تبليغاتX
لحظه

 

* با این کلمات دیوانه‌اش...

** ای وای دل، ای وای ما.

*** از اینجا هم می‌شود که دانلودش کنید.

 

+  شنبه 1387/01/31 10:47 PM  آذین  | 

 

در خواب گذشتم:

از رنگ پوست تو

از مزارع گندم

از خوشه‌های گندم در زمهریر زمستان

که هنوز برای ماندن در زمین

مقاومت می‌کردند

ناگهان:

در کرانه های گل سرخ

ازدحام شد

نگاه کردم

تو را به بهشت می‌بردند.

 

ساعت 10 صبح بود

احمدرضا احمدی

نشر چشمه

 

 

*این زلفِ بر باد جان می‌دهد برای بر باد رفتن ها... :)

** عکس از اینجاست.

 

+  جمعه 1387/01/30 12:46 PM  آذین  | 

خوشبختی می‌تواند جواب دادن‌ات به تلفن باشد، یا به اس‌ام‌اس؛ جواب دادنی که آن‌قدر طول نکشد، که دلم هزار راه رفته و نرفته را برود و با بغض و ترس و حجم داغ پشت پلک‌ها، برگردد.

+  چهارشنبه 1387/01/28 4:43 PM  آذین  | 

دست‌مان برسد، هی فرت و فرت ظلم می‌کنیم به هم. ظلم مگر شاخ و دم دارد؟ جان خودم ندارد!

فکر می‌کنم تا به حال از ده پانزده نفر شنیده‌ام که «مانتو می‌خوام و پیدا نمی‌کنم.» از دخترها و خانم‌های شاغل گرفته تا آنها که دوست ندارند چیزی بپوشند، که تک تک حرکات طبیعی بدنشان را با مبالغه‌ای صدبرابر به سمع (می‌دانم این‌جا جاش نیست!) و نظر ملت برساند. بگذریم از جنس ِ ناجنس پارچه‌ها که تا ده پانزده روز دیگر کسی نمی‌تواند روی تنش تحمل‌شان کند.

بعد هم قرار می‌گذاریم که اگر کسی جایی پیدا کرد که مانتوی ساده و خوش طرح و خنک داشت، بقیه را هم خبر کند.

دولت من و تو را مجبور می‌کند مانتو بپوشیم، بعد من با تولید فقط و فقط یک نوع مانتو، بازار را قبضه می‌کنم و مجبورت می‌کنم مدت‌ها دربه‌در چیزی که مناسب سلیقه‌ات باشد مغازه به مغازه بگردی و آخرش هم تن بدهی به مد، به قیدی که حماقتش را نمی‌توانی تحمل کنی.

هوم... راه نجات این است شاید که خیاطی بلد باشی، یا حوصله و وقت امروز و فردای خیاط جماعت را داشته باشی و البته ککت نگزد که مجبوری تقریبا دو برابر حد معمول هزینه کنی.

 

 

*این قصه می‌تواند قصه‌ی کیف و کفش هم باشد، اما چون این دو تا جبر مانتو را ندارند، چیزی نگفتم!

**خیاط باشی جان! شما قصد نداری تولیدی‌ راه بیندازی احیانا؟ :)

+  سه شنبه 1387/01/27 5:42 PM  آذین  | 

گاهی می‌شینم حسامو جراحی می‌کنم. چرا فلان آدم خوب رو دوس ندارم؟ چرا همیشه ازش تعریف می‌کنم پیش دیگران اما پنهانی دنبال نقطه ضعف می‌گردم ازش؟

بعد می‌بینم بی‌دلیل نیست. از حسادت نیست. می‌بینم که دلیل داره، می‌بینم که زخمی خوردم ازش، شاید بی‌این‌که روحش خبردار باشه از این زخم.

بیچاره اون، بیچاره من.

بعدش یهو، یا واسه بار هشتصد و شست و نهم از خودم می‌ترسم. از اون بی‌رحمی که در این آدم آروم زندگی می‌کنه. از اونی که نمی‌بخشه، می‌خواد ببخشه اما نمی‌بخشه. چیزی رو که از دست داده، چه‌طور ببخشه؟

...

یاد یه جایی از این فیلمه افتادم. مرده که سفیدپوست بود، تو یکی از دادگاه‌های بخششی که بعد از دوران آپارتاید تو آفریقای جنوبی برگزار می‌شد، داشت تعریف می‌کرد که چه طور پدر و مادر یه بچه‌هه‌ی سیاهپوستی رو کشته. با گریه، همه‌ی جزئیات وحشی‌گری‌هاشو تعریف کرد.

بعد همه منتظر عکس‌العمل آدما بودن. تا جایی که یادمه آدم‌بزرگا همه شروع کردن به لعن و نفرین، اما بچه‌هه اومد مرده رو بغل کرد.

اسمشو بذار اغراق اصن، بذار قصه، اما دلم از این بخشش‌ها، از این قصه‌ها می‌خواد، واسه خودم، واسه اونی که از دست دادن رو یادم داد، واسه همه.

+  دوشنبه 1387/01/26 0:36 AM  آذین  | 

من معلم سخت‌گیر خودم هستم، و همیشه نمره‌ی تک می‌دهم، به خودم، نمره‌ی تک می‌گیرم از خودم.

تک و توک باری هم که قبول می‌شوم، هنوز شادی‌هه آغاز نشده، شستم خبردار می‌شود که تقلب کرده‌ام، یکی به‌م رسانده، خودم از روی دست کسی دید زده‌ام، و دوباره رد می‌شوم.

توبیخ و مکافات‌های بعدش که داستان دیگری است.

 

+  شنبه 1387/01/24 6:5 PM  آذین  | 

اووووئه... یک عالمه شب و روز گذشته. برف آمد و برف آمد و برف آمد... سرد شد، گرم شد. خوشحال شدم، غمگین شدم، امیدوار، نومید...

آدم‌ها را دیدم، آن را که باید ندیدم، کتاب خواندم، نخواندم، راه رفتم، راه رفتم، حرف زدم، زیاد، سکوت کردم، کم، فکر کردم، فکر کردم، رویا بافتم، خیال و خیال و خیال...

چه ماند در دستم؟ جز کلمه، هیچ.

 

یکی دو ماه پیش، توی دفترچه‌ای نوشته‌بودم‌اش.

+  پنجشنبه 1387/01/22 2:9 AM  آذین  | 

نباید بنویسم که انگار یکی روزی چند بار می‌زند توی سرم، که از منگی در بیایم که هی! ببین چه راهی انتخاب کردی! حواست هست؟

نباید بنویسم که با همه‌ی این‌ها من خیلی خیلی خیره‌سرم. که قرار است همچنان توی همان راهه باشم و بمانم.

نباید بنویسم که ته دلم چه می‌ترسم از روزی که "تیزی" واقعیت، "خطری"‌تر از این بیاید بیخ گلویم و من مجبور شوم که دیگر خیره‌سر نباشم. دو دو تا پنج تایی نباشم.

...

نوشته بودم نمی‌دانم چه باید بنویسم.

نوشت برایم که از آن‌ها که نباید بنویسی شروع کن.

 

 

* دستامو گرفتم زیر بارون و بارونه هی بارید و هی بارید و هی بارید.

+  سه شنبه 1387/01/20 8:44 PM  آذین  | 

تمامی ثروت من

باد است

اسب ِ خواب‌ها و خیال‌ها.

که مهربان

جهان را می‌نوازد

به آوای خوش

چنان من

که نام تو را.

 

 

کولی، پیراهن تنگ یک خواب بلند

کیکاووس یاکیده

انتشارات کاروان

 

 

* خوبی این‌که آدم تو عید دنیا بیاد، اینه که دامنه‌ی هدیه‌ گرفتن‌ش طولانی و طولانی‌تر می‌شه هی. یه عالمه ممنونم از هدیه‌ها و غافلگیری‌های اونایی که اینجا رو می‌خونن و من بهشون لینک نمی‌دم که مشهور نشن خیلی، یا ویزیتورهاشون ییهو زیاد نشه. :)

+  دوشنبه 1387/01/19 9:22 PM  آذین  | 

بی‌تابانه در انتظار تو ام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

 

فانوس‌های دور سوسو می‌زنند

بی‌آن‌که مرا ببینند

آوازهای دور به گوش می‌رسند

بی‌آن‌که مرا بشنوند.

 

من نه غزالی زخم خورده‌ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است.-

آن‌جا که تو خفته‌یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

 

شمس لنگرودی

پنجاه و سه ترانه ی عاشقانه

انتشارات آهنگ دیگر

 

 

 

* که ساحل بر من تنگ است.

** عکس از اینجاست.

 

+  یکشنبه 1387/01/18 10:23 PM  آذین  | 

اول بگویم که به تعداد مریم‌های من دارد اضافه می‌شود هی و این خیلی خیلی خوب است که مریم‌ها این همه خوبند و بیشتری‌هاشان به‌م لطف دارند.

این از این. و اما بعد، این مریم خانم ِ لحظه (بهله، فقط آذین ِ لحظه نداریم که!) گفته آرزوهای محالم را بنویسم. بعد من فکر کردم، دیدم نزدیک یک سال پیش، مریم خانم عزیز دیگری گفته بود آرزوهام را بنویسم و من بی‌آنکه بدانم هر چی نوشتم محال بود.

گفتم لینکش را بگذارم اینجا، جهت صرفه‌جویی در فونت و انرژی و زمان.

(+)

 

* فقط، آنجا نوشتم که یک عالمه آرزو دارم، حالا باید بگویم که دیگر "آن همه" آرزو ندارم. هرچی می‌گذرد فانتزی‌ها، آرزوها هی آب می‌روند.

+  شنبه 1387/01/17 5:26 PM  آذین  | 

شاید، شاید جای انگشت‌های توست این‌ها.

شاید شبی آمده‌ای و دست کرده‌ای توی موهایم، که یک‌باره، این‌همه‌شان سفید شدند.

+  جمعه 1387/01/16 11:57 AM  آذین  | 

درختم که نمی‌دانستم چه درختی است، یک درخت رعنای زبان‌گنجشک است. این روزها با رها کردن زبان گنجشک‌هایش در باد دلبری می‌کند.

 

* مامان می‌پرسد درختت کدومه آذین؟ نشانش که می‌دهم، بابا با خنده می‌گوید درخت آذین؟ یعنی که انگار جدی‌ش گرفتی‌ها. می‌گویم خب مگه تا به حال کس دیگه‌ای گفته این درخت اونه؟

بعد بابا لحن بابا جدی می‌شود: هر وقت تنها از اینجا رد می‌شم یاد تو می‌افتم. :)

 

** روبه‌روی همین پنجره‌هه که نشستم، باد خر، خیلی خیلی تند می‌آید و زبان‌گنجشک‌ها یک‌دفعه توی باد... خب، توصیفی بلد نیستم برایشان، فقط٬ محشرند.  

 

+  پنجشنبه 1387/01/15 4:6 PM  آذین  | 

صبی از این اس‌ام‌اس تبلیغیا واسم اومد که سیرک بزرگ ایتالیا فلان و فلان، بعد یهو یادم رفت به نمی‌دونم چندم راهنمایی که بردنمون سیرک عقاب. فک کنم کنار پارک ارم بود. یادمه نیلوفر از پسر صاب سیرک خوشش می‌اومد (نیلوفر اصولا از هر جنبنده‌ای که در درجه اول پسر بود و در درجه دوم می‌شد بش بگی ای... بدک نیست، خوشش می‌اومد. یه آلبوم عکس هم از ابوالفضل پورعرب درس کرده بود، رفتیم تو دس‌شویی نشونم داد!) و از وقتی با اون مانتوهای شکل کیسه و قیافه‌های درب و داغون تو صف وایساده بودیم و تا وقتی رفتیم تو٬ یه بند از ذوق و هیجان بازوی منو می‌چلوند.

بعد یادم افتاد که از همه‌ی اون روز سیرک همیناش یادمه و اصن ِ اصن یادم نمی‌یاد اون تو چه خبر بود. اصن شک کردم که شاید اون روز برنامه لغو شد و برگردوندنمون، هان؟

نیلوفر هم این ورا نیست که ازش بپرسم. مطمئنم شوئر کرده بچه‌م تا حالا. استعدادش خوب بود. یعنی بلت بود زندگی کنه و مث آدم مراحل تکامل رو بگذرونه. فقط نمی‌دونم چرا شده بود رفیق ِ منی که این همه (نه، حالا دیگه اون همه) شوت بودم.

...

بدم میاد از سیرک، از مضحکه کردن حیوونا. خنده‌دارش اینه که سیرکه رو درست کنار سازمان حفاظت از محیط زیست علم کردن. هه.

 

+  چهارشنبه 1387/01/14 6:41 PM  آذین  | 

بچه‌هه می‌گفت به خدا نرو...!

آن‌وقت‌ها به این "به خدا" ی به جای "تو رو خدا" می‌خندیدم.

حالا فکر می‌کنم که چقدر سختم شده این "نرو" گفتن. که چقدر تمرین کردم، تا بشود یک عالمه اما و اگر را بگذارم کنار، تا بشود به کسی که دوستش دارم، وقت رفتن بگویم "نرو".

فکر می‌کنم که چه می‌شود، چند نفر به "به خدا"ی بچه‌هه می‌خندند و دستی به سرش می‌کشند و می‌روند، که بعدها بچه‌هه "به خدا" نه حالا، یک "نرو"ی ساده هم نگوید.

 

 

* *موسیقی این بغل! :

She is dead (+)    

By Eric Serra        

From Léon         

 

 

+  سه شنبه 1387/01/13 10:30 PM  آذین  | 

این را بلدم که نباید دنبال تکرار لحظه‌ها باشم و بلد نیستم.

یادم می‌رود هم شاید، که هر لحظه‌ی تو می‌تواند کامل و تمام باشد، تا وقتی که با لحظه‌ی دیگری مقایسه نشود؛ با گذشته‌ی بهتری که کسی هم نمی‌داند، شاید چون فقط "گذشته"، بهتر باشد.

این از یاد بردن، می‌تواند دل‌زده‌ات کند، بدجور هم.

+  دوشنبه 1387/01/12 9:26 PM  آذین  | 

می‌گوید چرا نمی‌گویی تولدت بود؟

نمی‌دانم. برای آزار دادن نیست. شاید برمی‌گردد به زمان‌اش. بچه که بودم وقت دید و بازدید‌های عید، هیچ‌کس نباید بروز می‌داد که تولد من است، که کسی توی رودروایسی مجبور نشود هدیه‌ای بدهد به من. این حس مانده شاید، هنوز.

شاید هم برای این است که هی دارد از کلمه‌هام کم و به "که چی"‌هام اضافه می‌شود.

نه که گاهی پرحرف نباشم، اضافه حرف نزنم، و بعدش عین چی پشیمان نشوم؛ که وقتی که باید، وقتی که دیگران می‌گویند باید حرف زد، ساکت شده‌ام. که دلیلی نمی‌بینم برای حرف زدن گاهی. که مرزهای ابتذال برایم هی تنگ‌تر و تنگ تر می‌شود، هر کلمه‌ی اضافه‌ای، یک داغ تازه می‌گذارد روی دستم، دلم، ذهنم، که دم دستی هستی، بی چاک دهن یا بی چاک قلم.

گرچه... باز هم گفتم. و این یعنی هنوز مانده تا آدمیت از راه برسد.

...

...

میمچه، نیاز به گفتن نیست که چه دلم تنگ بود واست، هست؟

دلم نه فقط واسه کلمه‌هات، که واسه حضورت که مث شوق باز کردن یه هدیه می‌مونه، تنگه.

+  یکشنبه 1387/01/11 7:50 PM  آذین  | 

از همه بدترش می‌دانی کی‌هاست؟

وقت‌هایی که دوباره دچار این پرسش بنیادین می‌شوم، که الان حوصله‌ام را دارد؟ که الان اگر بگویم دلم تنگ شده، شانه بالا می‌اندازد که پوف...؟ یا ته دلش خوشحالی بدجنسانه‌ی کوچکی سر و کله‌اش پیدا می‌شود که هی... دلش برایم تنگ شده؟

از همه بدترش، این است که سقوط کنی(د)، که بدیهیات یک دوستی، دوباره، تبدیل بشوند به سوال‌های بی‌جوابی که پرسیدن و نپرسیدن‌شان، بی‌حساب درد و خون و خونریزی دارد.

+  شنبه 1387/01/10 8:4 PM  آذین  | 

لابد نیرویی باید باشد، که به من ِ فردا باید برو سر کار نیرو بدهد. چه ‌می‌دانم چی. شاید کادوهای بیات و اغلب بی‌ربط ِفردا از همکاران محترم. شاید امید این‌که باز دوشنبه و سه‌شنبه تعطیل است، گرچه دوست نداشته‌ام هیچ‌وقت تعطیلی دوازدهم و سیزدهم را. شاید این‌که هوا لطف کرده و دست کم ابری مانده- باران‌اش پیش‌کش- پس شاید پیاده‌روی دیوانه‌وار برگشتنا. شاید این‌که فردا کار هست اما اضطرابی، یا دست‌کم اضطراب زیادی نیست.

عجیب نیست؟ امسال می‌دانم که بالاخره تا دو سه ماه دیگر، از کاری که دوستش نداشتم و تمام شش ماه دوم 86 را به رها شدن ازش فکر کردم، رها می‌شوم. می‌دانم که شاید آسوده باشم چند ماهی، آن‌طور که آرزو داشتم، اما نصف ِ من ِ هیچ‌کدام از این چیزها که گفتم ندار ِ پارسال، حالم خوش...

هیچی... بی‌خیال.

 

فردا صبحی شاد و شفاف خواهد بود

زندگی

باز هم زیباست

قلب من عاقل باش!

عاقل باش!

 

آنا آخماتووا گفته این‌جوری باید نیرو گرفت، عاقل شد، خر شد. :)

 

+  جمعه 1387/01/09 10:46 PM  آذین  | 

مامان می‌گه برو یک کم سشوار بگیر جلوی موهات، حالت بگیره.

می‌گم نمی‌خواد. همین‌جوری خوبه.

می‌گه تو که اهل این چیزا نیستی، واسه چی کوتاهشون کردی پس؟

می‌گم واسه این که باد که می خوره این ور و اون ور برن، بریزن تو صورتم.

می‌گه خل!

 

+  جمعه 1387/01/09 10:19 AM  آذین  | 

خط‌های سفید و زرد جاده همین‌جور هی کمرنگ و پررنگ می‌شد، می‌رفت زیر ماشین، می‌آمد کنارش، و من فکر می‌کردم که هیچ دوست ندارم برسم.

که جاده را، چقدر بیشتر از رسیدن دوست دارم. که این همه راه فرعی هست، راه‌ها و کوره‌راه‌هایی که از لب جاده، تو را می‌برند تا قریه‌ایی، روستایی، جایی، گرچه چشم‌ات هنوز به خط‌های سفید و زرد باشد، گرچه تن‌ات یک‌عالمه کیلومتر دور شده باشد، "رسیده باشد" حتی.

فکر می‌کردم که اگر سال‌ها پیش بود و من سالکی، ره‌رویی، یا چیزی شبیه این بودم، هیچ‌وقت نمی‌رسیدم به سرمنزلی که باید. کسی اگر پیگیرم می‌شد، شاید سال‌ها بعد، میان مردم ساده‌ی روستایی پیدایم می‌کرد، پشت همان کوه‌ها و تپه‌ها و جنگل‌هایی که میان راه، دلم را برده بودند که راه کج کنم و "برسم".

جور دیگری، جای دیگری.

+  چهارشنبه 1387/01/07 8:50 PM  آذین  | 

                                                

 

از بهار بیست و پنجم چه داشته‌ام؟

بگذار برایت بگویم، که عصر 29 اسفند، نشستم روی صندلی پاره‌پاره‌ی یک تاکسی عهد بوق، و همین‌طور که نگاهم به دستفروش‌ها و شلوغی‌ها بود، یا وقتی ماشینه سلانه سلانه از خیابان کاج می‌گذشت- که من چه دوست دارم این خیابان را و چه تهران خلوت چند ساعت قبل از عید را هم- و نور سبز جوانه‌ها بود و آفتاب خوب عصر و همین آهنگ مودیلیانی توی گوشم بود، یادم افتاد که چه دلتنگم. یادم افتاد که حافظ روز قبلش به‌م گفته‌بود نباید "اضطراب کنم."

بگذار برایت بگویم٬ که یکی دو ساعت بعدش، وقتی جلوی آن خانه‌ی روبه‌روی شهرکتاب حافظ ایستاده بودم منتظر دوست جان، و باد می‌آمد، و سکوت بود و نبود، و محو پیچک‌ها و جوانه‌های انبوه خانه‌هه بودم و پسربچه‌هه که کاپشن‌اش از روی شانه‌ی چپ آویزان بود و دست‌اش توی دست مادرش، سلانه راه می‌رفت و فکر می‌کرد، و دختره، که توی کوچه تلفن به دست راه می‌رفت و سرخوشی‌اش لابد یعنی که با معشوق‌اش حرف می‌زد، فکر کردم که بهار من همین بود شاید، همین است شاید.

و بس‌ام نیست؟

چرا هست.

 

+  شنبه 1387/01/03 9:0 AM  آذین  | 

اگر می‌شد، نامه‌ام را، بسته‌ی لعنتی هدیه‌ام را، هر چیزی که با شوق برای عزیزی، دوستی، خریده‌ام و یک عالمه لحظه‌ی باز کردن و دیدن و ذوق کردن‌اش را تصویر کرده‌ام، می‌گرفتم دستم، از دریا و کوه و بیابان می‌گذشتم، می‌رسیدم در خانه‌اش، بسته را می‌گذاشتم پشت در، زنگ در را می‌زدم، تندی می‌رفتم قایم می‌شدم تا بیاید و بسته را بردارد و خوشحال شود و من خوشحالی‌اش را ببینم، و باز همه‌ی آن دریا و کوه بیابان را برمی‌گشتم و می‌آمدم خانه‌ام.

این سرویس پست لعنتی، دق مرگ می‌کند، همه‌ی شوق و انتظار آدم را با دیر و زود کردن و رساندن و نرساندنش، به باد می‌دهد.

...

بسته را که می رسانم، چرا نمی‌روم طرف را ببینم؟ چه‌می‌دانم، مزه‌اش، شاید هم مرض‌اش به همین است.

 

+  جمعه 1387/01/02 2:28 AM  آذین  |