. یه جایی، یه چیزی انگار میشکنه، و من که به لباس آبی بچههه نگاه میکنم و به مامانش که دستشو میکشه و دور میشه، تا اومدن بابا فقط یکی دو دقیقه وقت دارم اون همه اشک و اشک رو جمع و جور کنم...
داشتم کوچهی طولانی را میآمدم به طرف خانه، از کنارم دو تا جوان، شاید هم نوجوان موتورسوار عین جت گذشتند، و پشت سرشان یک ماشین گشت پلیس، آژیر کشان.
توی دلم خواستم که پلیس دستش نرسد بهشان و کمی بعد از خودم تعجب کردم که شاید اگر جای دیگری بودم، هر جای دیگری از این دنیا، فکر میکردم بهتر است همین امروز گرفتار پلیس شوند تا فردا با جرمهای سنگینتر.
...
روزی که اوباما انتخاب شد، نشستم سخنرانیاش را از سیانان گوش کردم، یعنی نه، گوش که نکردم، بیشتر محو آدمها بودم، با آن خندهها و اشکها و دستهایی که از شوق، شاید ناباوری و شاید امید، گذاشته بودند روی دهانشان.
بعد با خودم گفتم هه... اینها کی قرارست امیدشان ناامید شود؟ کی قرار است دستاندازها، گرسنگیها، عاشقی را از یادشان ببرد؟
بعد فکر کردم، شدم شبیه کسی که خواب بد دیده، توی خواب چندبار بیدار شده و باز ادامهی کابوس، و وقتی بیداری واقعی رسیده، هیچجوره راضی نمیشود که دیگر خواب نیست.
فکر کردم اگر هم روزی منجی بزرگی بیاید، بایستد بالای تپهای، پشت تریبونی، و بگوید از اینکه "تغییر" ممکن است، شاید که همراهش شوم، اما ته دلم، همیشه همان "هه"ی لعنتی، با همان لحن تلخ فرهاد، هست.
شبیه یک جور گول زدن خود، منتظر بدترین اتفاق بودن بلکه با معمولیترینها شاد شدن، راضی شدن، هرگز امید نبستن، همیشه پنجاه-پنجاه بودن، از ترس روزی که بفهمم کابوس هنوز تمام نشده، منجی دروغگو بوده، یا در بهترین حالت، یک ناتوان لافزن.
و بعد فکر کردم، آن "هه" لابد برای این بود که حسودی کرده بودم به آن آدمها که پنجاه-پنجاه نیستند، امید بستهاند، از عظمت کاری که کردهاند، از احتمال تغییری که شاید، شاید در راه است، اشک آمده توی چشمهاشان.
دلم بیداری آنها را میخواست.
There are times you don't belong and you think you're going to kill yourself. Once I went to a hotel. Later that night I made a plan. The plan was I would leave my family when my second child was born. That's what I did. I got up one morning, made breakfast... went to the bus stop, got on the bus. I'd left a note. I got a job in a library in Canada. It would be wonderful to say you regret it. It would be easy... But what does it mean? What does it mean to regret when you have no choice? It's what you can bare. There it is... no one is going to forgive me.
It was death. I chose life.
The poet acts (mp3)
پ.ن: وقتی این فیلم را با آن موسیقی کشندهاش دیدم، مسحور دیوانهبازیهای ویرجینا ولف بودم. اما حالا لارا براون را بهتر میفهمم. خیلی بهتر.

دو تا گلدان کوچک شمعدانی را گرفتهام دستم، دارم از خیابان فلسطین، با آن آفتاب شبیه روزهای آخر اسفند، و درختهای بلند و خوبش، میآیم پایین. پشت سرم شلوغی جمعهبازار است که همین چند دقیقه پیش کشفاش کردهایم و گرچه جنسهایش چندان خوب نیست، اما برای من حضور بین آن همه آدم مشتاق خرید را دارد، و همین دو تا گلدان محشر را.
گلدانها را چسباندهام به خودم، آرام میروم سمت ماشین، و فکر میکنم که خیلی وقت است گلدان نداشتهام، خیلی وقت است غصهی موجود زندهی بیزبانی را نخوردهام. البته اگر گربهای را که جلوی در طبقه دومیمان مینشیند و اصلا آدم را نگاه هم نمیکند و یک جور خوبی بیخیال آدمهاست و هر وقت نباشد از خودم میپرسم یعنی کجا رفته و این شاخهی ترد حسن یوسفی را که مامان گذاشته توی لیوانی و گذاشتهام روی میز، حساب نکنیم.
یاد آن گلدان کوچک چند سال پیشم هم میافتم که برگهاش سبز پررنگ بود و از بس خودش و گلدانش کوچک بودند، با سرنگ بهش آب می دادم و آنقدر خوشرنگ و براق بود که همه میپرسیدند طبیعییه؟ و من با افتخار جواب میدادم اوهوم... گلدون منه! و این یعنی که این یکی فرق دارد با آن گلخانهی مرحوم پر از گل مامان.
فکر میکنم چه سخت است مواظب موجود زندهای بودن، که نرنجد، مریض نشود، از بیتوجهی تو، فراموشی تو، نفهمیدن تو، که چهاش هست. میترسم از غصهای که از مریضی و رنگپریدهگی نازکآرای تن ساق گلم، میآید سراغم.
...
یکی از گلدانها را برای دوستجان خریدهام. زنگ که میزنم بهش، میفهمم که او هم که یادش بود من چه شمعدانی میخواهم، همین امروز دو تا شمعدانی خریده، برای من و خودش. یک عالمه میخندیم. قرار میگذاریم که من گلدانم را بدهم به او، و او هم بدهد به من.
حالا من دو تا گلدان شمعدانی دارم باز، به علاوهی یک بنفشهی خوشگل و خوشرنگ.
حالا این گلدانها هر کدام توی ذهن من، یعنی یاد کسی. یعنی که باید خیلی، خیلی بیشتر مواظبشان باشم وگرنه، اگر چیزیشان شود، دچار همان تفسیر و تاویلهای خلانه میشوم و بیا درستش کن.
و فکر میکنم لابد دیوانهام، دیوانهایم، که اینجوری دستی دستی، خودمان را هی بیشتر آغشتهی هم میکنیم.
هوم... و چه خوشه این دیوانهگی.
بعضی آدمها، آدم فاصله نیستند، از بس که فاصله سرخودند، از بس که خودشان خودشان را یک عالمه راه، دور نگه میدارند.
بعضی آدمها، باید همسایه باشند با همهی آنها که مهرشان به دلشان هست. نه که بیابان و خار مغیلان بترساندشان ها، نه... فقط باید آنقدر نزدیک باشند، که شرم، که تردیدها، این "که چی"ها، این خود را مسخره دیدن لعنتی، این اندوه بیپیر که یکهو رنگ میاندازد روی همهی شوق رفتن و رسیدن، اصلا وقت نکنند که سر برسند.
بعضی آدمها، گاهی دلشان میخواهد بروند دم در خانهی دوستشان، زنگ در را بزنند، هدیهای، حرف کوچک خندهداری، دلگرمی ناچیزی، بگذارند توی گودی دستهای محبوبشان و بعد آرام مشتاش را ببندند، تندی ببوسندش، لبخند خلخلکی بزنند و زود برگردند، آنقدر زود، که تا نرفتهاند دوستشان وقت نکند مشتاش را باز کند، که درست و حسابی بفهمد چی به چی بوده.
بعضی آدمها، آدم فاصله نیستند، از بس که ممکن است توی راه پرکردن این فاصلهها، دلشان بگوید نرو، و راه نیمه رفته را برگردند. از بس که این نیمهرفتنها را به پای نرفتنشان مینویسند، از بس که کسی خبردار نمیشود از آن همه شوقی که تا نیمه زنده مانده و بعد، مرده. از آن دلی که قرص و قایم نشده به اینکه میتواند برود. دلی که یاد نگرفته تنها هم که باشد، خلخلیهایش را دست کم نگیرد.
این شهر، این دنیا، گاهی از جنس این آدمها نیست. از جنس هوس کردن جایی، دلتنگی برای دوستی، خانهای، و زود، قبل از رسیدن تردیدها، رسیدن بهش.
برای آدمهایی که زنگ تلفن به دومی و سومی که برسد، میپرسند از خودشان که زنگ نمیزدم بهتر نبود؟، این شهر و خیابانهای شلوغش، این دنیا و راههای دورش، جای خوبی نیست گاهی.
با این همه، کی میداند؟ چه کسی میفهمد که این آدمها چه سر نترسی دارند، و برای هر دیدار تازه، هر هدیه، هر جملهای که سکوت را بشکند، چهقدر، چهقدر، در سکوت، میجنگند؟

دلم یهو تنگ شد. واسه اون لحظهای که تو جاده، چشمم میافته به یه آبی بزرگ، اون تهته ها، پشت دیوار ویلاها، دیوارهای کوتاه بیشتر زشت، بلوکها و تبلیغها و دیوار نوشتهای بیذوق و بیانصاف، بعدش لبخند میاد، و تو دلم، بهش میگم سلام دریا.
واسه وقتی که میرسم به اولین ساحل، رو ماسهها وایمیستم، دستامو از هم باز میکنم، نفس میکشم بوی شور و تلخشو، و بلندتر میگم، سلام دریا.
واسه وقتی داریم برمیگردیم، و من باز گردن میکشم، از پشت ساختمونا و دیوارا و بلوکا و دکهها، نگاه میکنم اون همه آبیشو، که انگار بزرگییه که همیشه هست، قرار نیست از دست بره، قرار نیست نباشه، قرار نیست ضربه بخوره از اون همه زشتی و نخاله و خرابی، که دورهش کردن، که بریدی، که رفتی پیشش، از دیدارش زنده شدی، و حالا وایساده تو قاب در، لبخند میزنه و بیحرف نگات میکنه، که داری آروم، تو دلت میگی، خدافظ دریا.
*عکس از اینجاست.
باران که باشد، بارانِ خوب ِ صدادار، این آهنگ جان هم که باشد، آدم هر چهقدر هم از صبح حرف زده باشد و خندیده باشد، هرچهقدر که بالکندار بوده باشد وقت اولین قطره ها، هرچهقدر هم که آمدنی توی حیاط، یکهو سر برگردانده باشد و نگاهش گیر کرده باشد توی شاخههای چنارها، با آن رنگهای گر گرفتهی سرانجام، پاییز، با آن گنجشکهای شلوغ و ناپیدای خر ِ پنج عصر، و خشکش زده باشد، باز هم ممکن است سر شبی خر شود و بنشیند فکر کند، به لحظههایی که نباید.
نه که نباید... اما دیدهای یک وقتهایی، یک حسهای بیدر و پیکری، بیهوا میآیند سراغت، بعد کافی است خطا کنی و به زبان بیاوریشان، آنی درمیآیند که ئه... الان چه وقت این فکرهاست؟ فکرهای خوب خوب بکن! حالا این نبایدی که من یکی دو جمله قبل گفتم، شبیه همین نبایدهه، خیرخواهانهست، و مثل خیلی چیزهای خیرخواهانهی دیگر، چموشی میکنم و گوش نمیگیرمش.
نخ فکره را میگیرم و میرسم به آن لحظهای که از خواب بیدار شده بودم، مانده بودم توی تخت، تازه رسیده بودند و داشتند با مامان و بابا حرف و احوالپرسی، و من نمیدانم چرا منتظر بودم، که شلوغ و پرسروصدا بیاید لب تخت بنشیند و من خوابآلوده و پفکرده لبخند بزنم، سلام کنم، خم شود و نیمخیز شوم و هم را ببوسیم، بخنداندم، یواشکی با انگشتهاش بازی کنم، سوالهای صدمن یکغاز دیگه چه خبر؟ و جوابهای بیخود هیچی، سلامتی تحویل هم بدهیم و بعد کمکم، کلمههای کمتعداد خودمان بیایند، با یک دنیا فهمیدن روی کولشان، و همیشهی همیشه یک دنیا ناتوانی، که وای... این همه دوستش دارم و این همه هیچ کاری نمیتوانم بکنم برایش، و وای... چرا هیچجوری این دوستداشتن را نمیتوانم تاق بزنم با خستهگیهایش.
منتظر بودم، و لحظهام هی کش میآمد.
و توی این کشآمدنها، فکر کردم که گذشتهایم خب، از آن زمان که اتفاق هم بودیم، امید هم، نقطهی روشن یک روز هم. و یک جور دیگری هستیم، جور خوب دیگری.
فکر کردم، که بچهجان، پس چرا یاد نمیگیری این جور دیگر را؟
هنوز بعد از این همه که گذشته، این انتظارهای لعنتی، که از جنس گذشتهاند نه امروز، از جنس تو اند نه بقیه، از کجای دلات سروکلهشان پیدا میشود آخر؟ فکر کردم که هی... توی این دنیای عاقل ِ پر از سوءتفاهم، توی این دنیا که هی دیوار و راه و جاده و فاصله میزاید، عجب منبع بیپایان و عزیز و دردآوری هست در من، از انتظارهای خلخلانه، از خیالهای خوش، از شاید شایدها، از شرط بستنها که الان میآید یا نه، نگاه می کند یا نه، میفهمد یا نه.
فکر کردم، که چه پنهان میکنم این انتظارها را، زیر پوستهی هیچوقت دلخور نشدنم، و باز، وقتی کسی را این همه دوست میدارم، پوستهی تنگ میشکافد و خودم میشوم، این همه دلپرپری و ناشناخته و مهارناپذیر.
...
خواستم یادم بیاید که چی شد که دیگر منتظر نماندم؟ که لبخند بدی زدم، بلند شدم از جایم، دستی به موها کشیدم توی آینه، و رفتم پیششان؟
خواستم یادم بیاید که نگاه کردم توی چشمهاش یا نه، که انتظارم را کجای خندهها و حرفها و چه خبرها و هیچ، سلامتیها پنهان کردم؟
دیدم که یادم نیست.
دیدم که باز نمیدانم این انتظار چموش لعنتی کجاست، باز قایم شده جایی، و آخرش درست وقتی که نباید، سر و کلهاش پیدا میشود و مچ من آرام و عاقل را میگیرد و من هنوز دیوانه را با انگشت نشان میدهد که ببین! ببین که هنوز هست...
بازیهای تازه:
سنجیدن درجهی آدمیت، با ارتفاع موها، چه سیخ سیخی، چه پوش داده شده، چه خانمها، چه آقایان. و البته منتظر پاسخهای ضد و نقیض این آزمایش ماندن.
پاییدن آقای جوان نشسته روی صندلی جلوی تاکسی، و شرط بستن، که الان سرش را به قدر چند ثانیه میچرخاند و به آن دختر زیبای آن طرف خیابان خیره میشود؟ یا سرش را برمیگرداند و مثلا سرسری و مثلا برایم مهم نیست، نگاه میکند به خانم ماشین کناری با آن اوپس اوپس ضبط ماشیناش؟
مامان که با خانم کنار دستی حرف میزند، و لابد من هم توی حرفها هستم که هر چند ثانیه کمی برمیگردد و دست دراز میکند و آرام میزند روی پایم، که لابد یعنی منظورش این آذین است، نه آذین دیگری، من که پایم را دور میکنم کمی از دستش، دستش که توی هوا معلق میماند، برمیگردد ببیند پس کجا رفتم؟
یا وقتی صحبتهای خانم همکار یا آقای جوان کنارم نشسته توی تاکسی، با آن ناپیدای پشت خط تلفن٬ هیجانانگیز میشود، صدای موسیقی توی گوش را زیاد میکنم، یا کم؟
و همین موسیقی توی گوش، تا تمام شدن این چهل و چند تا پله دوام میآورد؟ تا آخر این کوچه، تا سر آن چهارراه؟
تو هم، مثل آن کسی که همیشه گوشهی دلم نشسته، و نقش همهی سرزنشها و پوزخندها و دستکم گرفتنها و از جایی دیگر نگاه کردنها و نفهمیدنهای دنیا را، یک تنه به عهده میگیرد، میتوانی بخندی بهم.
اما من گاهی، خودم را میبینم که وا دادهام.
دیگر سر کار نمیروم، اضطراب درس خواندن و نخواندن ندارم، به دیدار کسی نمیروم، فکر آن رفتنِ بزرگ نیستم، جایی نمیروم، به سر و وضعام نمیرسم، دوش نمیگیرم، نگران کسی نیستم، حرف نمیزنم، نمیخندم، با لبخند به کسی سلام نمیکنم، برای کسی هدیه نمیخرم، ساعتها نمیگردم توی خیابانها، برای پیدا کردن هدیهای که دوستی، دوست دارد، رعایت آدمها را نمیکنم، برای هیچ بچهای شکلک درنمیآورم، دلم برای کسی تنگ نمیشود، منتظر کسی نیستم، وقتی کسی صدایم میکند نمیگویم جانم، خودخواه میشوم، خودخواهتر از این چیزی که هستم.
باور نمیکنی، خودم را تن سپرده میبینم به موج، خوابیده روی تخت سفیدی، جای پرت و دور و آرامی، خسته، مات، ژولیده، با سیاهیهای بیشتر از این، دور چشم، بیتفاوت، و نه حتی ناامید.
نمیدانم بعدش چه میشود، چه میشوم.
این مجازات سختیست.
...
هی دارد زیاد میشود. بسامد وقتهایی که دیوارها نزدیک میشوند، و میبینم که به هر طرفی شانه بچرخانم، به دیوار شکنندهای میخورم. هر تصمیمی که بگیرم، هر کلمهای که بگویم، بهانهی درد کسی میشود، دلیل خراب شدن چیزی.
نمیدانم یعنی چه. نمیدانم که چرا.
انتخابها هی محدود میشوند به همان بد و بدتر معروف. و نمیفهمم که این از بد و بدتر شدن جهان است، از بدفهمیها و دیر رسیدنها، از این همه آدم اشتباهی و دوستداشتنهای اشتباهی و فراقهای اشتباهی و وصالهای اشتباهی، یا این منم که هی دارم اشتباه میروم.
نمیفهمم، راه اشتباهم را هم نمیفهمم.
...
مجازات سختیست این، برای کسی که روزی میخواست فرشته باشد.
مجازات سختیست که هی پشت هم درمییابد که هر لبخند کوچک، هر کلمهای که مینویسد یا نمینویسد، هر نامهای که میفرستد یا نمیفرستد، هر قدمی که در راه تازهای میگذارد یا نمیگذارد، این همه می تواند موجب اندوه کسی باشد.
این همه نمیتواند فرشته باشد.
من بیماری قشنگی داشتم.
صبحها، از بالای پل بزرگراه همت، چشمم میافتاد به پیادهروی خیابان ولیعصر، و خیال میکردم هر آدمی که آن وقت روز دارد روی سنگفرشها و زیر آن درختها سالانهسلانه راه میرود، آن هم درست وقتی که این همه آدم عنقِ به زور از رختخواب کندهشده، نشستهاند توی اتاقکهای آهنی، که بروند برسند به اول بدبختیشان، دچار یک لحظهی خوشبخت است، حتی اگر خودش نداند.
من دچار همین بیماری قشنگ بودم (با کشش واو بخوانید)، تا همین دیروز، طرفهای پنج و شش عصر که پیاده میرفتم طرف کلاس، که یکهو دیدم اهه! همان جا هستم که هر روز صبح فکر میکردم کاش بودم.
کلهام را چرخاندم و آن بالا را دیدم، روی پل همت را، بعد نامبرده را چرخاندم به روبهرو، به دور و بر، دیدم نخیر، آدمها باز توی اتاقک آهنیشان هستند، هوا باران هم داشته تازه، دیرم هم نیست، گیرم که تنها هستم، اما اصلا و اصلا آن جوری نیستم که از آن بالا فکر میکردم باید باشم.
حالا دیگر برای هشتاد و هفت هزار و سیزدهمین دفعه فهمیدهام که اجسام از آنچه شما میبینید یا کمی نزدیکترند، یا بسیار دورتر.
حالا، از یکی دیگر از بیماریهای قشنگم شفا یافتهام، گرچه... شفای شفا که نه. در دوران نقاهت به سر میبرم: هنوز هم یکی گوشهی دلم، چشمهاش برق میزند و لبخندش را به زور قورت میدهد و میگوید «"من" اگر باشم، اگر آنوقت روز، آنجا باشم، دچار همان لحظهی خوشبخت میشوم. حتی اگر خودم ندانم.»

من اینجا پنجره ندارم، و باران انگار هست. کم و تنگدست. دوست جان برایم آدرس وبلاگی را میفرستد که صدای باران دارد، باران بخشایندهی مهربان، انبوه، بیدریغ. میبینم که وای... چهقدر دلتنگ همچین بارانیام، همچین صدایی. بعد فکر میکنم، الان لابد یک لشکر آدم، مینویسند از اولین باران پاییز، یک لشکر دیگر هم دستشان میرود به نوشتن و نمینویسند، از بس که لابد دمدستی شده این جور نوشتنها. یک لشکر هم حرص میخورند که همین چهار قطره چه میکند با خیابانها. فکر میکنم شاید اگر به جای تهران، رشت بودم، انزلی، لندن، سیاتل، لابد این همه باران نمیخواستم. و چه آرزوهای کوچکی که به خاطر بار سنگین جغرافیا، و شاید هم تاریخ، این همه بزرگ شدند. و چه انتظارهای کوچکی که این همه ماندند، ماندند، تا از یاد رفتند، یا ماندند، اما شدند دستی که من امروز، به زور کشیدم و گرفتم کمی بیرون از این روزنی که اسمش شده، پنجره. شدند حداقل، شدند چند قطره، کف دست. فکر کردم که انصاف نیست این انتظارها، اما، بیخیالش... به جای این فکرها، من هم عکس باراندار میچسبانم این بالا، و این عاشقانههای محشر آقای شاعر را میخوانم با خودم، که ای فصل با باران ما، بر ریز بر یاران ما، چون اشک غمخواران ما، در هجر دلداران ما...
*عکس باراندارم هم از اینجاست.
چند روزی هست که یه کاروان کوچیک زرشکی، ایستاده کنار پارک دم خونه. امروز دیدم یه آقای قدبلند ریشوی بوری، نشسته رو صندلی تاشوی کنار ماشین و داره کتاب میخونه. فکر کردم که به نقطه ضعفهام، باید آقاهای قدبلند ریشوی بور رو هم اضافه کنم که یه جوری که انگار دنیا به هیچجاشون نیست، میشینن رو صندلی تاشوی کنار کاروان زرشکیشون و کتاب میخونن.
...
با مامان نشستیم تو سالن عروسی. همینجوری که دارم چشم میچرخونم و آدما رو نگاه میکنم که چه نامهربون میشن وقتی لباس رسمی میپوشن، نگاهم میافته به مامان و رد افسوس و حسرت رو میگیرم تو نگاهش و میرسم به عروس، که هم سن و سال منه و لبخند قشنگ و راستکیای زده و با مهمونا خوش و بش میکنه و ناشیانه میرقصه.
شبکه موهای شینیون شدهی مامان رو کنار میزنم و از پوست و گوش و استخون و دیوارهی سلولهای مغزش رد میشم، خط نورونهاشو میگیرم و میبینم که چه کلمههایی رو نوار نقالهها سوارن. کدها رو باز میکنم: این بچهی من چرا مث اینا آدم نیست؟ چرا عادی نیست؟ چه مرگشه پس؟
...
یه پردهی اندوه میشینه رو نگاهم. مث کی؟ مث وقتای کم آوردن. مث شبایی که صبح نمیشن. مث دیدن "خوشبختی"ها و خیلی ساده، هوس کردنها. مث وقتایی که چرتکهی ذهنم به کار میافته، همون چرتکههه که مهرههاش واسه من نیستن. همون که دو دو تاش، پنج تا نمیشه و دقیقن میشه چهار تا. و بعد از حساب کتاب باهاش، من دقیقن هیچی ندارم.
و اون وقته که سختترین کار زندگانیمو، باز باید از سر بگیرم و بشینم و تک به تک بندهای مانیفست زنده بودنام رو به یاد بیارم. یه چیزی تو این مایهها که من کی ام؟ تو کی ای؟ اینجا کجاست؟
...
البته که پردههه رو میزنم کنار. گیرم که رنگ اندوهش رو داده باشه به بیشتر شبها و روزهام.
و فکر میکنم، که من اون "خوشبختی"هه رو بلد نیستم. فکر میکنم اون جور "خوشبختی"ها چیزهایی لازم داره که من ندارم لابد.
شاید، باید خیالت راحت باشه که خیال من نیست، باید دلت به کاری، هنری، هدفی گرم باشه، که دل من نیست، باید روحت راضی باشه به سقفی و تختی و بچهای و خواب و خوراکی، که روح من نیست، باید حفرهی قلبت پر بشه، که حفرهی لعنتی قلب من، نیست.
به جاش، عین چی میترسم که منِ قرار گم کرده، جایی آرامش رو جستجو کنم، که روزمرهگی و ملال تا دلت بخواد هست، و آرام و قرار نیست.
...
فکر میکنم که شاید، شاید یه روزی، تو همین آیندهی نزدیکی که دست و پا زدنهام و راه جستنهام و بال به قفس کوبیدنهام جواب نده، بشینم یه گوشهای و به رنگ طلایی قفسهه راضی بشم، یا حتی بدتر، آرزوش رو داشته باشم. و برای خودم، و همهی این روزها که با دست و پا زدن "از کف دادم"شون، آه بکشم.
اما فعلن، تا برسه اون روز، روزهای سخت و شبهای تلخ و کمآوردنها و گم شدنها رو تاب میآرم، و به این فکر میکنم که به نقطه ضعفهام، باید یه کاروان کوچیک زرشکی رو هم اضافه کنم، که از بسیاریِ راههای جهان اومده، تو یه شهر غریبه اتراق کرده، و صاحبش یه صندلی تاشو گذاشته کنارش، و نشسته و داره کتاب میخونه.
به این توصیهی قدیمی ِ لوس هم فکر میکنم که آدم باهاس نقطهضعفهاشو به نقاط قوتش تبدیل کنه.
...
بیت:
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش*
* حافظ، خودش، همین امروز بهم گفت.
"... آخر بیا، کارها داریم. آخر چه گریزپاییست؟ بر پایت بند میباید نهاد تا نگریزی؟
بند نمیپذیری. جان و دل در تو پیچم! سودی نیست، بر هم میسگلی. تن را خود ره نیست.
گستاخ تو کردهای مرا با لب خویش.
تو نازکی، طاقت کلمات بسیار ما نداری. مرا دهان پر از آرد است، برون می زند. تو میرنجی، ضعیف میشوی. مرا اگر هزاران برنجانند هیچ جز قویتر نشوم... من در دوزخ روم، و در بهشت روم، و در بازار... و تو نازکی، نتوانی رفتن.
...
راست است که تا چنان نشدهای که خواب تو عین بیداریست، مخسب!
چگونه باشد خداوندگار بیدار و بنده خفته؟..."
*به گمانم از شمس تبریزیست.
** تو نازکی، طاقت کلمات بسیار ما نداری...