یک وقتی، فکر میکردم ته ته خوشبختیست که پیش کسی باشی و بیاضطراب، خودت باشی. فکر میکردم که، اگر بتوانم دیوانه باشم، بیخجالت، دیگر تمام است.
حالا میدانم که هیچ وقت تمام نیست. میدانم که آرامش دور است، کم است، لحظهست، یک آن می دهند دستت، و آنقدر داغ است که از این دست به آن دستش میکنی و میدهیش به یکی دیگر، یا رهاش میکنی در باد.
...
حالا، میدانم که آرامش میتواند یکی دو ساعتی خیابانگردی باشد، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن باشد، و فکر نکردن و فکر کردن. به آنچه نباید و به آنچه باید. میتواند دست کشیدن روی تنهی زبر و عجیب و عجیب درختهای کوچهپسکوچههای ولیعصر و ویلا باشد. میتواند خندیدن به چیزی باشد که خیلیها بهش نمیخندند. میتواند چرت و پرت گفتن باشد، بلند حرفزدنهای ناگهانی، نگاه کردن توی چشمها و دزدیدنشان، و توی همان یک لحظه، دیدن، فهمیدن.
خب... راستش این نوشته دستم را گرفته و با خودش میبرد. به جایی که جواب همهی پرسشها نمیدانم است، جایی که همه چیزش به لحظه محدود میشود.
...
سعی نمیکنم مرتبش کنم. سادهاش کنم. عاقلش کنم.
میگذارم آرامشه از دست برود. با باد برود. می دانم یک جایی، یک روزی، دستهایم داغ میشوند دوباره. دوباره لوس میشوم و به همه چیز الکی میخندم. دوباره دوست میدارم خودم را. بیقید و نه اندوهزده، توی خیابان راه میروم و در مقابل نگاه متعجب آدمها، شانه بالا میاندازم.
*عکس از اینجا.
این روزها بسامد این حس زیاد شده. صبح، انگار با گازانبر از تخت جدام میکنند، بعد مینشینم و نگاهی به ساعت میکنم، به ساعت مسخرهی مزخرف ِهزار تا فحش دیگر، که میگوید نه تنها زود پا نشدی که خیر سرت برای کلاسی که این همه بدو بدو خودت را میرسانی بهش، وقت بگذاری و دست کم تمرینهاش را حل کنی، بلکه جان شما اصلا جا ندارد حتی پنج دقیقه اضافه بخوابی.
بعد فکر میکنم، فکر میکنم، فکر میکنم که دلم میخواهد این کاره نبود. دست کم یکی دو ماهی ول گشتن بود، نیاوران بود و پاییز نزدیکش، کتاب بود و فیلم، نوشتن بود و دلتنگی و خنده و ولگردی. و بعدش هم یک نمیدانم سرخوشانهی گندهی گندهی بی سر و ته...
دوست دارم یواش بگیرمش توی دستها، صورتم را نزدیک کنم به خنکیش، به سپیدیش، بوش کنم، ببوسمش...
* این پست پایینی یعنی که خره! چند بار امتحان میکنی؟ پرسیدن یعنی باطل شدن طلسم رویا.
هرچند، همه بگن واسه پروکسییه، من میگم شااااید یکی از چک... :)
خب... این کنجکاویهه را آنقدر دوست دارم، که غرور و تنبلی را بگذارم کنار و بپرسم، کسی از چک اینجا را میخواند؟ از کانتر، هر از چند گاهی میبینم که انگار کسی از آن دور و برها به اینجا سر میزند. نمیدانم چرا، اما دوست دارم کانتر اشتباه تشخیص نداده باشد. شاید چون کشورهای اروپای شرقی را دوست دارم. چک، لهستان، مجارستان... چیز آشنایی درشان هست که... نمیدانم.
فقط یک حس ناشناختهست شاید. چیزی که نمیشناسم و در تاریکی، دوستش دارم.
شده گاهی، یاد لحظهای بیفتی که خیلی درد کشیدی؟ به خیال اینکه تمام شده، بعد از یک سال، دو سال، ده سال! تمام شده، رفته؟ اما یک دفعه ببینی لحظههه، باورت نمیشود... لحظههه سر و مر و گنده، عین روز اول مانده. همانطور دردناک، همانطور آزارنده، همانطور ضربهزننده، خسارتبار.
بعد ببینی نه، انگار هیچ چیز حل نشده. فقط تو قویتر شدهای، یا پوستکلفتتر حتی. لحظههه با همهی توانش، فقط میتواند برای چند ثانیه روی پیشانیات چین بیاندازد، یا کاری کند که بغض تا پشت چشمها بیاید و گرمشان کند و برگردد.
دیگر از آن هقهق ترسناک، که باعث شده صدای غریب خودت را نشناسی، خبری نیست.
« ویژگی دیگر زبان کودکان این است که به رئالیسم کلمات اعتقاد دارند و اسم هر شیء را جزیی از آن شیء میدانند. اسم اشیا برای آنها یک واقعیت است. مثلا بچهی خردسالی به نام حسن روز اول کلاس با یک حسن دیگر آشنا میشود. این حسن دوم بچهای آرام و خجالتی است. از فردای آن روز حسن اول نیز خجالتی میشود. اسم یک واقعیت است. بنابراین هماسم بودن، یعنی مثل هم بودن.»*
*روانشناسی رشد
حسن احمدی، شکوهالسادات بنیجمالی
فرض بگیریم که این خانم و آقا راست گفته باشند، این همه آذین دیدم، کدامشان واقعیت بودند؟ من واقعیتِ کی بودم؟
آذین واقعی کدام است؟
تو هم میتوانی یک ههی غلیظ بارم کنی. یک ههی غلیظ، مثل یک پ غلیظ که میتواند شعلهی شمعی را خاموش کند.
من اما خاموش نمیشوم. هر چه هم کمجان، روشن میمانم.
روشن.
رویازده.
دیوانه.
زنده.
...
تو بگو احمق.
*عکس از اینجا.
فکر کردم که... دستخط آدمها خیلی برایم مهم است انگار. آدمهایی که "نزدیک"م بودهاند، بیشترشان خط خوشی داشتند. و این خوشی، زیبایی نیست لزوما. یک جور انحناست شاید. یک جور حسی که توی قلم دستگرفتنشان هست.
شاید کلمهی "خوشخط" را کسی برای دستخطشان به کار نبرد اصلا ها، اما یک جور "خوشی" درشان هست. میبینمش.
همین جوری، یکهویی، دوستی سایت این آقاهه را برایم میفرستد، اولین آهنگه را که گوش میکنم، شووووت... میافتم توی یکی از آن بعدازظهرهایی که نوارهای موسیقی کشف شده را زیر و رو میکردم و دنیاهای تازه، نصفه و نیمه پیدا میشدند.
آن موقع نمیدانستم دومین آهنگ طرف B نوار کاست اجرای کلود میشل، که این همه دوستش دارم، همین آهنگهست که آقاهه این همه خوشگل خواندهتش.
نوستالژیزیسم خونم میزند بالا و باز نوجوانی ساده و بیاتفاق و دوستداشتنی میآید نزدیک. با آن دوستیهای سودازده و حرفهای آسمان و ریسمان و معلم زبان دوستداشتنی و پایسیبهای مامان نگار و موسسه زبان، با آن حیاط و نیمکتهای چوبی و تاکها و انجیرها و راه رفتن تا نمیدانم کجا و... هووووم.
- خب چته بچهجان؟! زندگیتو بکن دیگه... اَه!
- نچ... تنگه... قفسه... تنگه...
هاه! جدی جدی انگار 90 درصد کلمات فرنگیای که وارد زبانمان شده، تتیجهی بد خوانده شدن (تو بگو از نوع از سر بازکردنی خواندن!) کلمات زبان فرانسه بوده. خیلی دلم میخواهد قیافهی کج و کولهی آن انسان/انسانهای شاهکاری را که مردم بیچاره ازشان تلفظ کلمهای را میپرسیدند میدیدم.
فکرش را بکن... سرخ و سفید میشدند، دستی روی چانه میگذاشتند، چشمها را ریز میکردند و بعد به شکل چپرچلاق بامزهای کلمات را تلفظ میکردند.
بعد هم که سوال پرسنده میگفته هاااان... و میرفته، آی ته دلشان میخندیدند!
چه خوب بود وقتی یادم آمد، که تمام لحظاتی را که دلم خواسته با تو باشم و تو نبودی، تو بودهای، با تو بودهام.
هر چه هم دردناک، از این بودن، شاید هرگز، بودن کاملتری نباشد.
آدمها مثل یک گوی غلتان پر از تیغ میمانند. از کنار هم رد میشوند و به هم زخم میزنند، بی آنکه بفهمند.
فقط آنها که حواسشان بیشتر "هست"، همیشه یک سوهان به دست دارند و نوک تیغها را گرد میکنند.
بعضی به مرور تیغهاشان میریزد. بقیه، برعکس، هی تیغ تازه درمیآورند.
اما همه، چه تیغتیغی چه کمتیغ، دوست دارند یکی بغلشان کند. مثل این جوجهتیغیهه.
نمیدانم که کی... چرا میپرسی کی؟
من اینجا، خیلی زور بزنم، خیلی حواسم باشد که روزمرهگی لهم نکند...
سر کلاس، دخترها را میبینم که... ولش... همین است دیگر. انتخاب هم نکرده بودم این نوع زندگی را، انتخابم میکرد شاید.
تابستان لعنتی بیچاره که تمام شود، خرکش کردن این کیف سنگین و تازگیها این کلاسور سنگین هم سادهتر میشود. رویای سفر رها میکندم، میگذارد نفس بکشم.
برای دل کندن و رها بودن، یا باید شجاع باشی، یا جیبهات سبک نباشند. خب... هیچ کدام از اینها که نیست، هست؟
اما حواس دنیا بهم هست دوست جان. قول میدهم با همین تماشای نیمرخ پرندههه که امروز همارتفاع ماشین پرواز میکرد و تند تند بال میزد، با بازی کردن با همان پره که نصفش سیاه بود و نصفش سپید، با تلفن دست گرفتنهای طولانی توی خیابان، با فالهای حافظ بیربط، با شانههای آفتاب سوختهی همان بچههه که دامن چینچینی ارغوانی پوشیده بود، با دستکشیدن به برگهای پیادهرو، با بچهمورچهها، با اساماسهای احوالپرسی، با نامنتظرهگی، با تماشای ویترینهای رنگی رنگی، این یکی تابستان را هم سر کنم.
*عکس از اینجا.
«... چیزی که تو میدی، تا ابد مال تو میمونه. اما چیزی رو که میخوای برای خودت نگه داری برای همیشه از دست دادی.»
ابراهیم آقا و گلهای قرآن
از مجموعه داستان گلهای معرفت
اریک امانوئل اشمیت
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
با برادرجان حرف میزنیم. همین جوری از همه چیز. حرف به ابراهیم گلستان میکشد و او میگوید که گلستان را تحسین میکند. و من فکر میکنم گلستان غول است. یک غول عجیب و بزرگ که کمتر کسی توانسته طلسمش را بشکند و ورای آن نگاه نقادانهی بیرحمش، چیز دیگری ببیند. و من نمیتوانم دوستش نداشته باشم. و از او نترسم.
برادرجان میگوید که ببین... گلستان اثری از خود جا گذاشته. راهی باز کرده، کاری کرده اصلا. چه اهمیتی دارد که الان کجاست و چه جوری زندگی میکند، در کدام قصر؟ و میگوید او هم میخواهد این جور باشد. حالا اگر نه به این بزرگی، دست کم جوری که فردا بچهش بتواند بگوید پدرم کاری کرد.
من هم برادرجان را تحسین میکنم. این که تلاش میکند، به در و دیوار می کوبد توی این روزهای نومید، میخواهد که پیشرو باشد، این که این همه به "کاری کردن" ، حتی با این همه سیاهی و خستهگی، پایبند است...
برایم میگوید اگر این نشود، اگر این آخرین زور بازویش هم توی این وطن غریب جواب نگیرد، فقط میماند برایش که بگذارد و برود.
و من میگویم اوهوم... مثل خیلیهای دیگر.
...
و فکر میکنم من چی؟ چه جور دارم زندگی میکنم؟ چه راهی را باز می کنم؟ به یاد که میمانم؟
...
و دیدم به همین راضیام انگار. نیازی ندارم که به یاد کسی، به یاد تاریخ بمانم. که بشوم یکی از آن همه آدم که زیر بار تاریخ خاک شدند.
...
مثل برگ، مثل برگ با باد میروم.
ترکی بلد نبودن، بعضی وقتها بدجوری اذیت میکند. مثلا وقتی این آقاهه میخواند ایلک باهار گلدین و تو را با خودش میبرد و درست میگذارد وسط مردمی که توی سالن سینما، سالن کنسرت، نشستهاند و با دیدن قیافهی خوشتیپ آقاهه و شنیدن صدای عاشقش، دستمالها را سمت چشمها میبردند.
آدمهای زنده. آدمهای بیادا. آدمهای عاشق.
* آیدا خانم فرمودند ایچ باهار غلطه، ایلک باهار درسته! چیزایی هم در مورد شاعرانه بودن زبانشون گفتند که ما چون اصولا با هر علاقهای به هر زبانی موافقیم، موافقت اصولی خودمون رو اعلام میکنیم.
خداوندگارا!
به من حوصله، دل و دماغ، عرضه، یا هر اسمی خودت رویش میگذاریای عطا کن، که به جای چیدن ناخنها از ته، بنشینم و درست صاف و صوفشان کنم و مثل بچهی آدم، کمی خانوم باشم! :)
بقیه قرتیبازیهایی که مردم بلتند، پیشکش!
همهچیز آغشته به توست.
برای من که همیشه از این آغشتهگی فرار میکنم، برای من که این همه از آغشتهگی میترسم، برای من که این همه، ناخواسته، دیوار میکشم، این عجیبترین اتفاق دنیاست.
همه چیز آغشته به توست. و تو در همه چیز آمیختهای.
با هر چیز خاطرهای؛ با هر کلمهای، تاریخی.
...
خدای من! میترسم.
مرا دریاب، من خوبم
هنوزم آب میکوبم
هنوزم شعر میریسم
هنوزم باد میروبم...
این آقاههی شهیار قنبری عصبانی غرغرو، که خیلیها هیچ دوستش ندارند، چی دارد که اینجوری دل من را یک جوری میکند؟ چرا من حتی، توی لحن حرف زدن عجیب غریب و طلبکارانهی این آدم، همان آزادیهه را میبینم که برایش اینهمه دلتنگم؟
شاید، نوع زندگیش را، آن تعریفکردن از شبها تا صبح بیدار ماندن برای ضبط کاری در فلان استودیو، شاید واژههاش که این همه غافلگیرم میکنند، شاید هم ناشی از همان استعداد غریبم در دوستداشتن کسی/چیزی است که دیگران دوستش ندارند... نمیدانم که خب. نمیدانم.
*ممنون آقای عابر از این ترانه. خیلی خیلی ممنون.
هاها... من باز سر كارم و كاراي روتين تموم شده و... و اين "سر كار" چه معنيهاي گستردهي خفنناكي ميتونه داشته باشه. و چه خوبه كه وقتي به آدم ميگن كجايي، چيكار ميكني، بگه "سر كارم".
اين كه چي ميشه كه آدم اصولا حس سر كاريت بهش دست ميده، خودش كلي قصه داره كه بيخيالش بشيم، خدا رو خوشتر مياد.
الان مهم اينه كه من دارم به خودم جايزه ميدم و يه پست الكي ميذارم و شكسته مينويسم، چون هفتههاي سختي رو گذروندم (كه فكر ميكنم هنوز نگذشته باشن) و ديگه مهم اينه كه امروز "اتفاقي" اینجا رو ديدم و اگه "سر كار" نبودم يه دل سير ميخنديدم و تو دو سه ثانيه خندهمو خفه نميكردم – گرچه همكار محترم و مهربون رو صدا كردم و نشونش دادم، ولي نتونستم براش نطق كنم كه چه حالي كردم از اين بازي كلامي سرخوشانه با شعر حافظ و اينكه اگه آدم اينهمه ريز نگاه كنه، هويجوري چه لحظههاي مفرحي ميشه خلق كرد و البته كه كار سهل و ممتنعييه و خيلي هم الكي پلكي نيست- و ديگه مهم اينه كه اين الهام خانم اسبابكشي كرده یه جای خيلي خوشگلي كه حسوديم شد از بس قشنگه و خلوت و در عين حال پر از حسه و ديگه مهم هم اينه كه تا كمتر از نيمساعت ديگه بايد برم بعد از نزديك دو سال سر يه كلاس بشينم و اينكه ميترسم يهجورايي و...
نام من برای تو چه معنایی دارد؟
اما وقتی اندوهگینی، آن را به زبان بیاور
در سکوت، حزن انگیز.
بگو که: میتواند خاطرهی من باشد،
قلبی که جایگاه من است
در این جهان.
پوشکین
(+)
* عکس هم معلومه دیگه از کجا.
دل بنهند برکنی
توبه کنند بشکنی
این همه خود تو میکنی
بی تو به سر نمیشود
خب من که همین جوری رسماً عاشق این غزل بیدر و پیکر و ویرانگر جناب مولوی هستم، آنوقت فکرش را بکن، روی تکه کاغذی که هر دوشنبه روی دستگاه کارت ورود و خروج میچسبد، این هفته، درست همین هفته، این را ببینی.
آقاههی پیر مهربان و شوخ، که تازگیها از بیماری سختش نجات پیدا کرده و دوشنبهها آنقدر زود میآید و زود میرود که من تنبل نمیبینمش، با دستخط قدیمی و خوشش، با انتخابهایش از کتابهای کهن، و این بیتها و سطرهایی که کجکی با قلم ریز مینویسد، هر هفته برای من معجزه دارد.
* نه... جان من، این ترکیب ساده "بی تو به سر نمیشود" و هی تکرارش توی این غزل، دیوانهکننده نیست؟
** اینبیتش که بیتو نه زندگی خوشم، بیتو نه مردگی خوشم، سر ز غم تو چون کشم... که دیگر...
لحظهی امروزت، میتواند خودخواهانه، تماشای تار موهای کوتاه شدهی خودت باشد. روی پیشانی.
و بازیشان با آفتاب و باد.
:)
و من هر بار با این دشتهای کوهین مست میشوم. و گرچه به همهی عالم نشانشان میدهم و بیکلمه، تحسینشان میکنم، باز نمیدانم چرا سیراب نمیشوم. شاید، باید به تو بگویم، به تو نشان بدهم، با تو ببینمشان، تا آرام بگیرم.
...
حالم مثل آن بچهههست که گفتم. همان که یک صبح تا بعدازظهر فحش و نفرین دنیا را هم نوشجان کند، به هیچش نمیگیرد. چون قرار است عموهه/ خالههه/ هر کی! عصری بیاید ببردش بیرون. و آن بیرون، خودش هم میداند، شاید هیچ هم بهش خوش نگذرد، اما همین قدر هست که روزش را روشن کند. همهی روزش را.
...
ترسها و نگرانیها هستند. اندوه مامان و آدمهای دور و بر هم. بیحوصلهگی این روزها، کارهایی که دوست ندارم و هی عقب میاندازم و هیبتشان را ترسناکتر می کنم... و یک نقطهی روشن هم هست. گوشهی گوشهی دلم. انگار که قرار است من هم عصر بروم جایی. با کسی.
...
و هی در میروم ها! کارها فقط در همان حد رفع و رجوع روزانه میمانند. سر ساعت از موسسه میزنم بیرون. هیچجا نمیروم. میزنم به خیابانهای داغ و بعد هم خانه.
...
نمیدانم، نمیدانم نقطهی روشن از کدام گوری نورش را میگیرد. نمیدانم چهطور میشود که هنوز میتوانم به روزی فکر کنم، که هر چه هم دیر، روز من باشد. نمیدانم چهطور ازم برمیآید.
یک وقتی نوشته بودم اینجا، که گاهی دلم میخواهد همین جوری، هی بچرخم و بچرخم و بچرخم، اگر این سرگیجههه بگذارد.
حالا هم، وقتی این آهنگه را گوش میکنم، وقتی صدای گیتاربرقیش دلم را یک جوری میکند، وقتی کمانچهاش...
* موسیقی مال آلبوم اولین نجواست. ساخته مهیار محمدعلیزاده. آقای عاشقانه گذاشته بودش.
خانومه، هم سن و سال مامان است. کوچکتر شاید، دو سه سال. از نمیدانم کی با هم قهرند. حتی نمیدانم درست برای چی.
وقتی اندوه، ناگزیر همه را جمع میکند زیر یک سقف، میبینمش، و به عادت همیشهگی این جور موقعیتها، خودم را به کلی میزنم به ندیدن.
اما میبینم که نگاهم میکند. از دور می پایدم. با قیافهی کج و کولهی بیرنگ، هیچ تلاشی برای بهتر جلوه کردن نمیکنم. میدانم نگاهش برای چیست.
...
رفتنی، میآید، بغلم میکند، بهم میگوید که او را یاد دختر از دست رفتهاش میاندازم. و شانههایش میلرزند.
و من دختر شش سالهای یادم میآید که پشت نیمکتهای کهنهی آن آمادگی کوفتی، کنارم مینشست. و تصاویر مبهمی از روزی که بچههه مرده بود و مادره گریه میکرد. و من که هاج و واج به تصاویر ویرانیهای توی تلویزیون نگاه میکردم و به مادری که با گریه...
بهش میگویم البته که من هم دخترش را یادم هست. که حالا جاش خیلی بهتر از ماست و از این چرت و پرتها.
...
از خودم بدم میآید.
۲. فکر میکردم که هیچ دوست ندارم اینهایی را که موها را اجق وجق رنگ میکنند. بعد که این خانومه، کیت وینسلت را دیدم، خب، نظرم عوض شد. نه که دیگر موی رنگ آنجوری دوست داشته باشمها... نه. نظرم اینجوری عوض شد که هر چیز بدی، میتواند به قامت اویی که دوستش داری، خوب باشد. و این کلمنتاین با آن موهای گاهی سبز، گاهی نارنجی، گاهی آبیش، با آن حرکتهای انفجاری و دیوانهبازیهای حسرتبرانگیزش بدجوری دل من را برد.
۳. خندهاش اینجاست که این قضیهی شمارهی 2، هی به من ثابت میشود و هی یادم میرود. و باز از سر.
۴. شاید قشنگیش هم توی همین دوباره و چند باره تکرارش باشد، و اینکه هر بار نامکرر است. تازه.
۵. و این آقاههی جیم کری. با آن قیافهی منعطفِ کمی پیر شده. خوراک اینجور نقشهای دربهدر غمگین، با ته مایه کمرنگ طنز. آن از نمایش ترومن، این هم از این یکی.
۶. فیلمه هم خوب بود خب. پرداختنش به جزئیات دوستداشتنی هر رابطه (که دوست داشتن کسی که اهل جزئیات نباشد، برای من یکی که قابل تصور نیست)، به کلمات خاص یک رابطه، بازیهای زمانی محشرش،
نامنتظرهگیش، و آن امید که شد شکل یه کلمه، یک ساحل، و مَرده را از آن صبح غمزدهی ایستگاه قطار، کشاند به جایی که دخترهی دیوانهی اینبار مو آبی، قبلش، کشیده شده بود همانجا...
۷. بعد هم، اینکه همهی زیبایی آن دیدار اول را، قبل از تیتراژ، قبل از اینکه بدانی چی به چی هست و قبل از خبر داشتن از به قول خودشان هیستوری آدمها تجربه میکنی.
۸. نمیدانم وقتی مطمئنم فیلمی را دوست دارم، چرا اینقدر دستدست میکنم که ببینمش. مثل همهی دستدست کردنهام...
۹. Everybody’s gotta learn sometimes.
۱۰. هیچی، که بشود ده تا.
میدانی مچ خودم را کی گرفتم؟ وقتی که داشتم یه گفتگوی سه نفره را میخواندم. از همان اولش دیدم که گفتگو بیشتر با دو نفر پیش میرود و از سومی خبری نیست.
خب... مسخرهش این بود که باز سیستم دلسوزی برای اقلیت به کار افتاد. هی منتظر بودم که نفر سوم هم وارد گفتگو شود. هی منتظر بودم، منتظر بودم... هاه...! وارد شد. دلم آرام گرفت یک کم. خب... همین یک جمله؟ بگو باز یک چیزی... بگو، بگو، بگو... آهان... بد نیست. صبر کن ببینم... وای! دیگر بهتر از این نمیشود، همین سه جملهای که گفت سوتیتر هم شده!
...
یعنی بلند خندیدم از دست خودم ها!
چه نور محشری. و این موسیقیهه که از لیلای عاقلانه دزدیدمش. و باد. و احتمال ریزش باران. شبیه عصرهای اردیبهشتی. و امروز که اول مرداد است. و هی آدمها زیاده مهربانی کنند با تو و تو ته دلت، ریز بخندی.
آره... بخندی. خدا میتواند زود رامت کند. با یک آسمان، کمی ابر، کمی باد.
یا وقتی نشستهای توی ماشین، منتظر بابا که ده تا نان لواش پرپری بخرد، نگاهت برود به چنارهای بلند سبز، به آن بچههه که سوار دوچرخهی لکنتهش تابستانگردی میکند، به پنجرههای کسل خانهها، به آن دو تا پسربچه که جلوی بقالی با هم حرف میزنند. و آن غژغژ یکریز نمیدانم از کجا باشد، صدای گنجشکهای پنج عصر باشد٬ بوی نان هم باشد...
* پست قبلی رو بر من ببخشایید. خوبم. یک عالمه ممنون.
** عکس از اینجا.