گفتم باید بنویسم یه وقتی ازش.
گفت میشه از همون نوشتهها که وقتی مینویسی هم باهاش گریه میکنی؟
سر تکون دادم که یعنی آره.
گفت پس ننویس.
فکر میکنم پایان کودکی و معصومیتام، ربطی به اولین «اسمش را نبر»های معمول ندارد.
آخرین تابستانی که بچه بودم، هنوز هستهی زردآلوها آنقدر ارزشمند بودند که ردیفشان کنم گوشهی ظرفشویی، به تعداد خوبی که رسیدند بشکنم، به هوای مغزی که شاید تلخ نبود و شاید خوشطعم بود.
شش،
هفت ساعت بچه را از پدر و مادرش قرض بگیری، به عنوان آخرین امید.
ببریش خرید، ببریش شهر کتاب مرکزی و چند تا
کتاب فرانکلین و لگوی زیبای خفته را با ذوق بردارد و بس که ذوق دارد به محتوای
جیبت فکر نکنی، توی زمین بازی کنار شهر کتاب سرتاپای خودش و خودت را خاکوخلی کند
تا جیشش نگرفته رضایت ندهد که بروید، توی تاکسی که حوصلهش سر رفته، داستان رنو
شمردن بچگی را برایش بگویی و قرار شود دیویسشیش بشمارد و وسط کار، آقای رانندهی
اهل تبریز هم که جهان را با مقیاس از این جا تا تبریز بلد است بیاید کمکش و بین شمردنها و نشان دادن آنهایی که از دستمان در
رفته، در مزایای کممصرفی دیویسشیش که تا تبریز او را با همهش چیهیل و پنش لیتر
بینزین بُرده در حالی که پراید با هفتاد تا، سخنرانی کند، پیاده که شدید، سر کوچه بچه هوس نان تازه کند و از نانوایی
سرکوچه نان براش بخری و همانجا داغداغ یک تکهاش را از دستت بگیرد و برای آقای
نانوا که قربانصدقهش میرود دست تکان دهد، براش سیبزمینیپنیر درست کنی و کیف
کنی که دوست دارد و یواشکی تکههای مرغی را که توش قایم کردی بیبهانه به خوردش بدهی،
با هم خوردنی خوشمزه بخورید و کارتون ببینید و با اسباببازیهاش بازی کنید، یکجور
که تو بشنوی شعر بسازد از خودش و زمزمه کند و آخرش بگوید تموم شد که یعنی حواست
بود شعر ساختم؟ و تو حواست باشد به وزن و قافیههای بچهی پنجساله که در بند معنا نیست و راستکی کیف کنی، وقت کتاب
خواندن برایش، بیهوا سرش را بگذارد روی شانهات و دلت هری بریزد، هی توی باد،
حلقهحلقهحلقهی سلسلهی مویش را تماشا کنی، بارها از ته دل بخندانیش و آخرش
به زور ازش جدا شوی و قولِ قرارِ یک روز دیگر را بهش بدهی.
باز
آخر شب حالت «این» باشد.
پاکبازی یعنی حال و هوای گرگ و میش ِدر خوف و رجا، در بیم و امید ماندن را باختن به نومیدی، به شب مطلق.
آدم عاقل دائم امیدش را داو نمیگذارد، خودش را مدام در معرض نومیدی محتوم قرار نمیدهد.
و من انگار «هنوز» عاقل نیستم.
...
درد دارد، غم هم، اما ته تهش از این «هنوز» کمرنگ لاجان، از این به قول آقای شاعر، مردن به جرم هنوز زنده بودن، آرامم.
میخواند و چه خوب میخواند که «حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم».
فکر میکنم که فعل دعایی لازم نیست که؛ به جای دوست اگر جان برگزینی، همهچیز، چیزهایی که قرار بوده خوشگوارترینها باشند هم، حرام و تلخ و ناگوارند.
* حواست هست؟ حرف از «برگزیدن» است، ترجیح دادن، دوست را پس زدن و جان و نجات را برگزیدن... و چه خسرانی دارد این برگزیدن.
چه دیر آدم میفهمد.
تا به حال نخواستم از اینجا استفادهای کنم. گرچه بهترین آدمهایم را همینجا بهم داده، و البته ازم گرفته.
اما چارهای ندارم، امیدی هم.
آخرین امیدم هماینجاست.
...
دلم میخواهد معلم ادبیات فارسی باشم. درسش را خواندهام، فقط تجربهی تدریس در مدرسه را ندارم. چیزی که همهی مدارسی که تا به حال بهشان سر زدم، ازم خواستند و دست خالی بودم.
سرآخر باید از جایی شروع کرد، نه؟
اینجا مینویسم که اگر جایی را سراغ داشتید که آدمهایش میتوانند به دانستههایم و تواناییام برای یادگرفتن نداستهها، و مهمتر از اینها، به شوقام به آموختن و یاد دادن به بچهها اعتماد کند، ایمیلام همین کنار است، خبرم کنید.
ممنونم.
لولای درها را باید دائم روغنکاری کنید، اگر در خانه یک بیخواب دارید.
عمو کوچیکه مُرده بود و بعد از سالها، فامیل میآمدند خانهی ما به هوای تسلیت. سالها قهر و قهرکشی بود. بهانه؟ همان عمو کوچیکهی طفلک، و بهانه حالا مُرده بود.
دخترهای فامیل حالا بزرگتر از آن چیزی بودند که من یادم بود. بچه نبودند دیگر، به سر و شکلشان ناشیانه میرسیدند و برای هر موجود مذکر متحرکی، ناشیانهتر غمزه میآمدند.
نوزده سالم بود. تازه میرفتم دانشگاه و خیال میکردم با این شرم لعنتی همیشگی، به علاوهی ابروهای برنداشته البته، یکدنیا از همهی دخترهای عالم عقبم.
با دخترهای فامیل هم، بودم و نبودم. حرف میزدیم و میخندیدیم با هم، اما باز، سوا بودیم از هم. از این همهسال ندیدن؟ گمان نمیکنم. خاکمان انگار هرکدام از یک سرزمین دیگر بود.
از همان روزها یاد گرفتم که تنهایی نه یعنی دور و برت خالی باشد. که چه خوش گفت آقای رودکی، از بیصدهزار مردم و با صدهزار مردم، تنهایی.
بگذریم.
همان وقتها بود که یک آخر شبی، مثل همیشه یک لنگهپا ایستاده بودم دم در اتاق علی که زیر نور لامپ شصتولت زرد چراغ مطالعهاش کتاب به دست دراز کشیده بود، و نمیدانم چرا نمیرفتم مثل آدم بنشینم کنارش، و همانجا حرفهای دم دری میزدیم. از آن جنس حرفها که خواهر و برادرها در خلوت مغتنم خانه با هم میزنند، از مصائب فامیل بازیافته، از غم و اندوه و جنگ و دعوای مامان و بابا، از چیزهای مضحکی که میان آن همه مصیبت، دنبال برق چشم هم میگشتیم تا با هم دستشان بیندازیم.
یادم هست که شببهخیر را گفته بودیم و در را هنوز چفت نکرده بودم که صدایم کرد. کله را که از لای در بردم تو، با همان انتخاب خوددار کلماتش، لبخند زد و گفت «تو از همهشون خوشتیپتری.» نگفت خوشگلتر، هنوز هم ندیدم برای توصیف زیبایی بگوید خوشگل، لازم هم نبود، نیست، زبانش را بلد بودم.
بعد از آن شب، بعد از او، طوفانهای زیادی شد، دوری و نزدیکی و غریبگی و بازآشنایی، اما هنوز هم، وقتی خبری باشد که میدانم برق به چشمش میآورد، به هزار تا آدم عزیز دیگر هم زنگ بزنم و خبر بدهم، باز ته دلم غنج میزند که باید به او بگویم.
مثل همین امروز که زنگ زدم بهش که خبر خوش بدهم و باز انگار دیدمش که به کلهی آویزان ِخیال میکردم از همهی جهان زشتتر ِمن، از همهی جهان بدتر ِمن، لبخند مطمئنی با تهرنگ نور زرد درخشان لامپ شصتولت چرغ مطالعهاش میزند و میگوید «تو از همهشون بهتری.»
گمان باران داری
ولی ابر است
ابر است
ابر است..
میگفت هر بار از گفتوگوی قبلی ترسانتر و محتاطتر میشود، بس که توی حرفهای او طعنه هست، خواسته و ناخواسته، از دردی که کشیده، از زخمی که خون میافتد دائم، و بس که مرزها هی تازه میشوند به میمنت گفتوگوهای قبل٬ به میمنت نبایدگفتهایی که هی قلمرو اضافه میکنند به ناگفتنیهای قبل.
...
میگفت آن بار هم همانطور بود، انگار رفته باشد میدان نبرد، باید یک جفت چشم دیگر هم قرض میکرد و نگاه از تیزی نوک کلمات حریف برنمیداشت. قول داده بود به خودش که سپرها را محکم ببندد، هی جاخالی بدهد جلوی ضربهها، پشت مرزها بماند، او را هم پشت مرزها نگه دارد. قول داده بود به گریه نیفتد از زخم کلمهها، از زخم به یاد آوردهها و بر باد شدهها که او چه اصراری داشت به دوباره و دوباره دوره کردنشان.
قول داده بود که حتی به یاد خودش هم نیاورد که این «او»ست ها، حواست هست؟ با او داری مرز میکشی این همه، با او داری این همه غریبه میشوی. آخ که نه... حواست نیست.
...
توانسته بود به گریه نیفتد؟
هه.
آخرهای گفتوگو، همانجاها که خیال برش داشته بود دیگر میتواند آرام عقبعقب برود و خداحافظ بگوید و از میدان جان سالم به در ببرد، همانوقتها او چیزی گفته بود، سه چهار کلمه همهش، از جنس حرفهای قدیم، از جنس مهر، از جنس پس زدن آن همه سپر و زره و نقاب لعنتی و تا آن طرف مرزها یکنفس دویدن.
...
دیده بود که بیشکیبتر است اصلاً این گریه. شبیه بچهای که توی جمع غریبه هی خودش را نگه داشته، هی دردناک، دردناک٬ آبدهان فرو داده، تا برسد به آغوش مادرش و یک دل سیر زار بزند.
* یکجایی بود توی «با گرگها میرقصد»، کاستنر نازنین روی اسب نشسته بود و دستها را صلیبوار باز کرده، سر بالاگرفته، میتاخت از میان صفوف خودی تا... دشمن. که هیچ معلوم نبود کدام خودیست، کدام دشمن.
همان صحنه، همان صحنه.