تبليغاتX
لحظه

بعضی شب‌ها موتور لازم می‌شود آدم.

نه پیاده‌روی لازم، نه ماشین ‌راندن لازم، نه حتی باران لازم.

گاهی، باید سوار موتورت شوی و عینهو خود ِ خود رضا موتوری، از همه‌ی خیابان‌های خلوت، همه‌ی پنجره‌هایی که یکی‌یکی خاموش می‌شوند، همه‌ی الکی‌خوش‌های نصفه شبی، همه‌ی مردها و زن‌های تنهای شب، همه‌‌ی این شهر عجیب که شب‌ها هم دیگر خواب ندارد، از همه‌ی این صبحی که مثل غول خفته انتظارت را می‌کشد، بگذری.

بگذری.

بگذری.

 

+  پنجشنبه 1387/05/31 0:57 AM    | 

همه‌ش باید حواست به حباب‌ها باشد.

حباب حضورت، حباب شادی‌ات، حباب بودنت. بودنش.

...

حباب می‌تواند شبیه رابطه‌ی مرد و زن once باشد. وقتی تا آخر ِ آخر فیلم، دل دل می‌کنی که دختره راه را باز کند برای دوست داشته شدن، که این نگاه احمقانه‌ی عزیز مرد جوابی بگیرد.

حباب می‌تواند بماند، می‌تواند یادت بیاورد که خیلی چیزها، زیبایی‌شان متصل شده به حباب، به آن گنگی و دوری و در دسترس نبوده‌گی. انگشت‌ات را اگر یک تکان کوچک بدهی، راه دل‌تنگی‌ات، خواستن‌ات، لبخندت را اگر باز بگذاری، دیگر شاید حبابی نباشد، زیبایی هم. و آخ از این وسوسه‌ی لعنتی.

...

حباب که نباشد، شاید همه چیز حقیقی شود و لمس کردنی، شاید برای لحظه‌ای داشته باشی‌ش آن چیزی را که میان حباب بوده، اما دیگر خبری از آن هاله‌ی شبیه رنگین کمانش نیست.

بعدش خاک می‌گیرد. هر چه فوت کنیش، ها کنی و دستمال بکشی‌ش، خاک می‌گیرد و هی کدر می‌شود. هی کدر می‌شود. و آخ از این وسوسه‌ی لعنتی.

...

وقتی پسره، آخر فیلم، نشسته توی بارِ فرودگاه، و نگاهش انتظار دارد توش، و یک جور عجیبی از دست دادن، یک جور عجیبی باور نکردن، و بیشتر و بیشتر خواستن؛ وقتی پیانویی که هدیه خریده، می‌رسد در خانه‌ی دختره، وقتی دختره، که تا آخر ِ آخر حواسش به حباب بود، که انگار زن‌ها باید همیشه حواس‌شان به این لعنتیِ ِشکننده باشد فقط، میان آن "خانواده‌ی خوشبخت"، برمی‌گردد و به پنجره نگاه می‌کند، به بیرون حباب...

...

حواسم به حباب هست همیشه. و می‌بینم که همه بلد نیستند، یا نمی‌خواهند سالم نگه‌ش دارند، که برای خیلی‌ها، ترکاندن حباب یعنی شجاعت، یعنی نیست پروا تلخکامان را ز تلخی‌های عشق، یعنی از یاد بردن ِ دردهای آن وقتی که حباب نباشد... و من شجاعت ترکاندن حباب را ندارم. و آخ، از این وسوسه‌ی لعنتی. 

...

و خسته‌ام، از این همه مراقب دیوار نازُکش بودن، از این همه به تمامی نبودن، از این همه دوست داشتن نهانِ آشکارا که بانگش بلند نیست، یا هست و چشمی آن را نمی‌شنود.

 

+  سه شنبه 1387/05/29 6:23 PM    | 

به‌م نگو که عادت داری توی خیابان دست همراهت را یواشکی، آرام بگیری. نگو که عادت داری بعد از خیابان هم تا چند دقیقه، تا هر جا که بهانه‌ای برای رها کردن نباشد، رهاش نکنی.

نگو که وقت رفتن و دست دادن، آن یکی دستت را همیشه آرام می‌گذاری روی دستش، و یک بار آرام می‌زنی روش، و دستش را، روحش را، همه‌اش را چند لحظه در پناه دستت می‌گیری.

نگو که این کلمه‌های محشری که می‌سازی، همیشه‌گی تو ‌اند. نگو که با هر کسی که باشی، این همه ظریف و ترد و سرزنده، و نه لوده حرف می‌زنی.

نگو که وقتی با همه‌ای، درخت را می‌بینی و خانه‌‌ی قدیمی را و پرنده را و ماه را و بچه‌ها را. 

نگو با همه، همین دیوانه‌ای هستی که با من هستی.

دلم می‌خواهد خودخواه باشم.

می‌خواهم خیال کنم که این همیشه‌ی تو نیست، و فقط "گاهی" ِ تو، برای من است.

 

 

*عکس از اینجاست.
+  دوشنبه 1387/05/28 9:22 AM    | 

می‌دانی خوبی این فیلمه چی بود؟ با همه‌ی تلخی آزارنده‌اش؟

این که ما هم مثل همان شش نوجوان درب و داغان فیلم، فقط حواس‌مان به خودمان است. خودمان را می‌بینیم، و آنچه آزارمان می‌دهد، آنچه آرزویش را داریم، آنچه اسمش را گذاشتیم همه‌ی دنیایمان، همان نفسی شده که از گرمگاه سینه بیرون می‌آید و می‌شود ابر تاریک، دیواری جلوی چشم‌مان.

نمی‌بینیم، یا دیر می‌بینیم، آن هم ناپیدا، نصفه و نیمه. وقتی آن دختره که هیچ کس حواسش نبود به‌ش، آن جور ترسناک هق‌هق می‌کند و رگش را می‌زند، وقتی خون از زیر در اتاق راه می‌گیرد که بیاید بیرون... آن وقت است تازه که فاجعه را، حس می‌کنیم که آن شکلی آرام آرام کنارمان راه می‌رود. صداش این همه مهربان است، نگاهش این همه غمگین است.

بعدش می‌گوییم لعنتی! حتی یک بار کمک نخواست، یک‌بار هم شکایت نکرد.

می‌دانی قشنگی‌ش کجا بود اصلن؟ این که تا آخر فیلم، ما دانای کل نیستیم. ما هم فقط توی راهروهای مدرسه‌هه، که لعنتی انگار هر کجای دنیا باشد، همان زندان است، راه می‌رویم و تکه تکه، زندگی آن شش نفر را می‌بینیم و گاهی دختره را می‌بینیم که ساده‌دلانه دلش می‌خواهد با آن یکی که بیمار جنسی است سر حرف را باز کند، با آن یکی که دماغش مشت خورده، دستمال تعارف ‌کند...

تا آخرش ما هم نمی‌فهمیم چه‌اش بود طفلک و آن تنهایی لعنتی‌اش، چرا این همه بزرگ بود.

نمی‌فهمیم که چرا این همه، باهمانِ تنهایانیم.

+  یکشنبه 1387/05/27 2:54 PM    | 

بعضی نامه‌ها هستند که کاغذی‌اند. از این نامه‌‌ها که دوستت برایت می‌فرستد. از چند محله آن ورتر خانه‌ات. از همان‌ها که برادرت می‌خندد به‌تان که، بدین من ببرم و بیارم نامه‌هاتونو، که پول پست ندین دست کم.
از این نامه‌ها که یکی از حال و روزش برایت می‌نویسد، و تو در جواب از حال و روز خودت می‌نویسی. و دنیاتان قدر خود دنیا از هم سواست‌ها، اما برای تسکین می‌نویسید لابد. که انسان می‌نویسد تا فراموش کند.
از این نامه‌ها که تو می نویسی، و تو می‌نویسی، و تو می‌نویسی، و او نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، و تو دیگر نمی‌نویسی.
از این نامه‌ها که برای هم‌خانه‌ات می‌نویسی. پدرت، مادرت، برادرت، عشق‌ات. صبح می‌بینی‌ش و ظهر می‌بینی‌ش و همه وقت می‌بینی‌ش، و باز برایش می‌نویسی، می‌گذاری جایی جلوی چشمش که ببیند. و هم را که می‌بینید، به روی هم نمی‌آورید.
از این نامه‌ها که لابه‌لای آلبوم‌ها کشف‌شان می‌کنی. دختر دایی‌جان برای مامان نوشته، لابد همان سال‌ها که تازه ترک وطن کرده بود، همان سال‌ها که هنوز یادش مانده بود که مامان برایش مثل خواهر بزرگ‌تر بوده، همان سال‌ها که هنوز دلش برای خط فارسی تنگ می‌شده.
...
بعضی نامه‌ها هستند که کاغذی نیستند. پیدا و ناپیدایند توی صندوقی که وجود ندارد هم حتی. دری ندارد که بازش کنی، که ناامیدانه دست بسایی توش، کورمال کورمال، بلکه دستت به کاغذی بخورد و ذوق کنی که لابد نامه، و بعدش آگهی از آب دربیاید، یا چه می‌دانم، قبض مالیات. 
انگار روی باد نوشته‌باشی‌شان. دقیق هستند ها، با تاریخ، با ساعت حتی، اما نیستند. می‌دانی که می‌شود به یک آن، به یک لمس دکمه دیلیت آی‌دی، یا فراموشی رمز ورود، همه را بدهی به باد.
بعضی نامه‌ها هستند، که چون کاغذی نیستند، برای خواندشان مجبور نیستی گیرنده‌ی نامه را پیدا کنی، که هی فلانی، نامه‌های من را داری هنوز؟ می‌شود بدهی‌شان بخوانم باز؟ که خودم را پیدا کنم، که خودم را بشناسم، یا نشناسم باز؟
کافی‌ست که بروی سراغ سنت‌آیتمزت. می‌توانی حتی بفهمی که چی گفت که این‌ها را گفتی، یا این‌ها را که گفتم، چی گفت. می‌توانی آغازها را پیدا کنی، پایان‌ها را هم. می‌توانی همه‌ی لحظه‌های مشترک را، دانه دانه سرچ کنی، موتور جستجو می‌تواند اسم شب‌تان را های‌لایت کند حتی. و بگوید اسمی را که اسم شب‌تان بود، چند بار، در چند نامه تکرار کردید.
...
بعضی نامه‌ها، کاغذی باشند یا نباشند، فرقی ندارد. ماندنی‌اند.
بعضی‌شان را یک ضرب می‌خوانی، مثل بهمن از کوه می آیند پایین، سهمگین، ترسناک، تلخ، اندوه‌بار.
باید بگذاری که از بار اندوهت کم شود کمی، تا بتوانی باز بخوانی‌شان، بلکه اصلا بتوانی تصمیم بگیری که در جواب چیزی بنویسی یا نه، نه این‌که حالا باید چه بنویسی.
بعضی نامه‌ها را هم باز، یک ضرب می‌خوانی، هول‌هولکی، با شوق. و هیچ نمی‌فهمی ازشان انگار. باید بگذاری‌شان کنار، باید ستاره‌ی کنارشان را روشن کنی، و بروی جایی بنشینی، موسیقی ِ جانی گوش کنی، سکوت کنی، فکر کنی، یا بروی پیش مامان و بابا، یا با همکارهایت چرت و پرت بگویی، الکی بخندی، تلویزیون نگاه کنی، بعد برگردی. باز بخوانی. باز بخوانی. ذره ذره، دوباره و چندباره مزه‌اش کنی، و بعد، قلم به دست بگیری، انگشت‌هایت را چند لحظه بالای کیبورد نگه داری، و بنویسی، هی پاک کنی و هی بنویسی.
بعضی نامه‌ها هست اما، که چه خودت نوشته‌باشی، چه دیگری، طاقت نداری که بروی سراغ‌شان. حتی طاقت این‌که پیدا کنی و دیلیت‌شان کنی. یا از میان دفتر و دستکت بکشی‌شان بیرون، بریزی‌شان دور، بسوزانی‌شان.
بعضی‌ نامه‌ها را کاش، ننوشته بودی هیچ‌وقت، ننوشته بود هیچ وقت.
کاش صبور بودی، بیش از این، کاش وقتی کلمه‌ها، مثل آوار، مثل سیل مصیبت‌بار، ریخته بودند روی سرت، وقتی فقط تو بودی و کلماتت، و هیچ کس نبود، وقتی می‌دانستی که نامه‌ی رفته و رسیده، مثل همه‌ی رفته‌ها و رسیده‌ها، برنمی‌گردد هیچ‌وقت، وقتی می‌دانستی که بارها هم اگر دیلیت کنی و بسوزانی و برباد دهی، باز هم تویی و آن کلمه‌ها و آن نامه‌ها، آن لحظه‌ها که پرده کنار رفته، نقاب برداشته شده، خودت بودی، خودش بوده... کاش نمی‌نوشتی.

+  شنبه 1387/05/26 9:20 AM    | 

از خانه بیرون می‌زنم، در زیر باران

تا بفکنم در کوچه‌ای، بی‌صبری‌ام را

بردارم از دوش، این گلیم ابری‌ام را

تا چشم، چشمایی کند، ابر است و باران

بارانی از آن بی‌شکیبان، سوگواران

از کوچه برمی‌گردم و این ابر بی‌صبر

با گام من، همراه من، ره می‌سپارد

در خویش می‌گریم، شگفتا این چه جادوست

ابری که خاموشانه بر، ابری ببارد

 

سهراب پورناظری، درست روی کلمه‌ی سوگواران، صدایش گرفت یک‌هو. بعدش، هیچ کس درست یادش نیست چی شد. فقط همه دیدند، یا شنیدند، که نغمه تجدد دیگر صدایش را مهار نکرده این همه، دیدند که همه‌ی گروه نگاهش می‌کنند و دست از سازها کشیده‌اند.

 دیدند که فقط اوست که دارد می‌خواند، با آن صدای رسا و زنده و پر جانش: بارانی از آن بی‌شکیبان، سوگواران...

بعد، اول سهراب همراه او زمزمه کرد، درست مثل تجدد که تا همین چند دقیقه پیش کنار سهراب زمزمه می‌کرد. و بعد همه‌ی سازها هم صداشان درآمد. آن آقای فرانسوی با آن سازهای کوبه‌ای عجیبش هم، هی بیشتر لبخند می‌زد. همه دیدند که سماع‌گران، که نگذاشته‌ بودند برقصند، یکی یکی آمدند روی صحنه، سرشان را خم کردند روی شانه‌شان، و هی چرخیدند.

کسی ندید که یکی، شاید هم خیلی‌ها، اشکشان روی گونه چکید.

 

 

*سلام خانم سه‌روز پیش.

* شعر از شفیعی کدکنی‌ست.

 

+  جمعه 1387/05/25 12:49 PM    | 

I don't believe in an interventionist God
But I know, darling, that you do
But if I did I would kneel down and ask Him
Not to intervene when it came to you
Not to touch a hair on your head
To leave you as you are
And if He felt He had to direct you
Then direct you into my arms

Into my arms, O Lord
Into my arms, O Lord
Into my arms, O Lord
Into my arms

(Download MP4)

(In Youtube)

 

*تو آن دستی که آرام روی گونه‌اش می‌نشیند...

 

+  پنجشنبه 1387/05/24 1:50 PM    | 

آن موقع‌ها که آقای آزموسیس همین نزدیکی‌ها* بود و چه خوب بود که بود، یک بار برایم نوشت که می‌خواسته از پیاده‌خویی‌ام بگوید که نمی‌دانم توی آن پست از دویدن نوشته بودم یا که چی، که چیزی نگفت بلکه دفعه‌ی بعد از پریدنم بگویم.

من از پریدنم نگفتم هیچ‌وقت، چون نپریدم هم هیچ‌وقت. آقای او.جی هم نه از پیاده‌خویی‌ام نوشت نه از خیلی چیزهای خوب دیگری که می‌نوشت.

حالا، می‌خواستم بنویسم از "اینویزبل"خویی‌ام، که تازگی کشف کرده‌باشم‌اش انگار، که نه فقط توی این دنیای مجازی، که وقت‌های بودن در جمع و راه رفتن توی کوچه و خیابان، وقت‌های در جمع تنک فک و فامیل، و حتی گاهی با عزیزترین‌ها بودن هم، اینویزیبل‌ام.

تعجب می‌کنم از آنها که ویزیبل‌اند این همه، یک بند، و حتی گاهی یک چراغ قرمز هم می‌زنند تنگ کله‌شان، که های آدم‌ها، من هستم اما نیایید سراغم، من هستم اما شما نباشید.

من این را بلد نبوده‌ام هیچ وقت. همیشه من بوده‌ام که "نبوده‌ام". من عقب‌نشینی کرده‌ام. من سکوت کرده‌ام. من آرام، از همین گوشه و کنارها گذشته‌ام.

آن بارهای کمی هم که چراغم را روشن می‌کنم، دلم رنگ تند ِ داد و فریاد کنی نمی‌خواهد. نه چون که همیشه آرام و قرار یافته‌ام که اگر بشناسی‌م، همه‌ی پریشانی‌ها را جمع می‌بینی در من، که انگار می‌ترسم آن‌که به هم می‌ریزد چیزی را، من باشم.

خب، می‌توانم ربطش بدهم این‌را به خیلی چیزها. به آن دوست داشتن‌ها و شیفته‌گی‌های همیشه در حاشیه‌ام، به آن از دور گذشتن‌ها و راه رفتن محبوب را تماشا کردن‌ها، آن هیچ‌وقت به آن که تحسین می‌کنم، نزدیک نشدن‌ها، به این آفریننده نبودن لعنتی، که آنها که اهل ساختن و نو ساختن‌اند، بلدند، شهامتش را دارند که خراب کنند و من ندارم.

می‌توانم به همان آی دریغ و حسرت همیشه‌گی بچسبانمش هم... که خب، نمی‌چسبانم.

همین خودش به اندازه‌ی کافی، تاب آوردنش سهمگین هست.

 

 

* همین نزدیکی‌ها. نزدیکی‌ها... چه ترکیب غریبی است. وقتی دیگر فاصله را هیچ جور نمی‌شود معنی کرد.

 

+  چهارشنبه 1387/05/23 9:15 AM    | 

گفتم که چه آدم‌هام وقت خداحافظی هی راهشان را دور می‌کنند، چه هی همراهم می‌آیند.

چه موقع چت هی می‌گوییم فعلن، یا خدافظ، یا نقطه می‌گذاریم، اما نمی‌رویم و هی دست دست می‌کنیم. چه تلفن‌هامان مثل این آدم‌های بیکار، کش می‌آید هی.

چه دوست جانم وقت ِ رساندم راه را دور می‌کند. چه هی دعا دعا می‌کنم ترافیک زیاد باشد، برگشتنی.

که چه طول کشیدن خداحافظی‌ها، این راه‌ها که دور می‌شوند، این که هیچ دیرشان نمی‌شود، نشانم می‌دهد آدم‌هام کدامند.

 

+  دوشنبه 1387/05/21 9:13 PM    | 

بعدش، با خودم می‌گویم همین چند قدم را پیاده می‌روم، از این ترافیکه رد شوم فقط.

و تا برسم خانه پیاده می‌روم.

موسیقی گوش نمی‌کنم. ابر ِجان را نگاه می‌کنم، و تابلوی مغازه‌های آن طرف خیابان را، که همیشه آنقدر با عجله از کنارشان رد شده‌ام که نمی‌دانم اسم‌شان چیست. بعدش هی لبخند می‌آید، و من فکر می‌کنم، یا نه، فکر نمی‌کنم که آدم‌هایی که از روبه‌رو می‌آیند لابد شک می‌کنند به سلامت عقلم.

به جاش فکر می‌کنم که امروز از همان روزهاست که همه‌ی همه‌ی زندگی‌ام را دارد با خودش. از روزمره‌گی‌ها و تحمل‌ها و میان همین تحمل‌ها دنبال لحظه بودن‌ها، از ترس‌ها و خجالت‌های حرص‌در‌آر ِ حالا دیگر فکر می‌کنم ابدی، از دیدارها و دوستی‌ها و نزدیکی‌ها و دوری‌ها و تنهایی‌ها و دل‌تنگی‌ها و زود رسیدن‌ها و نشستن روی نیمکت پارک‌ها و آدم‌ها را نگاه کردن‌ها، از دوباره دنبال باد بودن‌ها و دنبال نگاه بچه‌ها گشتن‌ها، از پیاده رفتن‌ها و حرف زدن‌ها و هی از خودت تعجب کردن‌ها که هی یارو... ببین از کجاهای عمیق روحت داری حرف می‌زنی...

بعدش فکر می‌کنم بستنی بخرم برای مامان و بابا‌. سه تا قیفی وانیلی می‌خرم، و توی مغازه حواسم به پسر کوچولوهه هست که هی یک بسته ذرت برمی‌دارد و چه‌می‌دانم خواهر یا خاله‌اش، یک دختره‌ی شانزده هفده‌ساله‌ای، با غیظ از دستش می‌گیرد و می‌گذارد سرجاش، و من که هی دل‌دل می‌کنم که بخرم براش؟ که اگر این دختره‌ی عنق نبود می‌خریدم برای این فسقلی مو تن‌تنی.

می‌رسم خانه، با هم لیس می‌زنیم بستنی‌ها را و همان موقع مامان می‌گوید خواب دیده من به یک آقای قدبلند چشم و ابرو مشکی شوئر کرده‌ام، بعدش یک دستی می‌زند مثلا و می‌پرسد: خبریه؟ و من می‌خندم و می‌گویم کابوس دیدی مامان جانم...

و با خودم می‌گویم، بیا... این هم سهم ات از نگرانی‌ها و دوست‌داشتن‌ها٬ دوری‌ها و جدایی‌ها.

 

+  یکشنبه 1387/05/20 9:56 PM    | 

سرگیجه‌ی لعنتی همیشه هم بد نیست. گاهی اگر وقتی که خانه‌ام، آمده باشد، دراز می‌کشم، چشم‌ها را می‌بندم و بعد، تاب می‌خورم. انگار که توی قایقم. انگار که دریایش نه آن‌قدر آرام است که قایق بایستد، نه آن‌قدر طوفانی که بترساندم.

انگار دریا زیر لب چیزی زمزمه کند و آرام‌آرام تکانم بدهد.

آدم وقتی بزرگ می‌شود، گاهی دلش می‌خواهد غولی داشته باشد که بتواند بغلش بگیرد و آرام آرام تابش بدهد.

سرگیجه‌هه گاهی غول مهربان من است.

 

+  شنبه 1387/05/19 7:26 PM    | 

دیدی وقتی یه دفه یکی از آدمای قدیمی‌ت می‌خواد پررنگ‌تر بشه، تازه بشه، چه‌طوری بی‌اختیار می‌ری از توی آرشیو خاک‌گرفته‌ت، اولین برخوردها، تک و توک خاطره‌های مشترک رو پیدا می‌کنی، فوت می‌کنی خاکشون رو، یکی دو تا سرفه می‌کنی، تو دست می‌چرخونی‌شون و از یه طرف دیگه نگاشون می‌کنی؟

دیدی یهو چه‌جوری یه آهاااان می‌گی تو دلت، یهو چه لبخند میاد، از اون لبخند‌ها که تو جیب‌ بغل شلوارشون خیال خوش و امید دارن، و تو جیب عقب به زور یه عالمه تردید و نگرانی چپوندن؟

دیدی این اتفاق‌ها، این نزدیک‌شدن‌ها چه حس دوگانه، بلکم چندگانه‌ی عجیب و غریبی دارن؟

دیدی انگار نه فقط اون آدم، که خودت رو هم دوباره از نو نگاه می‌کنی؟ به عکس‌العمل‌های ساده‌ی اون موقع خودت فکر می‌کنی و بی‌این‌که واقعن دلت بخواد، چه ته دلت شاد می‌شی از این‌که، اون چیزی که واقعن بودی اون آدم رو جذب کرده، نه اون چیزی که می‌خواستی باشی؟

...

دیدی با این که تجربه‌ی خوبی نداری از این "یهویی"‌ها، بازم دل می‌بندی به اتفاق تازه، روز تازه؟

...

دیدی با این که کتابای زیادی خوندی، فیلمای زیادی دیدی، که آدم‌هاش بارها و بارها دوست پیدا می‌کنن، بارها و بارها تنها می‌شن، می‌خندن، غصه می‌خورن، می‌رن رو پل که خودکشی کنن، فرداش بازو تو بازوی کسی رو همون پل قدم می‌زنن، دیدی با وجود دونستن همه‌ی اینا، اصن باور نمی‌کنی که راه درازی در پیشه؟

دیدی چه‌قدر و چه‌قدر از خودت، از اندازه‌ی باری که بلدی به دوش بکشی، از اندازه‌ی قلبت، امیدت، هیچی نمی‌دونی؟

 

+  جمعه 1387/05/18 2:34 AM    | 

نامم را، تنها وقت صدا کردن تو بود که دوست گرفتم.

...

اسم مرا صدا کن دوست من، صدای تو خوب است.

 

*عکس از اینجاست.

+  چهارشنبه 1387/05/16 10:52 PM    | 

از زلف بود، که تا این دخترهای هم‌اتاقی رفتند که بروند سینما، یک‌هو هوسش آمد و توانستم که تنهایی گوشش کنم٬ که چیزهای زیادی از خل‌خلانه‌ها را با ترس و لرز شریکشان شده‌ام، اما ریسک روی نامجو نتوانم، از نامه‌ها بود، از دوستی‌ها و ترسان و لرزان نزدیک شدن‌ها، از این سر ِ بلند عشق، بر سر دار، از کلافه‌گی‌ها، از این حراست دم در و آن دوربین مداربسته که هربار نمی‌دانم چرا این همه به دلهره می‌اندازدم، از این بیمه و مرخصی و کارگزینی و برگه‌ی سوء پیشینه و آن جمع "کارمندها" با آن صبحانه‌‌ها و لخ‌لخ دمپایی‌ها و نگاه‌هایی که نمی‌دانی دوستانه است یا یک عالمه غرض دارد توش، که هیچ ِ هیچ تحمل‌شان را ندارم، که این همه، یاد پرنده‌ی توی قفس می‌اندازدم، از آن افتادن با سر، بلکه هم با ته، از ارتفاعات بلند اما پرشیب شادی‌های کوچک، روی دامنه‌ی انگار همیشه‌گی اندوه، از این که از صبح، دلم می‌خواست جایی که بازی آفتاب و سایه داشته باشد، و برگ داشته باشد و باد، تنها باشم و خیره شوم به هیچ‌جا و به همه‌ی این حس‌های غریب، فکر کنم و فکر کنم، و صدای آدم‌ها نباشد، یا اگر باشد، دور باشد، زمزمه باشد، خنده‌ باشد، از این که انگار یک‌ دفعه همه‌ی ذهنم و همه‌ی قلبم سپید ِ سپید می‌شود، انگار که یادم می‌رود قرار است چه کنم، قرار است کدام بار را بکشم روی دوش و کدام یکی را بگذارم زمین، که قرار است بمانم، یا بروم، که عاشق هستم، یا خیال می‌کنم که هستم، که هست، یا خیال می‌کنم که هست، که چرا این همه رابطه‌هایم درد دارند، که ای بابا، کجاست شهامتی که رها کنی بروی یک جایی گورت را گم کنی، به جاده‌ای، به سفری؟

نمی‌دانم.

آدم گاهی طاقت این همه جزئیات را ندارد لابد. دلم یک کلیت بزرگ و سرشار و آرام و فارغ و رها می‌خواهد.

+  سه شنبه 1387/05/15 7:12 PM    | 

ظهر بود. ظهر داغ کویر. از آن داغی‌ها که مسلمانان سایه را از رفتن توی حیاط خانه‌ی خداشان، نزدیک شدن به خانه‌ی خداشان حتی، دوست‌تر دارند.

من بیست ساله بودم.

بیست عدد قشنگی‌ست. نه فقط توی آن ورقه‌های امتحانی لعنتی، با آن سربرگ‌های آبی پررنگ. هرجای دیگری هم. "کامران و هومن" هم حتی گفته‌اند که بیست عدد خوبی است.

بیست قشنگ است. آدم وقتی بیست ساله می‌شود، می‌تواند یک عالمه عاشق باشد. می‌تواند از این عاشق الکی‌ها باشد حتی. می‌تواند یک عالمه از بیست‌سالگی‌اش بنویسد. می‌تواند یک عالمه فریاد بزند که آی... من می‌ترسم بیست و یک‌ساله شوم.

من بیست سالم بود. و هیچ کدام از این‌ها نبودم. الان که فکرش را می‌کنم، می‌بینم که چقدر جای کسی که یادم بیاورد بیست ساله‌ام، خالی‌ بود.

حواسم نبود. حواسم نبود که وقتی بیست و یک‌ساله شدم، جهانم چه‌طور می‌تواند واژگون شود.

منتظر موج‌هایی این همه بلند نبودم. از بس که دریایم آرام نبود. خیال می‌کردم از این ناآرام‌تر یعنی؟

هیچ حواسم به این چیزها نبود که. من فقط سر ظهر داغ کویر، با خجالت شاید، نزدیک شده بودم به آن مکعب بزرگ سیاه، دست دراز کرده بودم که پرده‌اش را لمس کنم. می‌دانستم خدا آنجا نیست، اما آنجا جای عجیبی بود. جای عجیبی بود و من می‌خواستم، تنها، فارغ از شور و جذبه‌ی آن همه آدم، میان آن همه داغی، آن همه التهاب، که نمی‌دانم بیشتر در درونم بود یا آن بیرون، دست دراز کنم و لمسش کنم.

یادم نیست. پنج سال گذشته همه‌ش، اما نمی‌دانم چرا یادم نیست که شاید آن انگشتر تیره‌رنگ را، همان که یک گل سبز و آبی رویش بود، و بعدها بیشتر رنگش رفت، و همین چند وقت پیش افتاد زیر صندوق اتاقم و مدت‌ها سراغش نرفتم که برش دارم، که هر که دیده دوستش داشته، با همه‌ی بی‌رنگ و رویی‌اش حتی، خریده بودم برای خودم و دلم می‌خواست این تنها هدیه‌ای که به خودم داده بودم، تنها یادگارم از این سفر، که عکسی هم ازش نگرفته بودم به خواست خودم، من را یک‌جور یاد آن ظهر داغ بیندازد. آن لمس. دلم می‌خواست انگشتم، وقت لمس آن پرده‌ی سیاه عجیب تنها نباشد.

حالا که خود آن وقت‌هایم را می‌بینم، خود بیست ساله‌ی غمگینم را، خود همیشه در بیم و امیدم را، که دنیای فردا برایش شکل بهتری داشت، خود بیست ساله‌ای که فکر می‌کرد شاید، شاید بقیه‌اش این جور خالی، این جور تهی نباشد؛ فکر می‌کنم که لابد باز یکی باید باشد که یادم بیندازد که بیست و پنج‌ساله‌ام.

و فکر می‌کنم که باید سال‌ها بگذرد یعنی همیشه، که کسی بتواند خودش را بفهمد؟ که کسی بتواند بی‌پرسش و بی بازخواست از خودش، از آن روزهایش حرف بزند؟

که یک نفر بتواند، بچه‌ی بیست‌ساله‌ی تنهای ترسیده‌ای را ببیند، که زیر آفتاب سوزان کویر، ایستاده روبه‌روی خانه‌ی خدایش، و دست به سویش دراز می‌کند؟

و بعد از آن، به شکل عجیبی، به شکل سهمگین و عجیبی، دیگر او را، دست کم آن همه مومنانه، آن همه شیفته، نداشته باشد.

 

+  دوشنبه 1387/05/14 10:21 PM    | 

When you look at somebody, you might see fifty percent of who they are.

And wanting to know the rest, that’s what destroys everythings.

 

(My life without me)

 

 

* آن، نشست و نوشت چه کار باید بکند، دو ماه و چند روز قبل از مرگش. فکر کرد باید مرد دیگری را دوست بدارد، باید مرد دیگری را عاشق خودش کند، باید به دخترهایش بگوید چه‌قدر دوستشان دارد، هر روز، بارها. باید برای آنها که دوست دارد حرف بزند و صدایش را ضبط کند. باید هر چه را از ذهنش می‌گذرد بلند بگوید.

فکر کردم، که همیشه بایدها و نبایدهای ناخوشایند را فهرست کرده‌ام، همیشه کارهای نکرده را، بارهای مانده روی دوش را.

فکر کردم این بار باید دوست‌داشتنی‌ها، دورها و دست‌نیافتنی‌ها را نوشت. زیر هم، مرتب. باید یکی یکی علامت زد کنارشان، که شده‌اند، به‌شان رسیده‌ای، بعدش نفس راحت کشید.

بعدش، زندگی‌ام بدون من، چیز ترسناک و ناخوشایندی نخواهد بود.

 

** سارا پولی خوب است. این خانومه با همین فیلمش، و زندگی پنهان کلماتش، خوب است.

 

 

+  یکشنبه 1387/05/13 8:41 PM    | 

می‌دانی، فکر می‌کنم آدم‌ها حتی اگر صدای خوبی هم نداشته باشند، باید که بتوانند بخوانند.

باید اهل زمزمه باشند، تنهایی توی خانه، وقت حمام یا ظرف شستن، وقت به گل‌ها آب دادن، وقت رانندگی توی جاده‌ای که به‌ت اجازه می‌دهد تند برانی. وقت ِ کوچه‌ی تنهایی.

یا اهل فریاد سرخوشانه‌ و خارج و فارغ از ملودی، وقت گردشی، کوهی، در جمع دوستان ِچندی.

باید اهل خواندن باشند، برای آن‌که دوستش دارند، در بودنش و نبودنش. داشتنش و نداشتنش.

باید ترانه‌ای داشته‌باشند، که اگر بی‌هوا، توی تاکسی شنیدنش، نتوانند آرام همراهش نخوانند، شاید با کمی شرم از آن‌که کنار دستشان نشسته.  

آدم‌، بی‌ترانه نباید باشد.

 

+  شنبه 1387/05/12 11:8 PM    | 

به‌م بگو، مثل آن پیرمرد تنهای "خانه‌ی دوست کجاست" کیارستمی، که به احمد می‌گفت، آن شب تاریک دلهره‌های لعنتی- از آن دلهره‌ها که یک نفر را می‌خواهد، یک آدم بزرگِ کمی دل‌رحم، که بگوید که چه‌قدر، چه‌قدر این دلهره‌ها بی‌خودند- که بچه بدود و به خانه برسد.

به‌م بگو، بگو : تو برو، من نگاهت می‌کنم.

بعدش اگر برگردی خانه و مثل آن پیرمرده پنجره را هم ببندی، اشکالی ندارد. من حرفت را باور کرده‌ام.

نگاهت را روی دوش گرفته‌ام، و دویده‌ام و شاید، شاید هم رسیده‌ام.

 

+  شنبه 1387/05/12 0:44 AM    | 

خوب است آدم گاهی صندوقش را تنها بگذارد.

که صندوقش وقت کند که پر از کلمه و نامه و موسیقی و نشانه و معجزه شود. که آدم هی ته دلش ذوق کند که این بار اگر برود سراغش، دیگر این‌جور ناامیدش نمی‌کند.

آدم باید دیر به دیر سراغ صندوقش برود، که این همه لج‌اش در نیاید، که صندوقش از چشمش نیفتد، که هنوز دوستش داشته باشد.

 

+  جمعه 1387/05/11 0:57 AM    | 

تنهایی، نه یعنی که نباشد، که یعنی امیدی هم نباشد به حضورش. که زور یادها، از آن یادها که لبخند دارند توی جیب‌شان و شبیه نسیم لطیفند، به حقیقت نبودن نرسد. حقیقتی که سخت و استوار و سرد و بی‌شکل، شبیه ستونی از مرمر سیاه، شاید هم سپید، محکم ایستاده و قدش از همین‌جا تا خود آسمان خداست.

 

 

 

*عکس از اینجاست.

+  چهارشنبه 1387/05/09 11:48 PM    | 

خانم و آقای محترم، توی شلوغی پاساژ، دست‌شان یک بستنی یک‌متری بود، لیس‌زنان و به دل خوش قدم می‌زدند، انگار نه انگار که چند تا آدم ِ عجله‌دار مثل من، مثل این آدمک‌های مضحک بازی‌های کامپیوتری، که می‌خورند به دیوار و جلو نمی‌روند اما پاهاشان همین‌جور درجا می‌زند، گیر کرده‌اند پشت سرشان و هی این ‌پا و آن پا می‌کنند.

راه می‌گیرم، مثل یک پراید سفید سبک ِ بی‌فکر ِ تک‌سرنشین، لایی می‌کشم، از کنارشان رد می‌شوم و فکر می‌کنم، آدم‌ها باید تند راه بروند، مگر در مواردی، و این که این "موارد" کی و کجا و با کی هست، از همان قضایای نه هر که سر بتراشد، قلندری داند و این‌هاست.

 

+  سه شنبه 1387/05/08 10:48 PM    | 

یک عصر بهار بود به گمانم. شاید هم نه، تابستان. باید می‌رفتم کلاس. آن موقع‌ها بود که سر کار هم نمی‌رفتم هنوز و کلاس، کلاسی بود که دوستش داشتم. قصه‌نویسی، برای منی که هیچ وقت داستان‌گوی خوبی نبودم.

قبل از رفتن، نشستم به تماشای عزیز میلیون دلاری. خب، من این آقاهه، ایست‌وود و آن نگاه غمخوارانه‌ی تلخش را دوست می‌دارم زیاد، و توی این فیلم، خیلی خیلی بیشتر.

یادم هست، همه‌ی تلخی آن بعدازظهر تنها توی خانه را یادم هست، تلخی دلچسب آن صحنه‌ای که مرد از بستر مرگ دختر، برمی‌گردد خانه و نامه‌ی برگشت‌خورده‌اش را می‌بیند که هیچ‌وقت به دخترش نرسیده. و همه‌ی هق‌هق عجیبم را یادم هست. گریه‌ای که باید بند می‌آمد، چهره‌ای که باید روبه‌راه می‌شد، و کلاسی که نمی‌دانم چرا آن همه باید بود رفتنش برایم. شاید چون جایی بود که خودم بودم دست‌کم. خودم با داشته‌ها و نداشته‌های معلوم، به تماشا گذاشته شده، گیرم که نیم‌روشن، نیم‌سوخته.

حالا چرا یاد این افتادم؟ نمی‌دانم. شاید این‌که دلم برای دیدن فیلمی تنگ شده که آن همه اثر داشته باشد، آن‌جور دست برساند به آن ته‌ته‌های روح. شاید، دلم می‌خواهد طاقت دیدن همچین فیلمی را داشته باشم، نه این‌که مثل دیشب، از بین آن همه فیلمی که از دوست جان و برادرجان و آقاهه‌ی دست‌فروش دستم رسیده، لاو اکچولی را انتخاب کنم و نصفه‌شبی جلوی دهانم را بگیرم که بلند نخندم، که باور کنم همه جا پر از عشق است، فقط باید چشم دل باز کرد، تا بشود که، جان دید.

 

+  دوشنبه 1387/05/07 10:4 PM    | 

دوستت دارم دوست من، که بلدی بزنی زیر کاسه‌ی همه چیز، که بلدی مثل مسیح، سبک بدوی توی راسته‌ی دست‌فروش‌های یهودی، و بساط بی‌بساطی‌شان را بریزی به هم. دوستت دارم که این همه از پنجره‌ی آن‌وری نگاه می‌کنی به خیابانی که آدم‌ها یا نگاهش نمی‌کنند، یا بی‌حوصله چشم می‌دوزند به همین سوراخ‌هایی که اسم‌شان را گذاشته‌اند پنجره، و باز هم چیزی نمی‌بینند. اصلا، دوست دارم که این همه، همه‌ی ساخته‌هایم را خراب می‌کنی، رشته‌هایم را پنبه می‌کنی، آن‌قدر که می‌ترسم برایت تعریف کنم چیزها را، و باز هم تعریف می‌کنم...

 

+  یکشنبه 1387/05/06 9:34 PM    | 

به دوست جان می‌گویم آدم‌ها یا خوش‌شانس‌اند، یا شجاع. ما باید که شجاع باشیم.

و بعدش، فکر می‌کنم، فکر می‌کنم که شجاعت کدام است، وقتی آن‌قدر خوش‌شانس نیستیم که بتوانیم کنار آن‌ها که دوست داریم، آن‌جور که می‌خواهیم زندگی کنیم.

و فکر می‌کنم به ماندن، و به خاطر دوست‌داشتن تاب آوردن، و به رفتن و تنهایی، برای آن‌جور که دل‌ات می‌خواهد زندگی کردن.

...

این انصاف نیست،  این جبر جغرافیایی، این همه ناگزیری، این همه مرز.

 این همه دوری.

 

+  یکشنبه 1387/05/06 0:18 AM    | 

کفش‌هاشان را نگاه می‌کنم. همین‌‌جور که دست‌ها را گذاشته‌ام روی صندلی و تکیه کرده‌ام به میز. اگر کلاس نبود آنجا، لابد وزنم را می‌انداختم روی صندلی‌هه و پاها را تاب هم می‌دادم.

کفش‌ها را دوست دارم اصلن، آدم‌ها را می‌شناسم باهاشان. و نگاه کردن به کفش بچه‌ها، کفش کتانی‌ها، صندل‌ها، کفش‌عروسکی‌ها (که تو پای بچه‌ها چقدر قشنگ است)، اضافه کن بهش، جوراب‌های چرک‌گرفته یا تمیز، ناخن‌های یکی‌درمیان لاک... خوب است یک‌جورهایی.

فکر کردم، دست خودم بود، هیچ مهم نبود برایم که حرف بزنند سر کلاس یا نه، درس بخوانند اصلن یا نه، که بعد از کلاس بیایند یکی یکی بپرسند: تیچر ما خوبیم؟ ما حرف می‌زنیم؟

مهم این است برایم که آن الحان اخموی خجالتی، که از یک ترم‌ بالاتر، دوباره انداخته‌اندش یک کلاس پایین‌تر، یا آن شمیم که مادرش گفت دیابت دارد و برای همین است که این همه گوشه می‌گیرد، وقتی جواب می‌دهند به‌م، وقتی چیزی را درست می‌گویند، یک وری گود، اکسلنت، یک تنکس ِ خشک و خالی، حالشان را خوب کند. که من ِ نه این‌کاره، چرت و پرت بگویم، ادا دربیاورم، که یک کم بخندند.

می‌دانم، می‌دانم کوچک و ناچیز است. اما دلم خوش است به همین تک و توک لبخندها. به شوقی که یک دفعه بیاید توی نگاهشان... همین.

 

+  شنبه 1387/05/05 0:1 AM    | 

سه‌شنبه‌ای عصر، که ابر خوش‌باران تیره‌ی خوشگل آمد، بعدش آن‌جور طوفان شد و ابر ِجان همین‌قدر وقت کرد که دو سه تا قطره بریزد روی سر و صورتم، تازه رسیده‌بودم خانه، داشتم در را می‌بستم که دیدم نه، طاقت سقف را ندارم. به بابا گفتم من یه دقیقه می‌رم پارک. و همان جوری با مقنعه و کیف سنگین رفتم. اولش قرار بود چند دقیقه بایستم فقط، بلکه باد این‌دفعه از خر شیطانش پیاده شود و ما را هم ببرد، بعدش اما خودم را دیدم که دزدکی، دور از چشم آقاهه‌ی نگهبان ِسوت‌زن ِخانم تو چمن‌ها نرو، صندل‌ها را گرفته‌ام دستم، و دارم روی چمن‌ها راه می‌روم. چمن‌های خیس، خنک، خوشبو. و چقدر برای همان چند ثانیه ترسیدم از محتسب و مزاحم. و وقتی نشستم لبه‌ی سکویی، وقتی حواسم را دادم به ابر ِجان که داشت دامن‌کشان می‌رفت، وقتی درخت انار را دیدم و گل‌هاش را که آن همه شکفته بودند، فکر کردم، تابستان من، فراغت من، همین چند دقیقه است لابد. و فکر کردم که چه‌طور باید بلد شوم که در لحظه از چیزی لذت ببرم بی‌این‌که به فکر نوشتن از آن باشم. که فرق من اصلن چی هست با آدم‌هایی که فرت و فرت عکس می‌گیرند، آن هم عکس‌های بدِ آدم‌های عکس نابلد، و یادشان می‌رود که لذت بردن از مکان و منظره و لحظه، بدون دغدغه‌ی ثبت، خوب چیزی‌ست. یادشان می‌رود که شکل خاطره، همان شکلی است که در یاد تو می‌ماند. عکس‌ها، نوشته‌ها، ورق‌پاره‌ها، تقلبی‌ست که به ذهنت می‌رسانی.

...

نقض غرض را می‌بینی؟ از همه‌ی این‌ها هم "نوشتم".

 

 

*دیدی؟ ابر خوش‌بارانم امروز، سوم مرداد ِ تابستان، چه‌جوری بارید؟

+  پنجشنبه 1387/05/03 11:55 PM    | 

وقتی قانون خودت را می‌شکنی، وقتی هوس می‌کنی آهن‌دلی نکنی چندی، وقتی حرف می‌زنی از چیزهایی که خودت، با آن از پیش دانستن لعنتی‌ات، می‌دانی که نباید، وقتی سکوت یادت می‌رود، وقتی مستی از سرت می‌پرد، وقتی یادت می‌رود گاهی، که نه، خیلی وقت‌ها، باید تنهایی به دوش بکشی همه‌ی آن بار ناچیز اما نفس‌گیرت را، وقتی دیوانه می‌شوی باز به وقت عقل، به وقت عقل لعنتی؛ باید پای لرزش هم بنشینی.

پای تمام این حس نفرتی که سرتاپات را می‌گیرد، این که دیگر، خود دیوانه‌ی بی‌فکر ِ اندوه زده ات را، هیچ ِ هیچ نبخشی که هیچ، که اصلن یادت نیاید چرا آن همه اندوه، چرا آن همه ناگزیری.

 

 

 

* موسیقی این بغل:  

To love(+)

By: Zbigniew Preisner

From: Silence, night and dream

 

+  چهارشنبه 1387/05/02 9:53 PM    | 

آقاهه‌ی فنی می‌گه نمی دونم این فونتا چرا تو پرینت به هم ریخته. می‌گم لابد واسه نیم‌فاصله‌هاست. می‌گه آهان! داغ دلمو تازه کردین! این نیم‌فاصله اصلن چی‌چی هست؟ قیافه‌ی منو تصور کن (اگه حتی تصور کردنش سخته) که دارم واسه آدمی توضیح می‌دم نیم‌فاصله چیه، که مهم نیست واسش فاصله رو با کدوم سین می‌نویسن. که آره، بعضی کلمه‌های مرکب یا چند بخشی رو باید با نیم‌فاصله نوشت و...

می‌گه خب نکنین این کار رو و معلومه که نمی‌تونه کاری کنه که پرینت به هم نریزه. چند تا جمله از دهنم درمیاد، تو این مایعات که کلاس کار میاد پایین و اونایی که مخاطب این سایتن، حتما واسه‌شون این‌ چیزا هم مهمه. بعدش، یهو خودمو دیدم که کجام، دارم با کی حرف می‌زنم، قراره چی کار کنم. انگار یه دفه یادم افتاده باشه که هی یارو، اینجا قرار نیست کاسه‌ی داغ‌تر از آش باشی، این‌جا قراره همون کاری که ازت می‌خوان رو انجام بدی و سر ساعت بزنی بیرون و حرص نخوری و آخرش هم یه پولی دستت رو بگیره. قراره این‌جا، با این دو تا دختر هم‌اتاقی یه بند چرت و پرت بگی و بخندی، و البته هر چی هم سعی کنی که اون ور دیوونه‌تو پنهان کنی، و هی موضوع مشترک پیدا کنی، هی بگردی خاطره‌ی بامزه پیدا کنی، و هی تعجب کنی از این همه ملال و تکرارشون، باز یکی‌شون برمی‌گرده بهت می‌گه تو خیلی فرق داری ها.

این‌جا قراره هیچ‌باری رو دوشت نذاره، قراره آروم بگیری، به جهنم که یارو نمی‌خواد بفهمه که نیم‌فاصله چیه، به جهنم که به "می‌باشد" آلرژی داری و جا به جای این سایته، پر از "می‌باشد" می‌باشه. و این‌که وقتی برسیم به مرحله‌ی سر و شکل سایته، دیگه حتمن هوارت درمیاد.

هوم... این‌روزا خیلی به‌م می‌گن، که آسون بگیر، که سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش، و من نمی‌فهمم که پس چرا این آسون گرفتن، لعنتی خودش این همه سخته، این همه من نمی‌تونمش.

 

+  سه شنبه 1387/05/01 7:49 PM    |