من از تو مینوشتم
تو هر که را دوست داری بخوان
که من پیادهی توام...
تجریش و شریعتی و نواب و صیاد و هنگام و شباهنگام توام
من انقلاب توام...
چمران نه، هفت تیر خوردهی توام
من به تنهایی
تهرانِ توام...
صد سال پیش از تنهایی ما...*
فرض کن سینما پارادیزو، من آلفردو، تو، توتو.
من به جای صحنههای عشقورزی و آغوشها و بوسهها، تمام صحنههای خدانگهدار گفتن را جدا میکنم از نگاتیوها. هرچه مرگ و سفر و تبعید را، هرچه رفتن را میبُرم، سانسور میکنم و... نه توتو. اینبار نچسبانشان دوباره به هم، حتی توی سالن کوچکی، آن آخرآخرهای فیلم، تنهایی ننشین به تماشایشان.
بریزشان دور، خیلی دور، دیگر طاقتشان نیست.
* از نمایشی به نام «صد سال پیش از تنهایی ما»، سیامک صفری.
**به میمجانم، و درد شانههایش.
آخرش بارید. شبیه موسیقی پایانی هفته.
و موسیقی پایانی بعضی هفتهها باید که باران باشد.
درشتاند قطرهها، میرسند به پنجره، به دستها. رعد میزند. یاد آن وقتها هستم که باران میگرفت و مینشستم لبهی پنجره و مامان هی میگفت بیا پایین، خطرناکه. میترسید از رعد که بسوزاندم. بچه بودم. شیدا بودم، از چه؟ نمیدانم. از نمیدانم.
صندلی را آوردهام گذاشتهام دم پنجره. موسیقی باران آنقدر بلند هست که زور آهنگ بهش نرسد. که هم باران باشد و هم آهنگ. مریم برایم فرستاده دیشب. از آن آهنگهاست که تا چندین بار و چندین روز، دلت نمیآید دیگر نخواند. از اینها که میتوانی به احترامش، تا نت آخر این پا و آن پا کنی پشت در خانه، بعد گوشیها را از گوش دربیاوری و سلام.
از آنها که تا پیداش میکنی، دلت میخواهد یکی را صدا کنی. برای یکی بفرستی. اینجا ازش بنویسی.
که مشتاق، گوشی را از گوش دربیاوری که بیا اینو گوش کن.
یاد خودم هستم. یاد این که بارها گوشیام را تقسیم کردهام. سر تکیه داده به صندلی اتوبوس، توی قطار، به تماشای دشتهای سمنان و شاهرود، یا تکدرختهای گرمارود، خیره به دریا، توی کوچههای تهران، استانبول.
یاد سری که نزدیک میشود به سر دیگری، به اندازهی بلندی و کوتاهی سیمهای گوشی، به هوای شوقی که نصف باشد برای تو، نصف برای دیگری.
یاد آن دو تا جوان هستم، ایستاده بودند آنجایی که مردانه و زنانه جدا میشود توی اتوبوس، سرشان را گرفته بودند رو به بیرون، به باد و درخت، گوشیها را تقسیم کرده بودند با هم. دختر تکیه داده بود به میلهای، چهرهاش را نمیدیدم. نیمرخ پسر پیدا بود، به تماشای پنهانی دختر، و به حرفی و خندهای که نمیشنیدم؛ توی هر دو گوش من گوشی بود.
نام آدمهای آدم، نباید توی فهرست ریسنت کانتکت تلفن، برود پایین، باید همیشه بالا باشد، بالای بالا.

برایم نوشته بود «از صبحی، از دیروزی، از هزار سال پیش دلتنگ بودم. امروز هم.
هوای استانبول دارم و از زمین و هوا آهنگ ترکی هوار میشود سرم. لعنتیها، این همه سوز از کجا میآورند؟ هان؟
همهشان عاشق بودند و سرشان خورد به دیوار؟ از صخره پرت شدند؟
چه خوب که یادگرفتند پس، که جایی این آتش دل را بیفروزند. کاش من هم جایی... راهی... راهی.
راهی بزن که آهی، بر سوز آن توان زد.»
...
این را برایش فرستاده بودم.
*عکس از اینجاست.
تلویزیون روشن است، لعنتیها راه افتادهاند توی خیابان، از پیرمردها میپرسند شما به آرزوی خودتون رسیدین؟
یکیشان چشمش به گزارشگر است، به دوربین نگاه نمیکند، میگوید «من چهـــــلساله تو این شهر... » و میماند همانجور، بغض، اشک، بعد تصویر کات میشود به دور شدنش، سر کمی پایین گرفته، شانهها بالا کشیده، گامها آرام.
...
توی اتوبوس شلوغ سر صبحی، دستم را گرفتهام به میلهی بلند بالایی، سرم را تکیه دادهام به بازو، چشمم دنبال آبی جویهای ولیعصر و سبزی درختهاست میان سیاهی تنپوش زنها، و تاب میخورم.
رادیو روشن است، صدایش از اعماق میرسد به من، ملودی آشناست، کجا شنیدمش؟ همین ده، بیست ثانیهی اول؟ مرسدس؟ آژانس شیشهای؟ اعتراض؟ اعتراض.
کاستش را دارم، از آن وقتها که هنوز نوار کاست میخریدیم. میگردم و به سختی توی نت، پیداش میکنم. تمام آلبوم را.
آهنگ اول، دوم... سوم، همین، خودش است. همان ده، بیست ثانیه، که من را سر صبحی برده به نیمهشبهای گوشهی آن اتاق که نور چراغ پاسیو، سایهی گلهای مامان را میانداخت روی من و دیوار و ضبط کوچک کنار تخت. همانجا که شبها فقط کتاب و موسیقی بود، با کلمههایی خام، و اضطرابی اگر بود، ترس و بیقراری این شبها نبود، از این بود که انگار ایستادهای پشت دروازهی بزرگی از جهانی که جهان توست، گوش چسباندهای، و این موسیقی از آنجاست، از آن طرف در، که قرار است، قرار است، قرار است برایت باز شود.
...
مریم برایم یک شاخه گل آورد، به هوای معلمی، معلمی که بودم، یا معلمی که امید داشتم باشم.
تا برسانمش خانه پژمرد طفلک، اما دلم را خوش کرد، گیرم با بغض، که دوستی به یاد آرزوی آدم، امید زنده ماندن آدم، هست.
*و این.
بعد از مدتها، باز انگشتهایش را با فاصله از هم، گذاشت روبهرویم که برام لاک بزن.
دیدم که دیگر یک نوازش لرزان و کوچک قلمک لاک کافی نیست که همهی ناخن و گوشت کنارش را هم بپوشاند.
و بزرگ شده چقدر.
...
«من بزرگ شدم، منو با خودت میبری سر کار؟»
یادم افتاد که یکبار تلفن را از مامان گرفته بود و پرسیده بود کجایی؟ گفته بودم سر کار. پرسیده بود «میشه گوشی رو بدی بابا؟»
«بابا که پیش من نیست. به مامانجون بگو برات تلفنشو بگیره باش حرف بزنی.»
فکر کردم که برای بچه، «سر کار» باید کجا باشد که آدمها هروقت میخواهند بگویند دورند و نیستند و کار از او مهمتری دارند، آنجایند.
دلم خواست برایش بگویم سر کار جای خوبی نیست، اما به جاش گفتم «اوهوم که میبرمت».
...
نه، نترس، این یکی قرار نیست همهی اشتباهرفتهها را دوباره از سر، طی کند.
بیباکتر، رهاتر از این حرفهاست.
...
همهش دلم میخواهد یکی برایم بخواند «پشت کاجستان، برف»، بخواند «از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست»، بخواند «و هنوز، نان گندم خوب است»، «و هنوز، آب میریزد پایین، اسبها مینوشند.»
«جای یک کف آب خنک و یکدم سکوت خالی است. من سکوت را دیدهام. یک سال زمستان طرفهای عصر از اردستان میرفتیم به نائین. با دو تا دوست و چند بطری شراب، سرحال در یک جعبهی باصفا. دست چپ کویر بود، تا چشم کار میکرد، و دست راست کوه. جاده در حاشیهی کویر و پای دامنه دراز کشیده بود. پرندهها از سرما به سرزمینهای دور فرار کرده بودند، خزندهها هم زیر خاک خوابیده بودند. خورشید گوشهی آسمان کز کرده بود. کوه و کویر خاموش بود. وسط دامنه، روی زمین برهنه، کنار سکوی کوتاهی یک چارچوب خالی ایستاده بود. مثل این که یک تکه از خاک یا باد را قاب گرفتهاند. سکوت، زلال و شفاف، روی سکو نشسته بود. به چارچوب تکیه داده و چشم به راه دوخته بود. ما که رسیدیم سکوت خودش را شکست و به ما بفرمایی زد. من گفتم نمیتوانیم بمانیم. ما اهل حرف، ما هیاهوی بسیار برای هیچیم، بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم. آهسته گفتم تا شکستهتر نشود، و رفتیم. سکوت دوباره در آرامش گسترده خود جایگیر شد. درست برخلاف اینجا که شیشهی عمرش را گذاشتهاند لای دو سنگ آسیاب و با بوق و کرنا میشکنند و خرد میکنند.»
از «مسافرنامه»ی شاهرخ مسکوب
اینجا یافتمش.
خواندن ِمسکوب، خواندن از مسکوب را همیشه به تاخیر میاندازم. به وقتی که سرم پر از سروصدا نباشد و بتوانم خوب گوش کنم بهش. به فروتنی عاشق و بزرگوار کلماتش.
...
نوشتن از او هم گرفتار تأخیر است. آدم میترسد از این که آخر حق دوستداشتن را درست به جا نیاورد. آخ از این ترس.
...
سکوت، همین سکوتی که مسکوب نوشته. نائین و کاشان. دشت. کوه. کویر.
...
خستهام٬ نومیدم از خودم.
اندوه هست. پسش میزنم، نامش را نمیبرم، از «چیزهای کوچک» مینویسم٬ که مثلا نمیبینمش، که مثلا نیست، اما هست.
با خودم مسابقه میگذارم. وقتی با کسی حرف از چیزی است، از این چیزها که هرکسی دستکم یک خاطره ازش دارد، یک حرفی، که سرِ گفتن را باز کند دربارهاش، میبینم که بیش از آنکه گوش کنم مخاطبم چه میگوید، منتظرم، بیتابم که حرفش تمام شود تا من بگویم.
با خودم مسابقه میگذارم که حرف او تمام شود و من نگویم.
تمرین گوش کردن برای گوش سپردن.
* از این کارهای خلخلکی.
جلیقهی ترکمنی تنم کردهام، صبح که رفتهام دانشگاه، زیر چشم نامحرم زن سیاهپوشی که سرتاپایمان را میکاود، آن روی قهوهای با حاشیههای کوچک سوزندوزیاش تنم بوده، عصر، برگشتنا از سر کار، روی گلدار باغ بهارش.
روزها، میانهی روزها، بیهوا از خودم میپرسم، «رنگت کو؟» یعنی یک تکه از لباست، چهرهات، باید که رنگ خوشرنگی داشته باشد، زنده باشد.
این است که حتی اگر مثل یکشنبهها و دوشنبهها و شنبهها، تیغ نگاه آن زن هم سر راهم باشد، یکجایی، یکجوری، تن به رنگ میدهم.
...
عصر، برگشتنا از کار، خیال میکردم آسمان دیگر آرام گرفته، لباسم کم بود و یک لا قبایم فقط گلدار و قشنگ بود. فکر کردم پیاده میروم و آفتاب شانهها را از پشت بغل میگیرد.
اما آسمان بغض داشت هنوز. خنده زده بود بین بغضها، فریادها، انگار که آدم میان گریه از حرف بیربط خندهداری که رفیقش گفته بخندد و باز، سکوت کند و اشک حمله بیاورد.
پس میزدم بغض را و آسمان خیال باریدن داشت باز. قدم تند شد، باد تندتر.
رسیده بودم نزدیک ساعی، کنار چوبکده، جایی از پشت ساختمانها، از پشت ابرهای پربار ضخیم، نور میآمد و میافتاد روی دو سه تا چنار بلــند. نور رنگ غریبی داشت، در زمینهی کبود ابر و سبز تازهی برگهای چنار. چند قدم که گذشتم، طاقت نیاوردم، برگشتم به تماشای نور. جوانکی در مسیر نگاهم پیاده روی مغازهای را میشست. خجالت کشیدم بیش از این تماشا کنم.
پشت که کردم به نور، چند قدم که رفتم، دیگر باران گرفت و تا برسم زیر سقف، تمام تنم را کوفت، همراه باد.
...
ضبط راننده روشن نبود. به جعبهی موسیقی خودم هم نگاه نکردم. قرارِ هیچ آهنگی نبود.
کسی یکبند یادم میآورد که نجنگیدم، طاقت نیاوردم، و قبل از آنکه کشته شوم، مُردهام.
پاسخی که نبود برایش، فقط به ارغوانها نگاه میکردم، شعله زده میان سبزی دیگر شاخهها، و کسی، یکی دیگر، مهربانتر، آرام در دلم زمزمه میکرد که «نه هر درخت، تحمل کند جفای خزان».
توی همین نیموجب جایی که من از این شهر میشناسم، جابهجا بانک سبز شده.
جای شیرینیفروشی شاندرمن عزیزم در گیشا، جای کافه سیوپنج گاندی، جای لوسترفروشی سر آن کوچهی امیرآباد که گیر چراغ قرمز طولانیاش که میافتادی، میتوانستی حبابهای نورانیاش را تماشا کنی.
بیاختیار یاد این میافتم که توی فیلمهای وسترن، بیشتر وقتها یکی از آدم بدهای فیلم، از اینها که با مردم هستند و باز با آنها نیستند، رئیس بانک بود.
میدانم بیربط است، اما همهش دلم میخواهد یکی شهرم را از این هجوم نجات دهد.