آرایشگاه مینا خانم را همین قدر یادم هست که از خانه که در میآمدیم، دست چپمان را میگرفتیم و بعد سر یک کوچه که وسطش جوی آبی داشت و درختی همان اول کوچه، که برای قد آن موقع من، تمام آسمان کوچه را گرفته بود، دوباره میپیچیدیم دست چپ. بقیهاش را یادم نیست. فقط یادم هست آرایشگاه یک اتاق بود آن طرف حیاط. خانه هم در داشت که پله میخورد و حیاط سطحش پایینتر از پیادهرو بود و حوض ِ برای آن موقع من بزرگی هم داشت که همیشه خدا رویش حفاظ گذاشته بودند.
از آدمهای آنجا هیچ کدام را یادم نمانده، حتی خود مینا خانم را. اما زنی یادم هست که موهایش بلند و بور و فرخورده بود. داشت موهایش را (که الان مطمئنم نه رنگش طبیعی بود، نه فرفریهای رشکبرانگیزش) خشک میکرد، هرهر میخندید و جوک تعریف میکرد، یا چه میدانم یک داستانک کوتاه جنسی. با آب و تاب تعریف میکرد و خودش بیش از همه میخندید. به پایان داستان که رسید، یکی (این را هم یادم نیست کی!) که احتمالا قیافه مات و هاجوواج و گوشهای تیز دختربچه چهار، پنجساله را ( که من باشم، یا بودم!) برنتابیده بود، در آمد که بچه اینجا نشسته!
یادم نیست بعدش را. پایان داستان و طبق معمول اینجور جوکها، اوج داستان را یادم نیست. نفهمیدم چه بر سر مرد و زن داستان آمد. شاید تعریف کرد، اما آرام، شاید بین خندهها فراموش شد. شاید تعریف کرد و نه حتی آرام، من اما درگیر کشف چیز دیگری بودم، مثلا این مسئله که نباید اینها را میشنیدم، یا اینکه...
چه میدانم. الکی پلکی یادش افتادم...
1- تو هم همین طوری؟ همهاش منتظرم تمام شود. مثل مدرسه که بالاخره تمام میشد. بعدش تعطیلی بود. یا حتی آن دانشگاه لعنتی که یک روز آمدم خانه و همه را بغل کردم که بالاخره تمام شد، دیگر قرار نیست آن مزخرفات را به زور بفرستم توی کلهام!
حالا انتظارم محدود شده به جمعهها که چه زود شنبه میشوند. نمیدانم از خستگی است یا تنبلی ابدی. که همهاش منتظرم تمام شود. تمام شود. دوستش ندارم که دوست دارم تمام شود؟ دوست ندارم. روزهایم را دوست ندارم. دوست دارم تمام شوند.
2- این ترم مرخصی گرفتم و کلاس ندارم. دیگر خیر سرم از موسسه یک راست باید بیایم خانه. دو ماه وقت درس خواندن هست و من مطمئنم که درس نمیخوانم. نمیخوانم.
3- به شدت احساس ندانستن میکنم. مدتهاست درست و حسابی فیلم ندیدهام. مدتهاست که دیگر شعر نمیخوانم. برای خواندن یک کتاب ناقابل، خودم را، دنیا را جان به سر میکنم. آن وقت به مثنوی نخوانده فکر میکنم و به خیلی نخواندههای دیگر. ( و با نوشتن اینها ارضا میشوم که یعنی حواسم هست...)
4- گفتم برایت که فال حافظ خریدم از یکی از همین بچههای دستفروش و همان دو بیتی آمد که پنج سال پیش برایم آمده بود؟ یک بعدازظهر آفتابی که با بچههای دانشگاه، علاف بودیم، نمیدانم کلاس نداشتیم یا استاد نیامده بود...
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پا از این دایره بیرون ننهد تا باشد
تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد؟...
پ.ن: زیرش هم نوشته بود کسی را در غربت داری که به زودی بازمیگردد.
:)
باز هم این انگشت جوهری و بازهم تقلب و اتوبوسهای حامل رای دهندگان مزدور و شمارش عجیب و غریب و بازهم این احساس مضحکه شدن، بی فایده بودن و ناتوانی دستهای سیمانی.
تا فردا که نتایج را اعلام کنند...
تا فردا که پوزخندها آغاز شود، خندههای هیستریک، ناباوریها.
***
به کجای این شب تیره بیاویزیم
قبای تیرهی خود را...؟
ببین... گاهی خیال می کنم عقل محترم بدجوری پارسنگ برمیداره. فکر میکنم که جدی جدی یه چیزیم میشه. فکر کن در طول یه روز، احوالات روحیت چندین بار از خیلی خوب، به خیلی مزخرف نوسان پیدا کنه. سیر حس و حالم یه جورایی شبیه نوارای مغزی شده که دستگاه دروغسنج از مغز آدمها میگیره. ( از مغز میگیره؟) همون جور تند و خشن بالا و پایین میره.
فکر میکنم هیچ کس بهتر از خود آدم، خودشو تحلیل نمیکنه.
میتونستم آدم شادی باشم، از نوع بیخیال و پرانرژیاش حتی. وقتی تو جمع دوستانهای هستم، تا وقتی که یادم میره خیلیچیزا، منحنییه میرسه به منتهیالیهاش، اون بالای بالا. بعدش که تنها میشم، یا یادم میاد، منحنییه میاد پایین، پایین پایین...
منحنیه پایینه اصلا، فقط گاهی یادش میره، سبک میشه، میره بالای بالا...

هی... با خودم فکر میکنم همه این آدمها چطور از روی ستارهباران اینروزهای خیابانها رد میشوند و مثل من وسوسه نمیشوند خم شوند و یکی از این برگهای خوشرنگ را بردارند که مثل قدیمها بگذارند زیر فرش، بعد آخر زمستان برش دارند، بویش کنند و بوی باران مستشان کند و بعد بچسبانندشان روی دیوار اتاق؟ با خودم فکر میکنم چرا ترک کردم این عادت قشنگ هی خم شدن توی خیابان و برگها را برداشتن را...؟
...
جانبه جانم هم کنند شخصی مینویسم، بیربط و غیر مفید! مثلا نمینویسم از تراکتهای تبلیغاتی که این روزها در باد تکان می خورند و اینکه به دو سه ماه دیگر فکر میکنم که وقتی چپیدهام توی تاکسی، باید هر روز عکس آن آقاههی دکتر فلان و مهندس فلان کاندیدا را، رنگ و رو رفته و پاره پاره، چسبیده در دور از دسترسترین جای ممکن آن ستون کنار اتوبان کردستان ببینم...
بیا! این هم مفید نوشتنم...:)
آسمان ابر تاریک. راستش حرفی نیست برای نوشتن. نه حسی هست جز حسهای همیشگی، نه بیانیهای، نه تسویه حسابی، نه اندوهی، نه شادیای!، نه هیچای...
فقط همین که آسمان ابر تاریک است و به گمانم اگر اینجا را تبدیل کنم به جایی برای گزارش اوضاع جوی، مفیدتر باشد.
اوضاع جوی دلت، گفتی ابری است.
اینجا هم ابری است دوست من.
خانهام ابریست.
من بی عمل ترسو اینها را میبینم و از اینکه انگار هنوز زندهاند، زندهایم، اشک توی چشمهایم...
همیشه روی پل گیشا که میرسم، دلم میخواهد ماشین به رفتنش ادامه دهد. و پل تا افق کشیده شود، بالا برود. انگار که باند پرواز هواپیمایی باشد، یا جایی که آخرین قدمهای پر شتابت را پذیرا می شود تا بپری.
اما پل میآید پایین، درست در نقطهای که آرزوی پرواز در دلت به اوج میرسد، پل به پایین شیب پیدا میکند و چند ثانیه بعد، روی زمین هستی، جایی که گاهی بدجوری تنگ میشود.
ده و نیم جمعه شب. سرد. برف بالاخره اینجا هم آمد، ریز و تند، مانده تا مثل شمال تهران سپیدپوش شود همه جا. جمعه شب، جمعه شب مزخرف همیشهگی. و شنبهی اضطراب. اضطراب همیشهگی کارها و کارها و کارها. اضطرابی که باعث میشود بنشینم و اینها را بنویسم و نروم سراغ کارها...
فکر میکنم به سه ماه آینده، به کاری که در فکر رها کردنش هستم. دائم توی ذهنم به دلایلم برای رها کردنش گوش میکنم، سعی میکنم خودم را توجیه کنم که هر کاری باید و نبایدی دارد، خوبی و بدی دارد، مزایا و معایب... و اینکه سراغ هر کاری بروم، چیزهایی را از دست میدهم و چیزهایی را به دست میآورم. و اینکه، نکند همهاش به خاطر تنبلیاست؟
اما دلم رها کردن می خواهد. یک جوری آزادی و بیپروایی، برای رها کردن چیزی که دوستش نداری. تا به حال بارها شده که به خاطر ترس از دست دادن موقعیتی که به سختی ساختهامش، بمانم آنجایی که دوستش ندارم، موقعیتی که تبدیل به قفس شده.
... برف میآید. آسمان کبود است. نورا جونز میخواند: کام اوی ویت می...
دلم میخواهد کارم را رها کنم، فقط زبان درس بدهم، سه چهار برابر زمانی که الان در هفته برایش صرف میکنم. یک زبان دیگر بخوانم تا دیر نشده، و شاید، شاید بروم سراغ موسیقی...
روزهای رهاتری میخواهم. نه صبحها کارت زدن، عصرها کارت زدن، موظف بودن، دائم پاسخ دادن.
گاهی فکر میکنم همهاش به خاطر این جاهطلبی بیچاره است که در این متوسطی همیشهگی، بیپاسخ مانده ذوب شده.
کلی پول جزوه کارشناسی ارشد دادهام و نمیتوانم بخوانم. از برنامه نیمبندی که برای درسخواندن ریختم، ده روز عقبم... و میدانم که امسال هم خبری نیست. انگار فقط جنون جزوه خریدن دارم.
همهاش تقصیر جاهطلبی کور لعنتی است. و گرنه شاید، باید زن آرامی باشم که موسیقی میخواند، زبان درس میدهد، و گاهی برای دل خودش چرت و پرت مینویسد.
برف میآید، و من مثل میرزا، باید به کسی خبر بدهم که برف میآید. حتی اگر آن ور دنیا باشد.
پشت شیشه دکه روزنامهفروشی، نوشته جدول باطله 200 تومان. تصور رسیدن به بطالت جدول باطله خریدن، ترسناک است.
این دکمهها، قرمزه که شکل گوسفند است و آبیه که این روزها دوباره مد شده، دکمههای ژاکتهای چهار - پنج سالگیام هستند. این قرمزه من را یاد آن کوچه طولانی راه مهدکودک میاندازد، با جوب باریک وسطش، با بچههای بزرگتری که جلوی خانهشان بازی میکردند. و دختربچه چهار پنجسالهای که صبحهای سرمازدهی خوابآلود مامانش دستش را میگیرد و بعدازظهرها دستش را میگذارد توی دست بابایش و از کوچههای آفتاب و سایه میگذرد. این دکمهها را توی شیشه مربایی که مامان پرش کرده از دکمههای قدیمی پیدا کردم.
دلم برای آن لحظه تنگ نمیشود. برای آن بلوز آبی که سنجاق سینهای به شکل انگور داشت هم، همان که هر وقت میپوشیدمش اعتماد به نفس پیدا میکردم، به گمان اینکه از بین همه بچههای مهد، خوشتیپترم.
فقط داشتم به این فکر میکردم که انگار هیچ وقت به لحظهها نمیرسم. نه اینکه همیشه وقتی گذشتند درکشان کنم؛ نه… گاهی، مثل جمعهایی که وقتی نیامده انقدر منتظرش هستم و وقتی میآید، مثل امروز انقدر تلخ و پراضطراب است، گاهی مثل همین جمعه، لحظات را قبل از سر رسیدنشان، بیشتر دوست دارم.
پ.ن: آلفردو مرده. آخر سینما پارادیزو نمیدانستم باید دوستش داشته باشم یا نه. او که النا را از سالواتوره گرفتهبود، او که باعث شد سالواتوره فیلمساز بزرگی باشد. عطای یک پنجره خیلی بهتر، انگار دقیقا از همین حس من نوشته.
نمیدونم به چی احتیاج دارم. شاید بریدن از همه چیز و روزهایی تنها بودن و فکر کردن. شاید یه هق هق بلند، شاید یه آغوش امن که بدونم دوستم داره... شاید اطمینان، شاید ایمان، شاید مرگ، یا آگاهی به اینکه مرگ نزدیکه. گمان میکنم فقط در چنین حالتیه که ترسهای همیشگی رو کنار میذارم و زندگی میکنم.
اینها را نزدیک پنجاه روز پیش نوشتم. باورم نمیشود که پنجاه روز گذشته!