و به درستی که لذتی که در گرفتن ناخنها از ته، و سپس لمس ِ مثل آدم دکمههای کیبورد هست، در انتقام نیست.
آذین
(پیسبیآپآنهر)
پ.ن: و این که باید پیسبیآپآنهر، هیچ هم شوخی نیست. هیچ.

تو حرف میزنی، از آن که ترسید و رفت، و از خودت که هی زخم برمیداری. حرف میزنی، از آنکه دانسته و نداسته زخم میزند، از آنکه باید و باید یارت باشد، و نیست.
حرف میزنی، از آنچه رنج است و آنچه تنهایی است، و من ادا درمیآورم که هاه! بیخیال! شعار میدهم که تنهایی سهم همهی ماست و آنکه حسش نمیکند، لابد بزرگ نشده؛ خودم را به راه دیگر میزنم، از در و دیوار حرف میزنم، و حرف را، آن تنها حرف گفتنی را، گم میکنم میان اصوات بیمعنی.
اما در من، یکی دیگر نشسته که آرام است، شاید هم نه، این که سکوت کرده نه یعنی که آرام است حتما، و فکر میکند، آرزو میکند، مثل دخترهای جوان فیلمهای رمانتیک، آه میکشد که کاش آن که ترسید، بازگردد، آنکه زخم زد، خودش مرهم باشد، آنکه یار نبود، با تو نبود، با تو شود، که این تنهایی ابدی، دروغ مسخرهای باشد که شکستخوردهها بابش کردهاند، که رفتههایت بازگردند، که همهی این "میدانم"هایت بیخود و بیجهت باشند، که معجزهای باشد.
من این "یکی" را نشانت نمیدهم. از خودم هم پنهانش میکنم حتی، چون میترسم معجزهای نباشد و عاشق خجالتی، پشت هیچ دری که دختره پشتش نفس حبس کرده، این پا و آن پا نکند.
که عشق تنها باشد، از پنجرهای کوتاه، خیره به بیابانهای بیمجنون.
و عجیب نیست. نه، عجیب نیست که معجزه نباشد.
ایمانی هم آخر، نیست.
*- عشق؟
- تنهاست
و از پنجرهای کوتاه
به بیابانهای بیمجنون مینگرد.
فروغ فرخزاد
** عکس از اینجاست.
در شناختن، دمخور بودن، همسایه، هممحله، همشهر، یا چه میدانم، نوهخالهی دخترعموی پسرخالهی آدمهای مشهور یا محبوب بودن، بماند که چهقدر اصیل باشند و حقیقی، انصاف داشته باش، چه افتخاری هست که بیشترمان، یا این تفاخر مضحک را زیرکانه لابهلای حرفهامان میچپانیم، یا آنقدر رو بازی میکنیم که حال مخاطب به هم میخورد؟
تمام این اینترنت بیدر و پیکرتان را گشتم، دنبال نگاه اسد ِ پری، نگاه رضای کیمیا، و پیدا نکردم.
...
چه همین دو روز پیش که فکر تولد بودم، و گوشهی دلم، و اسد، و آقای بازیگر با آن موهای سفید و آن نگاه دور ِ آرام و دستنیافتنی، چه صبح که از مجلس مرگ و اندوه برمیگشتم و نگاهم به جاده بود، و نمیدانم چرا یاد نگاهش افتادم، از پنجرهی قطار، توی "کیمیا"، و نگاهش وقتی صبح توی هتل از خواب بیدار شد، و گلدستهی حرم، و کلماتش، که "کیمیایش" را سپرد به شکوه، و آخ از آن کلمات و آن صدا، که "من که دوست داشتن را با نداشتن و از دست دادن یاد گرفتهام"،چه وقتی رسیدم و خبر مرگش، این خبرهای لعنتی...
...
من خسرو شکیبایی ِ آرام و قرار گرفته را، خسرو شکیبایی ِ سکوت و نگاه پر از کلمه را، خسرو شکیبایی خندههایی که یک شانهاش را عقب میبردند را، خیلی بیشتر از خسرو شکیبایی هامون ِ بیقرار، خسرو شکیبایی ِ رضای خانهی سبز، دوست داشتم.
...
فکر میکنم نام ِبه قول مامان، سبیلکلفت ِ "خسرو" را به خاطر او این همه دوست داشتم بیشتر، تا خسروی شیرین.
...
خل بود، و عاشق، و مهربان، و مگر اینها برای دوستداشتن کافی نیست؟
پ.ن: +
شبیه نام من، با یک "واو" به جای "ذال".
...
انگشتهایش قشنگند، ترد و کشیده، بلند.
فکر کردم به مردی که شیفتهی دستهایش میشود روزی. فکر کردم به چشمهایش که هنوز باز نکرده که ببینمشان. چشمهای روزهای اشک و برق خنده.
و چه خیالهای غریبی.
...
فکر کردم که، یادم باشد یک وقتی بهش بگویم، یک شب گرم تیرماه آمد، وقتی ماه هنوز قرص کامل نشده بود، اما با ابرها و با مهتابش بدجور دلبری میکرد. و بگویم که برگشتنای خانه، به ماه نگاه میکردم و میخواندم: به زلف سرکشت دلبر دلبر، گم شده دلم، به ماه عارضت، دلبر دلبر، حل کن مشکلم... و خیال روزهایی که برای زلفهای تیرهاش همین را بخوانم.
...
و فکر کردم که کاش مال من هم باشد. یک کوچولو حتی. یک جور غریبی میترسم. از نداشتن این یکی دوستداشتنیام هم. از این که هیچ دوستم نداشته باشد. یا باز بیفتم توی همان دور تسلسل زخم زدن به آنکه دوست داری، زخم برداشتن از آنکه نفست میرود برایش.
...
گفت کاش شبیه تو باشد. گفتم کاش از من جز آهنگ نامش، هیچ چیز نداشته باشد. دلم میخواهد عاشق و شجاع و زیبا و قوی باشد. و ای وای از این همه آرزو.
..
بعضی کلمهها، آدم را غصه میدهند که چرا خودش اول از همه نگفتهشان. مثل این "گوشهی دلم" که اسد، توی فیلم پری گفت به آن بچهههی توی مغازه.
...
منتظرم که از آن اتاق شیشهای بیرون بیاید، دستش را بگیرم توی دستم و بهش بگویم، سلام... گوشهی دلم.
"این مسلم است که نه فقط بچههای بیگناه بلکه بسیاری از نوجوانهای عاقل و هشیار هم نمیدانند که میخواهند چهکاره بشوند. و برخی هم که میدانند، نمیتوانند بشوند. امکانات یا احتمالا عدم امکانات، آنها را میپیچاند و به سویی میاندارد که خوابش را هم ندیدهبودهاند، و یک روز میبینند کسی شدهاند که هرگز نخواستهاند باشند. اگر «انتخاب» مطرح باشد تازه از این لحظه شروع میشود، لحظهای که انسان حس میکند آنچه باید باشد و میتوانسته باشد، نشده است؛ لحظهای که میتواند به تفکری عادلانه دربارهی گذشته و آیندهی خویش بپردازد، و اگر باور میکند که تباه یا مسخ شده، بازگردد و حرکت تازهای را آغاز کند، یا وا بدهد و تسلیم شود. این حادثه در چه سنی اتفاق میافتد، هیچ معلوم نیست. بعضیها میروند بیآنکه هرگز به پشت سر خود نظری بیندازند، بعضیها در بیست و پنج-شش سالگی و بعضیها حتی، در شصت-هفتاد سالگی جرات و قدرت آن را پیدا میکنند که محاکمهای درونی ترتیب بدهند و به حساب خود برسند. بستگی دارد به شرایط، محیط رشد، جهت حرکت و یک ضربهی تصادفی و کمتر کسی هم –متاسفانه- در این لحظهی عظیم، یکباره از جای میجهد و به نوآفرینی زندگی خویش میپردازد و چیزهایی را جبران میکند..."
ابن مشغله
نادر ابراهیمی
چاپ اول:1345
انتشارات روزبهان
بعضی کلمهها را، ترکیبها را، باید که از دایره واژگان حذف کرد اصلن. حتی به شوخی هم نباید باشند، نباید.
مثل "عرض کردم"، مثل "فرمودید"، مثل "بنده"، مثل "شما بفرمایید"، مثل "اینجانب" و یک عالمه کلمه و ترکیب زشت و زبون و بیخود ِ لعنتی دیگر، که حالا یادم نمیآید.
یک عالمه آذین دارم. یک عالمه.
یکیشان هست، که دوست دارمش، اما کنترل کردنش کار من نیست. شاید همهی خوبیاش- خوبیاش؟- به همین باشد اصلا. جنبهی طنزآمیز هرچیز را میبیند. حاضرجواب و شوخ است و جوابهایش گاهی بد میسوزاند طرفش را. این آذینه کمپیداست. وقتی آسوده است، وقتی غریبی نمیکند، وقتی کفری میشود و دیگر ادب مدب حالیش نیست، وقتی خودش را توی آینه دوست دارد، سر و کلهاش پیدا میشود.
عجیب این است که هر بار، تعجب میکنم از آمدنش، و بعد انگار وظیفه داشته باشم، توضیح میدهم که این من نیستم. که این "گاهی" ِ من است. همیشهی من نیست.
...
یکی دیگر هست، ساکت و کمرو. دستپاچه و دست و پا چلفتی شاید. اما سکوتش آرام نیستها! صداها، زیاد و زیاد، توی سرش هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. کلمهها تا پشت لبهاش میرسند و... بیشتر وقتها این یکی ور دلم نشسته. دوستش دارم و ندارم.
...
پرحرف است. حرف میزند، حرف میزند، حرف میزند... کلمهها دوستش هستند. گرچه تکراری، اما آدموار میآیند و جاری میشوند و مثل خر، لگد نمیپرانند! بعدها، اگر بر حسب اتفاق کلمههاش توی چتی، نامهای، جایی ثبت شده باشند، میخوانمشان و این یکی آذینه را دیگر رسما به جا نمیآورم! حالا بگذارش کنار اینکه حرفهاش تکراریاند، بگذارش کنار اینکه حواسم هست اینها ناشی از یک کلهگرمی سرخود (یعنی بدون کمک هیچ مایع سکرآوری- توضیح مترجم) و چانهگرمی افسارگسیختهست، با این همه، هوم... به جاش نمیآورم.
شرایط حضورش هم به گمانم شبیه مورد یک است. البته با چاشنی یکی از آن حسهای عجیب و غریب که بلد نیستی به زبان بیاوریشان، یا چه میدانم، کمی "غم مبهم".
...
انقلابی است، تحمل این همه مماشات را ندارد، خشم بیچارهاش میکند، مستاصل... خیابانها آزارش میدهند، بچهها و دستفروشها... تازه اگر بهش اجازه بدهی حرفهای نخنما شدهی خوشگل کلیشهای ای هم برایت ردیف میکند، بیا و ببین. دلی، رویاپرداز، با یک عالمه افکار خوشگل. از آنها که یک کوله بردارد بزند به جاده، کچل کند، برود معلم ده بشود و از اینجور خزعبلات. به شدت اعتقاد دارد که اگر پا داشته باشد، زورش میتواند که به این آذین پایینییه بچربد.
هه.
...
ترسوست، محافظهکار. از آنهایی که هی دنبال عقل صابمردهشان میدوند و همهاش هم سرشان میخورد به سنگ. گرچه... شاید سری که به سنگ میخورد، سر آذین بالاییهه باشد. خیلی که از هم تفکیک شده نیستند.
عاشق ویترین، لباس خوب، عطر خوب، غذای خوب، زندگی خوب در حد داشتن یک جزیره اختصاصی و اینهاست. از روی همان عقل خرش هم میداند حد نهایتی که میخواهد، گرچه ربطی به آذین بالاییهه ندارد، اما در همان محدودهی رویا و خیال و ذالک میگنجد.
...
مهربان است، عاشق خستگیها و وسواسهاش در هدیه خریدن، عاشق دیدن برق چشم بچهها، اهل ندیده گرفتن هر نامهربانی و بیانصافی که میبیند، اهل بخششهای کفردرآر. اهل شوتبودگی و نفهمیدن اصلا، که طرف چه منظوری داشت!
...
حساس است، اشکی دم مشکی، زرتی بغضه میآید بیخ گلوش و نمیگذارد چار تا کلمه حرف بزند. کوچکترین واکنشها را میبیند، میفهمد. از چین گوشهی لب تا نگاهی که بیتوجه به سمتی که نباید میدود.
خراب میکند همیشه از زور احساساتیبودگی. با یک پروندهی گنده حرف همیشه نگفته زیر بغل.
...
خوددار است، اخمو. به شدت مغرور: اشکت را هر کسی نباید ببیند. نمیتواند بفهماند که چهقدر فلانی را دوست دارد. از آنها که باید از وقت مرگشان یک چند روزی بگذارد، آنقدر که سرد شوند، تا بتوانند به نزدیکترینشان هم بگویند: هی عزیزم، من چند روز پیش مردم!
...
حسود است، فکر میکند بدخواه نیست، اما غلط بیجا میکند! وقتی فلان همکار خوشگل و خوشتیپش امروز چندان زیبا به نظر نمیآید، ته دلش خنک میشود.
افکار خبیثانهای به سرش میزند که از به یاد آوردن و نوشتنش هم خجالت میکشد.
دو تا شاخ کوچک بنفش دارد، و یک دم با سرپیچ مثلثی.
...
رهاست، مثل بچهها ساده میخندد.
...
غمگین است، خیلی چیزها دیگر به هیچ جایش نیست.
...
حواسش به آدمها و لحظهها و نشانههایش هست.
...
حواسش نیست...
* گمونم طولانیترین چیزیه که اینجو گذوشتم!
یک لحظه است همهش.
یک آن، با یک کلمه، یک نگاه، یک چین نابهجای گوشهی لبها، غریبه میشوی، غریبه میشوم، از گفتنها پشیمان میشوم، از آن مثل همیشه پوشیده نبودن و پنهان نکردن و خود بودن.
بعدش، فقط این میماند که سرم را محکم، این ور و آن ور تکان بدهم، باور نکنم که اتفاق، افتاده، به خیال خودم به تعویق بیاندازمش، نادیده بگیرم نشانه را، بلکه فراموش کنم، و البته که هیچوقت از یاد نبرم؛ یا پیاش را بگیرم، شک کنم، به همه چیز، به همه چیز، تنها شوم، تنها شوم، تنها شوم...
...
بعدش، فقط تویی که باید آنچه را ویران کردی دوباره بسازی. از من، دیگر برنمیآید.
*عکس از اینجاست.
عزیزم، میدونم که شما خیلی شوئرتونو دوس دارین، میدونم که شما و شوئرتون نداریم اصن، که یک روح هستین در دو بدن، میتونم بفهمم که ممکنه تلفنتون مشکل پیدا کرده باشه، واسه همین با تلفن شوئرتون زنگ زده باشین بهم، میفهمم، یعنی تا حدودی میفهمم که وقتی عکس پروفایلتون دو نفره میشه یعنی چی، یعنی که مردم ببینین من شوئر کردم پس حواستون رو جمع کنین و رفتارتون معقول باشه، یعنی که باید شوئرتون حضور داشته باشه همه جاهایی که هستین، که ییهو، خدای نکرده حس نکنه که از چیزی خبر نداره یا شما زبونم لال دور از چشم اون کاری میکنین و با کسی، روم به دیوار، چت و حرف و اینا؛ اما این یکی، جدی جدی تو کتم نمیره هیچ جوری، که با میل شوئرتون واسم میل میزنین. یعنی چی آخه؟ میل ندارین خودتون مگه؟ دارین! پس چی؟ یعنی من باید بدونم شما پسورد اونو دارین، اون پسورد شما رو و بعله؟
نکنین این کارا رو، واسه خودتون میگم، بالاخره یه جا، یه روز، نفستون تنگ میشه، کم میارین.
یادم هست روزی که آن مردک آنطوری ازم بازجویی کرد، و من مثل بز همهی جوابها را دادم و خود ِ مصلحتاندیش ترسویم شانههاش را کشید بالا تا خودِ سرکشم پنهان شود میانشان، برگشتنا توی خیابان، یکبند و یکبند صدای این خانومه را گوش میدادم و اشکها میآمدند هی.
یادم هست قدر یک دنیا دلخور بودم از همهی آدمها و خیابانها و کوچهها و ماشینها و خودم. قد همهی گنجایش قلبم، بدم میآمد از همه چیز و همه چیز. و خانومه هی میگفت تو که بیوفا نبودی، پر جور و جفا نبودی... و من نمیدانستم از کی دارم گله میکنم، به کی دارم شکایت میبرم، که وقتی خانومه میگفت من از دست تو گله دارم، گله بسیار، آنجور اشک میآمد، بیخیال این همه آدم غریبهی ماشینهای کناری.
فقط فکر میکردم این حقام نیست، و نباید که اینجور باشد، اینجور باشم، شاید.
...
هنوز هم گاهی، توی تاکسی، وقتی کنار پنجرهام، وقتی شب است و باد میآید و من خستهام و گرمازده، وقتی از دیدار دوستی برمیگردم و دنیا یک دفعه، ساکت ِ ساکت شده، دنیای خودم شده، اشکها میآیند و باد، روی صورتم خنکشان میکند...
اینایی که حبابها رو نمی ترکونن، اینایی که مورچهها رو لقت نمیکنن، پشه و مگس نمیکشن، اینایی که وسوسه نمیشن تار عنکبوت بین نردههای بالکن رو پاره کنن، اینایی که شکلک درمیارن واسه بچهی ماشین کناری، اینایی که بلدن با انگشتاشون بازیهای چپرچلاق دربیارن، اینایی که گلها رو میبوسن، تنهی درختا رو بو میکنن، اینایی که کلمههای مندرآوردی، بازیهای مندرآوردی دارن، اینایی که خندهشون بلنده، اینایی که گریهشون زوده، اینایی که بلد نیستن زود جواب متلکا رو بدن، اینایی که آدمای منن، اینایی که این همه، این همه کمان...
بالاخره یک روز، یا شاید یک شب، با یکی از همین بادهای دیوانه، با همین صدای برگها که یاد شبهای بچهگیهای شمال میاندازدم، یکی از همین وقتهای نمیدانم، وقتهایی که چه کنم که بستهپایم، سراسیمه میآیی توی این اتاق، و میبینی من دیگر روبهروی این کامپیوتر ننشستهام، دیگر یک بند، موسیقی نیست، دیگر این فونت و این صفحهی سفید نیست.
من رفتهام با باد.
حسودیم میشود به اطمینانشان. به آن قطعیتی که اینجور سرپا نگهشان میدارد.
میدانی، خوب است شاید گاهی، که راست توی چشم زندگی نگاه کنی، و داد بکشی که همین است و جز این نیست، یا بدتر، “نمیتواند باشد”.
آدمی که مثل من، این همه گرفتار عدم قطعیت است، و در درونیترین و مستحکمترین فکرها و احساساتش، حواسش به این نسبیت همیشهگی و لعنتی هست، آدمی مثل من که گاهی، بدجوری دلش تنگ میشود برای ایستادن روی زمین سفتی که عینهو گهواره هی بالا و پایین نشود، حسودیش میشود به آدمهای اطمینان، آدمهای قطعیت، آدمهای همین است و جز این، نمیتواند باشد.

یک شبهایی، وقتی فرداش، شنبه است یا چه میدانم، یکشنبه یا هرشنبهای دیگر، و هیچ نقطهی روشنی ندارد، وقتی هفته و هفتههای پیش رو، هیچ نقطهی روشنی ندارند، وقتی این همه ترسانم باز، این همه به آرامش نرسیده، وقتی این همه میبینم که گیر کردهام جایی که نباید و با حالی که نباید، وقتی این همه اصلن باید و نباید، وقتی فکر میکنم مرغ زیرک نیستم لابد، که این همه به دام میافتم و این همه تحمل نه... تو بیا و امید من باش.
بیا و بهانهی من باش. دلیل من باش. شادی من باش. اندوه من باش.
بیا و بیا و بیا، با من باش.
*عکس از اینجاست.
یک عادتی دارم، که نمیتوانم فال حافظ نخرم. مهم هم نیست میزان دلسوزیبرانگیزی فروشندهش تا چه اندازه باشد، بچه و پیرزن یا پیرمرد، یا مرد نابینا. خودم را راضی کردهام که نه برای کمک به کسی، که برای دل خودم و حس خوب یافتن تصادفی شعر، آن هم شعر حافظ است که فال میخرم. این یک.
دوئش این که، یک عادت دیگر هم دارم، پشت فالها مینویسم هر کدام را کی و از کی و با چه حالی خریدم و حافظ چقدر راست گفته. بله میدانم، دیوانهبازی است که آدم این همه کاغذپارهی زرد شده نگه دارد، آن هم برای نمیدانم چه. آخرش هم لابد یک روزی، موقع هجرتی، خانهتکانیای، یا حتی وقتی میخواهد سبک شود و خیال میکند اگر خرت و پرتهایش را دور بریزد، میتواند بپرد، بریزدشان دور. نمیداند که چیزی که سنگین است توی کمدها و گنجهها و سوراخ سنبههای خانهاش نیست. یک جایی توی قلبش، روی شانهاش جا خوش کرده و هر چه میتکاندش، نمیافتد.
سه اش کجاست؟ اینجاست که گاهی یادم میرود پشت فالها را بنویسم. یا حوصلهام نمیکشد. یا آن "که چی" لعنتی با آن پوزخند لعنتیترش میافتد توی کلهام و رها نمیکند که نمیکند.
بعدش، نمیدانم "که چی"هه بیخیال میشود یا که چی، که باز مینویسم. اما خب، خیلی چیزهاش یادم رفته. روزش، حالم، حال کسی که ازش خریدهام، حس آن چند بیت... آن وقت مثلا اگر فاله را راس ساعت چهار و چهل و شش دقیقهی روز چهارشنبهی بیست و پنجم اردیبهشت، از آن پسربچهای که همیشه دور و اطراف پل گیشا و چمران میبینمش خریده باشم، بعد از کلی فکر مینویسم عصر یکی از روزهای بهار، یادم هم نیست از کی خریدمش. کلی هم دوق میکنم که همیناش یادم مانده.
حالا چهارش، حکایت ذهن من و خاطرات من است، حکایت زمانی که میگذرد و کلمههایی که سرد میشوند و به قول شاعر عزیزمان از دهن میافتند و گم و گور میشوند یک جایی در نمیدانم کجای فراموشی. حکایت اینکه هر چه پیشتر میروم، یا چه میدانم، هرچه زمان از من ِ ایستاده پیشتر میرود، احتیاجم به گفتن کم و کمتر میشود، و نمیدانم که گاهی گفتن میتواند چه خوب باشد، جزئیات جملهای که تنها فعل و فاعلش یادت مانده، و نه دیگر صفت و موصوف و قید و مراعات نظیرش، چه دلپذیر میتواند باشد.
یادم میرود که ناگفتهها شبیه لکههای روی یک لباس، میتوانند آنقدر زیاد شوند که دیگر لباسه قابل پوشیدن نباشد. که دیگر با هیچکس و هیچکس، گفتنی نباشد، آرام گرفتنی نباشد.
دکتره هی میگفت باز کن! بیشتر، بیشتر... و فکر میکردم الان است که دهنم جر بخورد.
آمپوله درد داشت لعنتی، خیلی، آنقدر که ناخودآگاه دستهام مشت شدند. فکر میکردم الان دکتره میپرسد امنه؟ و من میگویم آره آره! امنه! بعدش آمپول را یکبار دیگر فرو میکند توی دهانم و بعد که فریادی کشیدم، دوباره میپرسد امنه؟ و این دفعه با بیچارهگی میگویم نه... امن نیست...
نیم ساعت بعدش، و تا چند ساعت بعدش، یک طرف صورتم را نداشتم انگار.
...
این روزها انگار یکی تو لثهام بیل میزند. درد دارد لامصب.
عصر باشد، دوباره نشسته باشی به آمیلی نگاه کردن، و مثل همیشه دلت بعد از دیدنش، پر از آرزو شود، آرزوهای خوشرنگ، با دور تند٬ و بعد، آفتاب رفته باشد و باد هم باشد، صدای پرندههای عصرگاهی هم، بروی بنشینی روی تخت، آقای ریمون این همه زیبا بخواند، سرت را بگذاری روی زانوها، به همان شکل ملموس و سنتی گریستن، و اشکها بیایند…
I looked a blackbird in the eyes and told him what to say
If he ever comes across you on his way
...But I’m not sure if blackbirds really know
(+)
چه دردناک است اینکه اینجا بیخطر است.
که نوشتههایم بیخطرند.
که آدم بیخطری هستم.

*انتخاب یک عکس از بین عکسهاش کار سختی بود.
**طراحی سایتش هم محشر است، آن جملههایی که ابتدای هر گالری هست، و صدای کلیک، شاید هم چلیک دوربین موقع لود شدن هر عکس.
این که یک وقتی بی پولی را تحمل میکردی، به بهانهی این که کاری میکنی که "کار" است و دلیل دارد و هدف دارد و ارزش دارد، بگذریم که خوشخیالانه است و کودکانه شاید، و حالا کاری میکنی که هدف ندارد، یا دست کم، هدفش کوتاه و مضحک و ناقص و سفارشی است، و "کار" نیست، اما به خاطر درآمدش، به نظرت خیلی خوب هم هست، یعنی که "بزرگ" شدی.
...
میدانم، آدمهای زیادی با سودای مبارزه با سیستم، به آن میپیوندند و جزئیش میشوند، من اما هنوز چموشم. من فقط قرار است چند وقتی آرام باشم. من قرار است فقط چند وقتی، آرمانخواه نباشم، و بگویم به جهنم و بین آدمهای معقول باشم و آذوقه جمع کنم برای رفتن دوباره توی غار.
...
آدم حداقلهاش را هی حقیرتر میکند، هی خطهاش را عقبتر میکشد، چی میماند آخرش از آدم؟ از سرزمین آدم؟ هان؟
...
شاید آن آدمها را که نتوانستند، کسی باور نکرد.
باور کنم، باورم کن، و به رویت نیاور که لابد من هم همان راه تاریخی اسلافم را میروم: هضم شرافتمندانه در سیستم. به علاوهی مقدار کافی غر، جهت آسودهگی وجدان.
...
قبلا هم گفتهام، خوبیش فقط این است که درد دارد. و این یعنی که هنوز چیزی هست.
شصتاد سال از خدا عمر گرفتی، هنوز دستت نیومده که وقتی از جلوی مغازههای بدبو (کلهپزی، ماهیفروشی و الخ) رد میشی، یادت بمونه که بوی بد دقیقا بیست، سی متر جلوتر از مغازه به اوج میرسه؟
جان من، شما که نفست بیشتر از سیثانیه بلد نیست حبس بشه، لطفا از هشتصد کیلومتری قبل از مغازههه نفس نگیر. خب؟
When I get out of here
When I leave you behind
I'll find that the years passed us by
And I can, see you
Running through the fields of sorrow
Yes I can, see you
...Running through the fields of sorrow
* آقای تافته، این آهنگه که گذوشتین، محشره.
مرسی.

باید که زندگی بعد از مرگ باشد.
شاید برای این که این نتوانستنها، دوستداشتنها و نداشتنها، این دیدار "تو"ی آدمها که واگذار به "قیامت" میشود، این "تو"ی آدمها که میروند، میمیرند، تنهایمان میگذارند؛ جایی، زمانی، در انتظارمان باشند. جایی، زمانی، که برای ما شوق رسیدن را معنا کند.
زمانی، جایی باشد برای رسیدن، برای آرزوی داشتن، برای همهی آن چیزهایی که دستمان لمس نکرد و چشممان ندید.
از ضعف حرف نمیزنم، و بار مسوولیت را از شانه برداشتن و به گردن آینده انداختن، از آن چیزی میگویم که میدانی چون جان اسیر تن است، و اسیر خیلی "بستهگی"های دیگر، نداریش.
اصلا آقاههی شاعر به این قشنگی گفته، من چرا حرف دیگری بزنم؟
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
* نهال جان، این را به یاد تو نوشتم، و کمی به یاد دل خودم هم.
** عکس از اینجاست.
کتابی قدیمی را از کتابخانهای امانت گرفتهای، و جابهجایش، علامتهای کمرنگ و محتاط و مدادی خواننده ناشناسی را میبینی، که یعنی این جمله زیباست، یا اینجا نویسنده چه خوب حرف دل من را گفته.
و این یعنی هنوز هم بهانههای احمقانهی خوبی برای شاد شدن هست. گرچه نمیدانم به این حس غریب ِ دست رساندن به کسی دیگر، به حال مشترک و باز یگانهی یکی دیگر، از پشت این همه روز و ماه و سال و اوراق و اتفاق و تصادف و احتمال، باید گفت شاد شدن یا چی.
یاد بارانهای نیمهشبهای تیر. یاد پاورچین رفتن تا در خانه و ضامن در را بیسروصدا باز کردن و بعد پلهها را تا حیاط دویدن. یاد ایستادن توی حیاطِ از نور چراغهای کوچه روشن، و آسمان را نگاه کردن، و نفس کشیدن و نفس کشیدن. و کند و سلانه برگشتن توی اتاق.
آنوقتها که کامپیوتری و اینترنتی نبود و شب، ساده بود و پاک.
...
در بالکن را باز گذاشتهام، و فکر میکنم اینکه دیگر نمیدوم توی حیاط، بهانهام چهل و چاهار تا پله است، یا راضی شدم به همین دستی که از توی همین بالکن زیر باران گرفتم؟
...
صدای ماشینهای بیشتر سنگین، از آن طرف بزرگراه ِ دور، یک عالمه نزدیک میآید، صدای باران روی برگها دیگر نمیآید، و من فکر میکنم که اگر چهل و چاهار تا پله را هم میرفتم، تا برسم باران تمام شده بود.
و فکر میکنم، آدم چه خوب بلد میشود به خودش کلک بزند، چه خوب بلد میشود خودش را جا بگذارد، میانبر بزند و... نرسد.
فکر کردم که، از چی هول کرده بودم؟ از چی این همه ترسیده بودم؟
پذیرفتناش سخت است، اما فهمیدم که هنوز برهی گلهام. هنوز، حیوان رامی هستم که افسار خورده.
من میترسم که افسار پاره کنم، و نه از شلاق آدمها، که از بیمهریشان میترسم.
این است که تا ساز مخالفی کوک میکنم، تا هوس میکنم که از گله بزنم بیرون، تا سرم را با شدتی بیشتر از معمول این طرف و آن طرف تکان میدهم، شاید که این افسار شل شود کمی، رها شوم کمی، وحشت میکنم... از نگاه خشمناک آدمها، از دلسوزیشان، از بیپناهی، از این که توی دشت بیدر و پیکری، لبهی پرتگاهی، تنها بمانم، وحشت میکنم.
فهمیدم، یعنی باور کردم که، هنوز بلد نشدهام زندگی امن آدمها را ببینم و پایم سست نشود، غمگین این همه ناامنیام نشوم، نترسم، نترسم...
میدانی، آدم، یک عمر شاید، به در و دیوار میکوبد که تنها نباشد، که هرم تن گله، از سرما و بوران حفظش کند، و به درازای یک عمر شاید بترسد و انتظار بکشد، که فراموش کند که تنهاست، و آخرش هم، هیچوقت فراموش نکند.
...
میدانی، میدانی که فهمیدن، یا دوباره و دوباره به یادآوردن اینها، چه پوستی از من میکند این روزها. میدانی. میدانی.