بعضی نامها، بعضی کلمات، میتوانستند سرنوشت آدمی مثل من را عوض کنند، فارغ از آن چیزی که پشتشان هست.
مثلا «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری»، میتوانست من را دستیدستی نویسنده کند. «بیداد» و «ماهور» میتوانستند دیوانهی موسیقیام کنند. کلمهی منکسره، در «انا عندالقلوب المنکسره»، یا همهی این «من طلبنی وجدنی، من وجدنی احبنی...»، یا «امن یجیب المضطر اذا دعا»، میتوانست مومنام، مسلمانام کند.
میتوانست نام کسی سهراب باشد، و تمام حجت من باشد برای عاشقی.
هه... خدا رحم کرده انگار که به همهی اینها دیر یا بدموقع رسیدم و جز سهراب ِ از نوع سپهری، سهراب دیگری ندیدم.
جمعه بازار رفتن، میتواند تا یکی دو هفته حال من یکی را خوب کند. با دستبندی، پیرهنی، مانتویی، شالی.
گرچه همیشه انگار وقت نیست، و این کمردرد لعنتی هم هست (برادرجان میگوید مشکل قدت است و اینکه نقطهی ثقلات درست افتاده توی کمر!)، و گرچه این بار چهقدر دلم خواست تنها بودم، یا با یکی که حوصلهی خلبازیهایم را داشت، و تکتک آن صفحهها را گوش میکردم، آن یکی را بیشتر از همه، که عاشقانهی خوشگل ِ آشنایی بود و نشد که بایستم و گوش کنم که یادم بیاید چی بود، همهی آن مجلههای قدیمی اطلاعات هفتگی سالهای سی و چهل را ورق میزدم، و باز چشمم دنبال رنگِ جان میگشت توی شالها و اصلا هم هی به خودم نمیگفتم خجالت بکش که همین دو روز پیش، با دوست جان سه تا خریدهای.
بازار چیز خوبی است، گرچه کمی دلتنگم میکند هم- آن عکس خوشحال فریدون فروغی و رامش، روی جلد آن مجلههه مثلا، که چه دریغی داشت- اما خوبیاش از جنس بازارهای دم عید است، از جنس گلفروشیهای دم میدان ونک، و بازارچهی تجریش، جایی که میتوانی همهی دیوانهگیهایت را بیاوری برای فروش و جاش سبزی خوردن تازه و دوغ و دستبند فیروزه و شال سرمهای بگیری.
این صدای سوت کشتیهاست، نه صدای بوق کامیونهایی که از شب٬ به صبح میگذرند.
خانهی ما کنار دریاست، نه بزرگراه، و من لابد در انزلی زندگی میکنم، نه تهران.
پرنده جان، دارد از روی یکی از درختهای جلوی خانه میخواند، تنها و بلند، همچون آهو که جفتش را، و فکر میکنم به صبح ابری مهآلودی که لابد بعد از این سحر میرسد، نه این روشنایی آفتاب و دود و ملال، و من که قرار است بارانیام را بپوشم و روی اسکله قدم بزنم، تا تو از دور، با باران بیایی.
نوشتن ندارد لابد، اما مینویسم، شاید چون کلمهها معجزه دارند با خودشان، و من به معجزههای کوچک زندهام.
این روزها که خانم همکار بلند بلند آهنگ و ترانه میگذارد، که چه خوب است که ترانههای دهه پنجاه وطنی را دوست دارد و من هی خاطره پیدا میکنم از داریوشها و ابیها و گوگوشها و ستارها، این روزها که انگار مستام، و مثل پاندول، از خیلی خوب، به خیلی بد، در حال رفتن و آمدن، این روزها که برگها آرام و اندوهبار میریزند و آفتاب یک جور قشنگ ِ دلخواهیست، که همینجوری رفتم که آرشیو شهریور پارسال اینجا را بخوانم که ببینم چهام بوده آن موقع، بلکه بفهمم حالا چهام هست، که ببینم سال پیش، درست توی همین روزها آن آلبوم ستار ِ بچهگیها را کشف کردهام و چهقدر دلم لرزیده، درست همین روزها که خانم همکار دوباره همان آلبوم را گذاشته بود و ملودیها و ترانهها و کلمههای محشر٬ انگار از نمیدانم کجا دوباره آمده باشند بالا، و یادم بیفتد همهی آن در خانهی کوچک آن محلهی قدیمی راه رفتنهای دخترهی پنج، شش ساله و زمزمه کردنها، همین، همین روزها، فکر میکنم که کار ما، دست کم کار من، این نیست که به قول آقای شاعر بین گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت و این چیزها باشم، همین که این تصادفها، همین لحظهها را پیدا کنم، همین که نفس بکشم توی همین لحظهها و همین همزمانیها و نشانهها، برایم کافیست.

اصلا من وکیل مدافع همهی آنها که دوستت دارند.
دیر نکن، باش برایشان.
از تو تنها شدن سخت است.
*عکس از اینجاست.
خب، بعله، من نشستهام روبهروی مانیتور، و کار بسیار احمقانهای میکنم و حقوق به نسبت معقولی میگیرم، یا قرار است بگیرم و از همکار و هماتاقی تازهام خوشم نمیآید هیچ و از این لحناش و از این مانتوهای هر روز یک رنگش و از آن تاکیدی که روی تکتک حروف میگذارد و از آن تق و تق کفشاش و از آن ابروهایی که وقت گوش کردن به آدم کجکجکی به رستنگاه موهایش میچسبند و از این که نمیدانم چرا در مواجهه (از آن کلمههاست ها!) با این آدمها این همه خودم نیستم.
بعله، من گاهی با دوستانم چت میکنم و لینک به لینک میروم، هر چهقدر هم کار داشته باشم، و بعد خندهام میگیرد از حرفی یا نکتهای و اگر نتوانم لبخند گل و گشاد را جمع و جور کنم باید دلیل بتراشم یا بگویم هیچی وقتی میپرسند که چی شد.
و از بیپنجرهگی اتاقمان غصهام میگیرد که پنجره دارد اما یک ساختمان فضایی بیریخت، با نیممتری فاصله از ما تا خود آسمان خدایش بالا رفته. و دلم خوش است به صبحهای کتکخوردهای که روبهروی در موسسه این پا و آن پا میکنم که صدای خوابآلود و عنق آقای حراستی بگوید بله و در را باز کند، در حالی که چشمام به آن پنجرهی ته بنبست است که دیوارش آجریست و یکی دو تا گلدان گذاشتهاند تنگش. و چه کمیابند آدمهایی که بدانند دیوار آجری و گلدان جلوی پنجره، ته یک بنبست، چه اهمیتی میتواند در این عالم دنیا داشته باشد. هر چهقدر هم که تصویرش را رسانهی محترم دستمالی کرده باشد.
بعله، من آدم معمولی ِ گاهی خنگی هستم که بلد نیست با این برنامههای کامپیوتریتان کار کند و سوراخ یواسبی را روی کیس پیدا نمیکند حتی، و همانجور که سرخ شدن تدریجی چشمها را حس میکند و خستهگی میآید که همهی تناش را بگیرد و مهرهی آخر ِ چسبیده به گردنش تیر میکشد، میداند که ته دلاش چیزی هست که بلدش میکند به همهی همین اتاق و خانم همکار و تق و توقش و این برگهها و سیدیها و گزارشکارها و یواسبیها، بسیار مودبانه بخندد و خیال کند که قرار نیست اینجا، و همینجور بیپنجره بماند، که بالهاش دارند جوانه میزنند و پوستش دارد شکاف برمیدارد، گیرم که کلمهها چند وقتیست باهاش قهر کرده باشند و گیرم که امید در آیندهی بسیار بعیدی به سر ببرد و زخمهای بسیاری منتظر تن و روحش باشند، دلش خوش است که بعد از روزها و روزها که دویدن را یادش رفته بود، دارد میدود باز و همین دویدنهه، یا دستکم حساش خوب است.
و یادش میآید نوشتههای اول اینجا را و همین حس دویدن و بقیه چرت و پرتها را و میتواند بدخیال شود حتی که هی... این حس دو سال پیش هم بود ها و هی! دو سال دیگر همین نباشی که حالا هستی و سرش را تکان میدهد که ابرهای خاکستری بروند کنار و فکر میکند این دو، سه سال انگار که ده سال، بارها افتاده زمین و بلند شده و پیر شده اصلا و چه خوب که باز همین حس آمده، و چه خوب که روزها و شبها و اشکها و دلتنگیها و نداشتنها و ندیدنها و نبودنها و آتش به جانها و لبخندها و پیادهروهای تا آخر زمین که هرگز به منزل یارش نمیرسند انگار، نتوانستهاند از او بگیرند آن جوانهی خرد و ترد و نازکآرا و دلنشین و دلخواه و دلنوازش را، که گوشهی دلش، چه پادشاهی میکند.
آدم با خودش میگوید که این دفعه که گذشت، اما از این به بعد حواسم به خودم هست.
و انگار از این به بعد، همیشه توی همان "بعد" میماند.
...
آدم بارها از سفر برمیگردد، از جایی که آن داشته برایش، جایی که خواسته برود که اتفاقی برای دلاش بیفتد، برای روحاش، و یادش میافتد که آنی نبوده که باید میبوده، لذتی نبرده آن جوری که باید میبرده، خوذش نبوده شاید، سیراب نشده هیچ.
آدم از سفر برمیگردد، از خلوتی که چند روز برای خودش خواسته، از آن یک روز مرخصی، یک روز آزادی، و میبیند که ای وای، هیچ از آن کارها که باید، آن حسها که پشت در ماندهاند، آن فکرها که مثل کلاف هشتاد رنگ پیچیدهاند به هم، خبری نبوده.
به جاش تا دلت بخواهد بطالت بوده، همراهی بوده، با آدمها، نه از روی آسودگی، که از ناچاری گاهی، و از بیقیدی حتی.
...
آدم هی با خودش میگوید از این به بعد، از این به بعد... و نمیداند که چهقدر باید آسوده باشد از آدمها، چهقدر باید گذشته باشد از خیلی راهها و خیلی حرفها و خیلی نگاهها، تا یاد بگیرد که یک جاهایی، خیلی جاهایی، فقط باید برای خودش باشد. آن ِ خودش، شبیه خودش.
امروز آخرین روز چیچر بودن من بود. دست کم تا جایی که برگهههی استعفا کاری از پیش ببرد.
بعد دارم فکر می کنم به این دو سال و خردهای چیچر بودنام. به بچههایی که گاهی روزم را میساختند.
به آیدا که بلد بود با آن نگاه مشتاق و ابروهای کمانی و چهرهی روشناش، یادم بیاورد که میتوانم دوست داشته شوم. که چه آدمهای کمی بلدند این را یادم بیاورند.
به یلدا، که چقدر دلم تنگ شده براش، با آن صدای تودماغی بامزه و موهای لخت خوشگل و آن ویلون زدناش، به سوگل ِ فسقلی، با آن هدیهی محشرش، همان صدف همان دریاهه، به الحان، که این همه غمگین بود، که فهمیدم پدرش فوت کرده، که مادرش گفت این ترم خیلی خیلی مشتاق است برای آمدن به همین کلاس فکسنی، که درس میخواند زیاد، که یکهو انگار دلم باز شد...
به شمیم که دیابت داشت، که کمرو بود، که امروز با آرنجش زد به مامانه که یادش بیاورد از توی کیفش، هدیهی کوچکش را دربیاورد، یک کارت کوچولو، که تیچر شما دِ بست هستید.
به ستایش هفت ساله، که هدیهاش یک ورقهی نقاشی بود، که رویش یک بادمجان گندهی بنفش کشیده بود، که آن همه خندیدم ازش.
به همین عسل شلوغ مغرور ِ محشر، که روز آخری که یکهو یادم افتاد که هی! جلسهی آخر ِ آخر است ها! حواست هست؟ و گفتم بعد از امتحان اگر حرفی دربارهی کلاس یا من دارند بنویسند، که فقط او برداشت نوشت، و با یک قیافهی جدیای سرگرم نوشتن شد، و کاغذه را تایی زد، که گفتم ها... فحش خوردهای آذین جان! امروز هم که دعواش کردهای... که نوشته بود شاید من شاگرد شیطانی بودم برای شما، اما من شما را خیلی دوست دارم. که دلم خواست صداش کنم و بغلاش کنم. که، لعنتی، باز هم خوددار بودم...
...
میدانی این چیچر بودن چی داشت برایم؟ همین بچهها را، مهربان بودن، ادای مهربانی در آوردن را حتی، که باید و باید با بچهها آدم باشی، که هر بار از رفتار بدت، از خشمی که از دستت در رفته، پدرت رسما در بیاید، که یادت باشد که بین همین بچههای مرفه، و گاهی لوس، که "همه چیز"شان تامین است، میشود یک عالمه موجود ظریف شکنندهی جان پیدا کرد، که اصلا هنرت باید دوست داشتن اینها باشد. که همین خانمهای همکار گند دماغ، امروز که روز آخرت بود چه دلتنگیات را کردند، که نباید به این راحتی استعفا میدادی، که میروند به رئیس میگویند نباید استعفا را قبول کند. که چه بوسهها و بغلها واقعی بود، یا نبود؟ به درک... حس خوبی داشت.
...
دلتنگش میشوم، دلتنگش میشوم...
...
آخر همهی راههای زندگیام، باید چیچر باشم. میدانم. باید روح تازه کشف کنم، باید از رویا حرف بزنم. باید هواییشان کنم، یاغیشان کنم. باید مامان یکیشان بیاید بگوید بچهاش دیگر کلاس رفتن را دوست دارد، باید که یکی، از یک دریای ناپیدایی، و شاید از همان گلدان لب پنجرهشان، چه اهمیت دارد، برایم صدف بیاورد.
وقتی دیوانهگی دور است، وقتی کلمهها بوی جنگل و دریا نمیدهند، وقتی آن آنِ محبوب، نیست، یا هست و پردهدار نشانم نمیدهد، وقتی دیگر خوب نمینویسم، وقتی دلتنگی نفس میبرد، وقتی آرزو، خیال است، نازک و بیجان و گریزان، وقتی دستها میلرزند، وقتی صدا میلرزد...
بابا داشت رادیو ورزش گوش میکرد. بدم میآید از گزارش رادیویی، وقتهایی که برایم اهمیتی نداشته باشد، بیشتر. اما حالم بد نبود، نه که خوش باشد، اما بد هم نبود. مثل ظهرش نبود، که باز هم توی همین ماشین نشسته بودم، و میدیدم پاییز نزدیک را، توی هالهی رنگپریدهی درختها، و تک و توک برگها که از بالای آن قدهای بلند، میافتادند پایین- و چه من امسال هیچ در رثای پاییزم ننوشتم، حواست هست؟-.
باد نرم و خنک و خوشبو بود، و تک و توک چراغهای روشن، و این بزرگراه که شبهای زیادی، من را دیده بود، که تکیه دادهام به پنجره، و نگاه میکنم و نگاه نمیکنم. میدانستم باران آمده، وقتی من زیر سقف گیر کرده بودم. جایم بد نبود، زره این جور مهمانیها زیاد لازمم نشده بود، خندیده بودم، شوخ شده بودم حتی، اما آن بیرون باران آمده بود.
آرام بودم، نه مثل ظهرش، که از همان آفتابها بود که دوست داشتم، که یک در میان با سایه، روی ماشینها و خیابانها و آدمها خط میاندازند، اما یکهو سینهام تنگ شده بود، اشک هم آمده بود، با انگشت گرفته بودم اشکه را و دور تا دور چشمم کشیده بودم، که آنکه کنارم بود نفهمد، که چیزی رفته توی چشمم، مثلا.
داشت تمام میشد بزرگراه شبهای من، و فکر میکردم که این شهر یادش میماند من را؟ جایی در خاطرهاش میماند یکی که روزها و شبهای بسیار، چسبیده به همین پنجرهها، توی یکی از این اتاقکهای آهنی، در سکوت، مست میشود با باد، اشک میریزد، میخندد، و فکر میکند جهان خلاصه شده در همین موسیقی که بلند بلند توی گوشش میشنود، و خیال میکند این بلندهای سبز، این آدمها و این ماشینها، با موسیقی اوست، با اوست که میرقصند، که این همه، هستند؟

(+)
ملت میروند مهمانی، لباسهای پلوخوری تنشان میکنند، من قبل از هر لباسی، باید زره بپوشم برای این جمع شدنهای قرنی یک بار فک و فامیل.
کاش میشد تن مامان و بابا هم زره میکردم.
آفتاب بود، گرم بود، خسته بودم.
رسیدم به خانوم مهربانی که هدیهی دوست جان را برایم آورده بود، از آن ور دنیا.
خداحافظی که کردم ازش، و تند تند راه رفتم که برسم خانه و بعدش کلاس، و بیصبر باز کردم کتابم را، که تقدیمنامچهاش را بخوانم، بیهوا لبخند آمد، آسمان ابر دار شد، سوار تاکسی که بودم، سرم را که گرفتم بالا، برگها و ابرها بودند، و یک چیزهای خوبی توی فضا بود.
...
ممنونم دوست جان، از آن عصر خوب چهارشنبهی خستهام، و از همهی کیفی که دارم میبرم از خواندنش.
ما نیز همگی در اندرون خود همچون مریم، عیسایی پنهان داریم.
اگر در ما درد پیدا شود، عیسای ما نیز زاییده خواهد شد و گرنه از همان راه پنهانی باز خواهد گشت.
فیه ما فیه
مولوی
ممنونم ازت، که گاهی نیستی. و این گاهی، درست وقتی است که خیال میکنم باید باشی.
ممنونم، که گاهی مرا یادت میرود. و این گاهی، درست وقتی است که من زیاد به یادت هستم.
ممنونم ازت، که درست وقتی هستی که نباید باشی.
ممنونم که افسار میکنی خیالم را، خواستنام را.
ممنونم ازت، که درست وقتی فکر میکنم خب... این شادیهه تا کی قرار است بماند، "کی"اش را برایم معلوم میکنی.
ممنونم ازت، که یادم میآوری تحسینها و دوست داشتنها، خیلیشان باد هواست.
که یادم میآوری در چه ظرف کوچکی دارم میسنجم اندازهام را. که چه کوچکم، که چه میماند در دستم؟ هیچ...
...
من را اگر رها کنی، تا آسمان هفتم، تا نزدیک خورشید، با بالهای مومی میپرم.
تو، شاید ندانسته، بال و پر مومیام را میکنی از شانهام.
درد دارد، خیلی هم. اما خوب است، خوب است.
باید منتظر بالهای حقیقیام بمانم.
به گمانم باید دیگر رکورد پیاده راه رفتنها را ثبت کنم یک جایی. از سینما فرهنگ تا ونک. بعدش هم یک مسیر سربالاییدار و طولانی دیگر. و تازه هم یک بار رفتن کوچهی تمامنشدنی تا ته و برگشتن.
سر شب که رسیدم خانه، فکر کردم احتمالا پاها را از دست دادهام رفته پی کارش.
...
ملت از نمایشگاه گل برمیگشتند، بعد میدانی خوبیش چی بود؟ دست هر کسی گلی بود، یا گلدان. آدمها را میدیدم، همان آدمها که وقت عادیاش بیربط بودند برایم. بعد میدیدم یک آقای خیلی معقول منطقیای، یک گلدان کوچک، با برگهای ریز گرفته دستش، که گل بنفش کوچکش، قشنگتر از هزار تا تاج زمرد بالای همان برگهای ریز میدرخشد. یا آن که شمعدانی داشت (و هنوز یادم هست که باید شمعدانی سرخ کوچک بخرم)، یا کاکتوسهای فسقلی محشر خندهدار.
یا وقتی از کنار یک بنگاه معاملاک ملکی رد میشدم و دیدم یک تابلوی بزرگ از شکیبایی گذاشتهاند کنار دیوار. عکس خوشگل و خوشسلیقهای هم بود.
بعد دیدم که هی، بعضی وقتها هم میشود با همینها که تنه میزنندت و رد میشوند از کنارت، آن ِ مشترک پیدا کنی. البته ماجرا میتوانست شکل خیلی احساساتی و زیبا و دلانگیزی به خود بگیرد و حتی اشک در چشمانم حلقه بزند و به در آغوش کشیدن اولین موجود گل به دستی که بهم نزدیک میشود هم برسد که خب، احساساتم را کنترل کرده، با خودم گفتم اینها و تو، همینهایی هستید که تا سرتان خلوت میشود، بابای صاببچه هم را درمیآورید. یادت باشد.
یادم بود.
میگوید فقط برای توست، که زندهام. که مواظبم هستم.
میگویم بهش، برای من و برای همهی آنها که دوستت دارند.
میگوید نه دیگر، کمرنگش نکن، گل و گشادش نکن.
میگویم خب فرق دارد آخر! جای آدمها فرق دارد با هم، و اندازهی قلب تو، بزرگتر، خیلی بزرگتر از قد و قوارهی من است. نیست؟ و مثال میزنم برایش، که من یا فلانی، بلدی یکی را انتخاب کنی؟ اصلا انصاف هست همچین انتخابی؟
و فکر میکنم آدمها، خیلی وقتها اندازهی قلبشان را با دلتنگیشان میسنجند فقط. با خواستنشان. اما قلب آدم شبیه یک کمد لباس میتواند باشد. طبقه طبقه، کشودار، با جاجورابی حتی. آدم میتواند دوستداشتنیهایش را جا بدهد هر جا که باید. میتواند خیلی، خیلی دوست داشته باشد.
میفهمم که گاهی شلوغپلوغ میشود کمدت، گاهی گیج میشوی، اصلا دلت نمیخواهد لباس تازهای اضافه شود به کمد، گاهی در کمد را باید باز کنی، کشوها را یکی یکی بکشی بیرون، باید دل بکنی از بعضی لباسها، لباسهای چرک، لباسهای کهنه، لباسهایی که کوچک شدهاند برایت دیگر. که بعضی لباسها را، از بس عزیزند برایت، باید به قیمت وصله و رفو هم نگهشان داری. که گاهی باید لباسهایی را که دیگری چشماش گرفته ببخشی، که هر چه هم به زور برای خودت نگهشان داری، دیگر مال تو نیستند، مال نگاه آن آدماند.
میفهمم که گاهی باید یک روز کامل مرخصی بگیری از همه چیز. که بمانی خانه، موها را بالایی ببندی، صدای ضبط را بلند کنی، خیلی بلند، بعد همینجور که خلبازی درمیآوری و همراه آهنگت زمزمه میکنی، و گاهی یکی از لباسها در دست، مینشینی گوشهای، یادی، و شاید هم اشکی؛ کمدت را مرتب کنی.
میفهمم که گاهی باید از همهی آن کمد، یکی دو تا رخت و لباس برداری، بچپانی توی کولهات و گم و گور شوی.
و میفهمم که آدم میتواند یک کمد پر از لباس داشته باشد، اما در کمد را که باز میکند، فقط بوی یک عطر بپیچد توی سرش...
میدانی، من آخرش، میروم توی کلبهای که از دار دنیا، یک صندوق پست دارد، یک دستگاه پخش سیدی و دیویدی. کتابخانه هم نداشت، نداشت. کتابها را مثل همین الانش، میچینم دور و برم. میدانی که من هیچوقت کتاب زیاد نداشتم. اصلا خیلی وقت است که هم کند فیلم میبینم، هم سخت کتاب میخوانم.
آهان راستی! کلبهام یک راحتی قهوهای سابیده شده و رنگ و رو رفته و یک چارپایه هم دارد. گاهی عصرها، کشانکشان میبرمش کنار پنجره، یا اگر خیلی هوس معاشرت به سرم بزند، در کلبه را باز میکنم، میگذارمش توی درگاهی، مینشینم روش و پاهام را میگذارم روی چارپایه. بعدش کتاب میخوانم، چرت میزنم، پشهها را میپرانم، با یکی دو تا همسایهای که رد میشوند چاقسلامتی میکنم، و منتظر آقای پستچی میمانم که دوشنبهها، طرفهای شش، شش و نیم سر و کلهاش پیدا میشود.
صدای موتورش که از دورها آمد، تندی بلند میشوم، میروم از توی کلبهام یک خوردنی قابل خوردن پیدا میکنم و آقای پستچی که آمد تعارفش میکنم. بعد که من اصلا به رویم نیاوردم که منتظرم، و آقای پستچی اصلا نفهمید هم، جواب تشکرش را با تعارفهای همیشهگی میدهم.
آنوقت میروم مینشینم روی راحتیام، و مثلا کتاب میخوانم. آقای پستچی هم مثلا دارد از محوطهی جلوی کلبهام میرود بیرون، که یکدفعه دست میبرد و از توی کیفش، کیف آبی بزرگ پر از لک و پیساش، که یک بری میاندازدش روی دوش، یک بسته درمیآورد و همانطور که برگشته و به من لبخند شیطنتبار میزند، میگذاردش توی صندوق، درش را هم میبندد.
بعد من، که هر دفعه تمرین کردهام که خیر سرم لبخند ملیح خانومانهای بزنم، نیشم تا بناگوشم باز میشود و آقاهه هنوز از محوطه بیرون نرفته، عین اسب میدوم طرف صندوق.
...
بعضی دوشنبهها، صدای موتور آقای پستچی نمیآید.
بعضی دوشنبهها آقای پستچی از جلوی کلبهام رد میشود و برایم دست تکان میدهد. آن وقت من مجبورم مثلا لبخند بزنم و همهی خوراکیهای قابل خوردن را که تند تند آوردهام بیرون، به زور قورت بدهم.
این لکههای روی بعضی صفحههای بعضی کتابها که پرسیدی، از اینجاست.
من اولین ِ تو نیستم.
و آخرین لابد. تنهاترین ِ تو هم نیستم. میدانم.
...
هی... این دانستنها گاهی خیلی سنگیناند.
گاهی آدم دلش میخواهد نداند اصلن.
میخواهد بیست و پنج ساله باشد، با یک عالمه امید الکی پلکی، با یک عالمه سرخوشی و شیفتهگی.
میخواهد ندانسته، دل داده بر باد، بر هر چه باداباد، دوست بدارد فقط.
میخواهد وا بدهد، سر بگذارد روی سینهای، و دنیا آخر شود.
...
و نترسد که دوست داشتناش طوفان باشد و ویران کند هر چه آشیانهی وارفته را.
و نداند، و نترسد که همین باد تند سرخوش، چه میخورد به سنگ، چه آرام میگیرد یک وقتی.
چه ساکن میشود همه چیز، و چه اندوهی، چه ملالی.
و گمان کند ابدیتی هست، همیشهای.
...
هی... این دانستنها را من گاهی، هیچ نمیخواهم...

ابرها و نورها.
و یک عالمه پاییز ِ در راه، یک عالمه تردید و شادی و اندوه و امید و بیحوصلهگی.
و زندگی که یکهو از کوچهمان رد میشود: دارم مانتو عوض میکنم که چند ثانیه صدای زلف میآید، بلند، از پخش یکی از همین ماشینها که همیشه کوچهمان را شلوغ میکنند. لی دلی دلی ِ زلف، به جای مزخرفات ماشینهای همیشهگی.
میروم روی پهلو دراز میکشم روی تخت. من و همهی آنچه خلوت است و بعد از همهی دیدارها و آدمها و حرفها و خندهها و دلتنگیها برایم میماند. من و همین پنجرههه و روزی که میمیرد.
من و ابرها و نورها.
گاهي فكر ميكنم چهقدر دستم پر است، براي زنده بودن.
فكر ميكنم كه چه كلمهها، چه لبخندها، چه لمسهاي كوچك دست، چه چيزهاي ريز و ناپيدايي هست براي اينكه "باشي" و اين بودنات، رنگ تو را داشته باشد. که نبودنات، دلتنگ كند آدمها را، دلتنگ آن لحظهها كه ميسازي، لحظههايي كه تو هستي.
فكر ميكنم چه يك جملهي ساده، كه "هي فلاني! اين رنگ چه ميآيد بهت، چه خوشگل شدي!" ميتواند روز آن آدم را رنگي كند. يا يك كامنت تو، كه بعد روزها و روزها از آن مطلب، برگشتي دوباره و برايم نوشتهاي، و چه دلم را لرزاندهاي، چه يادم انداختي چه دوستت دارم، يا لينك عكسي را كه ميداني دوست دارم، برايم فرستادهاي، يا از گل شمعداني محشر سرخ ِ جاني كه ديدهاي، براي من عكس گرفتهاي، يا همان موسيقي كه دلات را لرزانده، فرستادهاي كه دل من هم برود از دست...
وقتهايي هست كه ميترسم. قلبم از شوق پر ميشود و ميترسم نتوانم تاب بياورم، نتوانم راه بودنام، زنده بودنام را پيدا كنم. كه قرار است كدام گوشهي سفرهی این دنيا را بگيرم.
وقتهايي هست كه اندوه ناتواني كمكمك پديدار ميشود، وقتهايي كه يك ضربهي انگشت كسي، حسي، ميتواند پرتم كند ميان پرتگاهي كه شبگريه دارد و روزها و روزها پياده راه رفتنهاي تلخ.
آنوقت، همين كه يادم بماند، كه اگر حواسم باشد، بودنام چه ميتواند رنگ رنگي باشد، آرام ميشوم.
گرم و زنده، روشن ميشود همهي پياده راه رفتنهايم.
این شیرینی لذتناک دوست داشته شدن، فهمیده شدن، دیده شدن است یا همان جاهطلبی ِ توسری خوردهی پیدا نکرده جا، که همیشه این همه حواسم هست بهش، که همیشه روحم عرق کرده، برافروختهست از تقلا با او، که این بار رخت عوض کرده و این همه خوش پوشیده لعنتی؟ هان؟
خوب است اگر بتوانی تلفنات را خاموش کنی گاهی.
خوب است بلد باشی چراغهای رابطه را خاموش کنی بعضی وقتها.
من نمیتوانم. تلفن خاموش برای من یعنی بار سنگین دلنگرانیها و دلتنگیهای احتمالی، روی دوش.
...
فکر میکنم آن قدیمها، آدمها چه کار میکردند پس با این همه بیخبری؟ با آن خداحافظی که میرفت و گم میشد میان سیاهیها و تو هی باید چشم میدوختی به افق، که شاید، شاید پیکری از او در راه پیدا؟
با آن نامههایی که ماهها بعد میرسید، اگر که میرسید؟ با آن ندانستنهای بسیاری که همیشه ندانسته میماند؟
...
آدمها شاید وسیعتر بودند، با توانایی سپردن دوستداشتنیها به دوردست، با شانههای ستبری که تحمل بار زمان براشان آسانتر بود.
شاید هم نه، شاید تمام آن سالها، بردبار، دنبال راهی بودند. برای نزدیک شدن، با خبر شدن، دانستن، داشتن.
...
در رویایم، جایی هست، یک جای آفتابگیر و وسیع، شبیه مزرعهای شاید، که من کنار دوستداشتنیهایم هستم، همهشان، بینیاز به تلفن، چت...
جایی که همه را میتوانم ببینم، دارمشان، حواسم بهشان هست. و کسی نگران من نیست، دلتنگ من نیست.
و میدانم که نمیشود. آدمها راههای زیادی برای رسیدن به "تو"شان ساختند و پیدا کردند٬ اما دوری، حتی از آنکه کنار توست، سرنوشت ابدیمان است انگار.