با خودم صحبت کردهبودم که بیایم اینجا، راضیام کرده بودم که یکی از همان تاکسینوشتها را بنویسم. همان از در و دیوارنویسیها، ذرهبین گذاشتن روی خوشیهای کوچک، و همهی دشوار ِ زندگی را بر بزرگی و فراگیریشان استوار کردن.
بنویسم که بدانی که هنوز میتوانم نفس بکشم، گرچه پنجههای تو راه نفس من را، نفس ما را، بستهاند.
حالا؟
هنوز هم میتوانم بنویسم، فقط منتظرم دوستی که این جور نوشتنهایم را دوست دارد، که همیشه تعریفهایش خطکش سختگیر و دوست داشتنیام بوده، بازگردد و باز گوشهی آن همه خواندنهای حسرتبرانگیز و گستردهاش، این نوشتههای کوچک من را هم بخواند.
...
از تو نترسیدهام، نمیترسم، دلتنگ دوستم هستم فقط، و یاد یک دوشنبه بعدازظهر خنکی هستم که نشسته بودیم کنار هم توی کافهای و او برایم از روزهای سخت مدرسهاش میگفت.
و فضایی که تو ساختی برایمان، شهری که تو تنگ کردی این همه برایمان، نمیگذاشت که بغلاش کنم.
...
صبر می کنم، او که برگشت، مینویسم.
تو خبر نداری، یعنی باور نمیکنی، که نفَس ما چه بلد شده تاب بیاورد تنگی را، اما پنجههای بیرحم تو را، ما مدتهاست خبردار شدهایم که چه زود خسته میشوند.
آدما، آدمای عزیز، بهترین آدما، دونه دونه دارن غیب میشن.
تو زندان خودشون یا زندان محتسب.
دلنگرانم خیلی، خستهم خیلی، اما هنوز امیدوارم، باز هم، خیلی.
میگذرن این روزا. روزای خوب میرسن، شاید به من نرسن اما، میرسن.
حالا که نه، وقتش نیست. اما اگه روزی برسم به روزای خوب، اوووئه، یه عالم شکایت دارم، یه عالم گواهی.
اومد از ره سپیده
شب به آخر رسیده
كم كمك صبح میرسه..
صبح زود وقتی كه باد
تو كوچه صداش میاد
میرم و فوری درو وا میكنم
داد میزنم
آی نسیم سحری
یه دل پاره دارم، چن میخری؟
یک جایی از فیلم Once، توی آن استودیو که مسوول ضبط اش اول آنجور بیحوصله و ناباور نشسته بود منتظر که کارش را بکند و برود، که اینها هم لابد چاهار تا آدم بیاستعداد نورچشمی دیگر، و بعدش آنجور شگفتزده شد و دل داد به کارشان و چه لحظههای خوبی ساختند با هم، وسط ضبط ترانهها، دختره بلند شد رفت توی اتاقک تاریکی که یک پیانو توش بود، پسره هم آمد و کنارش نشست. بعد دختره شروع کرد به نواختن و ترانهی غمگینی را خواندن.
ترانههه قصهی دختره بود، و شبیه تمام حدیثنفسها گفتناش طاقت میخواست، که دختره نداشت. صدایش شکست و خواندناش نیمهکاره ماند.
بعدها که ترانههای فیلم دستم رسید، خیال نمیکردم که این ترانه هم بینشان باشد. فکر میکردم حرفی که ناگفته مانده، ناگفته میماند. که ما هم مثل پسره، هیچوقت درست و حسابی نمیفهمیم داستان دختره چی بوده، و چرا آن همه دسترسیناپذیر است، این همه با آدم هست و باز هم نیست.
اما میدانی، تو میتوانی فیلم Once باشی، ساده و روراست، باورپذیر و نزدیک، و این همه خوب هم بدانی که خیلی چیزها فقط یکبار اتفاق میافتند و نباید دنبال تکرارشان، یا امتدادشان بود، اما باز هم مثل تمام فیلمها و داستانها دروغ بگویی.
میشود قصهی ناگفته را، گیرم این همه آرام و محزون، این همه دیر، سرآخر بگویی برای آدم، بیکه حواست باشد که بیرون از فیلمها و قصهها، ناگفتهها فرصت گفته شدن پیدا نمیکنند، حتی اگر یکوقتی شجاعتاش را به دست بیاورند.
...
با اینهمه، تو Onceای، دیریاب و دلنشین؛ و آدمها، حتی بیرون از فیلمها و قصهها، حقیقی نبودن، کامل و بیعیب نبودن را از دلنشینهای زندگیشان به دل نمیگیرند، خوش میبخشند.

جهان را برای آدمهای توانمند ساختهاند.
آنها که از رنج نمیترسند، از جا گذاشتن یادها بر روح، یا از هر چیز کوچک و ناچیز که رنگ خاطره بگیرد.
آنها که دور ریختن بلدند، دیلیت.
آنها که از حادثه میگذرند، با حادثه میگذرند، یاد گرفتهاند که برای چهچیز باید مکث کرد و کجا نباید ایستاد، باید گذشت.
...
چند شب پیش خواب دیدم که یک پروانهی قشنگ و عجیب آمده توی خانه. پروانه بزرگ بود، بالهاش قد کفدست، سرخ، با نقشهای سبز.
به همه نشاناش دادم، فکر کردم گم شده، که میخواهد برود بیرون. رفتم گرفتمش توی دستها که رها کنمش از پنجره.
بعد نمیدانم چه شد، فقط یادم هست که درگیر کاری شدم که دلم نمیخواست، که یکدفعه دیدم پروانه توی دستم نیست. دیدم که افتاده زیر پا، زخمی شده، نمیدانم، شاید هم مُرده.
غمگین شدم، بهم گفتند اهمیتی ندارد که، تقصیر تو نبود که... اما اهمیت داشت، تقصیر من بود.
بعد دوباره پیکر پروانه از دستم افتاد، گم شد.
مثل بچهگیها، وقت گمشدن هر چیز ظریف و کوچک، سرم را گذاشتم روی زمین تا زودتر پیدا کنمش.
اما پیدا نشد.
با اندوه از دست دادناش از خواب پریدم.
...
برایت گفتهام؟
من آدم مکث کردنام.
و چیزها، آدمها، نه آنجور که بهم میگویند، یا آنجور که انتظار میرود، که یک جوری که خودم هم قانونی ندارم برایش، برایم مهماند.
از آن لحظه که از دستم بروند، آن لحظه که سرم را بگذارم روی زمین، یا گردن بکشم به دوردست و هر چه چشم بگردانم، پیدایشان نکنم، میترسم.
توان و طاقت آن لحظه را ندارم.
...
دنیا را برای من نساختهاند شاید.
باشد، میایستم، میمانم، جهان بگذرد و بگذارد و برود.
*عکس از اینجاست.
انصاف نیست این.
آنها میکُشند و ما تاوان میدهیم، قصاص میشویم.
برای هر خندهی بلند، هر هوس لباس قشنگ توی ویترین، هر رطوبت دلچسب بخار چای روی لبهای یخکرده، هر بوی تازهی عطر، هر دویدن خلخلکی توی خیابان، هر موسیقی غمانگیز که ناخن میکشد روی سطح روح، هر طرح دلتنگ روی شیشهی بخارگرفته، هر شانهی پرمهری که کنارمان توی خیابان راه میرود، هر صدای جانی که از پشت سیمها میشنویم، هر چرخدستی پر از به و پرتقال سرخ و انار، هر آخر شبی که از خستگی از هوش میرویم در بستر گرم.
...
اینجا هوا، با همهی اندکی، زیاد میآید برای نفس کشیدن ما، زمین، با همهی تنگی، گستردهتر، خالیتر میشود برای قدم گذاشتن.
و بهار نیست، آزادی نیست، اما جای دوستان ما خالیست. تا ابد خالیست.
خودخواهی پررنگ میشود یک وقتهایی، فراگیر، نفسبُر.
اینجور میشود که گاهی حواسات هست که دلتنگیات خودخواهیست، خواستنات خودخواهیست، نخواستنات، پس زدنات، گریختنات، بازگشتنات، گفتنات، ناگفتنات، بودنات، نبودنات، خودخواهی است.
پوست احساس آدم، پوست فهم آدم، نازک میشود گاهی. دست به مخمل هم بکشی این جور وقتها، پاکبازترینها هم باشی، خراش میافتد به پوستات، بوی ناخوش خودخواهی را حس میکنی.
آدم یک وقتهایی باید همهی چراغها را خاموش کند، کرکرهی همهی حسها را بکشد پایین، بنشیند توی تاریکی که دوباره پوستاش سلول بسازد، تا دوباره بتواند دوست بدارد، رها کند، دلتنگ شود، بخواهد، با خودخواهی، و خوش خیال کند که همان قمارباز است که هیچ چیزش نمانده الا، هوس قمار دیگر.
تو آن جوانک باریک بودی، همیشه کنار ایستاده، توی عکسهای سیاه وسفید آلبوم بابا، که جای هر عکس، چهار پنجتا چپانده که همه توی آلبوم جا بگیرند. همان که یکوقتی تماشا کردناش شبیه یک سفر بزرگ بود، به دنیای موهای بلند بابا، پیراهن خالخالی و یقه شکاری عموبزرگه، نمای نزدیک از میزهای کافهها و شیشههای مشروب، چشمهای خسته و دود سیگار.
تو آن نگاه همیشه رو به پایین بودی، توی عکسها، توی خیابان، که مامان کنارت راه میرفته و آرام میزده به پهلوت که باباجان یک کمی دخترها را تماشا کن، بلکه سر و سامانات دادیم.
تو مسواک زدنهای طولانی صبحگاهی بودی، دندانهای سفید و مرتب.
تو کتابهای چپ بودی، چال شده توی باغچهی خانه. نوار کاست عاشورپور بودی، که نمیدانم چی رویاش ضبط کردیم.
تو رها کردن درس بودی، انقلاب فرهنگی. جزیرهی مجنون بودی، جنگ، بازگشته، خسته، پیر شده.
تو تازه تازه کمی آسودگی بودی، دوباره درس خواندن در دور، در کویر، کرمان.
تو بازگشتهای گاه و بیگاه بودی به خانهی ما، شکلاتهای شیری، با آن جلد آبی که عکس یک گاو بزرگ رویشان بود.
تو آن تنها خندهات بودی که یاد من مانده. نشستهای میان من و برادر، تولد اوست. دستهای تو دور من است، یک دستت روی دلام، و میخندی، آفتابسوخته و گرم.
تو آن اتاق خانهی پدربزرگ بودی که یک راست به بیرون راه داشت. با پلههایی که ازش افتادم و در را باز کردی و من را، جا مانده از باقی بچهها دیدی و فهمیدی و هیچ دعوا نکردی که چند بار قبل از آن هم، ما بودیم که درمیزدیم و فرار میکردیم.
تو همان اتاق بودی، که آن شب ازش درنیامدی، برگشتی توی خانه تا دیگران را کمک کنی. تو آن دستهای گشوده بودی، دور شانههای مادر و خواهرت. تو آن خاکها بودی که بابا از گلوت کشید بیرون، که تناش گرمه، هنوز زندهست.
تو آن شب هفت سالگی من بودی، سر شب، که بابا رسید خانه، نشست وسط اتاق، و یکهو بلند بلند نام تو را صدا کرد، یکهو بلند بلند گریه.
تو بهت من بودی، تماشای بابا که روی صندلی نشسته بود و بعد از روزها، وقتی دیگر همه آرام گرفته بودند، تاب نیاورده بود.
تو آن قاب عکس سیاه و سفید بودی که همیشه باید از چشم بابا پنهاناش میکردیم، که از بس پنهان کردیم، دیگر نمیدانم کجاست.
تو «برادر جان» داریوش بودی، وقتی نوار میرسید به این ترانه و تند تند میدویدیم که بزنیماش جلو، که بابا نشود «نمیدونی چه غمگینام، از این تکرار بیرویا و بیلبخند» و فرو نریزد.
...
تو قسمهای بابا هستی به نامات، که یعنی راستترین راستیست که میگوید.
کنجکاویام هستی، برای تماشای هرکس که همنام تو باشد، که باید خوب باشد، سزاوار یاد تو.
ایستادن کنار آن سنگ سپیدی، به یاد آوردن، دلتنگ شدن، نیاز داشتن.
تو هنوز دشواری نوشتن این کلماتی، اشکی، توضیحناپذیر، بیهنگام، ناگزیر.

میپرسه به قصهی ماها چی میگن؟ قصهی حرمان؟
میگم آره... بهترش اما مشتاقییه.
مشتاقی و مهجوری.
عکس از اینجاست.
یک چیزهایی متعجبام میکند.
مثلا اینکه آدمها را نگاه میکنم توی خیابان، و فکر میکنم لابد ایــــن همه آدم، همه یک وقتی، یک جایی، جفتی دارند، یا داشتهاند و از دست دادهاند، یا ندارند و در انتظارشان است، یا دارند و در انتظارشان نیست.
یعنی هیچجوری باورم نمیشود که آن مرد تیرهی خمیده که سر خم کرده توی زبالهها و دنبال زندگی میگردد، یک وقتی زنی را نبوسیده، یا دلش لک نزده که ببوسد. یا آن زنی که با آرنج بقیه را کنار میزند تا زودتر برسد به صندلی خالی اتوبوس، لپهاش گلرنگ نشدهاند هیچ وقت از نگاهی که گیر افتاده، وقت یواشکی تماشاکردن مردی.
یا مثلا، تعجب میکنم که پنجتا آدم گنده مینشینند توی تاکسی، ضبط ماشین میخواند «اون دو تا مست چشات، منو خوابم میکنه»٬ و خوانندهجان، «چشات» را آنجور نابودکننده تلفظ میکند، و باز آدمها همانجایی را نگاه میکنند که چند دقیقه پیش نگاه میکردند، آه نمیکشند، الکی دست نمیبرند به چشمشان که یعنی چیزی توش رفته، یا اصلا کلافه نمیشوند که آقا میشه صدای اونو کم کنین؟
چه طاقتی دارند آدمها؟
نمیدانم.
نمیدانم.
نمیدانم اول کدام یکی اتفاق افتاده.
بلد شدم بنویسم و بعد گفتن را فراموش کردم یا بلد نبودم بگویم و به نوشتن پناه آوردم.
مهم هم نیست که، فقط گاهی خندهام میگیرد، وقتی کمی سرم را میکشم عقب و از بیرون خودم و آدمهای شبیه به خودم را تماشا میکنم.
آدمهایی که به هم لبخند میزنند، با هم میخندند، با گفتوگوهایی از آسمان و زمین و در و دیوار. دست بالایش، از هم که دلگیر باشند گم و گور میشوند و چند وقتی پیدایشان نیست.
بهجاش همهی حرفهای حسابیشان را مینویسند، هر چه را که روی بغضشان سنگینی میکند، هرچه را که نگاهشان را گریزان کرده.
هه، گاهی هم مینویسند، نه حتی برای هم، که روی دیواری که اگـــر طرف از همان طرفها رد شد، بخواند، به علاوهی یکعالم آشنا و غریبهی دیگر.
دو تا آدم را تصور کن، که ایستادهاند روبهروی هم، با قیافههای سنگی که چیزی ازشان سردرنمیآوری، با صندوقی که کنار دستشان است، با نوشتههایی که تند تند روی کاغذهای کوچک و بزرگ مینویسند و یواشکی میچپانند توی صندوق، با هر بار که از غفلت دیگری استفاده میکنند و در صندوق را باز میکنند و پیغامهای هم را میخوانند، در جهان نمیگنجند از خوشی یا فرو میریزند از اندوه.
و همهی اینها در سکوت اتفاق میافتد، در دوری و گمگشتگی، در بیپناهی.
اما بعدش، داستان، داستان مهار ظاهر را در دست گرفتن است، دو سه تا سرفهی الکی، و لبخند را توی آینه تمرین کردن، و بازگشتن و صاف توی چشمهای دیگری نگاه کردن*، که من حرف تازهای ندارم، شاد نیستم، دلخور نیستم، هی اصلا هوا چه بیخود و بیمزه گرم شده، ناهار چی میخوری امروز، رییس تازه بداخلاق و عنق است لعنتی، این خیابان همیشه همینقدر شلوغ است یا امشب؟
* من حتی این نگاه کردن را هم نتوانم.