خالهی بابا تلفن کردهبود و میخواست با من هم حرف بزند. من ادا و اطوار آمدم که آخر من چه حرفی با یک زن پیر شمالی دارم؟ اما دو سه دقیقه که حرف زدیم، وقتی گفت دلم خواست "آوازت" را بشنوم، و این آواز نه به معنی آواز، که لفظ محبتآمیزی برای صداست، دلم لرزید یکهو.
دلم برای مادربزرگ مهربان و منحصر به فردم یک ذره شد که بعد از غذا، پای آن سفرههای طولانی حالا رشکبرانگیز، میگفت نوش جان، "گوارای وجود."
*ای عجب دلتان بنگرفت ونشد جانتان ملول/ زین هواهای عفن، زین آبهای ناگوار
اميدوار بودم كسي نگويد بنويس، كه مجبور نباشم آسمان و ريسمان ببافم. اما بالاخره آقاي راز نو اسم من را هم آورد بين يك عالمه اسم ديگر، كه بنويس!
بازي "ترين"ها به درد ذهنهاي مرتب و منظم ميخورد. به درد آدمهای درست و حسابی و معروف. به درد نگاهي كه دائم تحليل ميكند و خودش را هم از اين تحليل بينصيب نميگذارد. من اما ساده نگاه ميكنم و كشفياتم از مرز لحظهها فراتر نميروند.
خب...در هر صورت چون جان به جانم کنند زشت است روی کسی را زمین بیندازم، بر حسب وظیفه نشستم فكر كردم كه چي شد كه اين طوري شد؟
تودهی بیشکلی جلوی چشمم پدیدار شد که هی میچرخید و گندهتر میشد، گاهی هم به کلی ناپدید. لابهلای تودههه كتاب آبيرنگی دیدم، كه اسمش صداي شعر امروز بود و یک دختر بچه ششساله شعرهایش را از بر میکرد، يك كتاب داستان، به اسم شكستباز كه اولين كتابي بود كه وقتي سواددار شدم خواندم، يك اتفاق بد در هفتسالگي، كه نوع زندگي من و خانوادهام را عوض كرد، يك عدد برادرجان، كه هميشه دوستش داشتم و تحسينش ميكردم، مثل تكه چوبي كه وسط طوفان بهش آويزان باشم، جان شيفته و ژانكريستف، كه دوازده سيزدهسالگيام را پر از رويا كردند و هنوز هم، نميتوانم قضاوتم دربارهشان را از زير بار سنگين سودازدگي آنسالها خلاص كنم، بعدازظهرهای ساکت و بیهمبازی نوجوانی، سروشنوجوان که نماینده دنیای دور از دسترس دوستداشتنیهایم بود، نوارهای کاست موسیقی فیلمها که یک دوره ای تند و تند منتشر شدند...
...
چیزهای دیگری هم بودند. هستند. بعضیها را دلم نمیخواهد نام ببرم. بعضیها به همان سرعت که پدیدار میشوند، از ذهنم فرار میکنند. ایبابا... بیخیال!
:)
هیچ وقت به شباهت خوشبین نباش. این قانون استثنا ندارد: آدمها ممکن است مشترکاتی حیاتی با هم داشته باشند، اما شبیه هم نیستند.
مخصوصاً اگر ادایش را دربیاورند.
آذین (پیس بی آپ آن هر)
عزیز من
ای مهربانترین جامهی بلند شبانم
شنیدهای که به صحرایی
شبی
شبانی از سرما
کنار شعلهی خردی پناه برد
و در میان جامهاش آتش گرفت
شنیدهای؟
ضیاء موحد
Until birds they waken at the dawn…*
(+)
من اصولا آدم ترسویی هستم تیتا. از جک و جانورها و رانندگی توی این شهر دیوانه و آب و ارتفاع (که تا حدودی از پس این دو تای آخری برآمدم بالاخره) و از دست دادن آنها که دوستشان دارم و مرگ های زجرناک و دردناک و ناجور و از این جور چیزها که ترس ازشان چندان غیرطبیعی نیست بگذریم؛ ترس بزرگ من، از این است که به تمامی خودم باشم.
من همان آدم محافظهکارم که شبش را با افکار انقلابیاش به روز میرساند، روزش را با رویاهای تابوشکنیهایش به شب. من همانم که تعداد شهرهایی که دیدهام به زور از ده بیست تا تجاوز میکند و همیشه در آرزوی سفر است.
برایت ساعتها از رویای بزرگم حرف خواهم زد، البته اگر یادم مانده باشد هنوز، اما روزها و روزها همین کارم است که بروم سر کار و بیایم خانه، و به اتفاقات کوچک و قدمهای مورچهایم دلخوش باشم.
من از زندگی حقیقی میترسم تیتا جان، گرچه میدانم خیلی خیلی خیلی دوستش دارم. این را وقتی میفهمم که پردهای کنار می رود و گوشهای از آنچه باید بود و باشد را میبینم...
* از کسی ترسهایش را نمیپرسم! شاید غمگینش کند، شاید نخواهد، مثل آن قبلی، آرزوها، که خیلیها نخواستند.
نزدیک دوئه صبحه. ستار داره میخونه تکیه کن بر شانهام ای شاخهی نیلوفری رنگ... اون لامپ لعنتی بالکن خونه روبهرویی روشنه و برگهای درخته تو روشنائیش با باد میرقصن. دلم فشرده ست. نبود، شد.
شاید چون خوندم: بگو این مردان پتیاره که بودند که با دختر ما چنین کردند؟ خوندم: خدای دعا اما کجا بود؟ چرا هیچ معجزتی در کار نبود؟ و خجالت کشیدم خیلی.
یا شاید چون مثل همیشه یادم افتاده که زندگی میتونست خیلی ساده باشه. خیلی خیلی ساده.
شایدم فقط به خاطر اون لامپ لعنتیه. اون لامپ لعنتی یعنی دلی که آشوب میشه. یا صدای باد شاید، هان؟ یا سایهی برگا؟
...
شاید چون دستام سیمانیه. شاید چون سیمانا نمیذارن کاری کنم جز این که برای دعا و برای خودم، گریهم بگیره، از ناباوری. شاید چون برای اندوه روزمرهای که پرسه میزنه همیشه این دور و برا، این اندوه ناگزیر و ناگریز شرقی، کاری ازم بر نمییاد. حالا هی بیام ادای خوشحالی در بیارم. هی بیام حرف آقای اندوه ستیز رو یادم بیارم و از گفتن از اندوهم خجالت بکشم. هی صاف و صوف بنویسم و این کلمات شکسته رو قایم کنم تو پستو.
...
شاید به خاطر اندوه آدمای زیادیه که میشناسم و جز شنیدنشون و زل زدن به سیمانهای خاکستری بدریخت، کاری بلد نیستم.
غر:
صبح با صدای وحشتناک موتورجوش ساختمان سازی کنار خونه بیدار بشی، با نور تند تند صبح مزخرف. تو اتوبان هم صدای ماشینا و موتورها و بوقها. سر کار، پشت سرت سرور روشن باشه، و به اتفاق کولر گازی بخش٬ سمفونی راه بندازن. صدای تق و تق کوبیدن هم از یه جای دوری بیاد.
برگشتنی ازn تا کوچه بالاتر میای که هم راه تازه کشف کنی، هم بزنی از تو پارک بیای. تو کوچه دارن تیکههای آهن خالی میکنن. آقاهه دونه دونه، با طمأنینه (همینجوری مینویسن؟) آهنها رو پرت میکنه رو بقیه، و نمیدونی، نمیدونی چه صدای ناجوری میده. تیز، دل آدم رو پاره می کنه اصن!
شب، فن کامپیوتر صدا میده، گرم که باشه مث جاروبرقی، فریز هم یه استارت میزنه و بعد عین جیرجیرک...
پوست گوشم نازک شده انگار. سکوت واقعی میخوام گاهی. با صدای پرندهها.
* یه خانومهی عزیزی هست که بهم میگه من اشتباهی تو شهر به دنیا اومدم. جام تو روستاس. و بین خودمون بمونه، هنوز هم یکی از رویاهام اینه که تو یه دهی معلم باشم. بیخیال همهی همه چی.
یک خانه بود توی مسیر راهرفتنها، با آجرهای قرمز و کاشیکاری بین دیوارها. با یک عالمه پیچک سبز سبز سبز روی دیوارش که مثل دامن پخش میشد تا روی زمین. فکر میکنم از این مصادرهایها بود که حالا تبدیل به ادارهای، چیزیاش کرده بودند. هرچند، تابلو نداشت.
دوست ندارم اما، باید برایش از افعال گذشته استفاده کنم. دوشنبهای که همین جور خوش خوشان راه میرفتم، دیدم دارند خرابش میکنند. اولش با خوشخیالی گفتم شاید در حال تعمیرش هستند، اما وقتی چشمم به سقفش افتاد که کامل ریخته بود و آن کاشیها که بیرحمانه شکسته بودندشان...
دستم را گذاشته بودم روی دهانم و مات به خانههه نگاه میکردم. این را وقتی آن آقاهه رد شد و با تعجب نگاهم کرد، فهمیدم.
تو به گمانم ککش را انداختی به تنبانم (چه بامزهست این ترکیب و تصورش در ذهن، نه؟). حالا توی رویاهایم، مثل صحنهی آخر رهایی از شاوشنگ، آفریقا را میبینم، با دریایش، ساحلش، آن آرامش عجیب و وسیعش.
فکرش را بکن، با پوست سوخته، با موهای رنگ و رو رفته از آفتاب و توی هم رفته از شرجی، با لباسهای شوره زده از عرق و شوری آب، با خندههای بلند، سبک، آرام.
میدانی، گاهی زندگی یک جور ناجوری میشود. وقتی من خیابانها را تند تند رج میزنم و میدانم قرار نیست این دلهرهها، این دلتنگیها، نباشند.
قرار نیست آفریقایی باشد. قرار نیست تو باشی.
* عکس٬ باز هم از اینجا.
آمده بودم بنویسم که پارسال همین موقعها بود به گمانم، که تقویم اردشیر رستمی روی دیوار بود. تقویم سال ۸۴. تقویم ۸۵ را همان دم عیدی خریدهبودم اما توی تاکسی جامانده بود و بعد هم بیخیال دوباره خریدنش شده بودم. یا شاید هم فراموش شدهبود میان آن همه کار و سرشلوغی احمقانه و مسلسلوار که دور و برم را پر کردهبود.
آمدهبودم بنویسم یک روز که آمدم خانه دیدم مامان تقویم را باز کرده و بدون توجه به تاریخ از تاریخ گذشتهاش، گذاشته روی تاریخ امروز. آمده بودم بنویسم که بغض کردم. نمیدانم چرا. نمیدانم چرا گاهی بعضی اتفاقات ساده به گریهام میاندازند. گریهام انداخته بود سر زدن از سر کنجکاوی یا بیحوصلگی مامان به اتاقم، و دستش که تقویم را ورق زدهبود و آورده بودش روی همان روز. انگار میخواست بهم بگوید بیست و سوم اردیبهشت، همیشه بیست و سوم اردیبهشت است. چه تو حواست باشد، چه نه.
آمده بودم اینها را بنویسم اما الان، مست صدای بارانم، مست آسمان سیاه و رعد و برق و باد دیوانه، مست پردهها که انگار دلدل میکنند برای آسمان، که هر چه همین مامان از اینها میترسد، من دیوانهوار دوستشان دارم.
دلتنگی دارد پاورچین میآید. مثل بچهای که یواش یواش دارد بغض میکند و ننه باباش باید جغجغهای، چیزی نشانش بدهند تا زر زرش درنیامده.
تو، خدای من! جغجغهای، امیدی، اتفاقی، چیزی...
* ترکشهای این طرح امنیت اجتماعی محبتآمیزناک خواهران مودب و برادران صداکلفت و قلدر یدکی ماجرا، دامن ما را هم، که یحتمل مصداق بارز اخلال در امنیت اجتماعی بودیم- کمی سوراخسوراخ کرد امروز. گرچه چندان کم نیارودم و خوب همراهیم کردند دوستان همراهم اما... صخرههای کوه پر از شعار و دعاست، و نه دعا، که انگار به رخ کشیدن حضور، جابهجا پرچم و پارچهنوشته و گروههای نظامی و آدمهای بیهویت پنهان شده در کاورها و پوششهای آرمدار هویت جمعی. و صدای پای سربازها.
** خالهام از شمال آمدهبود و میگفت فلانی در سفرهای استانیاش به هر خانواده صد هزارتومن بن خرید داده و چند جور کمک مالی دیگر هم اضافهش کرده... دایی پدرم مرد پیر سادهای است، از این نظامیهای بازنشسته که در شهر کوچکی در شمال زندگی میکند. دل خوشی از این آدمها ندارد اما معتقد است که فلانی عدل علی را پیاده کرده، چون به حقوقش فلانقدر اضافه شده.
*** ته دلم، میان همهی خندهها و حرفها و بحثها، امروز، بغض بود و اندوه. دلم برای خودم، برای همسنو سالهایم، برای خشمی که هی فرومیخوریم، برای این همه دروغ و عوامفریبی، برای توهینی که هر روز با ترس و لبخند میپذیریمش، برای این برف مبسوطی که سرمان را کردهایم توش، بدجوری میسوزد.
****خیلی سعی میکنم امیدوار بمانم. خیلی. خیلی.
بغرنج میشود زندگی، گاهی.
مثلا وقتی از جلوی در آن خانههه که پیرمرد بیحوصلهی خیلی پیر، کنارش روی صندلی مینشیند، رد میشوی. و مثل همیشه حواست به هپروت است. پیرمرده سرفه میکند.
این سرفههه یعنی :
1. باید برگردی و نگاهش کنی؟
2. نباید برگردی و نگاهش کنی، ممکن است خجالت بکشد که به خاطر سرفه نگاهش کردی.
* حالا میدانم که باید برمیگشتم و لبخند میزدم. به قیمت مات و بیحوصله نگاه کردن آقاههی پیر تنها، حتی.
** بعضی کلمهها را انگار بعد از هزاربار شنیدن تازه کشف میکنم. مثل همین بغرنج که کلمهی بغرنجی است برای خودش!
ساعت دوئه. دو بعدازظهر. ميتونه بهترين ساعت روز باشه برام. اگه وقتي هنوز هوا وحشتناك گرم نشده تو خيابون سايهداري باشم، يا تو كوچهها. و تماشا كنم آدمها و ملال و سكوت و خيلي چيزاي ديگه رو. ميتونه بهترين ساعت روزم باشه اگه جلوي پنجره جانم، روي تخت دراز كشيدهباشم و كتابي باشه و موسيقياي و خيال راحتي.
خوب الان هيچ كدوم از اينا نيست. الان من نشستم پاي كامپيوتر موسسه و از سرماي كولر دستام سرد سرده. كار فوري ندارم و مثل همهي اين جور وقتا، آيندهنگري و اين جور مزخرفات رو بيخيال ميشم و هيچ كاري نميكنم. هندزفري رو فرو كردم تو گوشام (گاهي جاي خاليشونو حس ميكنم، گاهي درد ميارن گوشها رو اصن) و دامين رايس ميگه كنت تيك ماي آيز آف آو يو. ترانه فيلم Closer.
دلم يه جوريه. خنكي اينجا، اينكه دلم ميخواد يكي باشه الان كه باهاش حرف بزنم و نزنم (و اميدوارم بفهمي اين يعني چي)، اين كه دلم الان آفتاب ميخواد و سبزي اغراق شدهي ارديبهشت رو، اين كه يه حشره قرمز قرمز اندازه سر سوزن روي اين كاغذ يادداشتها تند و تند راه ميره و من روم نميشه به كسي نشونش بدم اينجا. و شگفتيام از قشنگي و تقارن شيش تا پاش و اين تند تند راه رفتنش رو بايد به يه نفر بگم، اينكه اين جا سردي بعدازظهرهاي كولري و ساكت و خوابآلود تابستون رو داره و سكوت فقط با صداي كيبوردها ميشكنه، اينا شايد باعث شدن كه ته دلم يه جوري باشم.
يه جور عجيبي دوس دارم اين وقتا رو. اين چرت و پرت و طولاني و شكسته و محاورهاي نوشتنها رو. مثل يادداشتهاي شخصيام كه ديگه خيلي وقته سراغشون نميرم. گاهي توي همينا چيزايي پيدا ميكنم كه باورم نميشه حرف من بوده. نه اينكه خير سرم خيلي شاهكار باشن، نه... فقط انگار من نگفتمشون. يكي ديگه برام گفته و من نوشتم. خودمو تو آينهي اون كلمات به جا نميارم.
* اين شايد دومين پستي باشه كه اينجا مينويسم. كم پيش مياد فرصت دزدي از كار.
** اين بلاگفا هم بدجوري داره بازي درمياره ها، گفته باشم! :)
Forget what we're told
Before we get too old
Show me a garden that's bursting into life
(+)
(Lyrics)
وقتی باران ببارد، یا حتی باد، باشد.
وقتی قرار است برادرجان را ببینم، مخصوصاً جایی غیر خانهی ما یا خانهی او. میان جمع، که از بودن با او برای دل خودم پز بدهم.
وقتی با دوستجانی قرار دیداری میگذاریم، وقتی همهی روزهای هفتهام، رنگ روز نرسیده دیدارمان را میگیرند.
وقتی بالادستیام توی یک یادداشت کاری به نام کوچکم خطابم میکند، یا وقت خداحافظی، بیطعنه لبخند میزند.
وقتی یک کامنت غیرمنتظره میرسد، یک میل یا یک نامه.
وقتی برگشتنی از کار، سه تا بستنی میخرم، و میدهم دست مامان و بابا، یکی هم خودم برمیدارم و لباس عوض کرده و نکرده، با هم می خوریم و از روزی که گذشته برای هم تعریف میکنیم.
وقتی برای کسی هدیه میخرم.
وقتی توی کوچهی ساعت سه و چهار بعدازظهر، بیعجله راه میروم و بوی غذای خانهها هست، تک و توک آدمها هستند، آفتاب دیوانه هست که صاف میزند توی چشمم و من بدتر، عینک آفتابی را برمیدارم.
وقتی از کنار خانهای با آجرهای قرمز رد میشوم و فکر میکنم زندگی، آن تو هم مثل بیرونش گرم و خواستنی است یا نه.
وقتی موسیقی تازهای پیدا میکنم.
وقتی بعد از خواندن کتاب تازهای، نمیفهمم چهام هست و از این که نتوانستهام مثل نویسندههه همان حرفها را بگویم، پر میشوم از حس گنگی که نمیدانم از کجاست.
وقتی صدایت را می شنوم.
وقتی تو میخندانیام.
...
با اینا زمستونو سر میکنم دوستجان.
...
اما گاهی هیچ چیز این زمستان بلند انگار ابدی را گرم نمیکند.
گاهی گول نمیخورم دوستجان.
*عکس را با اندازهی بزرگتر اینجا ببینید.
دقیقاً همین روزها که خانواده گیر سه پیچ داده به حجم استعدادهای ورقلمبیدهای که ازشان استفاده نمیکنم و این که این چه کاری است که حقوقش به کرایه تاکسیام قد نمیدهد و خانواده اصلا هیچ شانس نیاوره که بچههایش اینجوری فکر میکنند (یا اصلا فکر نمیکنند)، باید همشاگردی n سال پیش را اتفاقی توی خیابان ببینم که به شدت از بابت اینکه با همین لیسانس فکسنی یک بند در حال درجا زدنم، فکش باز بماند و بگوید او که استعدادش خیلی هم ورقلمبیده نبوده میخواهد بعد از چهار سال درس خواندن برای یک لیسانس دلخوشکنک شبیه مال من، برود ممالک خارجه و همان دندانپزشکی را بخواند که از شیرخوارگی دلش میخواسته بخواند.
و آذین تو حیفی و ببین چی دوست داری، برو همان را ادامه بده و تو چرا اصلا پزشکی نخواندی و...
...
این جور موقعها، تبدیل میشوم به آدم شل و بیقیدی که به چشم عاقلها، لابد سنگی، چیزی با ضرب ناجوری خورده به سرش.
بهش میگویم دوست جان! تو میخواهی بروی خارجه که پزشکی بخوانی، مشکل من این است که اگر بروم خارجه که یک کوفتی بخوانم٬ به جای این یک کوفت، هیچ کلمهی معنیداری پیدا نمیکنم که بگذارم.
...
باورش سخت است اما انگار باید باور کنم که تبدیل شدم به یک موجود غرغروی مسخ شده٬ که همه چیز را حواله میکند به گذشتهای که گذشته. به راهی که باید طی میشده و نشده.
راستش، اصلا حوصلهی "موفقیت" را ندارم. فقط گاهی، وقتی پشت ویترین مغازهای میایستم و دلم چیزی میخواهد، یا هوای سفری میکنم، کمی قلقلکم میآید که این موفقیتی که دوست جان امروز میگفت بد چیزی هم نیست، البته فقط از این نظر که میتواند جیبت را پر کند.
* میبینی؟ هی نشانه... هی نشانه! تازه من این کتاب را همین امروز از این خانم مهربان هدیه هم گرفتم!
* می بینید هی تند تند موزیک آپلود میکنم؟ از مزایای ADSL دار شدنه دیگه!
** این خانوم میم کجا رفت؟ :(
*** از طریق کلنگ رسیدم به اینجا :
مهاجر
(شنیدم مهاجران افغان را از ایران اخراج می کنند.)
"آهن" رفته بود
"آه" برگشت،
صاحب سنگبری
نوناش را قاپیده بود.
سفر لازمم به شدت الان. تپه لازم، دشت لازم. طاقباز دراز کشیدن لازم، آسمان را بی مزاحمت ساختمانها و حتی درختها تماشاکردن لازم، باد را در حرکت موقر ابرها حس کردن، لازم.
فکر نکردن لازم، یا شاید هم فکر کردن لازم. به هر چیز که باید و نه به هر چه که نباید. آدم ندیدن لازم. یا دیدن لازم. که کنارت باشد، نه مقابلت.
خندیدن لازم، سکوت لازم، چشم بستن لازم. فقط شنیدن لازم.
زندهگی لازم.
ای خاطرهات پونز
نوک تیز ته کفشم...
* افتاده توی دهنم از عصری...
بعدنوشت: برای اینکه توی دهن شما هم بیفته احیاناً! (+)
نیروی زیادی میخواهد، خیلی بیشتر از نیروی کسی مثل من، که در جمع نزدیکترینها هم احساس بیگانهگی و دوری کنم و همچنان به چیزی که فکر میکردم ایمان داشتهام، مومن بمانم.
اعتراف میکنم که از آن دسته آدمها هستم که برای با خیال راحت معتقد بودن به چیزی، احتیاج به پشتیبان دارم. که ندارم.
حالم هم از این تزلزل به هم میخورد...
تمام عمر، تمام عمر شاید، در رویای آنچه میمانم که باید باشد و نیست.
خودم را اینجا، پشت لحظهها پنهان میکنم، با لحظهها مشغول میکنم و زندگی آن بیرون، جای دوریست.
تمام عمر، مثل این روزها و سالها، کلمات و کتابها، فیلمها و موسیقیها، از آن چه باید باشد بشارت میدهند و از این بشارت چه نصیب من میشود؟
فقط اینکه حواسم هست، که این زندگی من نباید باشد.
که این زندگی من نیست.
...
کاش حواسم نبود.
* با این همه لحظههایم را دوست دارم، خیلی هم. مثل راه راه نور روی دیوار سلول میمانند. کدام زندانی هست که هم از آن روزنهی کوچک که سهم حقیر او از دنیاست متنفر نباشد، و هم دائم چنگ نزند بهش، دماغش را از لای میلهها نیندازد بیرون، و زندگی را نفس نکشد؟
ترن آف کامپپیوتر را میزنم و دست میکشم روی پریز.
تاریکی. سکوت.
میخزم زیر پتو، به قول دوستی مثل مردهها دراز میکشم: به پشت، صاف، دستها روی سینه قفل شده. بعدش همینطور که یواش یواش پردهها کنار میرود و صاف نگاه میکنم توی چشم خودم، برق اندوه را میبینم.
شهرها و سرزمینهای ندیده را فتح میکنم. سفرهای نرفته را، هنرهای نیاموخته را، دوستان ندیده را، داستانهای نخوانده را، زندگی نزیسته را، دوره میکنم. و بالش کمکم خیس میشود.
خیابانهای هر روز را، سلامها و لبخندها و خداحافظهای هر روز را، مرور میکنم. به "لحظه”هایم پوزخند میزنم، نفس عمیقی میکشم، بالش را بر میگردانم، غلتی میزنم و به پهلو، خوابم میبرد.

دمپایی زرده، دمپایی آبیه، دمپایی صورتی پررنگه. جفتشان کردهام کنار دیوار اتاق. لباسهای خانه که رنگشان عوض میشوند، دمپاییها هم به تناسب رنگ به رنگ میشوند.
رنگ روزها؟
شاید.
* توضیح عکس: باران دیوانهی بیجنبه، یک عالمه راه رفتن و حرف زدن. نشستن روی پلههای دم خانههه، که دیوانهگی کمی آرام بگیرد، صدای سگه از پشت در. باز هم راه رفتن. خسته شدن و نشدن. اعتراف.
"آسمون گرومبه"ها، کلاغها با آن صدای مثل قیچیشان، شکلات، دستهای یخ کرده، موهای چسبیده به فرق سر، مقنعهی خیس و سنگین که آخ! چه قدر دلم میخواست نبود... خوب بود. خوب بود امروز.
خیلیها عاشق خط هستند. خط ممتد. یک خط، نقطه، یک خط. نقطهها را هم کنار هم میچینند، که یعنی خط. هی خط، هی خط، هی خط. میان همهچیز خط.
من پاککن دوست دارم.
و خرقهی تبرک من
دستهای توست
پس
گاهی بیا و پشت سرم لحظهای بمان
دستی به روی شانهی من بگذار
تا از فراز شانهی من
این سطرهای درهم و برهم
این شعرهای مبهم و خطخوردهی مرا
در دفترم بخوانی
تا سطرهای تار روشن شوند
تا من قلم به دست تو بسپارم
تا تو به دست من
بنویسی.*
* قیصر امینپور

این روزها "بگیر بگیر" است. "بگیر بگیر"ی برای تامین "امنیت اجتماعی". و من فکر میکنم که "امنیت اجتماعی" یعنی چه، وقتی که چشم من (که نه مصداق بیحجابیام٬ نه خلافکار و نه شرور!) به یکی از پرسنل زحمتکش نیروی انتظامی میافتد و دست و پایم میلرزد.
* من از آن دستی که توی عکس، روی شانهی دختره است متنفرم. از صاحبش نه، حتی از این یکی هم نه. زنان و دختران با حجاب زیادی را میشناسم و با خیلیهاشان هم دوستم. اما از آن دست، و از دستی که به ظاهر برای ابراز عقیده و شعار و در حقیقت بهنشانهی تجاوز به حریم زندگی و انتخاب دیگران بالا رفته، متنفرم. از ترس و استیصال چهرهی دختره متنفرم. از این موقعیت مضحک مزخرف متنفرم.
** با این که دارن سیاهپوشا...
یک رشته نوار بلند، نوار کاست، لای شاخههای چنار جلوی خانه گیر کرده. آفتاب که باشد، باد که باشد، خوشگلانه چرخ میخورد و برق برق میزند.
به این فکر میکنم که، روی نوار چی ضبط شده بوده؟
کدام نت، کدام ترانه با برگهای تازه تازهی درختمان، با باد میرقصد؟
این خانومه با آن بغض بیقرارش، جرزنی کرده، خودش دو تا دانه آرزو بیشتر نکرده، بعد توپ را هل داده طرف من و گفته آرزو کنم.
من هوار تا آرزو دارم. آرزوهای کوچولو کوچولو، شاید هم بزرگ. ریختمشان توی یک گنجه، درش را هم چفت بستهام. هر از گاهی لای درش را باز میکنم، یکی دیگر میچپانم تویش، و دوباره سفت میبندم.
آن آقا غوله که میآید آرزوها را برآورده کند، به گمانم تا حالا دستش هم به در گنجههه نخورده. شاهدش هم اینکه تاریخ خیلی آرزوها منقضی شده، بیات شدهاند خیلیهاشان.
شاید هم هربار که دست کشیدهام روی چراغ جادو، مثل الان انقدر فک زدهام که حوصلهاش سر رفته و، رفته.
1- لحظهای باشد که از این که هستم خجالت نکشم. از این همیشه دور بودن از اویی که باید بودم و نیستم.
2- تعداد لحظههایی که از غمگین کردن دیگری عذاب میکشم، و لحظههایی که نمیفهمم چه گندی زدهام و مثل بز راهم را میگیرم و میروم، هی کم و کمتر شود.
3- با آدمهای نزدیکم مهربانتر باشم و آسانگیرتر.
4- لحظهای باشد که دنیا شبیه ایمجین جان لنون شود یا با یک درجه تخفیف٬ ورژن وطنی سیاوش قمیشی. که دین، قدرت، نژاد، پول... هیچ چیزی زورش به انسان بودن نرسد. که هچ مرزی نباشد. هیچ مرزبانی، هیچ کس که دلش را این ور مرزی جا بگذارد و برود آن ور مرز. که این روزها، همهی این سالها و روزها، هر چه هم زمین گسترده بوده، آسمان همچنان تنگ است.
5- لحظهی مرگم، نترسم. آرام باشم. و شاد.
خانم دکتر ارغوان، آقای شانای، آقای خواب بزرگ (وقتی برگشتید البته)، خانم آرزوی رقصنده روی مین، خانم مانامهر؛ زود آرزو کنید لطفاً!
* و از آنجا که من هم جر زنی ام می آید، تیتا جان٬ آقای الد فشن و آقای او.جی هم بازی.
پشت ویترین مغازههه، چند تا ماشینتحریر بود. از اینها که وسوسه میشوی تق و تق بکوبی روی دکمههایشان و بعد آن بیلبیلک بالاییشان را محکم بکوبی به راست (یا چپ؟) که یعنی اینتر، یک خط بیا پایین.
کنارشان کاغذی گذاشتهبودند که فروشی نیست، لطفا سوال نفرمایید.
و این یعنی که چند نفر دلشان خواسته و رفتهاند پرسیدهاند: آقا اینا فروشیه؟
آدم به آینده دنیا امیدوار می شود.