از این خانه که انداختن‌مان توی کوچه، اسباب و اثاث‌مان را هم گرو گرفتند.

غریب و سبک و بی‌بار و بنه رفتیم یک جای دیگر.

اگر خواستید تشریف بیاورید، قبلش یک ‌نامه‌ی برقی بفرستید، نشانی تازه را تقدیم کنیم:

 

Momment.m[at]gmail.com

+  شنبه 1392/06/02 7:26 PM   

یک دو بار شد که برسم که سر کلاس و بچه‌ها هورا بکشند. یک‌بار هم شنیدم که معلمی گفت اشتباهی رفته سر کلاسی که زنگ ادبیات بوده و بچه‌ها کله‌اش را کنده‌اند که الان زنگ شما نیست.

...

قبل از این‌که این‌جا ویران شود، می‌خواستم یک نوشته‌ی بلندبالا بنویسم، از آدم‌هایی که اصرار دارند باد را توی دست بگیرند یا آب را توی مشت‌ها نگه دارند و از این‌که نمی‌توانند، رنج می‌برند.

آدم‌هایی که با «دلت خوشه»ها می‌جنگند، با «دیگه گذشت»ها سر ناسازگاری دارند، ساده‌دل اما دیوانه‌وار سر که نه، تمام تن را خسته و دردمند به دیوار فراموشی می‌کوبند؛ انگار جناغ شکسته باشند با همه‌ی دنیا تا هرگز از کسی ناگواری این جمله را نشوند که «یادم، تو را فراموش».

...

می‌خواستم بنویسم از آدم‌هایی که نام‌شان را گذاشته‌ام جلسومینا. بنویسم از جهان که برای آن‌ها یک زامپانوست، تلخ و بداخلاق و یغور، زمخت و زورگو و نامهربان.

جلسومیناها به هر دری می‌زنند تا دل زامپانو نرم شود. به نمایش زامپانو تن می‌دهند، اصلا از خود زامپانو بیشتر و بهتر دل می‌دهند به نمایش، بس که معصومانه امید دارند به آن آخرین تکه‌ی روشنی که در زامپانو دیده‌اند.

اما آخر آخرش، این زامپانوست که با همان زمختی و بی‌قواره‌گی‌ش، همه‌چیز را ویران می‌کند، همه‌چیز را و جلسومینا را هم.

...

مرا دریاب من خوبم

هنوزم آب می‌کوبم

هنوزم شعر می‌ریسم

هنوزم باد می‌روبم..

...

جایی دیگر نوشته بودم که «اون وقتی که آرزوت، چنان از پس سالیان انتظار و نشدن، دیر و از شکل افتاده می‌رسه به‌ت که نه که نشناسی‌ش، نه، آشناست، اما دردت میاره، زیاد.»

همان.

...

سر کلاس، خودم را می‌بینم که معدن ویران شده‌ای را می‌کاوم، با ناخن‌هایی سیاه و خون‌گرفته، نفس‌نفس‌زنان، تکه گوهر کوچک کثیف خاک‌گرفته‌ای را پیدا می‌کنم، فوت می‌کنم، با پر مقنعه‌ام پاک می‌کنمش و می‌گیرم جلوی چشم‌های روشن و درخشان و ناباورشان.

مشتاق، از نشانی معدن ویران، از آرزو و رویا و راه‌هایی که داشته‌ام و به باد داده‌ام و سپرده‌ام و نسپرده‌ام می‌پرسند.

لبخند می‌زنم و رد و راه گم می‌کنم.

 

 

 بایگانی این‌جا به خاطر مشکلات بلاگفا یا هرچیز دیگری، به کل از دست رفت. نامه‌نگاری‌های من با مدیر بلاگفا هم نتیجه‌‌ای جز این‌که از «کش گوگل» کمک بگیرم، نداشت.

راستش این‌که، بیش از نوشته‌ها، کامنت‌ها برایم ارزش داشت. هنوز می‌توانستم با بعضی‌شان زمستانی را سر کنم.

...

نمی‌دانم از این به بعد چه می‌کنم. 

اگر قرار به نوشتن بود، این‌جا را که قدر مهمان هفت‌ساله نشناخت، رها می‌کنم برای جای دیگری. 

اگر هم نوشتن هم رفت کنار باقی چیزهایی که از دست رفت، که دیگر هیچ.

عذرم را برای نبودن و پاسخ ندادن، بپذیرید، امیدوار بودم اوضاع تغییری کند که نکرد.

ممنون که سر زدید و احوال پرسیدید.

+  پنجشنبه 1392/04/20 2:57 AM    | 

می‌دانم در آن روزهای بی‌تسلا
مرا کسی تسلا نبود

چون روزم از روزهای دیگر جدا بود..

 

می‌گفت یک‌عصری در شهر دور، نشسته بودند روی نیمکت آخر کلیسای کوچکی که موزه‌اش کرده بودند، و میان صدای نیایش آرامی که پخش می‌شد و بازدیدکنندگان سرخوش و خندانی که همه‌جا سرک می‌کشیدند ، زنی بچه در آغوش را تماشا می‌کردند که مقابل تک‌تک قدیس‌ها سر صبر زانو می‌زد و صلیب می‌کشید و دعا می‌خواند. می‌گفت سرش روی شانه‌ی او بود و گریزی از اشک نبود و او هی می‌پرسید که چرا اشک، و جوابی نبود.
...
می‌گفت که تسلایش، تنها تسلایش، خیال آن بود که یک روز دیگر که او را ببیند، بی‌شتاب، بی‌اضطراب، برایش اعتراف می‌کند.

دریچه‌ی چوبی کوچک را می‌زند کنار، یا نه، او را از توی آن اتاقک لعنتی می‌کشد بیرون، سر روی شانه‌اش، زانویش می‌گذارد، می‌گذارد اشک پیراهن هردوشان را تر کند و برایش می‌گوید، هرچیزی را که تمام آن روزان و شبان و روزگاران، از اندوه و خشم برخاسته از اندوه او ترسیده بود و آخر نگفته بود.
...

می‌گفت یک روز؟ خیالِ یک روز؟
هه... نیازش، نمازش دیدار هر روز او بود.

 

به میم.

+  سه شنبه 1392/03/14 2:28 AM    |