تبليغاتX
لحظه

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون...

 

مردی که الان داره کوچه رو جارو می‌کشه، ته دلش چی می‌گذره؟ چقدر غم داره توی این باد و این بارون و سکوت کوچه و خش خش جارو و تنهایی؟

 

...

 

چقدر  حقیرم من. حقیریم ما.

 

 

پ.ن: نشد اون روزی که می‌خواستم باشه...

+  یکشنبه 1385/07/30 0:24 AM  آذین  | 

1-       می‌دانی، کیف دارد که اینجا مثل وبلاگ قبلی، درگیر چه جور نوشتن و کی نوشتن و خوب نوشتن و هزار تا کوفت دیگر نیستم.

2-       چه خوب که اخبار گفت حداقل تا یکشنبه هوا همین جور دیوانه می‌ماند. راستش اصلا دلم برای آفتاب تنگ نمی‌شود.

3-       رفتم و از برادر گرامی کلی خوراک فرهنگی گرفتم. چند تا فیلمنامه از بیلی وایلدر و دو تا کتاب از رومن گاری و بقیه که یادم نیست. بعلاوه چند تا فیلم. به گمانم دارم دوباره آدم می‌شوم. دوباره کتاب می‌خوانم و دوباره هوس فیلم دیدن کرده‌ام. خاصیت پاییز است؟ لابد.

4-       دیوانگی است که از الان به فکر فردا هستم؟ بعد از ساعت سه- چهارش، برگشتنی از موسسه که موزیک گوش کنم و دوباره دیوانگی. کاش روز سختی نباشد.

5-       دیشب قبل از خواب بعد از مدتها کلمات آمدند و من تنبل پانشدم که بنویسمشان. حالا به تلافی این بی احترامی رفته‌اند که رفته‌اند. هه!

6-       هی سعی می‌کنم شعری یادم بیاید و نمی‌آید. یادداشت کنیم: شعر هم به دیوانگی‌ها اضافه باید گردد!

 

 

 

 

 

+  شنبه 1385/07/29 1:29 AM  آذین  | 

                             

دیروز آخر دیوانگی‌ام بود. هوس باران داشتم، زنگ زدم به بابا که نیاید دنبالم. بیست دقیقه به چهار از موسسه درآمدم که ساعت چهار و نیم برسم سر کلاس. یعنی از آرژانتین تا گیشا.  

هندزفری را گذاشتم توی گوشم و میرا گوش کردم و زیر باران تا سر عباس آباد رفتم. بارانی بودها! خیس خیس بودم وقتی رسیدم سر گمنام. بعدش توی تاکسی مزخرف تا خود کوچه سیزدهم هی سعی کردم به روی خودم نیاورم که خریت کردم و حالا بچه‌های مردم سر کلاس منتظرند و... و هی می‌گفتم بی‌خیالش!

توی کوچه باران شدیدتر بود. عملا انگار زیر شلنگ رفته باشی. کوچه خلوت بود و من دیوانگی را کاملتر کردم و دویدم. شلپ شلوپ... توی چاله‌ها پاهایم هم خیس شد و... یک ربع دیر رسیدم سر کلاس. مجبور بودم مقنعه‌ را از روی گوشم بزنم کنار تا صدای بچه‌ها را بشنوم. انقدر که خیس بود. :)

 بعدش که باران بند آمد دیدم بچه‌ها محو بیرون شده‌اند که تیچر ابرها را ببین چقدر رویایی شده‌اند... من هم که از آنها مشنگ تر...

 شب که رسیدم خانه، از باران کوفته بودم. یک کوفتگی خوش و خواب‌آلود. به مامان گفتم دلم می‌خواهد شمال باشم و کنار گرمای آتش بخوابم. و خیالم از همه فرداها راحت باشد...

 

 

پ.ن: یک عدد یلدا دارم توی کلاس، که بسیار دوست می‌دارمش. کشیده است، با موهای لخت و صدای رسا و لهجه انگلیسی بامزه. تازه دیروز که فهمیدم دارد ویلون یاد می‌گیرد ارادتم چندبرابر شد!

 

پ.پ.ن: روزگار هم...

 

+  پنجشنبه 1385/07/27 2:31 PM  آذین  | 

- تو کدام یکی هستی؟

 

همانی که توی جمع چرت و پرت می‌گوید، لبخند زورکی می‌زند، سرخ می‌شود، خنده زورکی هم چاشنی‌اش می‌کند، نگاه از دیگران می‌دزدد و باز وانمود می‌کند که خوب و خوشحال است (شاید چون دلیلی نیست که نباشد، یا چون واقعا هست)؛ یا آنی که بعدش، بعد همه چیز، می‌نشیند و در سکوت به تصویر قبلی، به حضور نامتناجس خودش در آن قاب، پوزخند می‌زند؟

 

- نمی‌دانم کدام هستم. یا دوست دارم کدام یکی باشم.

  

 نمی‌دانم چرا یکی نیستم.

+  سه شنبه 1385/07/25 8:8 PM  آذین  | 

 تمام تابستان بلند تمام نشدنی را منتظر می‌مانی که یک شب این طور رعد و برق بزند و بعدش هری صدای باران، بعد شبی مثل امشب که می‌رسد، نمی‌دانی که چه کنی. باران هم می‌شود یک اتفاق ساده کوچک کنار لحظه‌های ساده‌ی هر شب و امشبت.

 پ.ن: ولی چه خوب بود امروز، نگاه کردن به ساختمانها زیر سایه ابر، تماشای دو تا کبوتر که باد بازیگوش نمی‌گذاشت جلو بروند.

+  سه شنبه 1385/07/25 1:11 AM  آذین  | 

  یاد اون شب افتادم یه دفه... از کلاس زبان برمی‌گشتم به گمانم. زهرا تو راه پله‌ها منتظر بود. داشتم بند کفش‌هامو باز می‌کردم، فکر می‌کنم، دقیقا یادم نیست. اما یادمه که اومد تو بغلم، بغض کرد. گریه کرد. فهمیدم دیکته شده شونزده و خانم معلمش به بچه کلاس اولی توپیده و به مامانش گفته بچه‌تون اله و بله..

 نمی‌دونم چرا یاد اون شب افتادم. همه‌اش شونزده هیفده سالم بود. اما بچه منتظر من بود، تو راهرو، که بهم بگه...

+  یکشنبه 1385/07/23 11:12 PM  آذین  | 

 عادت ندارم به صبح دیروقت توی این اتاق از خواب بیدار شدن. فکر کن، تمام یکی از دیوارهاش پنجره است و با دو لایه پرده هم، آفتاب وحشتناک روشنش می‌کند و صبح از زور گرما از خواب دل می‌کنی.

 دیشب یک نگاهی به این قالب از پیش نوشته شده کردم و بی‌سواد‌انه و با ترس و لرز، یه کوچولو اینجا را تغییر دادم. لینک وبلاگهای مورد علاقه را هم ردیف کردم این کنار. البته چون این قالب بیشتر از سی‌تا جا نداشت، مجبور شدم چندتایی از مورد علاقه‌ها را حذف کنم. بلت هم نیستم جای لینک اضافه کنم. هه!

 

 می‌بینی، چقدر متفاوتند این وبلاگهای مورد علاقه؟ هر کدام یک ساز می‌زنند و من باز همه را دوست دارم. شاید نشانه‌ای باشد از این ذهن مرتب!  

 

 راستی، یک لحظه هم اینجا پیدا کردم. درست عین من همین قالب را هم انتخاب کرده!  

 

 از احوالات ما هم اگر خواسته باشی، کسل، مات، و هیچ...

 

+  یکشنبه 1385/07/23 11:43 AM  آذین  | 

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

 

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمی‌دانی یا نامه نمی‌خوانی

 

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی‌دانی در پنجه ره دانی

 

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

 

ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته

از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

 

جانا به غریبستان...

+  پنجشنبه 1385/07/20 10:18 PM  آذین  | 

یادم افتاد که پارسال پاییز چقدر با حافظ حال کردم. چقدر فال خریدم، چقدر حافظ خواندیم.

 

امشب باز کردم حافظ کوچک روی میزم را و همان شعری آمد که 1/1/84 برای یک دختر غمگین ناامید مسخره آمده بود:

 

شراب لعل کش و روی مه جبینان بین/ خلاف مذهب آنان جمال اینان بین

به زیر دلق ملمع کمندها دارند/ دراز دستی این کوته آستینان بین

و... حدیث عهد محبت ز کس نمی ‌شنوم/ وفای صحبت یاران و همنشینان بین

 

اسیر عشق شدن چاره خلاص من است/ ضمیر عاقبت اندیش پیش‌بینان بین...

 

یک سال و نیم گذشته و هیچ؟

+  چهارشنبه 1385/07/19 0:55 AM  آذین  | 

دلم برای شورانگیز تنگ شده بود.

 

 همین.

 

+  دوشنبه 1385/07/17 1:24 AM  آذین  | 

يك عالم كار دارم، اما يهو دلم خواست بنويسم اينجا. مي‌شود اولين پست ارسالي از محل" كار"، يا مصداق ثبت شده‌ي دزدي از "كار"!

مي‌شود هم گذاشتش به پاي آن همه ساعت كه توي خانه صرف "كار"كرده‌ام.

 

فقط دلم خواست بنويسم كه هنوز، گنجشك‌هاي ساعت پنج عصر هستند. جلوي خانه، يك دفعه جيغ و دادشان بالا مي‌رود و من ياد حرف تو مي‌افتم كه دارند به هم مي‌گويند برو كنار، يه كم اون‌ورتر بشين!

 همين! خناق مي‌گرفتم اگر نمي‌نوشتم!

 

راستي الان صداي زنگ موبايل يكي از بچه‌ها درآمد و همان موزيك عشقولانه موبايل قبلي‌ام بود. نوستالژيك شدم الان!

+  شنبه 1385/07/15 1:57 PM  آذین  | 

 

از صبح انقدر مطلب خوانده‌‌ام درباره‌اش و توی سایت موسسه لینک داده‌ام که ذهنم پر است. اما دلم می‌‌خواهد چیزی را که نمی‌توانم بلند بگویم اینجا بگویم.

 که بعید می‌دانم صلاحی راضی باشد حروفچین فردای تعطیل از هشت صبح برود سر کار. یا بقیه.

 از این که بعد از مرگ کسی این طور دست و پامان را گم می‌کنیم و بی برو برگرد در رثایش چیزی می‌نویسیم و می‌گوییم، حرصم در می‌آید. و بیش از آن، از اینکه چاره‌ای از این کار نیست انگار.

 از این به یاد آوردن غریب و چندش‌آور، از این ناگهان علاقه نشان دادن، از این ناگهان بالا رفتن فروش آثار هنرمند بعد از مرگش، متنفرم و انگار از آن گریزی نیست.

 گمان می‌کنم صلاحی شوخ طبع به همه این قضایا بخندد.

 اما دلم آشوب می‌شود وقتی به همسرش، و دختر و پسرش فکر می‌کنم. سخت است. حتما خیلی خیلی سخت است. خدا کمکشان کند.

 

+  پنجشنبه 1385/07/13 1:12 AM  آذین  | 

 

هی...! من حسابی ذوق زده‌ام که اینجا هست برای اینکه بنویسم. بنویسم که امروز روز آرامی بود. حس‌های آزارنده دور شدند کمی، و با خودم فکر کردم که خدا گاهی کوتاه هم می‌آید، وقتی دیوانگی‌ات نزدیک باشد و حوصله‌ات را نداشته باشد!

 من کلی ذوق دارم الان، که اینجا راحت‌تر می نویسم. کلی جلوی خودم را گرفته‌ام که به آن یکی دو تا آشنا که وبلاگ قبلی را می‌خواندند، نگویم آمدم اینجا، که دچار درد بی درمان خودسانسوری نشوم.

 هرچند، تخمش را بدجوری توی ذهن و روحم کاشته‌اند. خودداری‌های احمقانه و بی معنی، ترسیدن، به رسمیت نشناختن دیوانگی...

 هی! من کلی ذوق دارم که اینجا می‌خواهم کمی بیشتر خودم باشم. مسخره ‌است، نه؟

+  سه شنبه 1385/07/11 11:41 PM  آذین  | 

هنوز هم گاهی به سرم می‌زند که همه چیز را رها کنم و بروم سراغ چیزهایی که گمان می‌کردم متعلق به آنها هستم. کاش بابا بیشتر پول داشت، آنقدر که بی‌آنکه نگران باشم، مدتی به او تکیه کنم. کاش می‌شد کار پاره‌وقتی گیر می‌آمد که پول بیشتری تویش بود.

نمی‌دانم کی می‌شود که زندگی‌ام را دوست داشته باشم. نمی‌دانم کی می‌شود که صبح‌ها دعا نکنم اتفاق بدی نیفتد، که شبها از اینکه نیفتاده، راضی باشم.

نمی‌دانم تا کی راضی‌ خواهم بود به این صبح‌های ترس و شبهای اضطراب. تا کی این ماراتن فرساینده روزها و شبها ادامه خواهند داشت؟ من منتظر تمام شدنشانم.  

نمی‌دانم تا کی خودم را دوست نخواهم داشت. تا کی از اینکه آنچه که قرار بود باشم، نیستم، شرمنده خواهم بود. از اینکه مؤلف نیستم، آفریننده نیستم.

این روزها، این هذیانها باز برگشته‌اند. آزارم می‌دهند. وسوسه‌ام می‌کنند. سرزنشم می‌کنند.

می‌دانم که کسی خوشش نمی‌آید. از این کلی گویی. از این جملات طولانی که هیچ حس تازه‌ای ندارند. اما نمی‌توانم شوخ و شنگ بنویسم، چون شوخ و شنگ نیستم. کلمات سراغم نمی‌آیند جز وقتی سنگینند. سنگین و تلخ.

به درک. من دلم برای نوشتن تنگ شده. اینجا می‌خواهم خودم باشم. گیریم که با اشک شروعش کرده باشم، با هذیانهایی که برگشته‌اند، با این حس غریب دلتنگی، غریبی، آرزو.

بگذار اینجا، به جای آن نگاه بی‌رحم همیشگی، کمی کنار خودم بنشینم، سرم را بگذارم روی شانه‌ام، غصه‌هایم را حقیر ندانم، دوستم بدارم...
+  سه شنبه 1385/07/11 0:16 AM  آذین  |