اینجا معجزه پیدا نمیشود. نه توی میلباکس های خالی، یا حداکثر پر شده از اسپمها، نه توی وبلاگها، نه کامنتها، نه اس اماسهای تو و دیگران، نه تلفنهای غمخوارانه اما بیاثر، نه هیچ چیز دیگر.
اینجا معجزه پیدا نمیشود و من بیثمر هر چند دقیقه یکبار به دنبال بهانهای میگردم برای امید، برای لبخند.
معجزه آن بیرون باید باشد، شاید، فردا، زیر آفتاب، روبهروی باد. شاید، شاید، شاید.
پ.ن: بروم این آخرین قسمت باغ مظفر را ببینم. با همهی غرغرها که بهش میکردیم، بهانه لبخند بود، شبها، گاهی.
آسوده باش، حالم خوب است
فقط در حیرتم
که از چه هوای رفتن به جایی دور
هی دل بیقرارم را پی آن پرنده میخواند
به خدا من کاری نکردهام
فقط لای نامههایی به ریرا
گلبرگ تازهای کنار میبوسمت جا نهاده و بسیار گریستهام...*
*سیدعلی صالحی
صبح، میخواستم هفت و نیم بلند شوم خیر سرم و متنی که قرار بود ترجمهاش را تمام کنم، تمام کنم! اما ساعت که زنگ زد، سر جایم نشستم، پرده را زدم کنار، توی همان خواب و بیداری، محو آسمان زیبا شدم و با موبایل ازش عکس گرفتم. بعد هم دوباره خوابیدم.
عصر، وقتی یکی از بچهها گفت چقدر آسمان آبی شده، یاد عکسه افتادم! گذاشتمش که ببینید. باوجود کیفیت مزخرف عکس٬ باز هم زیباییاش پیداست.
پ.ن: دوست ندارم پست قبلی را. این زار زار کردن به قول شمالیها را. اما مجبورم که به عنوان آینه دق همین جا نگهاش دارم. نمیدانم چه شد که نوشتمش و چه شد که گذاشتمش اینجا. چیزی گم نکردهام، فقط، شاید خودم را پیدا نمیکنم. دلم میخواهد از موقعیتی که در آن هستم رها شوم و کمی آزاد باشم و نمیتوانم. سخت است توضیحش. و وقتی نتوانی مثل آدم دردت را بگویی، میزنی به صحرای کربلا.
شبیه بچهای شدم که یه چیزیشو گم کرده و روش نمیشه به هیچ بنیبشری بگه. میفهمی؟ حس میکنی چقدر بیپناهه اون بچه؟ هی میترسه که یه چیزی بشه و اون چیزه لازم بشه و مجبور به اعتراف بشه.
یکی، یکی بفهمه که چه میترسم. من هیچ وقت بچهی مرتبی نبودم. همیشه چیزامو گم میکردم. شب امتحان نهایی، کارت ورود به جلسهمو گم میکردم. لاک غلطگیر اون موقع گرون برادرمو، کلیدمو... و چقدر ترسناک بود. چقدر.
الان که فکرشو میکنم، برام عجیبه که چرا انقدر میترسیدم؟ چرا یکی اون گوشههای ذهن صابمرده نمیگفت به درک؟! چرا یکی نمیگفت بذار بهت بگن شلختهی شوت! به جهنم!
هنوزم همین طورم. هنوزم یه چیزی رو گم میکنم که راهی واسه بازیافتش نیست. یه چیز حیاتی. یه چیز لعنتی که اگه نباشه، سه سوت ثانیه هم لازم نیست که همهی دنیا بهش نیاز پیدا کنن.
یکی بیاد بهم بگه، یه مسلمونی، نامسلمونی، که بیخیال بابا. بینظمی، بیفکری، گاهی بدجوری احمقی؟ به جهنم... واسه چی میترسی کم بیاری؟ مگه کم آوردن گناهه؟ تا کی از نمره نوزده میترسی؟ وا...ی! یادم نمیره اون روز هفتسالگی رو که اولین بار 18 گرفته بودم و چقدر توی خونه، وقتی هیچ کس نیومده بود هنوز، راه رفتم و گریه کردم و واسه خودم توجیح* تراشیدم...
من همونم هنوز، به خدا همونم. از هفت سالگیتا الان، همونم...
آدمها چرا بزرگ نمیشن؟
یکی، یکی بفهمه که چقدر میترسم.
* شاهد بزرگ نشدن هم از غیب رسید. توجیه نه توجیح!

میزنی بیرون از موسسه و گوشی موبایل توی گوشت هست و آفتاب هست و باد و آسمان آبی آبی آبی و راهی که هی طولانیترش میکنی و پیاده میروی و پیاده میروی و آرزو میکنی پیاده رو تمام نشود، آفتاب تند عصرگاهی تمام نشود، از آن آفتابها که آدمها را سایههایی میبینی که رویشانههایشان طلایی است و آدمها دیگر ترسناک نیستند حتی اگر زمزمهای کنند و از کنارت رد شوند، میخندی توی دلت و باد از پشت شال گردن بنفشت هم، نوک دماغت را سرخ میکند و یادت میرود که غمگین بودی، آفتاب مچت را گرفته، باد قلقلکت داده، که بخندی.
پ.ن: زیاد مینویسم و بیربط. و دوست دارم این شوق نوشتن را.
پ.ن.ن: اصل عکس اینجاست.
کی یادم داد که این قدر نا "راحت" باشم؟ کی یادم داد، از کجا انقدر سفت و سخت یاد گرفتم که تا این حد اسفناک از بدیهیات آدم بودن خجالت بکشم؟ انقدر معذب باشم همه جا و پیش همه؟
کی یادم داد که برای اینکه اجازه داشته باشی خودت باشی، باید خیلی بزرگتر و مهمتر و کوفتتر باشی؟
کی، از کی، این مزخرفات را طوری وارد مخم کرده که هرگز رهایم نمیکنند؟
چقدر باید به در و دیوار بکوبم که رهایم کنند اینها؟
اه!
تاریکی اتاق، برف، نور سرخ آسمان و صدای چرخ ماشینها. و اریک کلاپتون عزیز که میخواند:
Drowning in a river of tears…
و همهی این حال خراب من احتمالا به خاطر فردای شنبه است و یک هفته و هفتههای بعد از آن که به نظر نمیرسد هیچ معجزهای داشته باشند.
و نه اینکه نیستی. و نه اینکه ضرب این ترانهی سنگین من را میبرد به جاهایی که نباید. و نه اینکه چقدر سخت است همه چیز. و نه اینکه تو هیچ فکر نمیکنی که من میان پریشانی تلفظ درها، برای خوردن یک سیب ساده هم، چقدر تنها هستم.
میدانید، من یک وبلاگ دیگر هم دارم. آنجا آذین واقعی مینویسد، با کمترین درجه از شفافیت. دروغ نمینویسد ولی نوشتن همه حسها آنجا کار سختی است. اگر هم دست خودش بود اصلا آنجا نمینوشت.
یک وبلاگ قدیمی هم داشتم که با نام مستعار در آن مینوشتم و رهایش کردم، هم چون قالبی برایش ساخته بودم که دیگر دوستش نداشتم (و البته که منظورم از قالب شکل ظاهر نیست)، و هم کسانی که نمیخواستم میخواندندش!
حالا به امید اینجا مینویسم که دیگر مجبور نشوم بار و بندیلم را بردارم بروم جای دیگر. و یا به این امید که کرکرهی آن وبلاگ زورکی را بکشم پایین و فقط همینجا باشم. حالا یا آنقدر شهامت داشتهباشم که آذین واقعی را هم به نوع حقیقیاش اضافه کنم، یا کلا بیخیال نوع واقعی شوم که چندان هم چنگی به دل نمیزند.
چقدر حسودیام میشود به دو دسته از وبلاگها: آنها که به کلی ناشناس مینویسند و چه راحت. و آنها که با نام خودشان مینویسند و باز هم چه راحت!
پ.ن: جالب است که چند تا از وبلاگهایی که به این جا لینک دادهاند، به آن یکی وبلاگ هم لینک دادهاند!
پ.ن.ن: تا حالا یکی دو نفر مچم را گرفتهاند که ازشان خواهش کردم قضیه را لو ندهند. و همهاش هم از بیاحتیاطی خودم بوده. این پست هم از همان بیاحتیاطیهاست!
من چرا این جوریام؟ شش قرن پیش وقتی فهمیدم میشود از یکی از بچهها CD کامل کارهای anathema را بگیرم، کلی ذوق کردم. وقتی برایم آورد بیشتر ذوق کردم. اما CD را که آوردم خانه، چند تا آهنگی که قبلا خودم توی وبگردیها و به کمک دیوونه جان پیدا کرده بودم گوش کردم و بعدش، فکرش را بکن، از همان موقع مانده توی CD player دستگاه! از همان موقع یعنی مثلا دو سه ماه قبل!
ببین... فکر کنم این شکلیام که نباید یکهویی یک عالمه موسیقی خوب، کتاب خوب، یا فیلم خوب به من بدهید. بیجنبهام دیگر، یا شاید هم از ذوقزدگی کپ میکنم یهو! نه میبینمشان، نه میخوانمشان...
سیستم قطره چکانی باید باشد. کلا بالای سرم زور باشد، هم به نفع خودم هست، هم جامعه! :)
یک دنیا کار داشته باشم، یک دنیا وجداندرد از وظایفی که روی دوشم هست و عقب افتادهاند، یک عالمه دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی، باز هم وقتی حرف میشود از رها کردن، آزاد بودن، زندگی کردن آن طور که میباید و دیر نیست و... صورتم گر میگیرد و امید میآید و فراموشی.
فراموشی که من همان زن رنگپریدهام، که دلخوشیاش محدود شده به دست فروکردن توی جیبها و موسیقی تکراری گوش کردن توی خیابان و متلکهای کثیف رهگذران را نشنیدن. که بیست و چهارسالگی نزدیک به جای اینکه زیبا باشد برایم، ترسناک است، که مثل پرندهی بزرگی شدهام که بال ندارد، و دویدن را هم دوست ندارد، که حرفها و حرفها ارضام میکنند و تمام... تمامم میکنند روزی همین حرفها.
دوست ندارم این نک و نالهها را اینجا بگذارم. اما انگار جز این چیزی آرامم نمیکند.
آدمی را که مثل من دچار درد کتابنخواندگی شده باشد، تنها در یک صورت میشود مجبور به خواندن کرد. مثلا چند روزی باشد که در کتابخانه محل کارتان یک عدد کتاب "بازمانده روز" ایشیگورو به ترجمه نجف خان دریابندری مشاهده کردهباشید ، دلتان دائم قیلیویلی رفته باشد که بردارید و بخوانید (چون با کمال شرمندگی کتابهای معروف بسیاری هست که هنوز نخواندهاید و چند سالی هست که با ذخیره خواندنهای دیوانه وار نوجوانی ارتزاق میکنید!)، بعد آقای صاحب کتاب در جواب درخواست شما برای به امانت گرفتن کتاب، با اکراه به شما قرضش داده باشد ( کتاب را ورق بزند: ببینم مهر و امضای هدیه نداشته باشه، مواظب باشیها و...) و شما هم فوتفوت کنان گذاشته باشیدش در کیف مبارک.
اینجوری میشود که در عرض سه شب میخواندیش که تا در اسرع وقت با کمال افتخار برگردانید به صاحبش.
بازمانده روز، شاید کتاب چندان خوشخوانی نباشد- دستکم تا 70-60 صفحه اول- و شاید لحن سخت و پرطمطراقش در نگاه اول توی ذوق بزند، اما بعد از آشنا شدن با راوی (استیونز، سرپیشخدمت یک خانه بزرگ اشرافی در انگلستان) و عبور از پردهی ضخیمی که خود راوی با آن جدیت گاه مضحکش بر حقیقت کشیده، آنقدر درگیر میشوید که دلتان بخواهد هر چه زودتر پایان ماجرا را بدانید.
البته ماجرای چندانی درکار نیست، استیونز که حالا دیگر عمری از او گذشته، از شش روز مرخصی که ارباب جدید آمریکاییاش به او داده استفاده میکند تا به دیدار میس کنتن برود. خود استیونس میگوید که قصدش از این دیدار، پیشنهاد به میس کنتن برای بازگشت به سرای دارلینگتن(محل خدمت استیونز) است اما خواننده که دور از جناب هالو نیست، میفهمد که از قضا آقای استیونز هم بر خلاف ظاهر بیاحساسش دلی دارد که سالهاست همین جوری دست نخورده نزد میس کنتن مانده.
استیونز در حال طی کردن مسیر دائم به یاد خاطرات و بزنگاههای انگشتشمارش با میسکنتن میافتد، و چنان بیحسرت از آن لحظات یاد میکند، که خواننده شک میکند او واقعا نمیفهمیده که دارد چه را با چه تاق میزند یا همهی اینها تجاهلی از سر شکست است؟
استیونز، پیشخدمت انگلیسی بینقصی است. پدرش هم اینطور بوده. از آن نوع پیشخدمتها که حتماً توی فیلمها دیدهاید: به طور کامل در خدمت ارباب است، وسواس دیوانهکنندهای به انجام درست وظایف، رعایت ادب و مخاطب کردن همه با صیغه جمع دارد و تحت هیچ شرایطی، حتی مرگ پدر و از دست دادن زنی که دوست دارد، حاضر نیست وظایف یک پیشخدمت حرفهای را نادیده بگیرد که خدای نکرده " تشخص حرفهایاش" از دست برود!
اما خوب، در پایان کتاب، ما و احتمالا خود استیونز احساس دیگری داریم. شب زندگی، آنچه از روز باقی مانده، در پیش است و ما برای استیونز و شاید خودمان دل میسوزانیم که چرا روز را از دست دادهایم و در دل آرزو میکنیم که کاش شب، چیز دندانگیری باشد.
گرچه به نظر میرسد که به استیونز دیگر امیدی نیست، اما شاید آنهایی که کتاب را میخوانند و هنوز در نیمکرهی روشن زندگی شان هستند، کمی در اولویتهای زندگیشان تجدید نظر کنند. *
* این هم پیام اخلاقی!
اجازه خانم/ آقا؟
میشود به من یک مرخصی یک ساله بدهید؟ مرخصی یکساله از کار کردن، درس نخواندن (و از این نخواندن عذاب کشیدن، شرمنده بودن)، دختر خوب خانواده بودن، معقول رفتار کردن و... ؟
میشود من یک سال فقط کتاب بخوانم، در خلوت فیلم ببینم، در خیابان راه بروم، گریهکنم، گاهی با یکی دو تا دوستی که برایم مانده بروم نیاوران، کافهکاخ، بروم سینما فیلم چرت ببینم و... ؟
و نگران نباشم که عمرم دارد میگذرد و هنوز هیچ چیزی نشدم؟ و شرمنده نباشم که همسن و سالهایم به همانجایی رسیدهاند که من دلم میخواسته و نرسیدم؟ که از آنچه هستم خسته نباشم؟
اجازه میدهید؟
که دنیا نگه دارد و من پیاده شوم؟ قول میدهم دبه در نیاورم و دور بعدی سوار شوم...

صدام اعدام شد. ميدانستم قرار است اعدام شود، اما نه به اين زودي.
ميگويند اعدامش لازم بود تا طرفدارانش نقطه اميدواري ديگري نداشته باشند. اما نميدانم چرا با شنيدن خبر مرگ اين مرد، اين قدر مضطرب شدم.
در خبرها آمده كه حكم اعدام او و دو تن ديگر به اتهام جنايت عليه بشريت در پروندهي الدجيل صادر شده. 148 تن از شيعيان در اين جنايت كشته شدهاند.
نميدانم ساز و كار اين دادگاهها چه گونه است و آيا از ميان تمام جنايتهاي اين مرد و زيردستانش، فقط همين مورد محرز شده؟
نميدانم كشتن اين مرد تا چه حد درست بوده، اين دادگاه تا چه حد عادلانه برگزار شده و تا كجا پيش رفته. نميدانم چرا فكر ميكنم كشتن اين مرد، به نوعي پاك كردن صورت مسئله بوده. يك نمايش جهاني، براي اثبات اين نكته كه ديكتاتور نباشيد، يا اگر هستيد، گوش به فرمان ما باشيد، و اگر گوش به فرمان ما هم نيستيد، حداقل بر كشوري حكم نرانيد كه ثروتش به درد ما بخورد.
دنياي مسخرهاي است كه در آن عدالت هم دستآويز دروغ ميشود.
پ.ن: عكس از BBC
بازم خر شده... از دیروز نشانههای خریت کمکم داشت پدیدار میشد. از همون وقتی که برف شروع شد و اون همه خوشحالی صرف یکی دو تا اساماس شد و لای در و دیوار موند و مرد.
تمام روز، تمام شب رو ول گشت. معلوم بود که داره خر میشه خب. گوش هم نکرد که بره به کاراش برسه. گوش نکرد که کامپیوتر رو خاموش کنه و هر یه ساعت یه بار نیاد وبگردی نکنه که بیشتر خر شه.
اصلا گوش نمیکنه.
حالا نمیدونم... شاید تنها راهش این باشه که فردا بره سر کار، یه کم درگیر کارهای همیشه نکرده بشه، یادش بره. شایدم شانس بیاره دوباره اتفاقات مسخرهای بیفته که حالش خوب بشه...
خره دیگه... خره...

میشناسمت
همان برگ پاره
پارهای
به راه من
که بینگاه
میروم
که میروم...
که باد
روی دستهای خستهاش تو را
به راه میکشد
به راه من
من
نگاه
نمیکنم...
نگاه میکنی
بیصدا
نگاه میکنی...
گر به تو افتدم نظر
چهره به چهره مو به مو
شرح دهم غم تو را
نکته به نکته مو به مو
من امشب این را با صدای کامکارها شنیدم و بدجوری...
امروز بنده کمی در محیط کار تحویل گرفته شدم و چون به طور کلی آدم کمجنبهای هستم، فعلا حالم خوب است. ماندن در ترافیک دو ساعته (در حالی که به شدت احتیاج داشتم بروم یک جایی!)، درس نخواندن(باز هم) و کارهای مانده برای فردا و پس فردا و پسون فرداها، و حتی این خبر هم، فعلا زورشان نمیرسد که پنچرم کنند.
پ.ن: هی... میدانی... نمیدانم حس خوبی است که به این نتیجه برسی که او که نباشد، اگر همهی دنیا هم خوشحالت کنند، کمیت اسب دلت، بدجوری میلنگد٬ یا نه.
تعطیلی از دست رفته*، روایت لحظه به لحظه و همراه با جزئیات یک سقوط دردآور. که دلت میخواهد آخرش تلخ نباشد، سقوط به انتها نرسد، لحظهی تماس با زمینی، مرگی در کار نباشد، اما وقتی به انتها میرسی و میبینی همه چیز آن طور که آرزو داشتی، معجزهوار به آرامش میرسد، گوشههای دماغت را چین میدهی که چه هپیاند شد و هالیوودی!

* : The Lost Weekend
Billy Wilder & Charles Brackett
ترجمه مجید مصطفوی
انتشارات نیلا
یلدایی...
۱- اولین تقلب عمرم را اول دبستان مرتکب شدم، وقتی بعد از کلی بحث با حسنا، بغلدستیام، مجاب شدم که جایزه را جایزه مینویسند، نه جایز ِ، و بعدش شانسم گفت و معلم صدایم کرد که از روی دفترم برای یکی که دیر آمده بود، اول ِ دیکته را بخوانم و... درستش کردم. حسنا بعد از دیدن بیست من آمد پیش معلم و گفت آذین جایزه را غلط نوشته بوده، و نمیدانم چرا معلم شک نکرد. چهارم دبستان اوج تقلبهایم بود. تقریبا بیشتر نمرههای عالی کلاس را به همراه رفیق شفیقم از راه تقلب و به هم رساندن دشت میکردیم و از همین جا به ندای عزیز که کاش اینجا را میخواند، اعلام میکنم که او بیشتر از من میخواند و من کمتر...
از کلاس پنجم دیگر تقلب نکردم. بیشتر میرساندم. حتی توی دانشگاه. و این را هم نمیدانم چرا.
2- از کوسه میترسم. بچه که بودم سریالی نشان میداد که نه اسمش یادم مانده، نه موضوعش. فقط صحنهای یادم مانده که سیاهی یک کوسه از بالای آب پیدا بود. مطمئن نیستم که از آنجا شروع شده یا نه، اما خیلی طول کشید تا بالاخره توانستم به صفحهی تلویزیونی که یک کوسه نشان میدهد نگاه کنم. (تازه هنوز برنامههای مستند را، وگرنه فیلمهایی مثل آبی بزرگ که کوسه عملا در آنها وحشی و غیرقابل پیشبینی است، برای من از هر فیلم دراکولایی و فرانکشتاینی و زامبیای، ترسناکتر است!)
3- از گوشت پخته بدم میآمد. اما باید میخوردم. ناهارهایی که 11:30 صبح به زور میخوردم، و بعدش باید میرفتم مدرسه، گاهی، یک تکه گوشت آن قدر در دهانم جویده میشد که تبدیل میشد به تودهی ماهیچهای سفتی که عملا غیر قابل قورت دادن بود. یواشکی میرفتم و بین فضای دستشویی و حمام قایمش میکرد و شب، وقتی کسی خانه نبود میانداختمش دور.
4- از سرسره میترسیدم، هنوز هم.
5- از رانندگی وحشت دارم، با این که گواهینامه گرفتهام، یکی از وحشتهای زندگی و البته یکی از حسرتهایم رانندگی است.
*: تحت تاثیر بازی جدید وبلاگستان٬ به پیشنهاد سلمان البته بی دعوت!
**: پرستو٬ سیبستان٬ بهار٬ الناز٬ و غیره٬ خانم احمدنیا٬ پریسا پرگلکی٬ قصه های عامه پسند٬ مریم خواب زمستانی٬حامد چای داغ و خیلیهای دیگر از معروفهای وبلاگستان هم شرکت کردهاند.
***: دعوت هم نمیکنم کسی را، چون کسی دعوت غریبه را٬ معمولا، نمیپذیرد!
****: بالاخره یکی هم تحویلمان گرفت! مرسی سنجاب جان!