تبليغاتX
لحظه

هی... کلمه‌ها، کلمه‌ها! برای چی جرقه می‌زنید توی اتاق تاریک ذهن و بعد گم می‌شوید هی؟ خب نیایید از اول، دست کم آدم حسرت از دست دادن‌تان را نمی‌خورد این جور. با این حس عجیب، که انگار یک چیزی بوده و حالا نیست، که خوب بوده خیلی و حالا نداردش، کلنجار نمی‌رود مدام.

+  دوشنبه 1387/02/30 10:40 PM  آذین  | 

یک‌دفعه بی‌طاقت شدم. یک قطره بیفتد توی طرف پُری انگار. تندی رفتم توی بالکن. دست‌ها را گذاشتم روی سرم. شبیه آدمی که اسیرش کرده باشند. باید جایی تکیه می‌دادم آخر. فکر کردم که ظهر که رسیدم خانه، به‌شان بگویم من را ببرید سفری، جایی. و یادم افتاد که در سفر هم دورم. بعد یادم افتاد توی فالی که سه‌شنبه‌ای، بچه‌هه خودش به‌م داد، نوشته بود "کسی شما را دعا می‌کند" و من برخلاف همیشه که همان دو بیت فالنامه‌ها را دوست دارم نه توضیحات همیشه یک‌جورشان را، ترجیح دادم این جمله را نتیجه بگیرم تا این‌که "حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت، وفای صحبت یاران و هم‌نشینان بین".

 

* این حال امروز و دیروزم نیست و نبود. خواستم اما ثبتش کنم، به خاطر تلخی و شاید، یگانه‌گی عجیبش.

+  دوشنبه 1387/02/30 0:2 AM  آذین  | 

خیلی وقت بود که جیغ نزده‌بودم از ذوق بردن تیمی. من که آن‌وقت‌ها که استقلالی بودم، از حرص برادرجان پرسپولیسی و به خیال طرفداری از طرف مظلوم، هیچ‌وقت احساساتی نمی‌شدم و نهایت فعالیتم به رخ کشیدن آبی بی‌نهایت آسمان بود وقتی او کُری قرمزی خون رگ‌ها را می‌خواند، من که حتی آن‌وقت‌ها که دور از تقوا نبود و راهمان می‌دادند، برای تشویق تیم ملی والیبال رفتم سالن‌ و خودم را گم کردم بین آن همه دختری که روسری‌هاشان را اگر می‌چلاندی عرق می‌چکید، از بس که گرما بود و هیجان بود و حرکت بود و امید بود، من که از 2002 که نرفتیم جام‌جهانی، نفهمیدم چه‌طور شد که جیغ زدن و تپش قلب گرفتن موقع‌ پنالتی‌، برای فوتبال ملی را هم گذاشتم کنار، آن‌قدر که بازی‌های ایران به جام‌جهانی رفته ی 2006 را تماشا نکردم حتی، و نمی‌دانستم این بی‌قیدی را ربط بدهم به گذر از یک دوران، یا دیدن چیزهایی که هیچ دوست نداشتم‌شان. نه این‌که انتظار داشته باشم که ورزشکار جماعت، آن هم از نوع حرفه‌ای وطنی، انسان فرهیخته‌ی باکمالاتی باشد، که بی‌کمالاتی انسان‌های "فرهیخته"‌ی این روزها را هم زیاد دیده‌ام، اما حالم از آن حجم ورقلمبیده‌ی لمپنی و بی‌ادبی و تازه‌به‌دوران‌رسیدگی، از آن تی‌شرت‌های تنگ و موهای دفرمه‌ی درخشان از چسب‌مو و ژل و هزار تا آشغال دیگر، و آن همه دسیسه و دروغ و کارشکنی "پشت پرده" به هم می‌خورد.

...

امروز عصر از خوشحالی بابا را بغل کردم، و هیچ کدام‌مان نشنیدیم صدای هم را از بس که فریاد کشیدیم. امروز عصر من خوشحالِ خوشحالی یک عالمه آدم بودم، آدم‌هایی که می‌شناسم و نمی‌شناسم، خوشحالی قطبی، که نشانه‌ای است انگار از آن دنیایی که راهی به‌ش نداریم‌، که روزنه‌ای است انگار، که هی... این‌طرف مرزها هم روز خوشحالی این‌همه آدم، خوشحالی ِ سالم آدم‌ها، فریاد کشیدن و بالا پریدن و درآغوش گرفتن‌های راستکی، و بیخودکی، دقایق فراموشی چند دقیقه‌ای همه‌ی چیزهایی که نفس‌مان را می‌برد، ممکن است که بیاید. این طرف مرزها، یک عالمه آدم بلند بلند و با هم، از "پرسپولیس" می‌گویند نه پیروزی، و همه با هم، شعر می‌خوانند و گزارشگر آن‌قدر حرف می‌زند روی سرود خواندن‌شان که فرضیه‌ی توطئه‌ی آدم درد می‌گیرد که نکند نباید بشنویم این هم‌صدایی را، این طرف‌مرزها که خیلی چیزهای خوب، مثل همین جشن گرفتن را یادمان رفته... بی‌خیال، شادی و غرور همان چند دقیقه را عشق است.

 

*چون انگار که بالاخره آرمانم را در زندگي پيدا کرده ام؛ اينکه قطبي قهرمان شود. اينکه فرهنگ قطبي، بخشي از جهان اين سرزمين شود... این یادداشت احساسی امیر قادری را دوست داشتم.

+  شنبه 1387/02/28 8:30 PM  آذین  | 

بالله که شهر .....* مرا تنگ می‌شود/ آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

*جای خالی را با یکی از این کلمات پر کنید: به طور کلی، من حیث‌المجموع، هرجور که نگا کنی، بای دیفالت، و غیره.

 

+  جمعه 1387/02/27 11:52 AM  آذین  | 

از این معلم‌هه که تو چشم بچه‌ها نگاه می‌کند، جوری که از نگاهش خجالت بکشند و شلوغ نکنند یا دروغ نگویند، و چاره‌ای هم جز این ندارد، متنفرم. این معلم‌هه که هر روز، خسته از همه کارهای نکرده و نکرده، خودش را می‌کشد سر کلاس و  هر بار، با همه‌ی دلقک‌بازی‌هایش برای بچه‌های مردم، تلخ است و این تلخی‌ش را می‌ریزد توی نگاهش، آن دختره‌ی دیوانه‌ی به وقت عقل و عاقل به وقت دیوانه‌گی، من نیستم.

...

ها... یک وقتی بلد بودم شطحیات بنویسم. چرت و پرت. کلمه‌هایی که زمانی برای هجوم فکرها (بر وزن زمانی برای مستی اسب‌ها) می‌آمدند و ردیف می‌شدند روی سفیدی کاغذ. و بعدها مانیتور. گرچه هنوز دست‌خطم را، با همه‌ی ضعف‌هایش، خودخواهانه دوست دارم. اینجا را اصلا بگذارید به همان حساب.

...

سه‌شنبه‌ای، آخ این یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌های آرام، باید می‌رسیدم به دیدن این دختره جان، و دیر بود. و چون دیر بود، از بین آن همه آدم‌ها دویدم؟ هوس دویدن بود شاید. با آن باد آبستن، باد خبر خوش باران، باد آسمان هزار رنگ. و حیف که هی می‌ایستادم، به بهانه انسان‌ها و ماشین‌ها، و بیشتر برای این‌که سختم بود تحمل نگاه‌شان. و راه رفتم‌ها. آنقدر که بعد از یک روز ساق‌ها ناجور دردناکند.

...

اگر یکی را دیدید که کیفش روی دوش بود، شال سرخ انداخته بود روی سرش و خسته و خسته اما همچنان یکدنده راه می‌رفت، یکی که پشت چراغ قرمزها، جوری می‌ایستاد که چشمش به غروب ِنزدیک باشد و باد بخورد توی صورتش، خبرم کنید.

...

خودم را جایی میان خیابان امیرآباد ابرگرفته و پل گیشا، چشم دوخته به افق محشر باهار، جا گذاشته‌ام.

 

+  پنجشنبه 1387/02/26 1:34 AM  آذین  | 

نگاه کن که چه پیر می‌شوند

رویاهایی که تو را نیافته جهان را ترک می‌کنند.

 

شمس لنگرودی

باغبان جهنم

انتشارات آهنگی‌دیگر

 

*عکس از اینجاست. بقیه گالری‌ها را هم ببینید.

** آهنگ این بغل! :

 First flute

From: Trois couleurs: Bleu

‌‌By: Zbgniew Preisner

+  سه شنبه 1387/02/24 0:15 AM  آذین  | 

دلتنگی انواع مختلف دارد. یک جورش وقتی است که آن‌که می‌رود، رفته، نیست، یک‌جورش هم وقتی است که آنکه می‌رود، نرفته هنوز، هست، اما تو دیگر نداری‌اش.

این‌جور وقت‌ها تو جلو جلو، زمان را طی کردی، یا ترس‌هات زودتر برده‌اندت به زمانی، به جایی که او نیست. آن‌وقت می‌بینی که چه ناتوانی در داشتنش. که چه عاقلی اصلا، وقتی که باید دیوانه باشی و نگذاری که برود. که چه شک می‌کنی به همه چیز، به داشتنت، و به آن نیروهایی که تو را این همه دلتنگ می‌کنند، اما از "نرفتن" او ناتوانند.

به گمانم آقای شاعر قشنگ‌تر از همه‌ی عالم دنیا گفته، که "من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود".

 

+  یکشنبه 1387/02/22 5:45 PM  آذین  | 

این یک نامه‌ست.

...

اول فرستادم برایت، برگشت که خورد فهمیدم حذف کردی آی‌دی‌ات را. وبلاگ را هم.

نه... درست نوشته‌هات را نفهمیدم. شخصی بود، بریده بریده. یک چیزهایی دستگیرم شد و نشد. و نتیجه؟ گیج شدم بیشتر.

کاش حرف بزنی. بنویسی. چه می‌دانم... تلفن کنی به‌‌م. آن‌چه از من تصور کردی به هم می‌ریزد؟ به جهنم... بگذار بریزد.

سمانه، می‌فهمم این حذف و حذف و حذف کردن‌ها را، دچارش بوده‌ام خودم هم، هستم. از بین بردن هر چیز که نشانی از خودمان دارد، از بس که دل به هم می‌زند. اما مرا زندانی این ترس همیشه‌گی، ترس در دسترس نبودن آنکه دوستش می‌دارم نکن. انصاف نیست که تو نامرئی باشی و بیایی و بروی و من هیچ دسترسی به تو نداشته‌باشم. نمی‌دانم چه گناهی مرتکب شده‌ام که آدم‌هایی را که دوست دارم، این همه ندارم...

من اصلا بلد نیستم هیچی را. بلد نیستم زندگی را هیچ. اما با من یا هر ننه‌قمری که بلد است بشنود حرف بزن.

بنویس. آن وبلاگ ساده‌ی آرام بی آزار هیچ جایی را از این دنیا تنگ نمی‌کند. اما شاید درد تو را کمتر کند کمی.

به گمانم قبل‌ترها شماره‌ام را داشتی، گرچه می‌دانم تماس نمی‌گیری. نمی‌دانم... یک راهی باز کن از خودت به من، قول نمی‌دهم که بلد باشمت، فقط می‌نشینم نه روبه‌رویت، که کنارت، بعدش هر چی دلت خواست توی چشم‌هام نگاه نکن و بگو.

سمانه، لطفا.

 

+  شنبه 1387/02/21 6:51 PM  آذین  | 

خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، داشتم موسیقی گوش می‌کردم طبق معمول و آدم‌ها بی‌صدا بودند، مگر این‌که‌ مثل راننده‌هه صداشان بلندتر از بقیه باشد.

 هوا ابر داشت، ابر نازک. قبل‌ترش که چشمم افتاده‌بود به کوه‌ها، یک ‌دفعه هوس کرده بودم چیزی را، یا شاید هم دلم لرزیده‌بود از آن حجم مه‌آلودی که بالای کوه دیده بودم، یک لحظه همه‌اش، یک اتفاق غریبی افتاد و بعد هم لابه‌لای حرف‌ها و حرف‌ها گم شد. شبیه این‌که بخواهی همان‌جا باشی، روی بلندترین نقطه‌ی کوه، میان همه‌ی آن غربت و همه‌ی آن تنهایی. و نه تنهایی شاید هم، که یگانه‌گی، که بدانی تویی و این نترساندت، یا دست کم اگر ترسی هست، تلخ نباشد.

 لکه‌های تک و توک باران را که دیدم، شیشه را کشیدم پایین، تا ته، و باد بود، و اولین و تنها قطره که افتاد روی صورتم، فکر کردم که چه اولین‌های چرک‌آلودی که چون اولین‌اند دوست‌شان داریم و همه‌ی ناپاکیزه‌گی‌شان را، ناتمامی‌شان را، به همان نخستین بودن و تازه بودن، می‌بخشیم.

 آسمان سرخ بود، و ماشینه گیر کرده بود میان یک عالمه ماشین‌های دیگر، توی کوچه‌پس‌کوچه‌های فرمانیه (یا یکی از ایه‌های نزدیک تجریش، چه می‌دانم...) و نگاهم به خانه‌ها و برج‌های نادوست‌داشتنی بود و نبود. به نور چراغ‌ها نگاه می‌کردم روی پیچک‌ها و باز، یاد آن یگانه‌گی افتادم، که آدم‌ها با آنها که دوستشان می‌دارند، می‌خواهند از یاد ببرندش. یاد تجربه‌ی این "فقط" افتادم که انگار اولین بار بود و نبود. یاد این شوری که دلم می‌زد و نمی‌دانم از کجا... این موسیقی عزیز*را گوش می‌کردم، و مست صدای صاف خانومه بودم و همه‌ی رازآلودی آن کلمات ناآشنا، که انگار برای من بود و برای من بود، "فقط".

 نمی‌دانم چقدر بعد، خانومه گفت "پنجره رو بکش بالا"، یا همچین چیزی، طوفان شده‌بود و دیگر ابری و بارانی نبود.

 

*ممنونم به خاطرش باز، آقای عابر عزیز.

** عکس از اینجاست.

 

+  جمعه 1387/02/20 1:25 AM  آذین  | 

دوز "تو" ی روزانه‌ام که نرسد، یا دیر برسد، بدخلق می‌شوم. دستم آمده دیگر.

 

+  سه شنبه 1387/02/17 11:12 PM  آذین  | 

نشسته‌بودم سر کاری که فردا باید تحویلش می‌دادم و طبق معمول دیر جنبیده بود و وقتی نبود. و دلم پیش کتابه بود. دلم می‌خواست هی گریز بزنم به ش، یا مثلا به خودم جایزه بدهم که فلان قدر صفحه که تمام شد، یک ربع حق داری کتاب بخوانی و این‌ها.

بعدش یاد حس قدیمی خوبی افتادم. وقت‌های امتحان و کتاب‌‌هایی که دلم پیش‌شان بود. یاد آن بهار ِ کنکور در پیش افتادم که عهد کردم کتاب نخوانم تا بعد از امتحان لعنتی (از بس که منِ سردرگم را گریزان‌تر می‌کرد از درس) و چقدر تلخم کرد آن چندماه دوری از کتاب و چه اشتباهی کردم...

و یاد چی افتادم دیگر؟ این‌که مدتها بود کتاب ایرانی‌ای نخوانده بودم که حوصله‌ام را سر نبرد یا اشتباهات فاحش منطقی و نگارشی‌اش اعصابم را به هم نریزد. "داستان یک شهر" احمد محمود را دارم می‌خوانم. می‌دانم که "همسایه‌ها" و "زمین‌سوخته"‌اش را باید بخوانم اول، اما همین که دارم روایت جذابی از ملال و نومیدی را می‌خوانم، روایت ملموسی از روزهایی که شباهت عجیبی به این روزها دارند، و دائم گوشه‌ی دماغم را چین نمی‌دهم که هیچ، هی دلم برای خواندن بقیه‌ی ماجرا هم تنگ می‌شود، خودش خیلی‌ست!

*دارم ارتفاع کتاب‌های نخوانده را کم می‌کنم که رویم بشود بروم نمایشگاه کتاب. 

+  دوشنبه 1387/02/16 5:4 PM  آذین  | 

نگاهم به توت‌سفید‌های خوشبوی رسیده بود، که تپ تپ می‌افتادند روی زمین و فکر می‌کردم اصولا روش زندگی‌ام این‌جوری است که تا وقتی توت‌ها کالند، پررو آنه می‌ایستم زیر درخت و دست دراز می‌کنم میان توت‌های کال و می‌گردم و می‌گردم، بلکه یکی رسیده پیدا کنم و بچینم و بخورم و بفهمم که کال بوده هنوز، و وقتی توت‌ها می‌رسند و صدا می‌زنند که بیا ما را بچین، از کنارشان سوت‌زنان بگذرم و، بگذرم.

...

گاهی هم برمی‌گردم، اما وقتی که دیگر توتی روی شاخه‌ای نیست. دیر.

 

+  یکشنبه 1387/02/15 6:13 PM  آذین  | 

این روزا، تفریحم اینه‌ که تو تاکسی بشینم کنار پنجره، بعد باد بیاد، و موها بریزن به هم. و من به هیچ جام نباشه که مث خلا شدم یا به قول آقای شاعر "کاکل‌ام عین آتشفشون" داره این‌ور اون ور می‌ره. عین این کارتون ژاپنی‌ها که موهای آدما مث یه بته آتیش بودن.

...

ماشینه که پشت چراغ وایمیسه، درست می‌کنم موها رو. انگشت می‌کنم توشون و می‌بینم اوووئه... چه کرکی شدن! بعد یاد بچه‌گی‌ها می‌افتم که می‌نشستم کنار پنجره‌ی اتوبوس و مامان می‌گفت جلو باد نشین موهات کرک می‌شه. اصن یه شبی رو که با مامان بودیم یادمه خوب. یادمه اون موقع هنوز اتوبوسا رو زنونه مردونه نکرده بودن و ما سمت راست اتوبوس نشسته بودیم، اون وسط مسطا، و یه شب خسته بود اون شب و من دلهره داشتم. یا شایدم الان دلهره دارم و دارم ربطش می‌دم به چهار پنج ساله‌گی بی‌دلهره. چه‌می‌دونم.

...

چراغ سبز میشه، ماشینه راه می‌افته و دوباره از سر، آتشفشونه شروع می‌کنه...:)

+  شنبه 1387/02/14 7:38 PM  آذین  | 

انگار روی یک لبه‌ی تیز ایستاده‌ام. یک طرف لبه‌هه جهنم است و یک طرف بهشت؟ نه... هیچ طرفش هیچ چیز نیست. اما دست کم لبه نیست که ایستادن روی‌اش، راه رفتن رو‌ی‌اش، این همه دردناک باشد.

 

+  جمعه 1387/02/13 11:51 AM  آذین  | 

بعضی هدیه‌ها غمگینت می‌کند. نه که دوستشان نداشته باشی، که از بس که دوستشان داری، از بس که می‌بینی سزاوارشان نیستی.

....

مدتهاست خواب ِ خوب نمی‌بینم. یا آشفته‌اند یا به یاد نمی‌مانند. به جاش چند روز پیش خانم همکار - که از آدم‌های آنجا، مهم است برایم که او به تکه‌پرانی‌های گاه‌به‌گاهم بخندد، که او را فقط صدا می‌کنم که آن دو تا شقایق درآمده توی حیاط خانه آن‌وری، یا شکوفه‌های گیلاس سه‌چار تا خانه آن‌ورتر را نشانش بدهم، که اگر موسیقی محبوبم را از میان آن جمع، او دوست داشته باشد، بقیه بهم بخندند هم مهم نیست- خواب دیده که من و خودش توی یک دریای آبی خوبی هستیم. نه که شنا کنیم، که انگار غوطه می‌خوریم، راه می‌رویم توی آب، یک جور خوبی. من جلوتر از او هستم توی آب، من ِ همیشه از عمیق آب ترسان، او عقب‌تر است و هی صدایم می‌کند...(+)

...

بچه‌م هفت ساله‌ست. شبیه بچه‌های خوشگل شرق دور، با پوست سپیدتر و چشم‌های درشت‌تر و زیباتر. فسقل ِ نخود ِ من، که خیلی راستش حواسم به‌ش نیست سر کلاس، که ساکت است و و کلمه‌به کلمه می‌خواند، و من دلم می‌خواهد همه‌ی آن بچه‌های تخس و پرسروصدا را رها کنم، و نه معلم‌اش، که فقط در کنارش باشم و ببینم چه‌طور با زمین و زمان فرق دارد نگاهش، دیروز به‌م هدیه داد. وسط حرف و حرف و حرف‌هایم سر کلاس، صدایم کرد و بی‌مقدمه یک صدف گذاشت توی دستم. تشکر لوسی کردم و گذاشتمش توی جیبم. ذوق کرده بودم اما این خودداری لعنتی...

...

دهن خوش‌خیال من، دارد به زور می‌قبولاند به‌م که، این صدف از همان دریای آبی دورِ خواب خانم همکار است. گرچه زور لازم ندارد. خوش دارم که خیال... که باور کنم این هدیه از آن سرزمین رسیده برایم.

 

+  پنجشنبه 1387/02/12 2:37 AM  آذین  | 

                      

فکر می‌کردم کلی می‌نویسم. دروغ چرا، حتی کلمه‌ها می‌آمدند همین جور که خداحافظی کرده از دوست جان، کوچه‌های یوسف‌آباد را راه می رفتم. من ِ همیشه آدرس نابلد ِ همیشه گیج و گول، کوچه‌ها و خیابان‌ها را راه می‌رفتم و می‌گفتم باید بروی به سمت غرب و شمال و بقیه‌اش، این‌که کدام کوچه خوشگل‌تر است و سبزتر، بس است.

...

حالا اما می‌بینم که تمام حال خوش من، آن شادی آغشته به اندوه ِ محشر عزیز، تمام کلمات آن مکالمه‌ی همیشه آرام و لذت‌بخش، انگار باید برسد به حرف از آقاهه‌ی خطاط و انتخاب شعر که چه بنویسد اگر قرار باشد که تابلویی باشد؛ آن وقت٬ الان که قرار است بنویسم٬ ببینم کلمه‌ای ندارم جز همین کلمات آقای شاعر، که به قول دوست‌جان آدم را کشته می‌سازد...

اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد

به مژده جان جهان را به باد خواهم داد

نه در برابر چشمی نه غایب از نظری

نه یاد می‌کنی از من نه می‌روی از یاد

 

* عکس هم از اینجاست.

 

+  چهارشنبه 1387/02/11 0:2 AM  آذین  | 

خسته‌ام. میانه‌ی مرتب کردت اتاق، خرت و پرت‌های روی تخت را می‌زنم کنار، گوشی را می‌گذارم توی گوش راست، جمع می‌شوم، مثل جنین.

فکر می‌کنم.

- دوستش داری؟

- زیاد، زیاد!

- این چه دوست داشتنی است که این همه لگد می‌اندازد پس؟ این همه آزار می‌دهد، این همه فرار می‌کند؟

- نمی‌دانم...

-این‌ها که می‌بینی، که دوست می‌دارند، این همه روی‌شان گشاده است، لبخندشان بی‌دریغ، این‌ها دوست دارند یا تو؟ که بغض می‌کنی، که کناره می‌گیری، که سهمت از دوست داشتن این همه اندوه است؟

- دوست‌داشتن ِ من...

- در دوست‌داشتن‌ات همه من‌ای! چشم پوشیدن‌ات، فدا کردن‌ات حتی، همه برای بالا بردن من است، در آن انتهای آرام و تاریک روحت، تویی که در آینه لبخند می‌زنی.

- دوست داشتن من کور است، سودایی است، در تاریکی‌اش دست می‌ساید، خودش را زخمی می‌کند، می‌دانم حتی خراش می‌اندازد محبوبش را گاهی به جای نوازش؛ اما بلند است و بلندی می‌طلبد.

نمی‌تواند نخستین نباشد، و اگر نتواند تنهاترین باشد، رها می‌کند.

بعد، ادای همان دوست‌داشتن‌های بی‌دریغ را درمی‌آورد. لبخند دروغین می‌زند، نوازش دروغین می‌کند و در نهان، دور می‌شود، از آنکه دوست می‌دارد دور می‌شود.

تو بگو دوست داشتن‌ام خودخواه است، تو بگو دوست داشتن‌ام ویران می‌کند، تو بگو دوست داشتن‌ام زندگی نمی‌بخشد... من اما سوداهای کورم را دوست می‌گیرم، سوداها دست مرا می‌گیرند و راه می‌برندم.

کسی بلندی دوست‌داشتن را نمی‌بیند؟ نمی‌خواهد؟ نخواهد.

من و دوست داشتن‌ام، اشک می‌ریزیم، می‌خندیم، گوشه‌هامان سابیده می‌شود اما فرو نمی‌غلطیم.

 

+  شنبه 1387/02/07 10:44 PM  آذین  | 

قبل از مهمونی، همیشه وقتی هم که دیگه زیاد وقتی نیست، می‌گم بد نیست لاک بزنم. بعد بین همه‌ی تلفات و خسارات جنگی‌ای که تو اتاقم به بار آوردم می‌شینم و با دست‌های لرزون سعی خودمو می‌کنم.

نتیجه می‌شه یه لاک نامرتب، که البته از چشم من سخت‌گیر نامرتب‌تر هم به نظر میاد. گرچه واسه یه شب بد نیست.

حالا می‌ذارم خشک شه و بعدش به سلامتی می‌رم مهمونی؟ نه خب، قبل از اینکه خشک شه، بالاخره یکی دو تا انگشت رو به جایی می‌زنم که لاکه گند زده بشه توش، بعد هم واقعنی انگار که انگشتام دیگه نتونن نفس بکشن، سنگین می‌شن دست‌هام، احساس خفگی می‌کنم، چند ثانیه فکر می‌کنم و بعد در یک اقدام انقلابی، پاک می‌کنم همه‌شون رو.

به این نتیجه می‌رسم که لاک خوشگله، اما فقط توی شیشه‌، یا روی دستای بقیه، من انگشتامو بی‌رنگ بیشترتر ‌دوست می‌دارم.

+  جمعه 1387/02/06 2:1 PM  آذین  | 

این که «تفاوت» انتخاب خودت باشد، یا راه فرارت، بهانه‌ات برای نتوانستن، نتوانستن ِمانند دیگران بودن، نتوانستن ِ مثل آدم بودن، و نتوانستن ِ پذیرفتن؛ تعیین می‌کند که از این «تفاوت» راضی باشی، به‌ش افتخار کنی اصلا، آرام باشی و راه خودت را بروی؛ یا فریاد بزنی که متفاوتی، اما تشنه‌ی کوچکترین شباهتی با گله و دردمندِ این همه «تفاوت»، گوشه بگیری.

+  سه شنبه 1387/02/03 11:30 PM  آذین  | 

امروز من اولین غنچه‌های باز شده‌ی یاس روی دیواری را تو دست‌هایم گرفتم و نفس کشیدم و آن رونده‌های سرخی را هم که از دست‌های خانه‌‌ای بالا کشیده‌بودند، دیدم. چند جا هم گل‌هایی کشف کردم که انگار نمی‌دانستند چه کنند با آن همه شکفته‌گی‌شان. توی کوچه‌های شش بعدازظهر راه رفتم و از آفتاب آن همه خوبِ پشت برگ‌ها، از بادی که از روبه‌رو می‌آمد و ما را با خودش نمی‌برد نمی‌دانم چرا، از صدای تنهایی آشنای عصر کسالت‌بار آن دو تا پسربچه توی حیاط آن خانه‌هه و توپی که هی صدای در را درمی‌آورد، که لابد دروازه‌شان بود، از آن خنکی که تن‌ام را مورومور می‌کرد، از آن دو تا بچه‌ی مهدکودکی که لب جدول نشسته‌بودند و سر فرصت بستنی می‌خوردند و مادره، کیف‌های عروسکی‌شان دستش بود و با لبخند منتظر... از همه‌شان معذرت خواستم که مقنعه سرم کرده‌ام جای یکی از آن شال‌های رنگی و دارم می‌روم سر کلاسی که دوست ندارم درس بدهم توش. معذرت خواستم که غمگین‌ام. معذرت خواستم که مجبورم راهم را کج کنم و نمی‌روم تا ته نمی‌دانم کجا‌ی کدام جاده، که آفتابش همین‌جور باشد و باشد. جایی که مردم قدر برگ‌های تازه‌ی بهارش را بدانند و آدم خجالت نکشد هی از تولد فلان غنچه و عطر تن فلان درخت برایشان بگوید.

+  دوشنبه 1387/02/02 11:12 PM  آذین  |