
از دخترخالههه میپرسم چی شدند؟
میگوید همهشان مردند.
...
عروسی عمه است به گمانم، همان که میگویند موهایم شبیه موهای اوست. با همین دخترخالههه و چند تا بچهی دیگر، لباس پلوخوری به تن، جلوی خانهی مادربزرگ بازی میکنیم. پنج، شش سالهایم. نشستهایم روی پلههای اتاق عمو، که یک در مستقیم دارد به بیرون، و پاتوق بازیهای ماست، و پاتوق شیطنتها هم، که هی در میزنیم و فرار میکنیم. و عموی غمگین و آرام و آن همه مهربانم، چیزی بهمان نمیگوید.
بلوز و دامن سفید تنم کردهام، از توی همان عکسی که از وسط بازی صدامان کرذند و رفتیم جلوی عروس و داماد ردیف شدیم و نفس نفس زدیم و تخس به دوربین نگاه کردیم و گرفتیم، یادم مانده. دامنه رگههای زر زری دارد به قول همانوقتهایمان.
...
روی پله که نشستهایم، دختر همسایهی روبهرویی، به من ِمثلا شهری و لباسهایم، یک جور حسرتباری نگاه میکند و میگوید، خیلی ساده و سرراست، که: بختِبار!
و من میفهمم و نمیفهمم که با گویش او، با کلمههای او، من "خوشبخت"م.
یادم میماند، بیست سال، آن نگاه سنگین، و همهی آن خوشبختی بزرگ و ناپیدا را که بوی رودخانه و زیتون و کاهگل داشت، که شبیه خیلی از "بختِبار"یها، تا از دست نرفت، نفهمیدیم که هست.
...
دیوانهگی به سرم میزند، به همهی تنم انگار. تنگم میشود خانه، اتاق، خیابانها. لبخند میزنم و حرف میزنم و میخندم، و دیوانهگی را پنهان میکنم.
جایی، میخواهم برای رفتن، برای گم شدن، برای بلند بلند و راستکی خندیدن، برای به قول آقاههی شاعر، بیکه بدانی چرا، گاهی گریستن.
و میبینم که هی گول میزنم خودم را با وعدهی عصرهای رخوتبار و آرام خانه ماندن و اضطرابی نداشتن، وعدهی دیدارها، وعدهی سفرهای کوچک، و سفر بزرگی که اگر صبر کنم میرسد وقتاش. و میبینم که چقدر صبر میکنم، به تعویق میاندازم همهی خواستنهایم را، و این دیوانهگی بیچاره را، این همه بیصبری و بیتابی بیپیر را، به زنجیر میکشم.
...
یادم میرود به خانهی مادربزرگها که اگر بود، میشد که چند روزی، دیوانهگیرا می گرفتم کولم و کوچ میبردم آنجا.
یادم میرود به صبحهای لابد سه٬ چهار سالهگی، که زود پا میشدم و جرات نمیکردم بلند شوم از جایم، و نگاهم به تیرهای چوبی سقف بود و دیوارهای دو رنگ را که انگار یکی با دست لرزان، خط کشیده بود دور تا دور اتاقها را و بالای خط را یک رنگ زده بود و پایینش را رنگ دیگر. و گوشم به سر و صدا و برو بیای سحرخیزان ِ آن پایین بود، توی حیاط.
یادم میرود که چه قدر کم خاطرم مانده از آنجا، و هر چه که مانده در یادم، مثل عکس مات و رنگ و رو رفتهای میماند، روایت تحریفشدهای از آنچه که بوده، روایتی که بیشتر از حقیقت دوستش دارم لابد.
...
فرو رفتهام توی صندلی، امپیفورم را بالا و پایین میکنم، آخرش هم همین اسب سپید فرخزاد و آلیس را بلند میکنم بلکه صدای رادیوی تاکسی بیخیال اعصابم شود. بعد، حواسم میرود به آن همه شور و تازهگی که این فرخزاد ِ آن همه دردناک از دست رفته داشت. حواسم میرود به از دست دادنها.
یاد درد دوست جان میافتم، شمردن روزهایش. و میبینم که چهقدر آدم میشناسم، که رفتهاند. که رفتههایم چهقدر بیشتر از ماندههایند و چهقدر، فقط عکس دارم از آدمهایی که احتمال حضورشان هم میتوانست حالمان را خوش کند.
و فکر میکنم به آن مرمرهای سفید که ردیف شدند روی زمین، که وقتی مقابلشان میایستم، سلام میکنم بهشان، جز به یکی دو تا تصویر، محو و دور و دستنایافتنی و دردآلود، دستم به جایی بند نمیشود. یادم میافتد که اگر بخواهم روزها و ماهها و سالها را بشمرم، شاید بشود هجده سال، بیستسال.
بیست سال... و وای، چه قدر گذشته و باز تازه مانده درد، گیرم که دیر به دیرتر یادمان میآید، گیرم که وقتی این تهران شلوغ و عصبانی و بیرحمِ غروبها، این همه غریب میشود با آدم، گیرم که وقتی دیوانهگی، این همه مظلوم میرود و گوشهی دلم مینشیند، یادم میافتد، یاد آن آدمها و شاید بودنشان، که چهقدر فرق میکردم بودنمان، اگر که بودند.
یاد اینکه هر چه این شهر، خانهی من باشد، و هر چه تحمل امروز ِ آنجا که آن روزهایش را دیگر ندارد، و آن خانه را و آن تیرهای چوبی و دیوارهای دو رنگ و کاهگلی را، و آن آدمها را هم، برایم سخت باشد، دیگر خانمانی ندارم.
...
از دخترخالههه میپرسم، از همان دختر همسایه و خانوادهاش، که چی شدند؟
سرش را کمی بالا میبرد و به چپ و راست تکان میدهد، که آنها هم...
مثل مادربزرگها و عمهها و عمو و دخترخالهها، شدند تصویرهایی که بودنشان، شد بوی رختخوابهای ناگرفتهی شمال، شد ایوان، تیرهای بارانخوردهی سقف، جاسیگاری بابابزرگ، موهای بلند عمه بزرگه، نوار عاشورپور ِعمو، عروسک دستساز عمه کوچیکه، موکت خاکستری اتاق کنار ایوان، ستاره آی ستاره خواندنهای پشت تلفن دخترخاله بزرگه، دفتر شعر ِ غمگین دختر خاله کوچیکه، جورابهای پشمی مامانبزرگ برای عروسکم...
شدند کلمه، شدند "بختِ بار".
*عکس از اینجاست.
همین دور و برت چند تا آدم هست، که عاشق هنر باشد، استعدادکی هم داشته باشد، که فرصت بخواهد، و کمی خیال راحت، و کمی پشتوانه، و کمی امید، تا رشد کند، ثمر بدهد، کسی شود برای خودش؟
چند تا آدم هست، که چند وقتی دویده برای همینها، و از نداشتن همهشان، و نه حتی محض رضای خدا یکیشان، بریده، رفته سراغ "نان و آب"، سراغ راهی که دست و بالاش را کمی پر کند، جای تکیهگاه نداشتهاش را هم؟
و تازه همهی همهاش مواظب باشد که حتی همین راهه هم پر بیراه نباشد، نزدیک باشد کمی به روحاش، و بعد، مانده همان جا، گیر کرده، مثل پروانهی پشت پنجره، هی کوبیده به شیشه، هی کوبیده تن خستهاش را، و کوفته و ناامید، یا رها کرده همه چیز را، یا تن داده به همان "آب و نان"، و وسیلهاش را با هدفاش اشتباه گرفته، یا دست کم، خواسته که اشتباه بگیرد؟
دارم فکر میکنم که این سرنوشت همهی آدمهای این قماش است انگار، همهی این جور آدمها که من میشناسم، که غم نان، اگر، اگر بگذارد، همان لحظه که تن خستهشان را له و لورده جمع میکنند از پای پنجره، چشم بگردانند دنبال راه دیگری، روزنهای دیگری، یا همان جا خشک شوند پشت شیشه، بمانند، خیال کنند که دیگر زخم برنمیدارند و زنده میمانند، و بمیرند.

در من سکوت کرده اسبی
مثل ایستادن میان علف
صدای راههای نرفتهست انگار
که از روی یال بلندش بلند میشود
میآید، راه میرود روی چشمهای خیس و خیرهی من تا تو
که مثل عارفان غریب
آن طرف سایهها را خوب میبینم
میبینم: ستاره میآید پایین
سر انگشتانت
به شکل کودکان گهواره که آرام میروند
به سمت دست خدا و
آهسته برمیگردند
به سمت دست سکوت
علف میآید بالا
تا نوک تماشایت که پیدا، آنجا پیدا میشود
که پنهان، آنجا پنهان میشود
میآیم پایین
دست میزنم به پاهای مهربانت
که راه رفتهاند در بسیاری جهان
که میشویمش با خنکای صبح...
(+)
*یار دبستانی جانم! میدانم که سرت حسابی شلوغ است و دیر به دیر میآیی این طرفها. بیشتر برای دل خودم مینویسم شاید، که یادت هست این شعر هیوا مسیح را که از روزنامهای جسته بودم ش، نوشته بودم روی کاغذکی، و آن اولین روزی را که با هم نیاوران رفتیم، نشستیم و خواندیمش؟ یادت هست که چهقدر دوستش داشتیم؟
هوم... انگار هزار سال گذشته از آن روز اردیبهشتی. هزار سال.
** عکس از اینجاست.
نه مث آب که همهی گلو، همهی تنتو خنک کنه، فقط مث دستمال نمداری که بکشن رو لبای خشکت، که دست کم لبات جر و واجر نشن وقت لبخند.
اثرش، اندازهی همون چند ثانیهس که امروز، سرتو چرخوندی طرف بالکن و حیاط، و برگا رو دیدی و باد و آفتاب تنبلهی پاییز رو، و دلت یه عالمه نمیدونی چی خواست.
مث همین امروز، که گیر ترافیک دیوونه نیفتادی و وقتی آفتاب بود هنوز، رسیدی خونه. که شد بشینی روی تخت، و یه سلکشن گوش بدی از آهنگ خوبات، و تا هوا تاریک بشه، تو فاصلهای که مامان بره بیرون و بابا از خواب پاشه، تا چراغا رو روشن کنن، بشینی تو تاریکی، تاریکی عزیز دم غروب، که مث تاریکی روزای ابری، مث تاریکی وقتی که تنهایی میرسی خونه و هیشکی نیست، نباید بهش توهین کنی و چراغی روشن کنی.
و تو همون تاریکی، از آخرِ آخر خستهگیهات، بریدنهات، برسی به اولِ اول دوباره "شاید بشه"هات، دوباره "هی بچه! کم نیار"هات، خلخلیهات.
مث همون دستمال نمداره، مث یه چیکه نفت که برسه به فتیلهی کوتاه چراغ، کوتاهه اثرش، زود به زود لازم میشه باز، و اگه ازت بپرسن، شاهد بخوان، دلیل محکمه پسند بخوان که زندهای یا مرده، مث سجل آدم نمیمونه که هنوز مهر باطل نخورده، به هیچ درد این دنیای راستکی هم نمیخوره، اما هست، گیرم فقط اندازهی گودی دستای خودت، وقتی میگیریشون کنار هم، جلوی دهنت و ها میکنی و چند لحظه گرم میشی.
گیرم که کوچیک و ناپیدا و جاودیی، اما هست، گواه طاقت آوردنت، هنوز بودن، هنوز زنده بودنت.
پیرمرده، که فکر کنم همین پارسالها هم ازش نوشته بودم، هنوز هم گاهی دم در خانهشان مینشیند. با لباس خانهی یکدست سفید، با از این کلاه نمدی، شاید هم بافتنیهای قدیمی، که توی تک و توک عکسهای باقیمانده از بابابزرگ، دیدهام که او هم سرش میکرده.
داشتم از روبهرویش رد میشدم و نگاهم به بادبزن آبیاش بود که ما قرمزش را برای مراسم کبابپزون به کار میبردیم و فکر کردم یکهو که حوصلهش سر نمیره ینی؟
نشسته یک جای ثابت، با منظرهی ثابت، و اتفاق آن منظره چی هست؟ تک و توک ماشین و عابر و کارگر ساختمانی. بیسلام، بیکلمه، بیمهر.
بعد، منی که اگر یکی از بالا نگاه کندم میبیند که این همه تند تند، راه میروم و هی همهش مقصد دارم و وقتی مقصد ندارم هم باز پا میکشم و این ور و آنور میروم، حالا تو بگو نمیروم، که فقط میچرخم؛ حساب کردم با خودم که بگذار کنار این پیشفرض را که لابد آرد بیخته و الک آویخته و اینها، تو اصلن شده یک ساعت، این جوری که این آقاههی غمگین، آرام گرفته، آرام بگیری؟ و نه کتابی، نه موسیقیای، نه فیلمی، نه هیچچیزی؟
شده همین جور یک جا بنشینی و فقط نگاه کنی، بیاینکه خواب بروی؟ همهش پیشکش اصلن، شده توی خیابان آن موسیقی لعنتی ِ توی گوشت را جز وقتی رانندهی تاکسی با گمان کر بودنات صدایش را برده بالا، خاموش کنی؟
حواسم هست، حواسم هست که دارم روی همه چیز پردهی حریر خوشرنگی میکشم. روی همهی دوستیها و سلامها و خدانگهدارها. مثل بچگیها که چشمها را باریک میکردم و به دنیا نگاه میکردم که چه تار ِخوشگلی میشد، و به چراغها که عین ستاره سوسو میزدند.
حواسم هست به زندگی پنهان کلماتم، به اینکه آن پیرمرده، آن آدمها، طاقت بیشتری داشتند لابد، برای تجربه کردن همهچیز، بیموسیقی، بیتصویر، بیقصه، بدون آن پردهی دروغ ِ راستِ عزیز، که دوستش دارم چقدر و باز هم، گاهی، فکر میکنم، و میترسم که این منم که محبوسش شدهام، پیچیدهام بهش، و چیزها، آدمها، بیواسطه، حقیقی، شفاف، جایی آن بیرون، در سکوت، منتظر لمس دست من، لمس نگاه من، ماندهاند که ماندهاند که، ماندهاند.
ترافیک خط تیره در نوشتنهایم زیاد شده. این یعنی که مفاهیم و کلمهها و ترکیبهای تازه میآیند و باید میان دو خط تیره توضیحشان بدهم، و این هم خوب است و هم بد. خوبیش که همان تازهگی است، بدیش؟ همین که جوری نیستند که توضیح لازم نباشند، که تازهگی باید آنقدر کامل سرشار و و بیحرف و ساده و حقیقی باشد، که توضیح لازم نداشته باشد.
یا حتی اگر توضیح لازم بود، آدم باید آنقدر شجاع باشد که نفهمیدن بقیه را بگیرد به هیچجایش، و لطف هر چیز را بگذارد برای خودش و چند نفر که یا خودشان بلندند کلمه بکاوند و با "سخن تازه" زندگی کنند، یا آدم اصلن دلش غنج* میزند که به بهانهی همین توضیح کمی برایشان حرف بزند.
* این غنج فقط به این خاطر دو خط بالاتر نشسته که کلمهی خوبیست، که دوستش دارم و در حالی که نمیدانم یعنی چه، دلم برایش تنگ شده بود. هیچ دلیل حقیقی و حقوقی دیگری هم ندارد – بیا! این هم توضیح!- .
یادم میاندازد، که اولین بار جادو را با موسیقی او پیدا کردم. که گریهی بیدلیل و خندهی بیدلیل و جیغ زدن و دنبال آغوشی گشتن که حس نمیدانمات را با او قسمت کنی، با موسیقی او شروع شد.
یادم میاندازد که هنوز میتواند من را آغشتهی همهی آن دلتنگیها و خواستنها و این هنوز در سفر بودن و هیچوقت در سفر نبودن کند، هنوز میتواند این دخترهی معقول و آرام را، دیوانه کند، آرام، آرام.
...
درست وسط موجسواریهای این روزها، از خیلی خوب، به خیلی بد، این موسیقی باید پیدا شود که حالا این جوری دریا را بخواهم.
قایقی که روی موجهای دیوانه، تا آن دورترهای آرام آبهای جهان رفته، ایستاده، و هیچ صدایی نیست، و هیچ موجی نیست و فقط گاهی صدای آب هست که میخورد به تن قایق.
داشت فلوت میزد.
...
خب، چی کار باید میکردم؟ یاد آیات و روایتها افتادم، یاد چشمهایی که تاب معجزه نداشتند، یاد آدمهایی که از هوش میرفتند.
من اما تاب آوردم. سر جایم هی گردن کشیدم، که درست ببینم آن تاکسی لکنتهی تصادفیِ پشت چراغ قرمز ماندهی دو لاین آن طرفتر را، که چهار تا مسافر داشت، که نمیدانم چرا ولوی جای خودشان بودند هر کدام، عقبیها نیمخیز نشده بودند جلو، جلوییهه به جای آن نیمنگاه، آن لبخند خجالتزده و نصفهنیمه، دستش را نگذاشته بود روی شانهی راننده، که پنجاه، شصتساله بود، معمولی، با لباس ساده و سر بیمو، و در فاصلهی دنده را از خلاص بردن به یک و یک متر جلوتر رفتن و دوباره ایستادن، فلوت میزد.
...
گفتم میشه پیاده شم؟ و به زحمت از بین دو تا ماشین، خودم را کشاندم توی پیادهرو، و آن یکی ماشینه را هم که انگار جدی جدی میخواست زیرم کند، رد کردم و آقاهه گفت خانم ندو! خدا رحم کرد بهت... و دویدم. دلم خواست پیدا کنم خودش را و فلوتش را و یک کوچولو بشنوم که چی بود آهنگش. نشد. رفت. گماش کردم.
...
حالا هی برای همه تعریف میکنم. و فکر میکنم پیامبر بودن چه سخت است. خبر معجزه را رساندن و قصهگو و شاعر و خیالباف نام گرفتن. و هی گفتن و هی گفتن، که باور کنیدم، که این داستان واقعیست.
...
باورم کنید، که این داستان واقعیست.

شبیه بچهای که هدیهی بزرگ و مهمی، برای آدم خیلی عزیز و خیلی مهمی خریده، بعد رفته توی مهمانیای که بقیه برای آن آدم مهم هدیهها آوردهاند، هدیههایی.
بعد؟ بعد دارد دیگر؟ هدیهاش را قایم کرده پشتاش، گم و گور کرده جایی.
هدیهی بزرگ و مهماش کوچک بوده، کم بوده.
...
شبیه عاشقی که دیر رسیده به ایستگاه قطار و محبوبش رفته. و نمیداند با دسته گل بزرگ و مضحکاش، با دستهای لعنتیاش چه کند.
...
سعدی همین امروز آمد و برایم شکوه کرد.
من؟ شکایتی ندارم که. خوب است همینها و لابد بسام هم هست. فقط، انصاف بده٬ وقتی کلمههای سعدی، شاکی هم که باشند، این همه خوبند، میشود نخواندشان برایت؟ هان؟
تو به خودت نگیر.
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه ازین به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
تو جفای خود بکردی و نه، من نمیتوانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم، تو ببر که آشنایی
* چو خیال آب روشن، که به تشنگان نمایی.
** خیال ِ آب روشن، و نه خود آب روشن. ممنونم آقای سعدی ِ شاکی.
*** عکس هم که لابد از اینجاست.
وقت ناهار، با سالادهای رنگارنگ بچهها و ماستِ عزیز –بعله خب، ماست بسیار دوست می دارم و اگر قرار باشد بهشت من نهری، رودخانهای داشته باشد، شیر و عسل نمیخواهم، همان ماست بدهند لطفا، گرچه باتلاق بشود جای رودخانه- و تعریف کردنیهایی که هیچوقت تمام نمیشوند انگار و آدم منتظر است دهان یکی بسته شود تا خودش شروع کند به تعریف کردن و بعد هم هاها خنداندن و خندیدن؛ یکهو فکر کردم حالم خوش است ها.
دیدم که همان حس خوب ِ کمیاب آمده، که قرار است انگار عصری بروم جایی.
انگار ظهر پنجشنبهست و مامان سر کار نیست و ناهار هم غذای شمالیست، گرم و آماده و تازه قرار است عصرش با هم برویم سینما. بعد نخی را که از پلیور حس خوبم آویزان بود – اوهوم، حسهای خوب من برعکس صاحبشان سرماییاند و زود به زود سرما میخورند و میچپند گوشهی خانهشان- گرفتم که بفهمم از کجا سر و کلهاش پیدا شده. بعد دیدم از آن کمیاب وقتهایی است که دنیا به هیچ جایم نیست و اضطراب نیست و دلتنگی نیست، یا اگر هست، بعد از آخرین حملهاش، هنوز درست و حسابی خودش را جمع و جور نکرده از روی زمین تا دوباره حمله کند.
بعد فکر کردم راستکی قرار است عصری بروم دوستی را ببینم. و دیدم اصلا عصر چه وقت دلپذیریست. و اگر آدم قرار است عاشق شود، دیداری تازه کند، خیابانها را هی راه برود، سفر کند، به دشتهای رنگی رنگی جادهی کوهین نگاه کند، خیره بنشیند به تماشای دریا، با دوستانش چرت و پرت بگوید و الکی بخندد، راز دل بگوید و گریه کند، بمیرد؛ چه خوب است که عصر باشد، با آفتاب و باد و برگها و بقیه مخلفات، با ابر خوشباران و برف ِ نو، یا با حضور چشمها و شانههایی که خیابانها را، جاده را٬ فرصت را، کوتاه میکنند و یگانه و خواستنی و ناب.
فکرش را بکن که این میلباکسها، حالا بیشتر این جیمیل، با این مرتب منظمی خوشگلاش، با این لیبلهای رنگیرنگی، و این همه قابلیت جستجو و دستهبندی و غیره، چه هیجانانگیزتر و حقیقیتر و روراستتر از این وبلاگهاست اگر کسی میتوانست بخواندشان.
چه میخواهمتنامهها و دوستینامهها و عاشقانهنامهها و دلتنگمنامهها، چه پایانها و آغازها، چه اصلا چی شد که اینجوری شد، نامههایی که درفت شدند و مردد ماندهاند و نرسیدهاند، چه حتی خوراکهای ملس خالهزنک و عمومردکبازی میشد پیدا کرد از توش.
فکرش را بکن که آدم در وصیتنامهاش پسورد بدهد به ملت، یا به یکی، مثلا آنکه دوستتر داشته از همه، یا آنکه دلش خواسته حرصش بدهد بعد از مردناش – بسته به کارنامهی گهربار زندگی متوفی، شخص یا اشخاص خوانندهی میلباکس میتوانند بنا به خواست خود مرحوم انتخاب شوند - و بعد، چه داستانها٬ چه رازها میشد پیدا کرد از توی همین جعبه، همین میلباکس ِ بیانتهای فسقلی ِ عزیز ِ لعنتی.
پیشترها غصهام میگرفت اگر ازم میپرسیدند چه کارهای، از بس که نمیدانستم چی باید بگویم.
یا توضیح آنقدر طولانی بود که از خیرش میگذشتم، یا فکر میکردم زندگیام آنقدر بیربط هست که اصلن گفتن نداشته باشد.
حالا، گرچه هنوز هم وقت کنسرتی، وقت حضور بیواسطهی نتها، وقت پیدا کردن موسیقیهای تازه، یا خواندن قصههایی که نفس میبرند، یک دفعه آن همه آرزو، و آن همه رویا و خواستن، هجوم میآورند باز، گرچه گاهی میشوم همان که از نوجوانی گذر کرده بود و دیده بود که مخاطب تمام قصههای دنیاست، و نه آفرینندهی حتی یکیشان، دیده بود و باور نمیخواست بکند، و غصه بیچارهاش، رویای از دست رفته دیوانهاش میکرد، گرچه خیلی خوشبین که باشم، همهی سهمام از قصههای این دنیا، همین چند خط ِ کوچک اینجاست فقط، و گرچه هنوز هست لحظاتی که یادم میافتد هر چه کردم و هر چه میکنم، از سر ناگزیریست، و آن احتمال امیدوارانهی لعنتی، که حالا که آن بزرگراه خوش آسفالت و خوش آب و هوا را رد کردم، دست کم دوربرگردانی همین نزدیکیها هست...؛ کلیتاش را بخواهی بدانی، دیگر آرامم.
حالا ازم میپرسند چه کارهای، و من که دیگر همان یک کلاس توی هفته را هم ندارم که قایم شوم پشت نام معلمی، شانه بالا میاندازم بالا که هیچکاره!
و به همان مبل کهنهی رنگ و رو رفتهام، تکیه میدهم، کتابم را میگیرم دستم، فکر میکنم این حفرهی همیشه خالی نادانستهها را یک کمی پر میکنم یک وقتی، یک روزی، گیرم که سرعتم لاکپشتیست، و میرسم به جایی که از روی مبلم بلند شوم، و وقتی ازم میپرسند که چه کارهای، گلو صاف کنم و بگویم...
خب، الان نمیدانم آن موقع میگویم چه کارهام که!
* حالا تو بگو هه! صنار بده آش...
باشد. اصلن گوشات را بیاور جلو: خودم هم همین "هه" را میگویم، اما امیدوار بودن، آن هم موسمی و فصلی، مالیات ندارد که، دارد؟
یک وقتی، نمیدانم کی، ده سال، بیست سال، پنجاه سال بعد، آدمبزرگها به بچههای شگفتزدهشان عکسها و فیلمهایی نشان میدهند که توش آدمها لباسهای خندهداری پوشیدهاند، مقنعههای شرمن بنفش و قهوهای و سرخابی، تیشرتهای قرمز و زرد و پیرهن مردانهی روی شلوار با دکمههای باز، عینک دودی و گردنبند دانه درشت، که یعنی آدم خلاف، کلاه روی روسری، کلاه زیر روسری، دامنهای بلند و بلوز مردانه و شالهای درازی که شش دور، دور گردنشان چسبیده، مقنعهی زیر روسری...
جوانها میگردند و توی یوتیوب، فیلمهای کهنه و خطدار آدمهایی را پیدا میکنند که وقتی میخواهند بگویند کسی را دوست دارند، میگویند: "بهت علاقه دارم"، که به هر خوردنی الکلداری میگویند نوشیدنی، که زنهاشان توی تخت هم روسری سرشان کردهاند، که همهی دختر و پسرهای جوان با هم "نامزد"ند، و کسی زیبا یا زشت نیست، به جاش همه یا متین و باشخصیتاند، یا جلف و بیشخصیت.
لینک فیلمها را میگذارند توی لینکدونیها، یا میفرستند برای دوستانشان، برای گروه اینترنتیشان، جای سابجکت میل هم مینویسند "فیلمهای جالب و قدیمی، از دست ندهید!!!!"- با تعداد علامتهای تعجب کمتر یا بیشتر-.
خاطرهبازها عکسهایی از کلاسهای درس دخترانه پیدا میکنند، که همه مقنعه سرشان کردهاند، یا سر صف مثل زندانیها قطار شدهاند، یا مثل سربازها، از جلو نظام گفتهاند. عکس ونهای سبز و سفیدی که مبصر لباس پوشیدن آدمهایند و به شکل مضحکی سر هر میدان و چهارراه در حال چشمچرانی، عکسهای تکاندهندهای از اعدامها و کتکها و شلاقها، که کنارشان نوشته هشدار! این تصاویر حاوی صحنههای خشونتآمیزند.
متن بعضی از قوانین، سخنرانیها، اظهار فضلها را از گوشه و کناری پیدا میکنند و...
و میروند توی خیابان، دست میاندازند دور کمر یارشان، سلانه قدم برمیدارند، زلفشان را میسپارند دست باد، تنشان را به باران، به آفتاب، و بلند بلند میخندند.
شد دو سال که لحظه را دارم. اما از آن شب یازدهم مهرماه هشتاد و پنج، که کلمهها آمدند و نتوانستم که دیگر نداشته باشمشان، خیلی، خیلی بیشتر از دو سال گذشته، مطمئنم.
اینجا تمرین نوشتن و تراشیدن کلمه داشت، با این که برای این نیامده بودم، چند تایی دوست خوب داشت، چند تایی کمتر دوست ِ جان، شناختن ِ آدمها را داشت، یک عالمه روح آشنا داشت، سفر داشت، بارها و بارها دلزدهگی داشت، بارها و بارها دلتنگی و دوباره خواستن و دوباره برگشتن هم.
دوست دارم لحظهام را، با همهی کمآوردنها و کوچک بودنهاش. با همهی آدمهایی که نشانم داد، و با این امکان کمیاب که اول قلب آدمها را ببینم، بعد چهرهشان را.
و این جوری چهقدر دوست داشتن و داشتن آدمها، خوبتر و آسانتر و دلپذیرتر است.
دیدی یه وقتی، یه آلبوم جدید دستت میرسه، آهنگ اول رو گوش میدی، آهنگ دوم، آهنگ سوم... بعدش رو یکی از همین آهنگ اولیها گیر میکنی؟
دیدی چه میترسی بری سراغ بعدیها؟ نه حتی... ترس هم نیست. انگار میگی بسهمه، بعدیها رو میخوام چی کار؟
دیدی بعضی آدمات رو، نمیخوای بری جلوتر باهاشون؟ دیدی که چه ترس هست؟ نه که بترسی که بعدنا بد باشن، نه... با خودت میگی همین که دارم ازشون، بزرگه، عمیقه، بسه...
حالا حکایت منه و این آهنگه که الان گذاشتمش این بغل. امروز عصر که ابره داشت میاومد و یه چشمم به ساعت بود که کی میزنم بیرون از اون اتاقِ بیآسمون و یه چشمم به سایهی برگا بود رو سنگ ساختمون روبهرویی؛ گوش میدادم به همین آهنگ جان و فکر میکردم که هنوز، هنوز موسیقی هست.
...
یادم افتاد به یه وقتایی، که همینجوری بیخودی فکر میکردم خوشبختم. مث اون شبای زمستون که تو تخت مانولیتو میخوندم، آهنگ قبلیههی اینجا، همون To Love آقامون پرایزنر رو گوش میدادم، گاهی نگاه میکردم به سایههای روی دیوار و فکر میکردم که خوشبختم.
یا خیلی سال بیشتر پیش، که تازه اون نوارای موسیقی فیلم دراومده بود، برادرجان موسیقی فتح بهشت رو خریده بود و من سر اون آهنگ معبدهای لاربیداش، گوشم رو چسبوندم به باند ضبط که اون گوشه پذیرایی بود، و رسمن به قول مامان خل شدم و گریه کردم. یا همین دیشب دیروزا، که این کتاب عجایب شروود اندرسون رو خوندم بالاخره، و اون داستان «دستها»ش و یا بیشتر، اون قصهی «تندی»، یادم آوردن خوشبختم. یا وقتی شورانگیز علیزاده رو گوش میکنم، گرچه یه عالمه اندوه داره تو زخمههای تارش.
...
این تِرک دوم آلبومه. فعلن که نرفتم سراغ سه و چهار و بقیهش. فکر میکنم چند روزی مریضش بشم. چند روزی باهاش خوشبخت باشم.
من بیشتر وقت زندگانیام را توی آرایشگاه گذراندهام.
دیدی که چه شکلیست همچین جایی بودن؟ با آدمها موضوع مشترک پیدا کردن برای حرف و پس زدن خود واقعیت، یا اصلن سکوت و خودت بودن؟ دیدی چه سخت است آرایشگر کمحرف و بیادا و آشنا پیدا کردن؟
گاهی فکر میکنم به من و فک و فامیل و همکارها و بیشتر آدمهای دنیا. بعد میبینم انگار بیشتر عمرم را توی آرایشگاه گذراندهام. با همهی آن معذب بودنها و حوصله سر رفتنها و کلافهگیها و دلدل کردنها که زودتر تمام شود، که بروی بیرون و هوای آزاد.
هوای آزاد.
این "واو به جای ذال"مان را میدهم دست ماماناش، و بعد که خداحافظی میکنیم، به بابا میگویم دستهام بوی تناش را گرفته. الان هم که دستها را بو میکنم، بعد از نزدیک یک ساعت، هنوز بوی خوش او را میدهند یک کم.
...
چشمهایش را خیلی، خیلی دوست دارم. نه فقط چون که هنوز رنگشان خاکستری قشنگیست، که بیشتر برای آن شگفتزدهگی عجیبی که توی نگاهش هست.
...
و فقط شگفتزدهگی؟ نه خب... بچهمان یک جور خوبی آرام نگاه میکند همه چیز را. و نگاهش حزن غریبی دارد که مامان را غمگین میکند و وادارش میکند که هر بار که بغلاش میگیرد، بهش بگوید آهوی من.
...
و من زیباییهای آرام و بی های و هوی و حزین را دوست دارم.
و حتی اگر همان طور که همه میگویند چشمهاش چند وقت دیگر این همه خاکستری نباشند، این همه آرام و این همه حزین، یادم میماند همهی این لحظههای کوچکی را که بغلش گرفتهام و به آن "دو تا مستِ چشماش" نگاه کردهام و ندانستهام که با آن نگاه شگفتزده و شاکی و آرام و جان ِ گوشهی دلم، چه کنم.
...
فکر میکنم هر بچهای توی دنیا باید یک نفر را داشته باشد، که حواسش باشد بهش. نه از آن جور مراقبتها و حواس جمعیهای پدر و مادری ها، نه... جوری که بچههه بزرگ که شد، وقتی دلش گرفت، وقتی رنگ چشمهاش باز هم حزین شد، بداند که میشود برود پیش همان یک نفر، و او برایش از چشمهاش بگوید، یا از دستهاش، یا چه میدانم لبخندِ محشر و کمیابش، و او ته دلش ذوق کند، و خیال کند آمدنش الکی پلکی نبوده هیچ، و یک چیز یگانه دارد که توی این عالم دنیا، فقط و فقط مال خود اوست. آنقدر که این همه خوب، یاد یکی بماند.

شده که دردم را به آن کسی که باید نگویم، یا دست کم به وقتش نگویم. به خاطر آن دوری، و آن حس غربت، از آنکه باید نزدیکترین باشد.
و شده نزدیکترینام هم چیزی را به وقتش، به من نگوید.
و هر دو، انگار که تاب کلمات، طاقت آنچه دیدهایم و از آن رنج بردهایم، تاب رنجهای کوچک و بزرگمان را نیاورده باشیم، میگوییم بههم یک وقتی. و البته که دیر.
دارم فکر میکنم، گناه از اوییست که شایستهی شنیدن نبوده، یا آنکه نگفته، و دیگری را شایستهی شنیدن ندانسته؟
دارم فکر میکنم، که کدام یکی کم بودهاند برای هم؟
فکر میکنم، اندوه آنکه نمیگوید بزرگتر است، یا آنکه نمیداند آن وقتی که باید بداند؟ آنکه دیر میفهمد؟
دارم فکر میکنم به آن که رنج برده، وقتی که در نگفتناش تنها مانده. و به آنکه رنج برده، وقتی نشنیده، نبوده، دیر رسیده.
حواسم رفته به آن لحظهی تلخی که شریکاش نمیشویم با کسی، و لحظههه، نامرد، هی کش میآید، هی بزرگ میشود، سنگین میشود، مثل ابر پر باران.
که خب، از باریدناش هم، گریزی نیست.
* عکس از اینجاست.
خفته بیدار بودم. مامان آمد بالاسرم، گفت دارد میرود، و غذایم را گذاشته توی یخچال، که کاری ندارم؟ که خداحافظ.
فکر کردم من که بیدارم، چرا بلند نمیشوم و لبخندی، بوسهای؟ فکر کردم که چرا خودم را زدهام به خواب؟ و فکر کردم به این احتمال ناخوشایند همیشهگی لعنتی، که هر دیداری میتواند آخرین باشد و هر خداحافظی هم. پریدم از جایم که تا مامان از در نرفته بیرون، خداحافظی کنم ازش، که دیدم سرجایش خوابیده.
خواب دیده بودم.
...
به دیوار تکیه دادم. و از این که ترس دیر رسیدن، ترس ِ بد بودن، و نبودن، این بار این جوری آمده بود، چهقدر، چهقدر تعجب کردم.
و فکر کردم که این حس مزخرف از کجای زندگیام آمد، که انگار همیشه میدانم قرار است من بمانم؟ و اگر، اگر مجازاتی برای دیر رسیدنها و بد بودنها و نبودنها باشد، همین ماندن لعنتی است؟
...
خودم را پشت مانیتورم از خانم همکار، که دارد با تلفن حرف میزند پنهان کردهام. چه خوب است این گوشهی پنهان، که آدم میتواند برای دل خودش بنویسد، لبخندش بیاید، اشکش بگیرد. گیرم که دستمال به دست توی همان چشمش، تند تند خشک کندش.
...
به دوست جانی میگویم که در شهر شما پاییز زودتر میرسد، ببوسش و بفرستش پیش من که بوسهات را بیاورد. بعد فکر میکنم که بهار ما هم زودتر میآید. باید ببوسمش و بفرستم پیشش.
...
و فکر میکنم که هی... بیا از آن آدمها، از آن عاشقهای قدیمی باشیم اصلن. از آن شکلی که "میخواد عاشق که شد، پا روی دنیا بذاره". بیا به هم بگوییم تو همیشهگیترینی. که نه رفتنی هست و نه رها کردنی و نه حتی مردنی. که همه چیز شبیه همان داستانهای لعنتی است که خواندیم. که اصلن ته درهای هست، یک جای همین دنیا، که من و تو خوش و خرم، تا آخر ِ آخرش، همانجا میمانیم با هم.
بیا بیخیال دانستنها شویم. بیخیال رفتن و نبودن و هجرت و مرگ. بیخیال ترس، ملال حتی. کی گفته، کدام لعنتی یادمان داده که بدانیم و باز و باز این همه دوست بداریم؟
...
خواندم جایی که اگر بچهای از بزرگتری پرسید، که تو کی میمیری، به جای نمیدانم، باید بگوید خیلی دیر، خیلی خیلی دیر.
بیا هی نگوییم به هم، که دم را غنیمت است و فلان. بیا بگوییم این دم، طول میکشد تا دیر، خیلی خیلی دیر.
میرسد بعضی وقتها، که آدم مرضاش میگیرد که برود یک جای دور و گم و گوری، بعد ببیند کدام یکی از آدمهاش میآیند پیدایش کنند.
بعضی وقتها آدم لازم دارد که جایش را دوباره پیدا کند، نه فقط توی قلب آدمهاش، که توی دنیای خودش هم.
بعضی وقتها آدم باید گم شود که بشود که پیدا شود باز.

یک دفعه یاد انتهای کوچهی خانهی قدیمیمان افتادم که هیچوقت دوستش نداشتم. یاد خیلی کوچهها و خیابانهایی که دیگر دوستشان ندارم، از بس که یادم میآورند راه رفتنهایی را که از جنس من نبودند. از بس که باید جایی میرفتم که دوست نداشتم و از بس که جایی به اسم مقصد بود اصلن و من نمیخواستم که باشد.
یاد خیابانهایی که هی دارد تعداشان زیاد میشود، آغشته به یاد دوستی، حسی، حالی.
بعد فکر کردم که امسال حتما فرق دارد. امسال دماغم را فرو میکنم توی شالگردنهای رنگیرنگی، و موسیقی هست و خیابانهای بلند، و مقصدی که نیست، یا اگر هست، دوستی منتظرت هست و هیچهم دیرِ هیچکدامتان نیست.
فکر کردم این که این آقاهه، عمر خیرت ِ مصری را پیدا کردهام درست دم پاییز، که این همه، این آهنگ "فاطمه"اش، و خیلی از کارهای محشر دیگرش، شکل خود پاییز جان است، با این اندوه و شادی توامان، لابد یعنی که امسال خیابانها قرار است برگریزتر و بلندتر و نمناکتر باشند.
با یکی که تنها، یا شانهبهشانهی دوستی، خلخلانه هی راه میرودشان و حواسش به برگها هست.
*عکس از اینجاست.