تبليغاتX
لحظه

نشسته بودم نمی‌دانم داشتم چی کار می‌کردم. یک‌هو یادم افتاد به کلاسم. به بچه‌ها. یادم افتاد به صبای لاغر و کوچک و خجالتی که می‌کشد من را آخر، با آن لبخند ترس‌خورده‌ی نصفه و نیمه‌اش. با آن دست نحیفی که وقت حرف زدن می‌گیرد جلوی دهانش، که کسی دندان‌های کمی جلو آمده‌اش را نبیند. و من بال بال می‌زنم که هی دلم می‌خواهد بغلش بگیرم و نمی‌شود. که هی یواشکی به او و هر گروهی که او در آن باشد، ارفاق می‌کنم. که هی دلم می‌خواهد بهش بگویم، قشنگی دختر! قشنگ‌ترین دختر دنیایی اصلا. آن دست لعنتی نحیف و قشنگت را نگیر جلوی صورتت. این جوری سرت را ننداز پایین. این جوری غصه‌ام نده...

+  یکشنبه 1386/07/29 0:22 AM    | 

امروزم با خبر مرگ کسی شروع شد. پیر بود آقاهه، و بیمار. اما من دلم سوخت. با این که مدت‌ها بود ندیده‌بودمش، دلم تنگ شد. یاد خط خوشش افتادم. و بیت‌هایی که از مثنوی می‌نوشت و منشی‌مان می‌گذاشت روی دستگاه ورود و خروج. می‌خواستند برایش آگهی ترحیم کار کنند. خانم همکار پرسید کدام یکی؟ بعضی از دست‌خط‌ها را اسکن کرده بود. و من وقتی این را خواندم، قانون اشک نریختن پیش دیگران از دستم در رفت، شکست:

کوی نومیدی مرو، امیدهاست

سوی تاریکی مرو، خورشیدهاست

دل تو را در کوی اهل دل کشد

تن تو را در حبس آب و گل کشد

بعدش که آمدم بیرون، باد بود. باد بود و من غمگین نبودم، با این که دلم باز هم قانون‌شکنی می‌خواست. شاید هم بود، غم. شبیه آن غم مبهمی که قیصر امین‌پور بهش می‌گوید هر چی هستی باش، اما باش. باد می‌آمد. با از آن آفتاب‌های خود خود پاییز. بعد این آقاهه *را دیدم توی خیابان. دست در دست پسرش. بعد دیدم که توی راه‌رفتن سر صبر و حوصله‌اش، با این که بی حوصله بود و این از سیگار کج میان لب‌هایش معلوم بود، یک جور مهر هست. مهر خوب. بعد یاد آن پست مرد قدبلندش افتادم که دوست داشتم لینکش بدهم و یادم رفت همان موقع‌ها. بعدش هم هی باد بود و هی برگ و هی آفتاب. بعد طبقه‌ی پنجم که سرم را از پنجره‌اش بیرون می‌کردم و هم قد درخت‌ها، چنارها، به آدم‌ها و ماشین‌ها نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم زندگی از این ارتفاع، آن‌قدرها هم لعنتی نیست. بعد یک‌هو سه چهار تا کلاغ از جلوم رد شدند و من ذوق کردم که هم قد کلاغ‌ها هم شده‌ام. بعدش که آسمان صورتی شد و ته دلم اضطراب بود و بعد هم شب، با آن همه تنهایی و اضطراب که این بار رسیده بود نزدیک و دست‌های سرد سرد سرد که دلم نمی خواست کسی گرمشان کند. و فکر کردم که به قول سمانه، کاش یک روز بگویم فقط چند تا خراش سطحی‌ست.

این بود انشای من، درباره‌ی این‌که آخرین پنجشنبه‌ی مهرماه خود را چگونه گذراندید. (باورت می‌شود؟ مهر تمام شد!)

 

*امیدوارم خیلی زود خوب خوب شود حالشان. 

** دیگر می‌دانم اینجا را آنها که نباید می‌خوانند. سخت شده. انگار خانه‌ام نیست. قانون‌هاش دست و پاگیر شده‌اند. شاید، بهتر باشد مثل آیدا خانه‌کشی کنیم.

***کوی نومیدی مرو، امید‌هاست...

+  پنجشنبه 1386/07/26 10:14 PM    | 

دوست‌جانم از برای "تو" نوشتن نوشته. توی عزیز و دوست‌داشتنی که انگار همیشه دورترین است، حتی وقتی کنارت ایستاده.

اصلا انگار تو ها دورترین آدم دنیایند. آخرین کسی که توی صف دانستن از حال ما می‌ماند. آخرین کسی که می‌فهمد، آخرین کسی که می‌داند. گرچه بیشتر از همه هم می‌داند.

دوست جانم یاد این پارادوکس غریبم انداخت، که "تو" ی تو، گاهی٬ بیشتر وقت ها٬ از تو دور می‌ماند. تو دور نگه می‌داری‌ش شاید، از روی مهر، رنجش یا توقع؛ یا خودش آن‌قدرها که تو درگیرش هستی، آغشته‌اش، آغشته‌ی تو نیست، شاید هم "تو" ی تو نیست اصلا.

یاد این افتادم که آدم با تو اش چقدر راه می‌آید. چقدر دیرکردن‌هاش، نبودن‌هاش، ندیدن‌هاش را توجیه می‌کند. دل‌شکسته‌‌ی تو اش می‌شود چقدر. چقدر غصه می‌خورد از نداشتنش و به روش نمی‌آورد، چقدر تنهایی بار همه چیز تو اش را به دوش می‌گیرد.

"تو"ی آدم، آدم را نمی‌خواند. هشتصد نفر آدم را می‌خوانند، اما "تو" ی آدم، آدم را نمی‌خواند. این جوری می‌شود که ته دل آدم همیشه خالی است. همیشه یک نقطه‌ی سیاه، شاید هم سفید، خالی می‌ماند. این جوری می‌شود که آدم از کنار خیلی‌ها می‌گذرد، آدم‌هایی که آدم را می‌خوانند، اما او فقط تو اش را می‌بیند. هیچ کس را نمی‌بیند.

این جوری می‌شود که آدم شاید، "تو"ی یکی دیگر، چند تای دیگر، باشد، حتی این را بفهمد، و نخواهد.

این‌جوری می‌شود که خیلی آدم‌ها، در حقیقت بی تو هستند، می‌مانند...

+  پنجشنبه 1386/07/26 0:2 AM    | 

هی! این جمله‌ت را دوست داشتم: امشبتو کی برام تعریف می‌کنی؟

...

اوهوم... دی‌لِی دارم خب!

 

 

+  سه شنبه 1386/07/24 9:41 PM    | 

               

بلاگرولینگ باز مرده. و این یعنی همان بیست- سی نفری می‌آیند اینجا که همیشه می‌آیند. این حس آرامش خوبی بهم می‌دهد. مسخره‌ست‌ها، اما یاد یک جور پذیرفتن می‌اندازدم، یک جور گذر کردن. شبیه وقت‌هایی که حواسم هست اینجا یک دفتر سفید یادداشت است فقط، که دلم خواسته بگذارمش جلوی چشم بقیه. مثل بچه‌گی‌ها که دفتر یادداشت‌هایم را هم‌نیمکتی‌م می‌خواند. حالا دفتره تصادفی می‌افتد دست این و آن و دوست تازه برایم پیدا می‌کند. دوستانی که گاهی خیلی نزدیکم می‌شوند، گاهی دوستی‌شان در حد همان نامه‌های پرشور و دو سه بار چت و قرارهای ملاقات همیشه "به زودی" می‌ماند، گاهی هم ادامه پیدا می‌کند، اما حواسم هست شما، تو نشود.

...

به این رسیده‌ام که اگر کسی آلوده‌ی نوشتن شود، نمی‌تواند رهاش کند. آنها که آلوده‌ی نوشتن این‌جا شده‌اند هم مستثنی نیستند. بوده‌اند آدم‌هایی که وبلاگ‌شان را می‌خواندم و با یا بی‌خداحافظی رفته‌اند و بعد از دو قرن، باز هم آمده‌اند و نوشته‌اند. و آنها که نیامده‌اند، کی می‌داند جایی دیگر، با اسم و رسمی دیگر ننوشته‌اند؟

...

می‌دانی، یک چیزی کم است. یک چیزی که باعث می‌شود یکی بنویسد، حتی در حد همین صفحه‌ی سفید، و یکی ننویسد. یک چیزی، یک جایی، کم است. احتیاج به دانستن، در این جا که دانستن از آدم دریغ می‌شود را بگذاریم کنار، از او که این‌جا فقط زنجموره می‌نویسد تا اویی که شرح دلبری‌ها و بزرگی‌ها و موفقیت‌ها و شوهر خوش‌تیپ روشنفکر و زن خوشگل بافرهنگ و بچه‌ی مامانی نابغه‌ و چه و چه‌هایش را اینجا ردیف می‌کند، از او که می‌خنداند تا او که گریه می‌کند، همه، یک مرگ‌شان هست که می‌نویسند. این را می‌فهمم. حس می‌کنم. دوست دارم این اندوهه را. این نمی‌دانم را. این سر را به دیوار کوبیدن را اصلا. این که گنگ باشی و بخواهی به یک عالم کر بفهمانی چی خواب دیده‌ای. دوست دارم این را.

...

اما مدت‌هاست که دوست داشتم این‌جا نبودم. می فهمم، حواسم هست که چه چیزی را اینجا می‌جورم، حواسم هست که چی ندارم و اینجایم. حواسم هست که این‌جا پیداش نمی‌کنم.

...

غمگینم. غمگین آن دستی که نیاز دارم، همیشه نیاز داشتم به طرفم دراز شود، آن دستی که باید شانه‌ام را هل بدهد. که من از این وبلاگ پیزوری، از این کلمه‌های ناقص، از این صدایی که هی به آینه می‌خورد و برمی‌گردد، از این سایه‌های دور و نزدیکی که به هم تنه می‌زنند، از ترس، از به تمامی نبودن، از این زندگی نصفه نیمه ببُرم.

غمگین این کلمه‌هایم که این همه تکراری‌اند.

...

چقدر زیاد نوشتم.  

 

*عکس از اینجاست.

+  یکشنبه 1386/07/22 11:20 PM    | 

"گوگول در تمام آخر هفته‌ها موشومی را بدون آرایش می‌بیند؛ همان‌طور که موشومی سر میز مشغول تایپ است، سایه‌های طوسی زیر چشم‌های او را می‌بیند. وقتی موهاش را می‌بوسد، چربی پوست سرش را در فاصله‌ی دو حمام روی زبانش حس می‌کند. رشد موهای پاها را در فاصله‌ی اپیلاسیون کردن‌ها می‌بیند، و ریشه‌ی مشکی موهای سرش را در فاصله‌ی آرایشگاه رفتن‌ها. و توی همین لحظه و نگاه‌های گذراست که گوگول باور می‌کند نزدیکی و صمیمیت بیشتر از این نمی‌شود. حالا دیگر می‌داند موشومی وقت خواب، پای راستش را خم می‌کند، مچش را به شکل 4 می‌اندازد روی پای چپش که همیشه دراز است. می‌داند توی خواب خروپف می‌کند، گیرم خیلی آهسته – شبیه صدای ماشین چمن‌زنی که درجا کار کند. می‌داند موشومی توی خواب دندان قروچه هم می‌کند، که گوگول معمولا این جور وقت‌ها آرواره‌های او را ماساژ می‌دهد..."

 

هم‌نام

جامپا لیری

ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت

نشر ماهی

 

+  شنبه 1386/07/21 9:26 PM    | 

می‌دانی بدی‌ش کجاست؟ این که خودت هم دست خودت را بخوانی. یک وقتی، یک کمی بیشتر از یک سال پیش، این‌جا نوشتم که می‌خواهم کمی کنار خودم بنشینم، دوستم بدارم و از این چیزها.

خب، چرت و پرت گفتم. دست خودم را خوانده‌ام. با خودم می‌گویم کارها که سنگین می‌شود، مسئولیت‌ها که می‌رسند بیخ گلویت، دست‌دست‌کردن‌هات که کار دستت می‌دهند، دیوانه‌گی‌هات که مثل همیشه بی وقت سر می‌رسند و این یعنی کار تعطیل و هوش و حواس صفر؛ تازه یاد رویاهایت می‌افتی، یاد بال‌هایت که اصلا نمی‌دانی داری‌شان هنوز یا نه و این سوزشی که حس می‌کنی از زخمی‌ست که جای‌شان مانده یا چی.

هوم... غر می‌زنم خب، می‌دانم. اما سخت است که دست خودت را بخوانی. که یکی باشد میان خودت، که خستگی‌ها و بدوبدوها و سر آخر هیچی نداشتن‌هایت را به هیچ جایش ‌نگیرد و تو مثل بچه‌ای که هیچ کس باور نمی‌کند درس خوانده، گیرم حالا امتحانش را خراب کرده، بغض کنی و دلت بخواهد رویت را بکنی به دیوار.

+  پنجشنبه 1386/07/19 11:29 PM    | 

همين جوري كه اين جا نشسته‌ام با يك عالمه نگراني كارهاي مانده و درس‌هاي نخوانده، گوش مي‌دهم كه اين آقاهه مي‌خواند ما را به رندي افسانه كردند، پيران جاهل، شيخان گمراه... مهر تو عكسي بر ما نيفكند... آيينه رويا، آه از دلت آه...

و هويجوري بيخودكي اشكها مي‌‌آيند. پيش اين آدم‌هاي غريبه.

زود پاكشان مي‌كنم...
+  چهارشنبه 1386/07/18 1:45 PM    | 

                

هیچ لازم نیست اتفاق خاصی بیفتد. فقط کافی است چشمهام را ببندم. یک ساختمان نیمه‌کار‌ه‌ی خیلی بلند. با کارگرهایی که همیشه صداشان هست و تصویرشان نیست. دیوار آجری‌هه که یاکریم‌ها توش لانه کرده‌اند. پیچک  روی دیوار روبه‌رو. حوض و آب سبزش و ماهی‌‌یه که سرخی‌ش از دور، برای من که روی بالکن طبقه دوم- یا سوم؟- نسبت به حیاط ایستاده‌ام، باز هم پیداست. حتی آن کلاهک مسخره‌ی فلزی برج بلند ایراتل، که از لابه‌لای ساختمان‌ها سرش را آورده بیرون. ته‌سیگارها، رد سفید آب کولر، چاه روی بالکن، همان که یک وقتی دو نقطه‌ی سبزش، دلم را برد، گل قاصد شد، و بالاخره پوسید. نیمکت اسقاطی حیاط آن وری- چرا این همه دوستش دارم؟-، علف‌های هرز همان حیاطه، با آن شقایق‌های ناگهانش. حتی ورودی دلگیر پارکینگش. پروانه‌ها، تار عنکبوتی که از روی نرده خودش را کشیده تا روی دیوار، و دستم همیشه وسوسه می‌شود که پاره‌ش کند و نمی‌کند. و البته آفتاب‌گردان‌های حیاط این‌وری.

همه‌ی اینها یعنی وسط کار، تلفن زنگ بخورد. و صدایی بشنوم از آن طرف خط. یعنی که بکنم از آنجا، یعنی که با قدم‌های بلند بدوم طرف بالکن، یعنی که از بین آن همه‌ی همه‌ی دیوار، آسمان. یعنی اولین قطره‌ها که حس‌شان کردم. یعنی که باز هم صدای آن طرف خط. یعنی صدای آن پرنده‌‌ی غریب که سه سیلابی می‌خواند.

 

 

 

* میمچه جان، این‌جا را می‌خوانی هنوز؟ خواستم بگویم این حضور یک‌هویی و بی‌نام و نشان شما، خیلی ذوق‌زده‌م کرد. یک عالمه خوب باشی.

** برف کوه‌ها را داشتید که؟

*** عکس از اینجا.

 

+  دوشنبه 1386/07/16 11:45 PM    | 

اولين باران...

همين چند دقيقه پيش. و من چه گيرم اينجا، با يك عالمه كار مزخرف.

 

+  یکشنبه 1386/07/15 11:30 AM    | 

ما نبودیم و تقاضامان نبود... فکر می‌کنم رسما هیچ وقت تقاضایی نداشتم که باشم. حالا هستم، انگار توی رودربایستی آمدنی که دست خودم نبوده، و حالا ماندنی شدم.

 

هی! رفتن‌م تو رودربایستی من و تو٬ یا تو و کائنات نباشد، لطفا.

+  شنبه 1386/07/14 11:3 PM    | 

تو یک بار، هزار سال پیش، بهم گفته‌بودی که از این آیکون دو نقطه دی با آن دندان‌های آبی‌ش خوشت نمی‌آید و من تا همین امروز امروزش حاضرم توی چت از هزار تا :) استفاده کنم که یعنی خیلی خنده‌دار بود و از آن دو نقطه دی را نفرستم برای کسی... هه!

...

آدم چه زود از پا درمی‌آید...

...

باز هم٬ باز هم شورانگیز.

+  جمعه 1386/07/13 7:57 PM    | 

مامان بهم گفت تو که دلت پاکه دعا کن و من چه‌قدر از این حس ِ هنوزش، غصه‌م گرفت.

 

+  پنجشنبه 1386/07/12 11:25 PM    | 

                     

He said if they dug his father’s body up, he will be gone

They planted a seed over his grave, the seed became a tree. Moses said his father became a part of that tree

He grew into the wood, into the bloom, and when a sparrow ate the tree’s fruit; his father flew with the bird

He said death was his father’s road to awe. He called it like that, a way to awe

 

The Fountain

+

Together We Live Forever

 

+  چهارشنبه 1386/07/11 11:9 PM    | 

"می‌گوید: «تو در گذشته سیر می‌کنی؟»

می‌خواهم کلفت بارش کنم، اما مکث می‌کنم و حرفی نمی‌زنم. طفلک حق دارد، خب. زندگی درست و حسابی همه‌اش تلاش است، کار بی‌وقفه و پی‌درپی، این که با کله بروی توی شکم دنیا، یک چیزی توی همین مایه‌ها. اما حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم بخش اعظم زندگی من و توان و تلاشم برای این بوده که سرپناهی گیر بیاورم و گوشه‌ای دنج با خودم خلوت کنم. آدم با خودش تعارف ندارد. از قضا تحقق هم یافت. پیش‌تر، خودم را سردسته‌ی دزدهای دریایی می‌دیدم که با قه‌ای که توی دهان داشتم ترتیب همه را می‌دادم، اما حالا می‌فهمم که همه‌اش خواب و خیال بوده است. چیزی که می‌خواستم از اول تا آخر این بوده که گوشه‌ای بخزم و خودم را حفظ کنم و در گرمای امن جنینی پناه بگیرم و در آن از گزند نگاه‌های سرد و بی‌اعتنای آسمان در امان باشم و سرمای تند و ویرانگر را حس نکنم. برای همین است که گذشته برای من همواره چنین پناهگاهی دست و پا می‌کرد. سرمای فعلی و زمهریر بعدی را از خود می‌راندم و به گذشته‌ی گرم و نرم پناه می‌بردم. اما راستی، چه وجودی داشت این گذشته؟ به هر حال همین فعل و حال خودمان بود، یعنی روزگاری و حالی که رفته است، همین."

 

*دریا

جان بنویل

ترجمه‌ی اسدالله امرایی

نشر افق

+  سه شنبه 1386/07/10 11:2 PM    | 

درختها بودند و دیوار خانه‌ها و قاب‌های کوچکی که با هم ساخته بودند توی پیاده‌رو. آفتاب بود روی برگ‌ها و روی مژه‌های من. نسیم هم بود.

پشت هر قاب مکثی می‌کردم، و بعد رد می‌شدم و می‌گفتم: سهم من این است، سهم من این است... 
+  دوشنبه 1386/07/09 11:34 PM    | 

فردا دوباره می‌شوم تیچر (یا به قول آن تپلی‌هه که زبان‌ش می‌گرفت چیچر) چند تا دختربچه. بعد از نه ماه شاید. هرچند کتابش را دوست ندارم، هرچند که یک جورهایی زوری دارم می‌روم و اگر ترس از قطع همکاری نبود، این ترم هم در می‌رفتم، هرچند که این‌جور که بوش می‌آید امسال هم درس بی درس، و هرچند که روزهای زوجم به معنای واقعی می‌شود دویدن و دویدن، اما یک جورهایی خوشحالم از بودن با بچه‌ها. کاش بچه‌های اذیت‌کنی نباشند و بشود سر کلاس‌شان راحت خندید. کاش مثل هر ترم یکی دو تا بچه باشند سر کلاس که عاشق‌شان شوم. به جاش اگر چند تا از این نمونه مینیاتوری مامان‌های دماغ سربالا و پشت پلک نازک‌کن‌شان هم بود که من را درسته قورت می‌دهند عیبی ندارد.

پاییز سختی است به گمانم. گرچه نسیم خنک این روزهایش را دوست دارم اساسی.

+  یکشنبه 1386/07/08 6:57 PM    | 

 

سکوت دارد می‌رسد انگار...

 

 

* نوشتم که خجالت بکشد و نرسد، شاید.

+  پنجشنبه 1386/07/05 12:47 PM    | 

آدم اصولا از اوان تولد، با خودش یک سری قرار و مدار می‌گذارد. حواسش نیست‌ها، ولی می‌گذارد.

مثلا قرار می‌گذارد هر شب به ستاره‌اش سلام کند، یا باران که گرفت، در هر نقطه‌ای از خانه که بود، مثل اسب بدود طرف حیاط، که جان شما نمی‌شود اولین قطره‌های باران را (هر چه هم کثیف) حس نکنی. قرار می‌گذارد برگ جمع کند، قرار می‌گذارد فال حافظ بخرد و پشت هر کدام بنویسد کی، کجا و در چه حالی آنها را خریده. حتی گاهی حال و روز فال‌فروش را هم تلگرافی بنویسد.

قرارهای زاغارت هم می‌گذارد. از این قرارها که مثلا دروغ نگوید. حتی با لبخندی که از ته دل نیست. یا این که دوست داشتنش از روی وظیفه نباشد. یا این‌که... بی‌خیال! زیادند خب!

...

بعد قرارها یادش می‌روند. یا شاید هم سختش می‌شود بدود تا حیاط. به از پنجره دیدن باران، حس کردن اولین قطره‌ها کف دستش رضایت می‌دهد. بعد، به بویش از توی کانال کولر، به صدایش روی سقف کاذب حیاط پشتی. آخرش هم به خبر گرفتن ازش، از موزاییک‌های نمناک فردا صبح.

برای همه‌ی این از یاد رفتن‌ها هم بهانه دارد. "بزرگ" شده خب!

...

خیلی، خیلی بار مچ خودم را گرفته‌ام که هی! ببین کجایی! بعد هم یادم رفته. خیلی، خیلی بار خواسته‌ام که دوباره قرارها از سر یادم بیایند.

آمده‌اند، اما باز رفته‌اند. وقتی هم خواسته‌ام تکرارشان کنم، شده‌اند نمایش، بازی.

...

حرفی نیست. وقتی از خط بگذری دیگر گذشته‌ای. زورچپان نمی‌شود نگه‌ت داشت. به گمانم بیشتر باید مواظب باشی که الکی الکی، با همان بهانه‌های بیخود نگذری.

...

همین جوری می‌شود که آدم چند سال بعد نه قرار مدارها را فقط، که خودش را هم به جا نمی‌آورد خب!

+  چهارشنبه 1386/07/04 0:40 AM    | 

خب، حالا دیگر باید بپذیری که آدم گاهی نیاز دارد به نبودن. نیاز دارد نباشد. نیاز دارد بودن برایش بیهوده و بی‌معنی باشد. نیاز دارد که عاشق رفتن باشد. نیاز دارد که هر رفتنی، حی اگر رفتن همکار کمتر از یک‌سال آشنایش باشد، دلتنگش کند. دلتنگ که نه، تک‌افتاده، جا مانده، مانده.

آدم گاهی بعد از سحر خوابش نمی‌برد. مویایلش را روشن می‌کند. سه دقیقه و سی ثانیه تار و سنتور و کمانچه، به مدت خیلی دقیقه برایش می‌نوازند و مردی با صدای گرمش آرام می‌خواند دل جای تو شد و گرنه پرخون کنم‌ش و او  هی به ساعت نگاه می‌کند که عقربه‌ کوچکیه‌اش چلیک چلیک به پنج نزدیک می‌شود  و صدای گنجشک‌ها را می‌شنود که انگار به ساعت پنج، چه عصر باشد چه سحر، آلرژی دارند که این طور سر و صدایشان بالا می‌رود و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و خودش را می‌بیند توی یک جاده‌‌ای با چشم انداز زرد و سبز و اول خیال می‌کند که باز سفر لازم شده، اما بعد زود یادش می‌آید که سفری که می‌خواهد، خیلی خیلی دورتر از همه‌ی جاده‌های این زمین است.

آدمه، دلش هری می‌ریزد وقتی می‌فهمد که سفر، آنجا، پشت پلک‌هاش، توی اتاق ساکتِ عقربه‌ها و گنجشک‌ها و صدای تو دماغی موبایل است٬ نه جای دیگر.

و چه‌قدر، چه‌قدر، چه‌قدر دور است.

+  یکشنبه 1386/07/01 9:14 PM    | 

                  

... و این صدا

باید صدای برگی باشد

بر پله‌های سنگی ایوان.

 

ضیاء موحد

 

 (+)

 

 

 

 

* عکس از اینجا.

 

+  یکشنبه 1386/07/01 0:30 AM    |