تبليغاتX
لحظه
 مهربانی گاهی یعنی گوش سپردن به جزئیات، وقتی برای تو حاشیه‌‌ست و برای دیگری اصل ماجرا.

وقتی تو تاب شنیدن نداری و دیگری دیگر تاب نگفتن.

تو حوصله‌ی گیربکس و صفحه کلاژ و افسر بی‌انصاف و پنجاه تومان کم و زیاد کرایه را نداری، خیال می‌کنی با خودت که مردم دارند می‌میرند از بیداد و گرسنگی، تو داری می‌میری از اضطراب‌ها و چه‌کنم‌هات، که چه جای این چیزهای پیش‌پاافتاده، اما راننده‌هه‌ی پیر خسته، هجده ساعت از روزش، زندگی‌اش، همین‌هاست.

حالا برای خودت مثال بزن، از پدر و مادرت، دوستت، بچه‌ات، همکارت... هر کس که تو را، حتی برای لحظه‌ای، پناه می‌داند.

  

 

* از یادآوری‌هاست، برای خود بی‌تابم البته، آدم گاهی می‌نویسد که خجالت بکشد.

 

+  شنبه 1388/09/07 7:45 PM    | 

ورودی صدر به مدرس، دیوار کنار بزرگراه، پیچک‌ها بلوک‌های بزرگ سیمانی را چند تا یکی قاب کرده‌اند.

چند جا روی بتون چیزهایی نوشته‌اند، از شعار و تاریخ و کلمات بی‌ربط. بیشتری‌ها را سیاه کرده‌اند، فقط روی یکی هنوز سیاه نشده، جایی که به خطی معمولی، به لحن لاتی، یکی نوشته "عشقی".     

نمی‌دانم چرا هر بار که رد می‌شوم از آن‌جا، سرانگشتانم می‌خارد. انگار که دلم بخواهد روی یکی از مربع‌ها، میان قشنگ‌ترین قاب پیچک و بتون، به خوش‌ترین خطی که می‌توانم، به رنگ سبز بنویسم٬ عشق.

 

+  جمعه 1388/09/06 8:50 PM    | 

اگر یک وقتی خواستی، یا توانستی تصویر بسازی، تصویر یک شبی را بساز که یکی خسته دارد توی کوچه می‌رود تا به خانه برسد، و یک جوری‌ست آهنگ قدم‌هایش و افتادگی شانه‌هایش، که یعنی خانه در انتظارش نیست، یا اگر انتظاری هست، از جنس اضطراب عاشقانه نیست.

نشان بده که توی روشنایی چراغ ماشین‌ها، آن آخرهای کوچه، هیکل سیاهی می‌بیند، شبیه به "اِم" لاتین، که میانه‌ی فرورفته‌اش هر چند لحظه یک‌بار، به آرامی بالا و پایین می‌رود.

نشان بده که لبخند می‌آید روی لب‌های آن آدم، وقتی نزدیک‌تر می‌شود و آن اِم، تبدیل می‌شود به دو نفر که دست بچه‌ای را گرفته‌اند و هر چند قدم یک‌بار، توی هوا تابش می‌دهند.

بچه می‌خندد، آن دو نفر هم.

نشان بده که آن آدم، وقتی از کنار آن اِم ِخندان می‌گذرد، شانه‌هایش را یک بار تندی می‌کشد بالا و بعد سبک رهاشان می‌کند، و قدم‌هاش ضرب سبکی می‌گیرند.

...

و قول بده که از این‌که من گفته‌ام بهتر بسازی، کلمات من نارساست.

 

+  پنجشنبه 1388/09/05 3:35 PM    | 

یک پر نعنا چیدی و دادی بگذارم پشت گوشم.

تمام روز پشت گوشم بود و من هی یادم می‌رفت که آن‌جاست، جز وقتی که دست می‌بردم به عادت همیشگی که موها را از توی صورت بزنم عقب، یا وقتی که نسیم دریا می‌آمد و از سمت راست صورتم، بوی خوشی می‌رسید.  

 

+  چهارشنبه 1388/09/04 3:30 PM    | 

«اندازه‌ای از نگرانی همیشه با او بود. قدر این‌که هی آه‌های عمیق بکشد، حتی میان مهمانی‌های خودمانی و سفرهای ‌دلخواه، حتی در نفس‌گرفتنِ میان بلندترین و حقیقی‌ترین خنده‌ها، و قدر این‌که کسی اگر او را بلد باشد، آن تاب ملایم پشت پلک‌ها و دو تا چین نازک عمود بالای ابروهایش را نگذارد به حساب بی‌حوصلگی و زودرنجی، و بداند که آشوبی در دلش هست.

اگر از خودش می‌پرسیدی این دل‌آشوبه از کجا، از کی آمده نشسته در وجودش، فقط می‌توانست قدیمی‌ترین خاطره‌اش را برایت تعریف کند: هفت‌سالگی، وقتی از مدرسه می‌آمد و به مجسمه‌های طبقه‌ی دوم جاتلویزیونی سلام می‌کرد، وقتی کس دیگری در خانه نبود.

و این سلام کردن، جدا بود از زنده پنداشتن اشیا که در همه‌ی بچه‌ها هست، بیش‌تر می‌ترسید که دل‌شان را بشکند. از کجا این را می‌گویم؟ از آنجا که تا سال‌های بعد، نوجوانی و جوانی، تا جایی که می‌شد زیر نگاه‌ تمسخرآمیز دیگران تاب آورد، حواسش بود که عروسکی، مجسمه‌ای از جایی پرت نشود، رویش به دیوار نماند، یا اگر می‌گذاردش توی جعبه‌ای، انباری و گنجه‌ای، سوراخی برای تنفس داشته باشد و جوری ننشسته باشد که پایش خواب برود.

نگران بود که وقت ظرف شستن، پیش‌دستی کوچک توی ردیف آخر آب‌چکان، پشت بشقاب بزرگه بماند، جوری که بقیه‌ی کاسه و لیوان‌ و دیس و بشقاب‌ها را نبیند و دلش بگیرد، یا دلش شور می‌زد که قاشق چایخوری‌ها پیش هم نباشند که اگر دل‌شان خواست بازی کنند، و تک بیفتند پهلوی چهارتا ملاقه و کف‌گیر گنده.

حواسش بود که دم عید، از هر چیز کهنه‌ای که می‌گذارد دم در، معذرت بخواهد و تشکر و خداحافظی کند.

به یاد نمی‌آورد قبل از ورود تلفن‌دستی به زندگی‌اش، دقیقا چه می‌کرده، از بس که هر چند ساعت یک‌بار باید شماره می‌گرفت و خبر سلامتی‌اش را به خانه می‌داد، و البته خبر سلامتی هم می‌گرفت.

دلش همیشه پیش کاراکتر نه‌چندان محبوب داستان‌ها بود، دل‌دل می‌کرد آدم بَده دست‌آخر یک کاری بکند که همه‌ی شخصیت‌ها انگشت به دهان بمانند که ای بابا، چه آدم خوبی بود این بیچاره و ما نمی‌دانستیم. حتی یک بار در حال خواندن یک گفت‌وگوی سه نفره، مچ خودش را گرفته بود که برای آن نفر سوم که کمتر از بقیه حرف زده، نگران شده و هی منتظر بوده که او هم یک چیز به دردخوری بگوید.

از حق نباید گذشت، زندگی‌اش را هم همین نگرانی پیش می‌برد. انضباطش هیچ‌وقت از 20 پایین‌تر نیامد، معدلش همیشه بین 19 و 18 در نوسان بود، در کنکور رتبه‌ی خوبی آورد، نه چون به درس خواندن معتقد بود یا می‌خواست به جای به‌خصوصی برسد، فقط چون نمی‌توانست اخم معلم و ناظم را ببیند. نگران بود که در چشم پدر و مادرش قدر و ارزشی نداشته باشد، دلگیرشان کند.

 حالا خیال نکنید که خودش خبر نداشت چه‌اش هست و همین‌جور دست روی دست گذاشته بود، نه، به خیال خودش در طول زمان اندازه‌ی این نگرانی را کم کرده بود. دیگر اگر باعث مرگ حشره‌ای می‌شد، یا پا روی برگ خشکی می‌گذاشت، چند لحظه سوگواری پنهان داشت و بعد همه چیز تمام می‌شد، مدت‌ها نمی‌ایستاد کنار سینک تا دانه‌دانه مورچه‌ها را با چوب‌کبریت جمع کند ببرد کنار گلدان، کمی دست و پای‌شان را باز کند، شاید خشک شوند و دوباره جان بگیرند.

یا شده بود که چند بار جمله‌ی اسمش را نیار ِ«از تو انتظار نداشتم» را بشنود و تاب بیاورد. شده بود که با عزیزترین‌هایش بحث کند بر سر خواسته‌هایش، شده‌بود که نمره‌های دانشگاهش دیگر عالی نباشد و بعد از دانشگاه هم برود سراغ یک کار کوچک بی‌نان و آب و بی‌ربط به رشته‌اش، و برای چندین سال پوزخند عالم و آدم را به جان بخرد، شده‌بود حتی تنهایی را طاقت بیاورد.

بهترین و دورترین نتیجه‌ای هم که به‌ش رسیده بود، این بود که اگر که نتوانسته بی ‌دل‌شکستن، بی نگران کردن دیگران، راه خودش را برود، دست کم به راه دیگران، جوری که دیگران از او می‌خواهند هم نرفته بود.

اما درد این نبود، با نگرانی یک‌جوری می‌توانست کنار بیاید، چیزی که آزارش می‌داد، این بود که بدجور رویاپرداز بود، و شما اگر فقط کمی اهل رویا باشید، می‌دانید که رویا و نگرانی، مثل آب و آتش‌اند.

نگرانی می‌تواند به شکل‌های مختلفی دربیاید، می‌تواند بشود ترس، تردید، بشود از خودگذشتگی، و با هر کدام از این شکل‌هایش، می‌تواند به راحتی بال رویای آدم را قیچی کند.

و بال‌های او هی بریده می‌شدند، می‌شکستند. جای‌شان بال‌های تازه درمی‌آمد اما این بال‌ها ضعیف‌تر بودند، کوچک‌تر، نمی‌شد با آن‌ها بلند پرید.

این‌ها را می‌دانست، و سختی این دانستن گاهی بیش‌تر به چشم می‌آمد. مثلا یک بار توی جمع غریبه‌ای، یکی از همه پرسیده بود که رویای‌شان چیست؟ و او جواب‌های خنثی و بی‌هیجانی داده بود، از آن‌ها که تحسین و حتی کنجکاوی هیچ‌کس را برنمی‌انگیزد.

بعد از آن نشسته بود توی صندلی دوازدهم از ردیف چپ یک اتوبوس بی‌آر‌تی که توی خیابان خلوت می‌تازید، و فکر کرده بود که دیگر حتی توی یک جمع غریبه که بلندپروازی‌های کلامی‌اش، آرامش کسی را به هم نمی‌زد، باز هم به راحتی خودش نیست، باز هم شبیه یک حیوان درخطر، خودش را سفت، جمع کرده.

دیده بود که یادش رفته رویایش چی بوده، از بس که پس زده، پنهانش کرده.

بعد همین‌جوری بی‌هوا یاد ترانه‌ی محبوبش از لئونارد کوهن افتاده بود، آنجا که راوی از مرد کولی، با آن بارانی کهنه‌ی آبی معروفش*، تشکر می‌کند و می‌گوید «ممنون که بار آن غم همیشگی را از چشمان «جین» برداشتی، من خیال می‌کردم چشم‌های جین همیشه این‌شکلی‌ست، و هیچ تلاشی هم برای از بین بردنش نکرده بودم.»

دستش را محکم گرفته بود به میله‌ی صندلی جلویی، راننده بی‌هوا ترمز می‌کرد آخر، سرش را کمی گرفته بود پایین، و فکر کرده بود که لابد یک وقتی، یکی می‌تواند این تاب ِاضطراب را از چشم‌هایش بر‌دارد و پیشانی‌اش را صاف کند کمی.

بعدش، پسربچه‌ای که در منتهی‌الیه اتوبوس، درست روبه‌روی صندلی او نشسته بود و داشت با لبه‌ی کلاه کاپشن‌اش بازی می‌کرد، یکی را دیده بود که نشسته روی یکی از آن صندلی‌های آخر، چشم‌هایش از اشک سنگین شده، به زور می‌خواهد چین‌های اندوه را از پیشانی‌اش بردارد، و نمی‌تواند.»**

 

 

 

*The Famous Blue Raincoat

از آلبوم "ترانه‌هایی از عشق و نفرت"، لئونارد کوهن، 1971

 

 

**روزنامه‌‌ی جهان اقتصاد، جهان اندوه، همین سه‌‍‌شنبه.

 

+  سه شنبه 1388/09/03 3:25 PM    | 

 

...و یاد ِ رفتار ِ ناشی ِ دلپذیر ِانگشتان تو، با گیسوان من.

 

 

*عکس از اینجاست.

+  دوشنبه 1388/09/02 9:53 PM    | 

آدم باید به یک جاهایی، به یک بزنگاه‌هایی نرسد. جاهایی که اتفاقا در دسترس هستند، و رسیدن به‌شان آسان‌تر است تا نرسیدن.

مثلا؟ مثلا آدم نباید برسد به جایی که "دلش بیاید" جواب ندهد به دوستش، به هوای این‌که دلگیر است ازش، یا مثلا میانه‌ی حرف زدن بگذارد و برود، چون این شکلی ساخته شده که طاقت بحث و صدای بلند ندارد و باید برود نفس بگیرد کمی تا خشم و سرخوردگی را لجام بزند و برگردد، یا اصلا به این دلیل ساده که از بچگی قهرخورش ملس بوده.

یا مثلا مقابله به مثل کند، آخرش هم یک "دیدی؟" اضافه کند به حرف‌ها و کارهایش تا مطمئن شود دوستش، یارش، عزیزش، خوب فهمیده و عبرت گرفته که تا به حال چه می‌کرده، چون دیگر خودش طعم تلخش را چشیده.

یا کاری کند، مثلا بگذارد برود، نباشد، یا هر چیزی شبیه به این، به بهانه‌ی این که رابطه را، آن آدم نازنینش را امتحان کند، به هوای این‌که راه دیگری برای دانستن این که کجا ایستاده ندارد.

رسیدن به این جاها آسان است، جواب ندادن، قهر کردن، رها کردن و رفتن، تلافی، امتحان کردن و بعدش پاسخ تلخ یا شیرین گرفتن، خیلی آسان‌تر از تلخی را تاب آوردن و جواب دادن، ماندن میان میدان و با حرف زدن و تلاش برای فهمیدن دیگری آرام گرفتن، رنجیدگی را گفتن، ماندن و و روراست پرسیدن است.

می‌دانم که می‌گویی گاهی راهی نمی‌ماند برای آدم، گاهی آدم خسته است، و دلش می‌خواد سر جایش، یا یک قدم عقب‌تر بایستد تا دیگری قدم بردارد، نزدیک‌تر شود، که هزار بار گفته‌ام که آدم گاهی دلش می‌خواهد گم شود تا پیدا شود باز، می‌دانم که می‌گویی گاهی اصلا باید به چنین جاهایی رسید، و چه کسی می‌داند، شاید بعدش پختگی باشد، یا شناخت، یا یک چشم‌انداز تازه، می‌دانم، حرفی ندارم هم، فقط، یک وقت‌هایی می‌نشینم به حساب کردن آدم‌هایی که هنوز در دایره‌ی "دلم نمیاد"هایم می‌گنجند و بعد، می‌بینم کم‌اند، به انگشت‌های دو دست نمی‌رسند.

یک وقت‌هایی، می‌بینم که تلخی رسیدن به این بزنگاه‌ها، مثل داغ زخم، مثل کتکی که آدم می‌خورد از بزرگتری و تا خیلی سال بعد دلش با او صاف نمی‌شود، مثل منگی سوزناک یک سیلی، مانده با من، و لابد با کسی که برایش صبر نکرده‌ام، نمانده‌ام، طاقت نیاورده‌ام.

برای کسی که "دلم آمده" جوابش ندهم، امتحانش کنم، رهایش کنم...

 

+  یکشنبه 1388/09/01 10:59 AM    | 

دل‌خوشی امشب سرخ بود، براق، کمی هم قهوه‌ای تیره، با دانه‌های ریزِ رنگِ نخود؛ وقتی شانه‌ها را بالا کشیده بودم از سوز سردِ "گداکُش" آخرین شب آبان، شال آبی عزیز را هم پیچیده‌ بودم دور گردن، و از بین بی‌شمار آدم‌های پیاده‌رو و صف تاکسی و اتوبوس، از بین خط نگهدارها که مسیرشان را هوار می‌کشیدند و دو سه تا دستفروش و کارت‌پخش‌کن همیشگی اول ملاصدرا، چراغ روشن کوچکی دیدم سر خیابان پردیس، چرخ‌دستی لبو و باقالی گل‌پرافشان، و دستم را قدر دو سه تا نفس گرفتم به بخارش، شاید که دلم گرم، دلم خوش شود.

 

+  شنبه 1388/08/30 9:7 PM    | 

این‌جوری بوده که توی مثل خودم دقیقه نودی، همین‌جوری تندتند دست کردی و از یک جایی کیسه‌ای برداشتی و هدیه‌ات را گذاشتی توش.

این‌جوری‌ست که من حالا نمی‌دانم با این کیسه‌ی معمولی سفید که هیچ نقشی ندارد، هیچ شکلی، جز یاد لحظه‌ای که "تو" برداشتی‌ش، لحظه‌ای که دادی‌ش به‌م، لحظه‌ای که باز کردم و هدیه‌ات را درآوردم و دیدم و کیف کردم و لبخند تو، چه کنم. نه دل دارم دورش بریزم، نه دیگر جایی دارم که این جور چیزهای خل‌خلکی را نگه دارم.

این‌جوری‌ست که من آخر میان این همه چیزهای بی‌اهمیتِ بااهمیت، غرق می‌شوم می‌روم پی کارم.

 

+  جمعه 1388/08/29 3:15 PM    | 

لکه‌های جلوی تی‌شرت لیمویی‌هه، انگشت شست و اشاره که چروکیده‌ن و قرمز؛ یعنی ولو شدی رو مبل و هلو خوردی.

لکه‌های چرب روی موبایل، که صبحی ها می‌کنی و با مقنعه تمیزشون می‌کنی؛ یعنی بچه‌جان دیشب موبایل رو گرفته دستش و آهنگ گوش کرده و باهاش هم خونده.

یه دفعه صدای یه آهنگ آشنا بلند می‌شه تو خونه، از اونا که یه وقتی مریض روز و شب‌شون بودی، و قبل از این که تصویرها، خاطره‌ها فرصت کنن سر برسن، قطع می‌شه و آهنگ بعدی؛ یعنی بچه‌جان یاد گرفته آهنگا رو عوض کنه و هر از گاهی به شکل تصادفی تو رو پرت کنه اونجاها که نباید.

نگاهت به مغازه‌ها و ماشین‌ها و آدم‌ها، هست و نیست، که دینگ، یه صدای یواش و لطیف، روتو برمی‌گردونی به آینه جلویی ماشین، یه زنگوله آویزونه به‌ش، نه از این الکی‌ها که شکل یه ناقوس کوچیکن و آویزون می‌کنن به کاج‌های کریسمس، نه، از اینا که راست‌راستی زنگوله‌ن، استوانه‌ای‌، برنجی و زنگارگرفته، با یه زبونه‌‌ی کوچیک و بلند و باریک. با هر دنده‌ای که ماشین عوض می‌کنه، دینگ، یا دینگ‌دینگ، یا حتی دینگ‌دینگ‌دینگ...

چشم‌ت به ثانیه‌شمار چراغ سبزه، بی‌حوصله نیستی، نگران هم نیستی که سبز بشه قرمز و ماشین باز بمونه پشت چراغ، حواست به مضراب‌های سنتوره‌س، که از تو ضبط ماشین، هماهنگ شده با ثانیه‌های سبز که دونه‌دونه کم می‌شن.

وایسادی تو اتوبوس، کنار همون صندلی‌ها که تو قسمت زنونه‌ گذاشتن روبه‌روی هم، لابد واسه این‌که خانوما سر حرف رو با هم باز کنن، حوصله‌شون سر نره. کنار پات، دختره سرش رو به عقب خم کرده، تکیه داده به میله. قشنگه صورتش، دست کم وقتی چشماش بسته‌س. دماغ باریک، ابروهای کمانی، پلک‌های بزرگ و مژه‌های انبوه. هی خوابش عمیق می‌شه، هی از خواب می‌پره اما چشم‌ها رو باز نمی‌کنه. از کجا می‌فهمی؟ از این‌که تا خوابش عمیق می‌شه، دهنش نیمه‌باز می‌مونه، و تا بیدار می‌شه، دهنشو تندی می‌بنده. چسبیدی به میله‌ی اتوبوس، با لبخند نگاش می‌کنی، با یه کوچولو ترس، که اگه چشم باز کنه و لبخندت رو ببینه و دلخور شه..

 

+  چهارشنبه 1388/08/27 2:46 PM    |