آنچه را از تو دارم، آنچه را به شهادت از تو دارم، به کی نشان بدهم؟ به کی بگویم که تو هستی؟ به کی بگویم که تو را دارم؟
دنیا ایستاده روبهرویم و پوزخند میزند. دنیا هزاران دلیل محکمه پسند دارد که به من بخندد. به تو بخندد. و من دستها را باز میکنم و ... چه دارم؟
گاهی اشک و همیشه دلتنگی...
* باز هم، بازهم، باز هم...
راست میگویی دوست جانم. دوست داشتن آدمها، دوست بودن آدمها، بودنشان اصلا، هیچ شبیه چیزی که دلمان میخواهد نیست.
اما من خستهام، از بس که نمیتوانم به تمامی خودم باشم. هی کمام، هی مواظبم، هی نگرانم.
دلم میخواهد خودم باشم، وقتی خواستم مهربان، وقتی خواستم، وقتی ضربه میخورم، بیرحم. اما همهاش نصفهنیمهام. فحشش را هم همه جوره میخورم: سرد، ناتمام، نامهربان.
می دانم، میدانم، میدانم... باید مثل طوفان باشی. خودت. کامل. ویران هم کردی، کردی. بقیه میتوانند نشانههای آمدنت را ببینند و جایی پناهی بگیرند، یا اگر دوست دارند همراهت بیایند. مثل نسیم که باشی، هی مکث کنی، روی گونهها، لای موها که بپیچی، میگیرندت، نفست میبُرد، کمجان میشوی. عادی... آخرش هم فراموش.
میدانم، اما نمیتوانم.
* سلام باران ِ خر!
چت نگاری
(در جواب دلتنگی دوست طرف چت):
- خودم هم واسه خودم دلم تنگ میشه. هي واسه خود قديمم دلم تنگ ميشه، بعد يادم مي افته خود قديمم هم دلش واسه قبلي هه تنگ ميشده.
تازه اينم هست که، يعني همه ي اينا عليرغم اين اتفاق مي افته که، متوجه ام خودم هيچ فرقي نمي کنم، نکردم...
* علیرغم! از اون کلمههاست ها!
** فرصت نکنی که غمگین باشی، برای هر چیزی که ممکن بود یک روزت، روزهات رو خراب کنه، چند دقیقه وقت باشه همهش واسه هر چی. خب، اینم مدلییه واسه خودش.
*** آهنگ این بغل اسمش سفر به سرزمینهای دستنایافتنییه. ساخته جرج ایوانوویچ گوردیف. کمتر از یه سال پیش مانی گذاشتهش. اون موقع خیلی تشکر کردم ازش، حالا هم تشکر میکنم.
حزنشو بسیار دوستمیدارم...
دلم برای این باران خر تنگ شده. دیشب آرزو کردم صبح، ابری باشد، یک صبح ابری اصیل.اصلا دلم از آن صبحها میخواست که از خواب بیدار میشوی و میبینی همه جا زیر شکوه و رخوت سفید برف مانده. طرفهای هفت و هشت که آسمان را دیدم، دیدم ابرش نازک و است قشنگ، چند قطره باران هم داشت انگار. اما از خانه که زدم بیرون، آسمان آبی آبی بود. باد تندی میآمد. برگهای خشک روی زمین، با باد میرفتند این ور و آن ور.
باد بارانمان را دزیده بود.
...
فکر کردم اگر همین جور باران نیاید، یک هفتهی دیگر، یک ماه دیگر، یک سال دیگر، چه میشود؟ تصویر سورئال دسته دسته آدمهایی که شهر را ترک میکنند، آنها که برای دعای باران به بیرون شهر میروند، آنها که برای یک ذره آب به جان هم میافتند... آمد جلوی چشمم. :)
...
امروز اصولا آن ور سورئالم پررنگ بود. این را که خواندم فکر کردم شاید روزی به گشتن خانهها و کتابسوزی هم برسیم دوباره. یاد فارنهایت 451 افتادم.
بعد فکر کردم، کی کدام کتابخوان نزدیکش را لو میدهد؟ کسی کتابی حفظ میکند؟ چی حفظ میکند؟ مثلا بامداد مینشیند "درجستجو..." را حفظ کند احیانا؟ یا مثلا خودم ژان کریستف را؟
هوم... با این حافظهی زاغارتم یک کتاب کمحجمتر را ترجیح میدهم. مثلا فرنی و زویی یا خوبی خدا.
"...پی بردم که وسواسم برای آنکه هر چیز سر جایش باشد، هر کار به موقع انجام شود، هر لفظ سازگار با سبک در جمله بنشیند، حاصل شایستهی ذهنی منظم نبود، بلکه برعکس، شگرد پیچیدهی ابداعی خودم بود تا آشفتگی فطریام را پنهان سازم. کشف کردم که پایبندیام به انضباط را نباید فضیلت دانست، زیرا واکنشیاست در قبال اهمال کاریام؛ که سخاوت به خرج میدهم تا خستم آشکار نشود، که احتیاط به خرج میدهم چون کج خیالم، که آشتیطلبیام برای پرهیز از غلبهی غیظ و غضب سرکوفتهی درونم است، که فقط به این خاطر وقت شناسم که نمیخواهم بفهمند چقدر وقت سایرین را کم اهمیت میدانم..."
خاطرهی دلبرکان غمگین من
گابریل گارسیا مارکز
کاوه میرعباسی
انتشارات نیلوفر
(اگر هنوز جمع نشده باشد...)
* دوست داشتم قصه اش را، گرچه از فضای جادویی کارهای مارکز خبر چندانی نبود، و گرچه آخر قصه به نظرم زیادی خوشبینانه و بی حس و حال آمد، اما آن توصیفهای محشرش از لحظههای بیقراری عشق، بیدست و پاییهایش، انتظارش، که آدم را چنان درگیر میکند که دائم باید به خودش یادآوری کند اینها شرح حال عاشقانهی مردی نود سالهست،به همهی ضعفهایش میارزید.
** آنجا که دنبال آن دختر دونده دوید، آنجا که فهمید دختره را اشتباه گرفته، آنجا که دختره زد توی سینهاش و کنارش زد: " عاقبت از او جلو افتادم و از روبهرو نگاهش کردم. بیآنکه توقف کند یا معذرت بخواهد، مرا با دست پس زد. گمشدهام نبود، اما تکبرش چنان قلبم را به درد آورد که انگار خودش باشد"...
باز هم، گنجشکهای ساعت پنج عصر.
...
امروز، از پنجرهی ماشین، یک برگ را دیدم که داشت میافتاد روی زمین و تا ندیدم که افتاد٬ رویم را برنگرداندم. همان "یاس موقرانهی برگی که بی شتاب بر خاک می نشیند"...
...
کامپیوترت که بیهوا فرمت لازم شود، همهی فیوریتها و نخواندهها و ندیدههات میپرند، و مثل وقتی که میرسی خانه و میبینی مامان در یک اقدام انقلابی همهی روزنامههای نخواندهی "باید بخوانی" اتاق را ریخته دور، سبک میشوی.
خیلی چیزها هست، که من ِ آدم ترجیح میدهد ازش بگیرند، تا از دست بدهد.
تا سبک شود. به قیمت سخت دلتنگی حتی.
...
تازگیها کشف کردهام که سایهام، سایهی شانههایم در شب، به یاد کلی "نباید بهش فکر کنی" میاندازدم. یاد کلی "فردا" که نمیدانم چهطور میآید، چهطور میگذرد. یاد آدمهایی اندازهی من، با یک زندگی "معقول" و آیندهی با حساب و کتاب. یاد زندگی معمولی آدمها، و اینکه تا کی، پشت لحظههایم میتوانم سنگر بگیرم، در مقابل ضربههای روابط واقعی، آدمهای واقعی، حرفها و قضاوتهای واقعی.
واقعی و نچسب. واقعی و زشت. واقعی و دروغ.
...
یاد برگه که میافتم، بیاعتنایی و یاس و وقارش...
*عکس از اینجا.
داشتم برای کلاس زبان عزیز درس میخواندم، شش ساعت، به جای آن نزدیک یک ماه هیچی ِ هیچی نخواندن. وقتم کم بود، نرسیدهبودم تمام کنم، نرسیده بودم مشقهاش را بنویسم، و یک عالمه نرسیدم دیگر. بعدش، یک لحظه، بوی عطری حس کردم. همان عطر ترم سرد کلاس زبان بچهگیها. همان ترمی که کلاسمان توی اتاقی بود که قبلا آشپزخانه بود، هنوز کاشی به دیوارش بود. با همان معلمهی آرام که بر خلاف معمول کمی چهرهاش یادم هست. با کنار دستیام که او را هم کمی یادم هست و این از حافظهی اسفناک اینجوریایام وحشتناک بعید است.
عطر آن کلاس یعنی استرس، یعنی دیکتههای پر از غلط، یعنی لذت نبردن، ترسیدن.
بعدش دیگه سر هیچ کلاس زبانی توی آن موسسه ی عزیز این حس تکرار نشد.
...
عجیب بود برایم که خاطرهای، شباهتش را با امروزم با عطرش به رخم بکشد. نمیدانم از کجا بود. از یک ناکجای احساسی یا شاید هم، مثل تصویری که از آن تهتههای بایگانی ذهن بیرون میکشم گاهی، این بار عطری را کشیدهبودم بیرون، بی آنکه بیرون، بیرون از ذهنم، بر حسب اتفاق حسش کرده باشم. انگار فرآیند به یاد آوردن چپلکی اتفاق افتاده باشد.
شاید هم همهاش مالیخولیای درس نخواندن و استرس بود و این یعنی کل این پست، چرت! هاها! :)
گاهي بهش فكر ميكنم. كه توي جمع غريبهاي، يا آشنا و باز هم غريبهاي، تو باشي، يا پيدايت كنم، نگاهم بيفتد به نگاهت، ببينيام، بخوانيام، بترسم از هجوم نگاهت، آرام بگيرم...
خستهام اما، دلم نوشتن میخواهد.
دلم برای دوستان ندیدهای که پیشترها اینجا حضورشان را حس میکردم، و حالا نیستند، تنگ شده.
دلم هجوم کلمهها را میخواهد. شبیه همان پیشترها.
احساس آدمی را دارم، که چیزی را از دست داده. شبیه شمایل کلیشهای که توی سریالهای آبکی نشان میدهند، آدم متوسطی که به بهانهی موفقیت، برای متوسط نبودن، همهی زندگی سادهاش، آدمهاش، همهی بهانههای دم دستیاش را از دست میدهد. آخرش هم هیچ.
حالا خندهداریش، شاید هم گریهداریش، این است که شباهت من با این موقعیت، "موفقیت" نیست، فقط حس از دستدادن است، دور شدن.
حالا اینکه از کجای دل صاحابمردهام میآید این حس لعنتی، خودم هم درست نمیدانم.
شاید هم نیستم عاشق.
شاید فقط دوست دارم عاشق باشم.
کم پیش می آید تنها، این طور آرام توی خیابان راه بروم. دستهای توی جیب (این پاییز خر بالاخره انقدر سرد شد که یک کاپشن نازک را طاقت بیاورد) و قدم زنان. سایهی کُندم را زیر چراغکمسوی کوچه، روی آسفالت میبینم و خودم را به جا نمیآورم.
...
دیروقت است برای یکشنبههای من، برای همهی قرارهای پشت گوش مانده، برای تنها یکشنبهی هفته، که روز تا شب، کار و درس نیست. اما دیگر دیر شده، آنقدر که عجلهای ندارم.
حواسم به قیافهام نیست. میدانم که وقتی حواسم نیست اخم کردهام. ارث مامان است لابد. پیشانیام بی آنکه بخواهم چروک میخورد. اما تلاشی برای باز کردن چینها نمیکنم. مضحک و بینتیجهست، شبیه خندهی زورکی.
به روبهرو نگاه میکنم. به عادت بیشتر وقتهایم، به روبهروی دور، روی زمین. نور چراغی از نمیدانم کجا، برگها و سایهشان، و نور که سفید است اما زشت نیست، روی برگها و سنگفرش آبخورده.
یک دفعه حواسم میرود به من، به این سنگفرش، این نور، اینبرگها، ماشینهایی که پشت چراغقرمزند، هیکل سیاه مرد و زنی که از دور میآیند... یادم میآید که من هستم فقط. و این فقط، شبیه یک جور اشراق کوچک، شبیه یک جور مکاشفهست. بارها شاید پیش آمده اما هر بار نوست. بیتوضیح. سخت. تلخ. آرام.
...
با خودم میگویم، منظرهی برگها و سایهها و نور و سنگفرش، به یادت میماند، برای همین "فقط". اما یکی توی دلم میگوید، چی، چی را خواستهای به یاد بسپاری و به یاد سپردی؟ چی را خواستهای فراموش کنی و از یاد بردهای، رها شدی ازش؟
...
توی تاکسی، یک دفعه میفهمم که گردنم را زیادی کج کردهام. انگار سرم بین راه تکیه دادن به پنجره، مانده. راستتر مینشینم، و همانطور که گردنم دوباره به سمت پنجره مایل میشود، نگاه میکنم به اگزوز پیکان لکنتهای که نزدیک پنجرهام، از زیر سپر کج و معوج از جا درآمدهاش، دود میکند. به برج آن طرف خیابان و به آسمانی که سرخ است، اما میدانم ابری ندارد. و فکر میکنم که خیلی کوچک بودم، خیلی کوچک، برای فهمیدن اینکه این راهش نیست. و با خودم حساب و کتاب میکنم، کدام یکی از لحظههایم، از این لحظههای 45 دقیقهای چپیده توی تاکسی، پشت چراغقرمزها، و سکوت طولانی و ناهمدلانهی پنج نفر آدم دیگر، کنار هم، شانه به شانهی هم، جدا از هم، محزونتر بوده؟
... نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است.
شاید دنیا
تویی و من
و نام ما
مهم نیست در جریدهی عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه
بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت.
کبریت خیس
عباس صفاری
انتشارات مروارید
خانه که رسیدم، مامان بهم گفت "شاعر دوستت مرد".
...
یک عالمه نوشته بودم. یک عالمه "قانونشکنی" در انظار عمومی.
از همهاش، همان جملهی بالا ماند.
به قول خودش، حرفهایم از دهن افتادند انگار. تا داغ بودم نگفتمشان.
حالا، به جای همهی حسهای گنگ از صبح تا به حال، به جای آن همه خواستن برای گفتن، به جای آن همه اندوه برای مرگ، برای مرگی که جشن بیکران است و شایستهی این همه غصه نیست، به جای آن همه کلمه که مثل آتشفشان سیاهی ریختند روی سپیدی کاغذ و بعد سرد شدند، به جای آن همه نمیدانم، فکر میکنم باید سکوت کنم.
...
خستهام از اين همه خبر مرگ. خبرهاي صبح زود. صبحهاي زود پناه بردن به بالكن موسسه. و بغض. و اشك.
اين آقاهه، شاعر نوجوانيهاي سودازده و تابناك من بود...
...
و خرقه ي تبرك من
دستهاي توست
پس
گاهي بيا و پشت سرم لحظهاي بمان
دستي به روي شانهي من بگذار
تا از فراز شانهي من
اين سطرهاي در هم و برهم
اين شعرهاي مبهم و خط خوردهي مرا
در دفترم بخواني
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من
قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من
بنويسي...
ترافیک، دو تا بند کیف سیاهه را که قد کرهی زمین سنگین است، روی دوش انداختن و بیخیال نگاه دیگران، دیگر رسما دویدن، ترافیک، مسافرکشهایی که من را نمیکِشند، مسیری که وقتی که باید، نمیخورد، اضطراب، که دیر شد و بچهها الان راهرو را گذاشتهاند روی سرشان و صدای معلمهای دیگر درآمده، ترافیک، چراغ لعنتی که هی سرخ است و هی سرخ است و هی سرخ است، و ثانیهشمار مسخرهاش که مانده روی پی- او، یعنی قانون کشک، یعنی پلیسه هر وقت دلش خواست چراغ را سبز میکند، ترافیک، اضطراب، آرامش رانندههه که سر فرصت رانندگی میکند و پیپ میکشد و صدای ضبط را تا خود آسمان بلند کرده، ترافیک، دستهایم که هی ناخودآگاه صورتم را میپوشانند، موبایل که شارژ ندارد و اگر هم داشت حوصلهی گوش دادن به هیچی نبود، ترافیک، پیاده شدن، دویدن، این حس بیپناهی بیپیر که نمیدانم چرا بین این همه آدم گمم نمیکند، دویدن، دویدن...
...
نرسیدن.
یک جایی، وسطهای پل هوایی کریمخان، نزدیکیهای ویلا، فلز کفپوش باد دارد، مثل دیواری که طبله کند. درست نمیدانم کجاش. چون هر بار که ازش رد میشوم، یا آنقدر عجله دارم که فقط باید مواظب باشم نیفتم، یا جوری توی هپروت فکر و خیال و محاکمههای ذهنی به سر میبرم که... که یهو صدای تق این کفپوشه میپراندم. ردخور هم ندارد. هر بار که رد میشوم غرغرش را درمیآورم.
اولین دفعه که صدایش درآمد، حالم خوش نبود. بعد این تقه، نه که برای اولین بار بود، ترساندم. فکر کردم اگر کفپوشه در میرفت... من با همان کیسهی کتابها، به علاوهی کیف سیاه و سنگینم، و کاغذ کادو قرمز لوله شده توی کیسههه و بالاخره با موبایلی که آویزان بود از گوشم، از آن سوراخ مضحک آویزان میشدم. یا میافتادم روی آسفالت خیابان. ماشینه، که شرط میبندم از همان وانتنیسانهای بزرگ آبی ِ به قول بابا غضنفر بود، محکم میزد بهم. یا پرتم میکرد، یا از رویم رد میشد.
موقعیتم آنقدر مضحک میشد که بعدش فکر کنم باید حالم بهتر باشد. البته یادم نیست شد یا نشد.
دفعههای بعد کلافهام میکرد صدایش. نه خود صداهه ها، اینکه هر دفعه از روی همان نقطهی کذایی رد میشدم. اما دفعهی آخری دو تا خانم دیگر جلوتر از من بودند که با صدای تقه، پریدند هوا! کلی مایه ی انبساط خاطر شد.
خلاصه که یک کفپوش خال خالی قلنبه قلنبه، حواسش به روزهای زوج شلوغ و اسفناک من هست...
این روزها، روزهای نامههای نیمهکارهست، نوشتههای ناتمام...
...
goftam injoori am.. kam nega mikonam too cheshe aadama, vaghte harf zadan..// hala kheili behtar shodamaa..kheili kheili behtar az ghabl// ...
... behem goft...tarsoo o sakhtam..
va man…ghamgin shodam ...
midoonam...midoonam ke divoonegi e in fekra... vali goftam ba khodam...ke bebin...hanooz hamoon i.. ke az aadama ram mikoni…
Badesh..dobare khiaaboona gostarde shodan..va aadam ha door..doosti haaye asoon sakht shodan..omidha ham door..*
…
یه وقتی، حالم انقدر بد بود که رها کردم خودمو. رها کردم از همه چیایی که فقط آزارم میدادن. قرار بود نوش باشن، تو کتابا نوشته بود، آدما میگفتن، که نوشن، اما نیش بودن.
بعدش، رها کردم خودمو. یه واکنش بود٬ شبیه دل سوزوندن واسه خودم. نه به یک بارهها، نه... شد، ذره، ذره، ذره... **
…
تلفن را از توی کیف آوردم بیرون. شستم را کشیدم به شیشهی خش افتادهاش. یک، دو، سه تا خش عمیق. یکی دیگر هم، طولانی، اما نه عمیق.
خش. باز کلمه کشف کرده بودم. خش. خراش. خش افتادن. خش کردن هم داریم؟ شیشه خش میافتد فقط؟ یا هر چیز شفافی؟***
* از یک نامه ی قدیمی فرستاده شده.
** از یک نامهی هنوز فرستاده نشده.
*** از یک نوشته، شاید هم داستان ناتمام.
مامان میگوید نمیخواهی دست از این کار برداری؟ میگویم دست کم تا آخر سال که باید بروم، بعدش دیگر هرجور شده میآیم بیرون. و نمیگویم بهش که، فکرش هم عصبیام میکند، که پارسال همینموقعها هم همین حس را داشتم و حالا هم، و این یعنی یک سال درجا زدم. به جاش میگویم آره... میآیم بیرون، میروم سراغ زبان بیشتر، و شاید، دل کندم و رفتم جایی، دهکورهای معلم شدم.
توی دلم، حواسم هست که اینقدرها شجاع نیستم، اما مامان با یک جور آسودگی که ازش سراغ ندارم، میگوید آره برو، هر کاری که فکر میکنی درسته بکن.
...
هر کاری که فکر میکنم درست است.
کاش شجاعتش را داشتم. داشته باشم.
* جناب عشق بلند است، همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
اینو بهم گفت...
این ناین لایوز لحظههای زیادی داره که دوستشون دارم. اصن از این ساکتی و یواشیش خوشم میاد. این که کمحرفه (نه که خودم کم حرف نیستم، بایدیفالت از آدمای کمحرف خوشم میاد)، این که به شعورت احترام میذاره، تازه گاهی هم دست بالا میگیردش. بعد آدم مجبوره دست و پاشو جمع کنه، یه کم آدم باشه، و فکر کنه که باید بفهمه.
از نگاه خیرهی آدما بفهمه، از سکوتشون، از لبخندشون، از نگاهشون که یهو فرار میکنه به یه گوشهای، از دستشون که میره سمت گودی زیر گلوشون، و اگه گردنبندی باشه، باهاش بازی میکنه، از بغضی که قورتش میدن به سختی، از سکوت بیوقتی که به همون قورت دادنه ربط داره...
اما الان، از همهی اون نه تا سیناپس، نه تا قصه، چیا رو دوست دارم؟ هاولی رو. که برگشته بود خونه. و اون سعی بیفایدهاش برای کنترل گریه چقدر واسم آشنا بود. و وقتی رفت تو حیاط. و دوربین که مث یه آدم باشعور عقب ایستاد. روی بالکن. و اون گشت و گذار دردآورش.
دیگه... دایانا رو. از همه بیشتر. و اون درد آخر. اون جستجوهه، اون دلهرهههی آخر. که یعنی رفت؟ باز هم رفت.
روٍٍث رو هم. از اون مدل زنا بود که دوسشون داشتم. با اون موها و اون دماغ محشر! و البته اون یک دفعه دل کندن. تو اپیزود سامانتا آدم حرصش میگیره از روٍث و باباهه که دخترشونو نمیبینن که داره له میشه. اما وقتی نوبت داستان روث میشه، برای nمین بار یاد آدم میافته که یه جور دیگهس همه چی. و هیچی ِ هیچی رو نیست، معلوم نیست...
و دیگه... آخری، مگی. دوست داشتمش. آرامششو. اون قبرستون محشر رو، که آدم با دیدنش هوس مردن میکنه.
موسیقی پیانوئیکشم که حرف نداره!
این بود انشای من پس از دیدن مشقت بار یک فیلم پس از شانصد روز که از دوستجان گرفته بودمش.
* دلم واسه زنگ انشا تنگ شده٬ حتی با اون معلمای روی اعصابش.
** کی اینجا رو پینگ کرده بود؟ دستش درد نکنه، این دفه هم ما رو بپینگه! :)
باز شروع شده توی خیابان راه رفتنها و هی توی کلهام حرف زدنها ها! یعنی دوباره قرار است تا خود بهار من هی محاکمه راه بیندازم توی کلهام؟ هی حرف و حرف و فکر و دریوری بافتن؟ نچ... نمیشود که!
...
بعد تازه کلمه هم هست. یعنی هی پست وبلاگی فکر میکنم. نه که برای وبلاگ فکر کنمها! فکرم شبیه پست وبلاگی میشود. اما شبها که میرسم خانه، خستهام. میپرد فکره، میرود.
...
نشسته بودم توی دفتر برادرجان. که سلکشن دوستم رسید به بارون بارونه. ورژن اکسیوم آو چویس که برخلاف نسخهی جیغ ویغی ویگن، آرام آرام است و هیچ هیجانی ندارد. یاد شمال رفتن خردادمان افتادم. بعد از آن ترافیک احمقانهی پنج ساعته، وقتی بالاخره افتادیم توی جادهی فیروزکوه، جادهی خلوت... آفتاب عصر، یک بند حرف زدن بابا (که این یعنی سرحال است) و آرامش مامان. و من که حواسم به منظرهی جاده بود از شیشهی عقب، که چقدر خوشگل بود. آفتاب. آفتاب. آفتاب. سایهی کوهها. دشت که زیر نور یک رنگ عجیبی بود. خب این برای من یعنی اصل زندگی. بعد هم همین بارون بارونههه. بعد هم ابره که روی زمین بود و هی ما گفتیم ا... این ابره روی زمینه، روی زمینه که یهو رفتیم توش! بعد مه، مهی که هیچی هیچی نمیدیدیم. و راستش یک کم ترسیدیم.
از مه هم که درآمدیم، شب شدهبود.
بعد فکر کن اینها توی یک شنبه شب خستهی شلوغ یادم آمد. وقتی هنوز کورس سوم کارها مانده بود. و میدانستم تا خود خود نمیدانم کی، جادههه و آرامشه در کار نیست. هیچ.
...
گفتم آفتاب. یکشنبهای، که آنجوری باد بود و هوا تمیز بود و اینها، دلم میخواست سر ساعت سه بزنم بیرون. نشد. بعد که نزدیکیهای پنج راه افتادم که بروم خانه، دیگر آفتاب نبود که. یعنی بود. پشت ساختمانها بود. هر چی هم راه رفتم و پیادهرو عوض کردم، آفتاب روم نیفتاد که نیفتاد...