تبليغاتX
لحظه

مامان گوشی را می‌دهد به خاله‌ی بابا، و او هم مث همیشه قربان صدقه می‌رود و حال حاج‌آقا را می‌پرسد، و این حاج‌آقا احتمالا منظور برادرجان است. خب، شک نمی‌کنم و می‌گویم خوب است و سلام می‌رساند. بعد که گوشی را مامان می‌گیرد، با خنده می‌گوید این آذین بودها! می‌فهمم که خاله‌خانم من را با همسر برادرجان اشتباه گرفته. می‌خندم و حکمت آن حاج‌آقاگفتن و نه چندان نزدیکی لحن‌اش را می‌فهمم حالا.

خاله دوباره گوشی را می‌گیرد و این دفعه آشناتر حرف می‌زند و می‌گوید چرا حرف من را گوش نمی‌کنی؟ و منظورش این است که چرا دست شوئرم را نمی‌گیرم ببرم پیشش، و من می‌خندم، راستکی، دلخور نمی‌شوم ازش... و با آن گویش عزیز شمالی‌اش می‌گوید که قربان خنده‌ات بروم...

...

 خب، من باز هوس مادربزرگم را کردم...

 

+  جمعه 1387/03/31 11:57 AM    | 

باباهه آمده نمره‌ی بچه‌ش را بگیرد، می‌گوید سلام، من دکتر فلان هستم.

 آذین بی‌ادب، فکری می‌شود که بگوید سلام، من هم مهندس فلان هستم، خوشوقتم!

اما آذین با ادب، هی سقلمه (به برخورد از قصدِ آرنج به پهلوی کناردستی گویند) می‌زند که مودب باش! حالا طرف نخواسته فکر کنی یکی از همین بابا الکی‌هاست.

به بچه‌هه نگاه می‌کنم که چقدر خجالت‌زده‌ست، نه که از پدر باد به غبغب‌دارش، یا مادرش با آن لبخند احمقانه‌ خجالت بکشد ها، خجالتش همان شرمی است که بچه‌ها، تا شاید اوایل جوانی دارند، که تحمل حضور پدر و مادر "نابلد"، پدر و مادر سوا از دنیاشان، مقابل دوست و معلم و همشاگردی، برایشان سخت است.

آذین بی‌ادب، فکر می‌کند که این آدم‌ها چه کورند. که انگار شناورند توی فضای معلقی، جدا از همه. که چه احتیاج به اتیکت دارند همه‌ش. به رزومه، به "لباس زیبا" و نه "آدمیت".

آذین بی‌ادب، خسته است زیاد، از این‌که مدت‌هاست جایی، و با کسی نبوده که آرام باشد. که وقتی ساده حرف می‌زند، و خود معمولی و معمولی‌اش است، حس نکند که هووم... الان است که یارو دور بردارد و خیال کند صد تا دنیا عقبم ازش.

آذین بی‌ادب، دلش تنگ است. دلش برای تنهایی تنگ است. برای تنها نبودن هم.

آذین بی‌ادب شهر تنگ شده براش، هی تنگ و هی تنگ‌تر، و عجیب است که سفر هم نمی‌خواهد هیچ. که آرزوی هیچ‌جا را ندارد الان.

آذین بی‌ادب، حتی حوصله ندارد به این فکر کند که نوشته‌اش زیادی خارج زده، که اصلن این‌ها را نمی‌خواسته بگوید. آذین بی‌ادب گیج است این روزها، هی فکر می‌کند که تمام شده گیجی، حالش خوب شده، اما هی دوباره از سر فرو می‌ریزد.

آذین با ادب، اینها را که می‌فهمد، دیگر سقلمه نمی زند، دستش را می‌اندازد روی شانه‌ی بی‌ادب‌هه، بازویش را فشار می‌دهد و می‌گوید سخت نگیر بچه‌جان، ایت ویل بی آل‌رایت...

 

+  چهارشنبه 1387/03/29 11:30 PM    | 

دو حالت داره، یا این‌که وقتی بهت می‌گن اِ... مگه تو آرایش داری؟ فکر می‌کنی که چه خوب، همون جور که دوس‌می‌دارم، آرایشه اصن معلوم نیست و ملیح و خفیف و ایناس، حالت دوم اینه که، ای بابا! یعنی بعد از کلی تلاش تازه به حد عادی ِ بدون آرایش می‌رسم آیا؟ قبلش چی بودم پس؟

 

 

*حالت اول، وقتی واسه یه عروسی‌ای، مهمونی‌ای، چیزی همه‌ی تلاشتو می‌کنی و مثلا آرایش درست و درمون‌تری می‌کنی اما همین که می‌رسی یه خانومی ازت می‌پرسه آذین جون تو چرا آرایش نکردی اصن؛ سخته یه کم. مگه این که ملاک قضاوت خانومه رو ریمل و خط‌چشم هفت‌طبقه‌ی دختراش حساب کنی.

 

 

+  سه شنبه 1387/03/28 11:6 PM    | 

توی همه‌ی اسباب‌بازی‌های شهربازی فقید، از کشتی صبا می‌ترسیدم خیلی. همان که مثل ننو، هی بالا می‌رفت و هی پایین، و وقتی بالا می‌رفت، اگر ردیف آخر نشسته بودی، حس می‌کردی الان است که بیفتی توی آن تاریکی‌های پایین، و اگر وسط نشسته بودی، آن همه جمعیت با دهان و چشم‌های گشاد انگار می‌خواستند بیفتند رویت و خفه‌ات کنند. و در هر حالتی، همان حسی را داشتی که انگار اتوبوسه می‌رفت روی دست انداز و تو که ته اتوبوس نشسته‌بودی، دلت هری می‌ریخت.

حالا، درست که روزگار من همیشه شبیه این کشتی صباهه بوده، با دامنه‌ی گاهی وسیع و گاهی محدود نوسان، اما این بار کشتی جان در منتهی‌الیه نقطهی مینیمومش لنگر انداخته انگار. من هم که نوک کشتی نشسته‌ام مثل همیشه، خیلی پایینم. و همه‌ی آن جمعیت، همه‌ی عالم دنیا دارد می‌ریزد روی من انگار.

خب، من منتظرم که این متصدی خوابالوی کشتی‌هه یک تکانی به هیکلش بدهد، خرت خرت زیر گلویش، بلکه جاهای دیگرش را هم بخاراند و لنگر را بکشد بالا یک کم، یا چه می‌دانم آن اهرم لعنتی را تکانی بدهد، بلکه کشتی‌هه هم تکانی بخورد.

شاید هم خودم از میله و دم و دستگاه این غول آهنی آویزان شدم، از کشتی‌ پیاده شدم اصلا.

...

درست و حسابی شنا بلد نیستم فقط...

+  دوشنبه 1387/03/27 10:5 PM    | 

                

 

حواست هست؟

به این که چه سخت است عادی باشی، معمولی، و نه نابغه، و نه صاحب هیچ موهبتی؟ که باور کنی، که اگر هم موهبتی بوده، دیده نشده٬ نبالیده، پژمرده، مرده؟

که آن‌قدر روشن بین باشی، که حواست به این همه "نبودن"ات باشد، نادیده‌ هم نتوانی بگیری‌ش حتی، که مثل این همه‌ی همه‌ی مدعیان سیر آسمان‌ها نکنی؟

از ناامیدی حرف نمی‌زنم، از حالی حرف می‌زنم، که تو را، توی مغرورِ زیاده‌خواهِ ایده‌آل‌گرا را، می‌تواند بشکند، فرو بریزاند.

از وقتی می‌گویم، که مغلوبه‌ی جنگی می‌شوی، که میان توی متفاوت و یگانه، با توی معمولی و دم دستی، توی تکراری درگرفته. تویی که هیچ‌ طرف دعوا نیستی، و فقط و همیشه آواره‌ی این جنگی.

می‌دانی از چی حرف می‌زنم؟ از وقتی که نشانه‌ها همه بدیمن‌اند و خبر از سقوط تو می‌دهند، سقوط از آن نقطه‌ی امیدوارانه‌ی معلوم، به جایی که دیگر با خودت غریبه‌ای، خسته‌ای ازش، دوستش نداری هیچ.

از آن لحظاتی حرف می‌زنم، که در هم شکستی، و درونت توده‌ی خاک تیره‌ای ست فقط. از آن لحظات تاریکی که باید ناامید جستجو کنی، از انگشت‌هات خون بچکد و باز خاک را زیر و رو کنی، که دوباره‌ی بذری پیدا کنی، یا جوانه‌ی ترد و زنده‌‌ای.

گواه کوچکی، امید دوباره‌ای، برای یک "هنوز".

 

 

 

*عکس از اینجاست.

+  یکشنبه 1387/03/26 5:5 PM    | 

فکر می‌کنم که اگر کسی را بلد باشم، اگر بتوانم کد رفتارها و نگاه‌ها و لحن‌اش را باز کنم، اگر نیازی به باز کردن کد هم نباشد، و به یک نگاه توی چشم‌ها بفهمم طرف بی‌قرار است، دردی دارد یا چی... به روش نمی‌آورم اگر نخواست و نگفت به من. فکر می‌کنم می‌فهمم که حتما چیزی هست، من چیزی کم دارم، یا او، یا رابطه جایی‌ش می‌لنگد، که نمی‌خواهد حرفی بزند، گرچه من چندباری سعی کرده‌باشم که به‌ش بفهمانم، با من و شاید تنها با من است که می‌تواند حرف بزند.

این‌جوری، دست کم اگر که او نتواند حرفی بزند، با من آسوده‌ست، به خیال خودش (بله، من می‌توانم در دلم این خیالِ خوشش را دست بگیرم حتی، که سرش را کرده توی برف مثلا) پیش من آرام است و احتیاجی ندارد که مثل ِ پیش همه، درد بکشد.

اگر به من نگفت، شواهدم را برایش ردیف نمی‌کنم، فهمیدنم را سرش هوار ِ خیرخواهانه نمی‌کشم، هزار تا نتیجه‌ی مربوط و نامربوط نمی‌گیرم... که به من بگوید، که کمکش کنم.

نه عزیز من، این جوری نتیجه‌اش فقط این می‌شود که طرف دیگر وقتی پیش من است بی‌قرارتر است، که برای هر دیداری با من، که ناگزیر است٬ انگار که قرار است برود توی دهان شیر، که اضطراب بشود خوراک هر روز و هر شبش، که دیگر دلتنگ دیدار من نباشد، که دوستم داشته باشد اما دورتر شود از من، دورتر باشد از من.

که این بار دیگر این دوری را بر من نبخشد.

 

 

* هی! این سنگه هویجوری باید بمونه رو سینه‌ی من؟ تا کی؟ جنبه شو ندارم دیگه٬ بسه...

 

+  شنبه 1387/03/25 0:7 AM    | 

خواب‌ها، این خواب‌ها چه می‌توانند دردناک باشند از فرط زیبایی و خوشی. گاهی در خوابت آن‌قدر همه‌چیز مهربان و خوب و آرام است، آن‌قدر تو صادقی و همه چیز با تو صادق است، آن‌قدر ساده از آن پنهانی‌ترین حسی که در دلت داشتی، پرده‌ برمی‌داری که توی همان خواب، با خودت می‌گویی هه... این فقط یک خواب است.

اما خوابت، این رویای لعنتی‌ات، باز به تو می‌قبولاند که خواب نیست.

تا بیدار شوی و ببینی خواب بود... آخ... بله... خواب بود.

برای خیلی‌ها لابد تعریف کردم این داستان دو خطی محشر را که نمی‌دانم از کجا شنیدم یا خواندم، که فیلسوفی خواب دید پروانه شده، بیدار که شد شک کرد: نکند پروانه‌ای‌ست که خواب می‌بیند فیلسوف شده؟

دلم شک می‌خواهد، از همین شک‌ها، وقت‌های بیداری، وقت‌های این قطعیت‌های سخت.

 

+  پنجشنبه 1387/03/23 2:30 PM    | 

اشتباه است وقتی زمان سختی را می‌گذرانی، موسیقی عزیزی را یک بند و یک بند گوش کنی.

آن‌وقت، وقتی از آن زمان سخت گدشتی، دیگر نمی‌توانی گوش بدهی به‌ش، نمی‌توانی بر حسب اتفاق بشنوی‌ش حتی. یادت می‌آورد آخر، که آن زمان سخت انگار کش می‌آید، که هیچ چیز نگذشته، فقط لحظه یا لحظاتی، از یادت رفته.

این جور وقت‌ها، نه تنها عزادار آن زمان سخت، که عزادار موسیقی‌ات هم می‌شوی حتی.

 

*حالا حکایت من است و این موسیقی‌هه‌ی اینجا.

+  سه شنبه 1387/03/21 10:52 PM    | 

کجایم؟ عبور کرده‌ام از آن سیاهچاله؟ نمی‌دانم. آن‌که آرام است، نه حتما یعنی که گذشته، که شاید که پذیرفته.

...

پذیرفته‌ام؟ نه... هیچ‌چیز و هیچ‌چیز را نپذیرفته‌ام. کمی، کمی در آن انتهای نمی‌دانم کجای دلم امیدی هست هنوز. خرده‌ای از چموشی ذاتی‌ام. نمی‌دانم که می‌ماند، نمی‌دانم که می‌مانم، نمی‌دانم که اگر نماند تاب می‌آورم یا نه. می‌گویند آدم‌ها آنقدر مزخرفند که تاب می‌آورند، می‌مانند. کاش من هم همین اندازه مزخرف باشم، گرچه در هیچ زمینه‌ای، هیچ سابقه‌ی آدمیزاده‌گی درست و درمانی ندارم که دلم آرام  ِ این را داشته باشد دست‌ کم.

...

نمی‌دانم حتی اینجا هم می‌ماند برایم یا نه. بعد از کلی مذاکره با این دل بی‌صاحاب، فقط با قبول این شرط، دلم راضی شد که اینجا را که این‌همه دوست دارد، هنوز داشته باشد، که حواسم باشد به نمی‌دانم چند روز دیگر، که شاید اینجا هم نباشد. و این چند روز دیگر نوشتن ِ اینجا، نباید که سخت‌تر کند رها کردن را.

...

- نباید؟

- نباید!

- هه.

...

می‌دانی به چی فکر می‌کردم؟ به این‌که هی... من انگار باورم نشده هیچ‌چیز. یکی بهم گفت سرم را کرده‌ام زیر برف، و من فکر کردم برف؟ نه... برفی نیست. گرم و برهوت‌ست همه جا. خوب بود اگر برف بود. خوب است اگر برف باشد و همه چیز را یخ بزند و نگه دارد. و مرا، و همه را از ازدست دادن برهاند.

فکر کردم انگار از دست داده‌ی خدایی‌ام، بی‌این‌که بخواهم سوگوار همین لحظه‌هایم که دارم و می‌دانم دمی دیگر ندارم. کارپه‌دی‌ام؟ بله، بله، بلدش نیستم اما که این دم را غنیمت است. چندوقتی فکر کردم بلدم‌ش و حالا این وحشت از دست دادن، و شاید خودش و نه فقط وحشتش، انگار که می‌خواد انتقام همه‌ی همه‌ را از من بگیرد بی‌پیر.

...

دیده‌ای توی این فیلم‌ها، که شوالیه‌ی لاغروی جوان عاشق، روبه‌روی غولی، اژدهایی، چیزی می‌جنگد و نمی‌تواند؟ که زخم خورده، پاره‌پاره، درست وقتی که همه فکر می‌کنند دیگر الان است که وا دهد، زانوهای لرزانش را صاف می‌کند و دوباره می‌ایستد؟ آهان... دوربین باید الان نمای نزدیک بگیرد از چهره‌اش... می‌بینی نومیدی و دیوانه‌گی و ناگزیری و هرچه‌باداباد را توی نگاهش؟ آن برق کمرنگ امید را چی؟

شوالیه‌هه فریادی حیوانی سرمی‌دهد و به سوی دشمن هجوم می‌برد. خب... کدامش؟ هالیوودی خوش‌رنگ یا اروپایی ِ بی‌رنگ؟ کدام پایان را می‌پسندی؟ شوالیه‌ می‌میرد یا می‌میراند؟

یا نیمه‌ی راه شمشیر می‌اندازد و فرار می‌کند؟

...

یادت هست نوشته بودم از آغشته‌گی چه می‌ترسم؟ آدم کسی را دوست می‌گیرد، و همه‌ی دارایی‌اش، مکان‌هایش، موسیقی‌هایش، کلماتش، خاطره‌ها و یادهایش را، بی فکر فردا، آغشته‌ی او می‌کند. زمانی، می‌رسد که ناگزیر باید خدانگهدار بگوید و آن وقت، دیگر تحمل سنگینی حضور هیچ چیزش را ندارد.

...

و دیگر هیچ چیز ندارد.

 

+  دوشنبه 1387/03/20 11:20 PM    | 

 

... و می‌دانم سکوت

فقط به خاطر من سکوت است

اما من

دلتنگ تو ام

شعر می‌نویسم

و واژه‌هایم را کنار می‌زنم

که تو را ببینم.

 

 

نت‌هایی برای بلبل چوبی

شمس لنگرودی

 

 

Waldpoesie (the one you hear here)(+)

The whole time of the music (+)

By Empyrium

 

عکس از اینجاست.

 

 

 

 

 

 

می‌خواهم چندوقتی واژه‌ها را کنار بزنم. نمی‌دانم می‌تواند به چندساعت و روز بکشد. نمی‌دانم بلدش می‌شوم یا نه.

 

 

+  یکشنبه 1387/03/12 6:23 PM    | 

" گفتم:«بیا و عاشق ما باش.»

خداوکیلی وزنش هم قشنگ است. بدون رودرواسی بگویم اگر کسی به خودم گفته بود، می‌شدم. حالا شما بگویید نه، نمی‌شدی. یا اگر هم می‌شدی به خاطر چیز دیگری بود. شاید هم شما درست بگویید؛ ولی وزنش را که نمی‌شود منکر شد، می‌شود؟ "

 

 

فکر نمی‌کردم "ها کردن"ِ هوشمندزاده را دوست داشته باشم، اما دوستش داشتم. خیلی هم. دنیا چه طوری بگوید به من پیش‌داوری نکن که یاد بگیرم؟ نمی‌داند. من هم نمی‌دانم.

+  شنبه 1387/03/11 6:34 PM    | 

دوست داشتن، یعنی که وقت نامهربانی‌اش، یاد مهربانی‌اش باشی، و وقت مهربانی‌اش، نامهربانی‌ا‌ش را به یادت و یادش، راه ندهی.

 

+  جمعه 1387/03/10 9:56 PM    | 

آدما دو دسته‌ن، اونایی که زندگی رو جدی می‌گیرن، و اونایی که دسته اول رو تماشا می‌کنن.

من از دسته‌ی دومم.

 

+  پنجشنبه 1387/03/09 9:24 PM    | 

ابر چه نزدیکه، چه دوره، چه عزیز و خوش‌خبره، چه بی‌تابم می‌کنه، چه شوق کودکانه‌ی دیوانه‌ای می‌ندازه تو سر من، که زیر بارونش خیس خیس بشم، چهره‌م رو بارون بشوره اصن، تو چشم مردم نگا نکنم از ترس ریشخند، و باز دیوونه باشم.

سبک می‌شم با ابر، مث ابر، مث تو.

 

+  پنجشنبه 1387/03/09 0:42 AM    | 

این یک ماه، این یک ماه اضطراب هم بگذرد. بگذرد، بگذرد... می‌دانم، لابد مسخره‌ست آرامش خواستن، توی این دنیای دیوانه‌ی دیوانه، می‌دانم که بیست‌وپنج‌ساله‌گی، یعنی آخرِ انرژی و امید و انگیزه و حرکت، من اما دوباره رسیده‌ام سر یک دو، شاید هم چندراهی، و آن‌قدر گیجم که باید بایستم، صبر کنم، آرام بگیرم، حوصله‌ام از ایستادن سر برود حتی، و راه بهتری را انتخاب کنم، یا راه دست کم، کمتر بدتری. فکر می‌کنم، فکر می‌کنم به خانه‌ی مادربزرگ‌، که کاش بود، یک جایی توی همان شهر بود و آن جور بی‌رحمانه خراب نمی‌شد. و می‌رفتم چند روزی آن‌جا. فکر کردم که انگار هیچ جایی توی این همه زمین نیست که من به‌ش فرار کنم. از چی؟ نمی‌دانم خودم هم، نمی‌دانم.

 

*نوشته‌بودم توی نامه که، دلم می‌خواهد آن‌قدر گریه کنم که ابرها بروند کنار، آسمانم بشود مث آسمان امروز، آبی، که بشود کمی دورترها را هم ببینم. خسته‌ام از این کورمال کورمال٬ توی مه راه رفتن...

* این روزها روزهای برف نیست، اما نمی‌دانم چرا بارها و بارها، باز برف پژمان گوش می‌کنم.

+  سه شنبه 1387/03/07 11:38 PM    | 

یک جاهایی، یک چیزهایی، آداب برمی‌دارد. شاید هم، خود آدم دوست دارد برای‌شان آدابی تعریف کند. شاید به همان دلیل بی‌دلیلی، که آدم دلش می‌خواهد هی همه چیز را شخصی خودش کند، و نه برای جاودانگی، یا حضور، که فقط لذت بردن از چیزی که مال همه هست، اما مال او هم باید، باشد.

...

تو کافه نشسته‌بودم، با یک عالمه آدم خوب ِ حسابی ِ مهربان، و فکر می‌کردم، یک بار این‌جا، باید تنها بیایم، یا با کسی که این همه تلاش نکند لایه‌ی آشکار اندوه توی چشم‌ها را پنهان کند، با حرف‌ها و خنده‌ها.

عجیب نیست؟ گاهی دلم تلخی می‌خواهد. از آن تلخی‌های راست، تلخی‌های صریح، و نه آن تلخی‌ها که بیشتر از آن‌که به جان خودت نشسته باشند، در جان دیگری می‌ریزند. از آن تلخی‌ها، که بلدی رام‌شان کنی، بلدی به حرف بکشی‌شان، حتی دستشان بیندازی وقتی داری های‌های گریه‌ می‌کنی، اما سرشان را سوهان کشیده‌ای، صاف کرده‌ای، یا دست کم، سر تیزشان درون تو را می‌خراشند، نه گونه‌ی دیگری را.

...

توی کافه نشسته بودم، و فکر می‌کردم، این فضا را دوست دارم، ولنگ و بازی‌اش را - دلم می‌گیرد از این همه زیرزمین و گوشه‌ی ناگرفته و تاریک، آخر – نور عصرگاهی‌اش، مبل‌های بزرگ و صندلی‌های تا‌به‌تایش، پنکه‌های بدریخت و بزرگ سقفی‌اش، و این همه سبکی را که توی فضایش داشت. فکر کردم که شکل دوست داشتن اینجا، شبیه دوست داشتن نیاوران است، چیزی هست این‌جا که نمی‌دانم چیست، مال من هم نیست، اما با من دوست است. فکر کردم که اینجا، خوب است که آدم آرام باشد، و خوب است که از پنجره، نگاه کند به سقف‌های زشت و دود گرفته، و عصر دم‌کرده‌ی تهران، با تمام هرمش، صاف بیاید بنشیند توی چشم‌هایش.

...

برادر جان، به من می‌گوید که باید بلد باشم مثل آدم‌های عادی زندگی کنم، حرف بزنم، بخندم، حتی اگر اندوهی باشد. برادرجان، نه که مستقیم بگوید این حرف‌ها را، که من از رفتارش، از این تلاش عزیزی که برای سرپا ایستادن و بودن و مهار اندوه می‌کند، این را فهمیده‌ام. خوب... یک وقتی فکر می‌کردم می‌توانم، و وقتی نمی‌توانستم، کلافه و ناباور از این نتوانستن، بیشتر به در و دیوار می‌کوبیدم و همه چیز خراب‌تر می‌شد. حالا؟ حالا می‌دانم که نمی‌توانم، آن توان عجیب آدم‌های بزرگ، که بلدند بیشتر و بهتر از چیزی که هستند باشند، نه برای فخر فروشی، که برای امید، در من نیست.

...

این من را می‌ترساند. این که تلخی و اندوه، رنگ غالب روزهایم باشد، این آدم‌ها را می‌تاراند. فکر می‌کنم، درستش همین است که آدم‌ها حرف می‌زنند و می‌خندند و اندوه آشکار را پنهان می‌کنند، و فکر می‌کنم، گاهی چه‌قدر نادرستش را می‌خواهم. قانون‌شکنی را، به تمامی بودن، راست بودن را، به قیمت تلخ بودن٬ ناخواستنی بودن٬ حتی.

 

 

 

*دوست‌جانم، خیلی فکر کردم که چیزی‌م هست؟ و جز این‌ها، و همه‌ی کم‌آوردن‌های همیشه‌گی و موسمی، چیزی به ذهنم نرسید. دوست دارم که می‌بینی‌ام، از خودم هم بیشتر حتی، حواسم به این دیدن‌ات، و بودن‌ات، هست.

 

+  دوشنبه 1387/03/06 0:51 AM    | 

من آن ماهم که اندر لامکانم

مجو بیرون مرا در عین جانم

تو را هر کس سوی خویش خواند

تو را من جز سوی تو نخوانم

مرا هم تو به هر رنگی خوانی

اگر رنگین اگر ننگین ندانم

سخن کشتی و معنی همچو دریا

درآ زوتر که تا کشتی برانم...

 

 

 

*دوست دارم این غزل را، وقتی این آقاهه این همه خوبش می‌خواند. (+)

آرامش عجیب جادویی‌اش را، سکوت‌های‌ به موقع‌اش را، و آن حس گذشتن از هر چه که نباید، و رسیدن به هر چه که باید، اصلا آن حس که باید و نبایدی در کار نیست، چیزی جدا از این‌هاست، چیزی بزرگتر و آرام‌تر و وسیع‌تر و مهربان‌تر. انگار کن دست خنکی بنشیند روی پیشانی ملتهب و دردناکت...

  

 

+  شنبه 1387/03/04 10:32 PM    | 

من توی دستم، شمعی گرفته‌ام، و باد می‌آید.

...

من تو را، همه‌ی خوبی‌ها را، همه‌ی پاک‌ها و حقیقی‌ها را، گرفته‌ام توی دستم، با تمام تنم، مقابل باد ایستاده‌ام، مقابل تردیدهای حق به جانب، و تمام نداشتن‌ها و نبودن‌های بی‌رحم، و شعله، هی کم‌جان‌تر می‌شود، هی بی‌فروغ‌تر.

...

گاهی فروغ تازه‌ای می‌گیرد، کافی‌ست که باد لحظه‌ای آرام بگیرد، یا انگشت‌ها را بهتر دور شمع‌ام حلقه کنم، تا شعله‌ی من، تمام هستی من، دلیل بودن من، دوباره خودش را نشان من بدهد، دوباره قد بکشد، گرمم کند، و یادم بیاورد، که توی دستم شمعی گرفته‌ام.

...

و باد می‌آید.

 

+  جمعه 1387/03/03 1:23 AM    | 

«چون هلاکوخان در نیشابور قتل‌عام کرد، یکی از مغولان تاتار، دست شیخ عطار را گرفته ‌بود و می‌برد که او را در مقتل عام، سر از تن بردارد و شیخ را در آن حال، وقت خوش گشته بود و توحید غلبه کرده، روی در قاتل کرد و گفت: به این که تاج نمدی بر سر نهی و تیغ هندی به کمر بندی و از جانب ترکستان به مکدوستان برآیی، پنداری تو را نمی‌شناسم؟

پس در آن محل که لشکری تیغ از نیام برکشید و شیخ را بر سر پا نشانید... در آن وقت شیخ برین وجه خواند:

 

در راه تو رسم سرفرازی اینست

عشاق تو ر کمینه بازی اینست

با این همه از لطف تو نومید نیم

شاید که تو را بنده‌نوازی اینست»

 

 

* نویسنده کتابی که این حکایت از لطائف‌الطوایف را نقل کرده بود، از طنز هولناک و عجیب داستان می‌گفت. و من چقدر این کلمه‌ی "هولناک" را فهمیدم و دلم برای وقت‌هایی که هر چیزی شبیه این جنون ِ نایاب، به گریه‌ام، به نمی‌دانم چه‌ام، می‌انداخت، تنگ شد زیاد.

+  چهارشنبه 1387/03/01 5:38 PM    |