
نکته: این نوشته یک عدد غر مفصل میباشه و ارزش حقوقی دیگری نداره.
...
قبول، با آدمها حرف میزنم (حالا درسته که کم، درسته که آرومم و خجالتی حتی)، میخندم، و خندههام الکی نیستن، اما این روزا، سخته، راس راسی سخته واسم، و خستهمه.
...
لابد جنبهشو ندارم. جنبهی مسوولیت، جنبهی درس خوندن، جنبهی شنیدن و خوندن خبرای بد. شایدم داشتم یه وختی، الان ته کشیده، جنبهم.
...
در بهترین حالتش، دست کم چهار ماه دیگه یه عالمه کار و اضطراب هست. و تازه بعدش هم، یه خالی کمی تا قسمتی ترسناک. دلم خوشه به تعطیلی عید، و اینکه، گرچه به بهانهی نه چندان خوشایند سر زدن به یه عده آدم داغدیده، یه کم از این تهران برم بیرون، و دلم گرمه به سه چهار ساعت جاده دیدن. و البته لحظههایی که سراغم میان، یا سراغشون میرم، اینو هنوز خودمم نمیدونم.
و از همه بیشتر، حواسم هست که همهی این حسهای بد و بریدنها و دلزدگیها، با توجه به این طیف وسیع بالا پایین شدنهای سینوسی کوسینوسیم، شاید همین فردا به نظرم مسخره بیان. همین فردا من و ساقی رو هم بریزیم و بابای لشکر غم رو هم دربیاریم بره پی کارش.
...
تازه، اینم حواسم هم هست بهش که شاید، بهونهی همهی این غر زدنا، هاها، همین کلاس فرداست. که هفتهی پیشش نرفتم، تموم این دو هفته رو هم نخوندم. و پرروآنه انتظار دارم همچنان چیزی حالیم باشه سر کلاسش. همین کلاسه که فردا بابا اینا میرسون منو دم در موسسهش به هوای این که آذین "بااستعداد" همهی این حرفاش فقط "غر"ه. آخرش میره سر کلاسه، نمره هم میاره. بعدش خودشون میرن سر مزار عموجان، و بعدش قراره من، شیک، فقط برم تو که از خانوم مسوول بپرسم که ترمای دیگهش چه جوریاس، و حساب کتاب کنم که میشه همین ترم رو، ترم بعد بخونم یا نه (هوووم... اینا یه وقتی واسه من فحش بود)، بعدش که مطمئن شدم بابا اینا رفتن٬ نرم سر کلاس و بزنم به خیابون گردی.
بعدشم خونه. و شاااید یکی از این فیلمهای ندیده.
قرارم با خودم، تو اولین نوشتهی همین جا یادمه، که قراره گاهی دست بذارم رو شونهی خودم، و بگم بیخیال، مهم نیست.
...
بیخیال اینکه، میترسم از این بیحاصلی، بی خیال اینکه، میترسم از این ثبتنام هر سال ارشد، و الکی امتحان دادن، و حتی فراموش کردن شمارهم و نفهمیدن که رتبهام چندمین هزار شده. بیخیال اینکه، میترسم از اینکه انگار دیگه توانشو ندارم. که این خستهگی و اضطراب، بهونهست همهاش. اینکه "کلیوم" تعطیل شدم.
...
لابد اینجا، حالا که آدمهای واقعیم هم میخونندش، باید رنگ و روی آبرومندانهتری داشته باشه. "انرژی مثبت" بده. چار تا مطلب بهدردبخور برای دونستن. چار تا معرفی کتاب و فیلم. چار تا لحظهی ناب.
نه این همه ناله و ناله، هان؟
لابد.
...
خنده داره که هر چی اینجا میذارم، با خودم میگم این دیگه آخریشه، یا دست کم، تا یه مدت خیلی زیادی، آخریشه.
و هر بار آخریش نیست.
یکی سرچ کرده بود "آه از دلت، آه" و رسیده بود به اینجا. یادم نمیآمد، کی گفته بودمش؟ نگاه کردم، آرشیو مهر ماه. سه چهار ماه پیش. روزهام را خواندم، کامنتها را هم، و حواسم نبود، یا بود، که کارها همین جور عین چی، ریختهاند دور و برم.
مهرماه. با همان یک بار باراناش، و از آن جور نوشتههایی که خودم را توش به جا نمیآوردم. و کامنتها. یادم آمد که میمچه بهم گفته بود آذین هدفون، مثل هرولد هدفون که همهاش موسیقی گوش میکرد و آخرش هم رفت- رفت؟- زیر قطار چون صدای سوتش را نشنید. یا اینکه بعضیها که الان میشناسم و آن موقع نمیشناختم، برایم کامنت گذاشتهاند که یعنی سلام، که یعنی من رسیدم به اینجا، حواست هست؟، و من بیحواسی کردهام و سلامشان را درست و درمان جواب ندادهام، یا بدتر، جواب ندادهام. و بعضیها دیگر رفتهاند و رفتهاند.
میدانی دیگر یاد چی افتادم؟ یاد دو تا چیز، یکیاش که از آن تکراریهاست، این بود که چهقدر، چند بار شده که شبیه اینجا، توی دنیای واقعی ام هم آدمها را راندهباشم، بیاینکه حتی دیدهباشمشان. چند تا روح نزدیک، چند تا روح آشنا. بگذریم از تصمیمهای دردناکی که گاهی ناگزیری از تن دادن بهشان.
دیگر یاد چی؟ یاد اینکه، اینروزها چی را میشود سرچ کنی و برسی به من؟ این روزها، میان این همهی همه آدم، این همه راه، این همه کوه و دریا، چی را سرچ کنم، که برسم به تو؟
اینکه اصلا کاش میشد، کاش میشد وقتی حس میکنی میان جمعیت گم میشوم، وقتی دلم هری میریزد که گمات کردهام، که آدمهام کجا هستند پس، که دور و برم این همه نیستند، سرچ میکردم کلمهی مشترکم، اسم رمزمان را و میرسیدم به تو.
گیرم که توی صفحهی صدهزارم موتور جستجو.
کی بود گفته بود که "آنجا که سخن به پایان میرسد، موسیقی آغاز میشود"؟ نمیدانم. آن موقعها که تازه سنام دو رقمی شده بود و فکر میکردم قد یک دنیا وقت دارم و فرصت، و آینده چیز مبهم و خوشگل و نرم و گوگولی و خواستنیای بود، و من همچنان قرار بود نابغهی دنیای هنر و اینا بشوم، این جمله را زیاد دوست داشتم و هر جا دستم میآمد زرتی به کارش میبردم.
اما حالا، فقط برای این یادش افتادم که حرفی ندارم برای نوشتن، و آدمیزاده وقتی حرفی ندارد و بلکه هم "به پایان رسیده"، بهتر است دم فرو بندد و گوش جان بسپرد به این آهنگه که ده دوازده روزی هست کشفش کرده و هی همچنان و همچنان دوستش میدارد.
دست خودم نیست که دوست جان.
هی میترسم.
تو میگویی از بالا نگاه کن، و کمتر بترس. من میروم بالا، و خودم را، پشت این پنجرهی بزرگ میبینم، خودم را، در مختصاتی میبینم که شمالش ترسناک است و جنوبش ترسناک است و شرق و غربش هم.
بعدش، از خودم تعجب میکنم. از امید ِ همچنانم. از خواستنم. از این چراغ کمسوی بیجانِ سخت جان.
بعدش، دلم میخواهد چشمها را ببندم. بخوابم. به اندازهی هزار سال بخوابم.
...
باید بالاتر بروم، میدانم.

* نیما.
لابد گِلام را برای عاشقی، برای پاکبازی در عاشقی، سرشته بودند.
شاید کورههه، چندان گرم نبود. شاید کسی، فوت آخر، فوت شجاعت، شجاعت تنها سر پا ایستادن و به دنیا پوزخند زدن را، یادش رفت.
* ... Once there was a summer love

برای منی که دیروز کنار خیابان منتظر ماشین بود، برای منی که یک لحظه، حس کرد ون سبز و سفید به خاطر او سرعتش را کم کرده و میخواهد کمی جلوتر نگه دارد، برای منی که ناگهان ضربان قلبش هشتصد برابر شد و بیاینکه بداند چرا- مانتوش کوتاه نبود، مقنعه هم سرش بود- دوید توی پیادهرو، دور شد از آنجا، و اولین تاکسی را که دید، چپید توش، و تا تکیه ندادهبود به صندلی، نفس راحت نکشید، برای من امروز که نشسته روبهروی این صفحهی سپید، و خیال میکند پشتش به نمیدانم کجا گرم است، برای منی که میداند امروز و فردا و دیروز برایش فرقی ندارد، ترجیح میدهد برود تا بخواهد چیزی را درست کند، چسباندن این، این بالا، شاید فقط برای یادآوری این باشد که قرار است دست کم ، با یک تار نامریی هم شده، به انسانیت وصل باشد.
چندماه پیش که با دوستجانی ولیعصرگردی میکردیم، (هی دختره! دلم تنگ شده برات، بسه این همه درس خوندن!)، میگفت دلش رفتنی میخواهد که بداند، بعدش قرار نیست همهی آنچه در ماندن و نرفتن آزارش میداد، در بازگشت منتظرش باشند.
و این یعنی نه سفری برای "تمدد اعصاب"، یا برای برگشتن و دوباره شیرجه زدن توی همهی آزارندهها.
گفتم، این سفر، این بریدنی که تو میگویی، که من هم میخواهم، فرار به جلوست فقط. شاید هم به کلی فرار. گفتم با وجود این همه آرزو برای رفتن، میدانم، حواسم هست که اگر تمام شجاعت نداشتهام را هم جمع کنم و بروم دورافتادهترین جایی که میشناسم، بروم توی یک روستا که دوباره زندگی را، با ابتداییترین پرسشهایش، تجربه کنم، یا بروم به "دنیای آزاد" و یلهگی و رها بودن از سوال و جواب را توش پیدا کنم، اگر چیزی که آزارم میدهد سر جایش باشد، باز هم، همین طور دربهدرم، همینطور ناآرام.
...
گفتم، شاید هم فقط بهش فکر کردم و نگفتم، که آدمها "قرار" میخواهند. و این شاید با دوستداشتن، با فهمیدن آنچه "قرار است باشی" و تلاش برای رسیدن بهش، با "کاری کردن"، با بیثمر نبودن، با امید، به دست بیاید.
و شاید هم، نیاید.
آدمها برای این "بیقراری" مرهم پیدا میکنند، عاشقی، ازدواج، کار...
درمان؟ نه... گمان نمیکنم.
...
گفت فکر میکنم شکوفا نشدهایم هنوز، بزرگ نشدهایم.
گفتم، راستش دیگر به شکوفایی فکر نمیکنم. به آرامش راضیام.
به یک جو آرامش.
شاید، چیزی اگر باید یادم بیاید، همین باشد که دم غروب، از موسسه بزنم بیرون، و آسمان خاکستری پُر، یا نمیدانم چی، به سرم بیاندازد که پیاده از وزرا و قائم مقام، برسم به تختطاووس، بعد هم هوس لارستانگردی کنم، و کتابفروشیای را که همان سر خیابان لارستان است، این بار از نزدیک کشف کنم، که تخته سیاه دارد، بهتر از تخته سفید ماژیکی نشر چشمه، که با گچ سفید رویش جملهای نوشتهاند از چخوف، که جملههه الان یادم نیاید، که عقب عقب بروم و تابلوی کتابفروشیهه را نگاه کنم، خانهی کتاب داروگ، و اسمش را هم دوست داشته باشم، که آقاههی مغازه آنوری چپ چپ نگاهم کند، که از کنار پیانوها بگذرم، پیانوهای پشت ویترین، و به قدر چند متر، و یک دیوار شیشهای فاصلهمان باشد، که بوی قهوه نمیدانم چرا اینبار نیاید، که از توی کوچهها، از مقابل خانهها و درختهای قدیمی، که ریشهی من ِ همیشه دیر رسیده نیستند و من باز، این همه دوستشان دارم، رد شوم، از جلوی مدرسهی دخترانهی ارس، و آن پنجرهی تک و دورافتادهاش هم، که هی منتظر برف باشم، یا بهتر، باران، که آخرین کوچه را هم راه بروم، و حواسم باشد که همین کوچههه مانده و بعدش خیابان شلوغ است و ایستادن منتظر ماشین و آدمها و هی فکر کنم و هی فکر کنم و آقای کلپتون دوست داشتی هم توی گوشم بلند بلند بگوید Drowning in a river of tears و نگذارد صدای گنجشکهای پنج عصر را بشنوم و بعد هم توی تاکسی، گوشهام چهارتا شود از شنیدن صدای شاملو که خیام میخواند توی رادیوی رسمی مملکت و دویست تومان بیشتر کرایه بدهم و هیچی هم به رانندههه نگویم، و کوچهی طولانی را بیایم و فکر کنم و وقتی برسم خانه، کسی نباشد و من زیاد چراغی روشن نکنم و آهنگ تازههه را که مستم میکند بلند کنم و چایی بریزم برای خودم و چند تا اسمارتیز بردارم و بروم کنار شومینه، پاها را از توی دمپایی دربیاورم، بگذارم روی سرامیک گرم و تا بخواهد حسی بیاید، مامان کلید بیاندازد توی در و چراغها که روشن میشوند، باز بشوم همان آذین ِ بچهشان و حرف بزنم و بخندم...
...
میدانی، هر دقیقهای که از این سفر کوتاه میگذشت، بیشتر تعجب میکردم که این یکی دو ساعت، چهعجیب، چکیدهی همهی همهی زندگیام، همهی روزهایم است.
...
برف خر! این همه منتظربودم، حالا که زیر سقفم، میبارد.
خب، اول اینکه ما گرچه اگر پیش بیاید، با سر (و البته با همراهی بقیه اعضا و جوارحمان) از تماشای هرگونه تیاتری استقبال میکنیم، اما خیلی با این هنر نمیدانم چندم ارتباط نمیگیریم. سینما را ترجیح میدهیم کلا. بعد هم، از بس ذهنمان دنبال داستان است، آنقدر که توی موسیقی هم دنبال تم و ملودی تازه هستیم بیشتر تا اجرا و بقیه مخلفاتش، باید از داستان تیاتره خوشمان بیاید اول تا از بقیه چیزهاش.
دیگر اینکه، برایمان عجیب است که این روزها، روی گناه جمعی تاکید میشود این همه. خب، ما هم دربست قبول داریم که اصولا از ماست که برماست و ما "مردم" به وقتش میتوانیم چه موجودات نفرتانگیز و البته از زور پررویی، مفرحی باشیم. اما بیصبرانه منتظریم دوستان از این تم "یکی در مقابل همه" دست بردارند. جسارتا نظرمان هم این است که اتفاقا این روزها نشان دادن این همه خشم نسبت به "مردم" راه به جایی نمیبرد. نمیدانیمها، اما شاید همین "مردم" نگاه دلسوزانهتری بطلبند، یک نگاه مشفقانه، گرچه سختگیر. خشمی اگر باید باشد، اشتباه جهت گرفته انگار.
...
ما توی عمرمان، یک بار، در آن روزها که سینما هنوز رونق داشت، مجبور شدیم ردیف اول سالن سینما بنشینیم. البته آن موقع هم از امکانات سینما، از جمله تاریکی و هرکی به هرکیای استفاده کرده، تا آنجا که میشد ولو شدیم روی صندلی.
ایندفعه اما نه از بی بلیطی، که از روی تحویلگرفتهشدهگی ردیف اول بودیم. نتیجه؟ سالن روشن بود، نمیشد ولو شد، سردردمان، با دود سیگار و صدای جیغجیغی بعضی از بازیگران محترم تشدید شد، نمایش سه ساعته هم که همانطور، بیآنتراکت میتاخت.
...
صحنهی مرگ آلفرد ایل را اما دوست داشتیم. ما را یاد مرگ مسیح بازمصلوب انداخت. از آن تراژدیهای ابدیست به گمانمان.
...
این شناسهی اول شخص جمع هم نمیدانیم از کجا آمد. شاید از این حس که انگار داشتیم انشا مینوشتیم: خاطرهای از یک شب تیاتری تعریف نموده، بگویید تیاتر مورد نظر، "ملاقات با بانوی سالخورده" را، چگونه دیدید.
مرگ دکتر ژیواگو را یادم میآید. همهی آن دست و پا زدن و نرسیدن. نشنیدن.
و فکر میکنم چند بار مردهام؟ چند بار مردهایم؟
پشت شیشهی غرور، پشت شیشه ی زخمخوردگی، پشت شیشهی انفرادیای که برای خودمان ساختهایم، پشت شیشهی کدر " او نمیفهمد، آدمش نیست"، چند بار تقلا کردهایم و نرسیدیم؟ مشت کوبیدهایم، داد کشیدهایم، مردهایم؟
...
همیشه یکی میماند، یکی میرود.
آنکه میرود، دلشکسته است شاید، نومید. اما نادان است. نمیداند در دل آنکه مانده چه گذشته، چه میگذرد.
و آنکه میماند، ترسوست، مغرور است، نگفته، نتوانسته بگوید.
نمیگوید. میمیرد.
for every street of any scene
any place you've never been
I'll be your guide
...
you see it’s not the wings that make the angel
just have to move the bat out of your head
...
(+)
(Lyrics)
* یعنی دیوانه نیستی به قدر کافی، اگر وقتی میگوید، لیلی، یو نو درز استیل ا پلِیس فور پیپل لایک آس، بغضت نگیرد، حالت خوش نشود، دوباره زنده نشوی.
** باز هم ممنون دوست جانم، برای این همه حس خوب.
ته دویدن و استرس هم باشی، باز میشود نکته کشف کنی برای حس خوب.
مثلا؟ مثلا امروز که چپیده بودم توی تاکسی (توی این سرما و با این حجمی که ملت تنشان میکنند، نشستن توی پراید جدا همان چپیدن هست و جز این نیست!) و نگاهم به اسم کوچهها بود. کجا بودیم؟ فرهنگسرای ارسباران و خیابان جلفا و اینها. کوچهها به اسم پرندهها بودند: بنبست گنجشک، کوچهی عقاب، کوچهی ترنگ، کوچهی پرستو و... و آخرش کوچهی سیمرغ و بعد هم کوچهی عطار.
دوست دارم این جور سلیقه به خرج دادنها را توی این شهر کج و کوله.
...
سرکوچهمان مسجد است. معمولا برای پخش اذان رادیو را میگذارند پشت بلندگو و گوش ملت را کر میکنند. امروز درست وقتی قرآن قبل اذان تمام شد رسیده بودم سر کوچه. بعد، میدانی چی شنیدم؟ صدای مرغهای دریایی.
فکر کنم رادیو روی موج رادیو پیام بود که همیشه قبل از اذان یا صدای باران میگذارد یا دریا.
و من همهاش چند ثانیه کنار دریا بودم.
یک وقتی میگفتم، چه رسم بدی دارد این دنیا، که یا به آرزوهایمان نمیرسیم، یا وقتی میرسیم که دیگر به یادشان نمیآوریم.
حالا، شاید بعد از گفتوگویی کوتاه با دوستی، که چه عجیب و دوستداشتیست این حس بازپیدا کردن افکار، وقت حرف زدن، فکر میکنم رسم بدی هم نیست چندان.
رویاها، آرزوها، مثل سنگ توی آبند که تا وقتی دستت از زیر آب بیرونشان نیاورده، خوشرنگ و براقند. کافیست از آب، از ذهنت، بیاوریشان بیرون، خشک میشوند، رنگ میبازند.
بهتر که به جا نیاوریمشان.